مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
نوشته بودی مریم که بیایم از عروسی بگویم... از تدارکاتش..از ذوق و شوق اش... از دلهره هایش...از دلگیریهایش... دستم هزاربار رفت به نوشتن این روزها اما شرمم شد...شرمم شد از همه آنهایی که فریاد آزادی سر می دهند و من در بین این همه هیاهو مثلا نشسته ام غصه فلان کار انجام نشده را می خورم یا مثلا برای سرویس چینی گل درشت ام ذوق می کنم... اما حالا... انگار آتش زیر خاکستر مانده و انگار همه نفسی تازه می کنند و چقدر دلم میخواست اینقدر جنم داشتم و توان که فوتی میکردم به اینهمه آتش زیر خاکستر مانده... بهرحال این روزها من هم مثل همه عروس هایی که مراسم عروسی اشان نزدیک است دلهره دارم...لاغرتر میشوم...ذهنم درگیر می شود...اما شاید سی سال دیگر... پیش دختر مثلا بیست و خرده ای ساله ام...یا پسر جوانم بگویم که نزدیک عروسی ما ندا رفت، و نداها رفتند و چه شد .... نمی دانم..
خانه امان را چیده ایم.... فقط یک کنسول مانده تا آینه و شمعدانی که خیلی دوستش دارم رویش بگذارم و یک فرش به قول خودم "تپل" برای پای کنسول... البته شکرپاش هم ندارم و این شکرپاش شده است جک این روزها که امیرحسین با آن سر به سر من بگذارد... و البته هنوز روتختی امان آماده نیست... و البته لوسترهایمان هنوز وسط خانه روی زمین مانده اند... و باز هم البته هنوز مایکروفرمان روشن نمی شود از بس سیم کشی برق ندارد و ایضا البته چراغهای بوفه امان از اول ساخته شدنش گویی سوخته بوده و روشن نمی شود... و.... و بیست روز دیگر تقریبا وقت داریم برای اینکه سر و سامان بگیریم و من و امیرحسین هردو دلمان دارد غش می رود برای بیست روز دیگر که در منزل خودمان باشیم.... و نمی دانید چه لذتی دارد خانه اتان را بسازی و برای تکه تکه اش ذوق کنی....
پی نوشت: وبلاگ من... روزانه ها و روزمرگی ها و خاطرات من است... نمی شود از ثبت وقایعی که برایم اهمیت دارند بگذرم... باید بدانم مثلا چندین سال دیگر چه حس و حالی داشته ام برای چیدن خانه امان...
راستی: شنیدم مایکل جکسون رفت... خدا بیامرزدش... خوشگل میرقصید...صداش هم قشنگ بود... اما من هیچوقت نفهمیدم این انسان چگونه انسانی بود... حقیقتش اینکه از بچگی ازش می ترسیدم...روحش شاد
به یاد ندا و همه نداها که با مرگشان ندای آزادی را فریاد کردند...
به یاد ندا و همه نداها که پروازشان یادمان داد تاوان سخت آزادی را در این روزگار اسارت...
به یاد ندا و همه نداها..
امروز، پنجشنبه چهارم تیرماه هشتاد و هشت وبلاگ من به افتخار نامش و یادش "ندا" نام میگیرد...
خنده اگر نباشد بر لبها یک روز هم یک قرن می گذرد. این چند روزی که گذشت انگار یک قرن درد و ناله و فریاد و خون بر دلهامان ریخته شده... تماشای هیبت نفرت انگیز آنها که سر تا پا مسلح به جماعت در گذر می نگرند ... و یا آن نگاه وحشیانه ای که چماق بر کف دست کوبید و یک لحظه بر چشمانم گذر کرد یادم نمی رود... خندیدم... به هیبت و ژست پیروزمندانه اش که انگار از تماشای هراس در چشمهایمان لذت می برد خندیدم... خنده ای که نفرت از آن می بارید و ترس...اعتراف می کنم بدنم از دیدنشان می لرزد...تصور اینکه تا چند ساعت دیگر این باتوم ها که الان آرام در دست این جنایتکاران خفته است بر سر چه کسی فرود می آید... دل من به درد می آید...می گوید نباید با آنها مثل آنها رفتار کرد اما من نمی فهمم... نمی فهمم اگر من جای پدر ندا بودم و فرزندم در دستهایم جان می داد آیا دلم نمی خواست با دندانهایم تکه تکه اشان می کردم؟؟؟ همین حالا اگر دستم به یکی اشان برسد حاضرم تکه تکه اش کنم.... حاضرم تمام نفرت این چند روزه را بر سرش چنان خالی کنم که... بد شده ام... پر از کینه... اما دست من نیست... من متنفرم از صحنه ای که بارها پخش شد و آن سرباز سراپا مسلح به دست مردم آب داده شد ...متنفرم از این صحنه های رقت انگیز...آنها از ما نیستند...آنها که با باتوم و حالا با تیر به جان مردم می افتند از ما نیستند... هیچکدام حقی چنین ندارند...از همه اشان بیزارم...
من سعی می کنم منطقی باشم...سعی می کنم از این هیجانات احساسی که الان همه درگیرش هستیم بپرهیزم... اما به خودم حق می دهم گاهی مثل همین پاراگراف بالا اشک بریزم و بنویسم... حالا دیگر بحث بحث تقلب انتخاباتی نیست...بحث سالها خون به جگر شدن است و سالها تحمل درد...بحث آزادی نداشته است و درد یک عمر نا امنی... سعی می کنم منطقی باشم... این روزها سوالم از همه آنهایی که گاه مثل من درگیر احساسات می شوند این است که "گیرم اینها نه... چه کسی بیاید؟؟"... از ده نفر پرسیده ام و عین ده نفر گفته اند "نمیدانم..فقط اینها نباشند"... این اشتباه است... این یعنی از چاله در آمدن و به چاه افتادن...این یعنی احساس را جایگزین منطق کردن...این یعنی همان چیزی که فرصت طلبان قدرت طلب خوب منتظرش هستند
من می دانم همه مثل همان پاراگراف اول بدجوری درگیریم... همه ما مثل همان پاراگراف اول پر شده ایم از درد و کینه و نفرت اما تو را بخدا بیایید منطقی باشیم...خوب فکر کنیم به این سوال... من هم گریه می کنم...من هم برای مظلومیت همه امان اشک می ریزم اما ما در قبال اینهمه خون به خاک ریخته شده مسئولیم... خیلی هم مسئولیم
همه اش تا پس فردا مانده تا انتخابات...حالا هرجا رنگ سبز می بینم ناخودآگاه احساساتم یک جوری اش می شود...با خودم فکر میکنم من می روم رای می دهم هرچند می دانم رای من نجات نیست... رای من پایان درد نیست... من در پاسخ همه آنهایی که رای نمی دهند کم می آورم... میگوید من هیچیک را قبول ندارم... میگویم رای ندهی سرنوشت چهارساله ای که گذشت به مراتب بدتر برایت پیش خواهد آمد... میگوید و می گویم و باز هرکدام حرف خودمان را می زنیم...
امروز عصبانی شدم...سر همه اشان داد زدم که اگر رای ندادی دیگر حق نداری سر همین میز بنشینی و وقتی صبحانه می خوری از مشکلات مملکت بگویی..از اقتصاد و سیاست و اجتماعش...چرا که برای تو اهمیتی ندارد چه بر سر کشور می آید...گیریم رای تغییر اساسی ایجاد نکند...گیریم توقع تو را براورده نکند اما تو حق نداری وقتی حتی یک درصد احتمال این باشد که تغییر ایجاد کرد و گام به جلو برداشت با رای ندادنت باعث گامهای پسرفت شوی...
اشارت:
ایمیلی داشتم مبنی بر تاکتیک دروغ بزرگ (big lie) جهت پیشبرد اهداف سیاسی به منظور تشویش اذهان عمومی... این روش را اولین بار هیتلر معرفی کرده... به این معنی که "مردم دروغ های بزرگ را راحت تر از دروغ های کوچک باور میکنند چرا که مردم برای مسائل کوچک زندگیشان دروغهای کوچک می گویند در حالیکه از گفتن دروغ های بزرگ شرم دارند... به همین دلیل اصلا به ذهنشان خطور نمی کند که کسی اینقدر وقیح باشد که دروغهای بزرگ بگوید... به همین دلیل اینقدر این دروغها تاثیر گذار هستند که حتی اگر مدارک محکمی برای اثبات دروغشان هم ارائه شود تاثیر این دروغ ها را از بین نمی برد"
تصور اینکه آدم در زندگی روزمره اش از اینهمه وسیله و ابزار استفاده می کنه اما به چشمش نمیاد خیلی تعجب برانگیزناکه.... حالا که ریز و درشت داره وارد خونه ما ...میشه به اضافه همه مقدماتی که برای تشکیل یک خانه لازم بود و انجام شده... حس ادمی رو دارم که داره آگاهانه وارد یه راه جدید میشه... راهی که دورنمای خوبی ازش تصور کرده اما می دونه همیشه همه چیز همونی نمیشه که باید باشه...
این مساله که "همیشه همه چیز اون چیزی نیست که ما میخوایم" درکش برای من سخته...منی که همیشه همه چیز همونجوری شده برام که میخواستم... و درک و فهم این مساله برام دردناکه...ولی هرچی که هست لازمه تشکیل و ادامه یه زندگیه. کما اینکه به نظرم در عین درک این مساله "باید خودمونو دوست داشته باشیم"...
بهرحال خرید وسایل خونه یا همون بعبارتی جهیزیه در عین حجم کاری بزرگی که هست لذت بخشه... و من تک تک وسایلمو که با سلیقه خودم خریداری شده دوست دارم...
بعد از اینهمه بدو بدو و بببین و بخر و ببر و بچین ...هنوز یه عالمه کار مونده که انجام نشده... اینهمه فکر و کار...من 52 کیلویی رو رسونده به 48 کیلو و اگه ادامه پیدا کنه قطعا یک اسکلت در لباس عروس خواهیم داشت...
لحظه شماری می کنم برای روز 28 تیرماه و حتی برای روز 30 امش که دیگه توی خونه خودمون خواهم بود...
امروز لباسها و کتابهامو جمع کردم... دل کندن از خونه پدری به نظرم سخت تر می اومد...نه که حالا نباشه...نه که از فکر "دیگه به جایی تعلق نداشتن" دلگیر می شم...اما دلم به محل جدید چنان خوشه و آنچنان دوستش دارم که این دل کندن رو برام آسون تر میکنه... جایی که از رنگ دیوارهاش و پریزش تا مبل و فرش و وسایلش مال ماست..به سلیقه ماست... انگار جزیی از زندگی ماست... جایی که من قراره توش با کسی زندگیمو شروع کنم که خودم انتخاب کردم و هر روز از این انتخابم خرسند تر و راضی تر میشم... جایی که قراره من با کسی زندگیمو توش شروع کنم که حالا همه روح و زندگی من شده... بزرگترین هدف زندگی من شده..خودش... و خوشبخت کردنش...
دلم برای یک روزانه نویسی تنگ شده بود...دلم میخواست اینها به ساده ترین شیوه ممکن نوشته بشه... تا سالها بعد یادم باشه چه ساده نوشتم... چه حرفهایی نوشتم از روی سادگی...
بهمن 1383 (4)
اسفند 1383 (4)
فروردین 1384 (8)
اردیبهشت 1384 (11)
خرداد 1384 (9)
تیر 1384 (10)
مرداد 1384 (4)
شهریور 1384 (8)
مهر 1384 (8)
آبان 1384 (12)
آذر 1384 (14)
دی 1384 (14)
بهمن 1384 (11)
اسفند 1384 (9)
فروردین 1385 (6)
اردیبهشت 1385 (8)
خرداد 1385 (11)
تیر 1385 (5)
مرداد 1385 (4)
شهریور 1385 (5)
مهر 1385 (5)
آبان 1385 (8)
آذر 1385 (3)
دی 1385 (8)
بهمن 1385 (5)
اسفند 1385 (6)
فروردین 1386 (6)
اردیبهشت 1386 (9)
خرداد 1386 (11)
تیر 1386 (17)
مرداد 1386 (9)
شهریور 1386 (12)
مهر 1386 (14)
آبان 1386 (16)
آذر 1386 (18)
دی 1386 (16)
بهمن 1386 (15)
اسفند 1386 (11)
فروردین 1387 (10)
اردیبهشت 1387 (8)
خرداد 1387 (9)
تیر 1387 (6)
مرداد 1387 (5)
شهریور 1387 (6)
مهر 1387 (4)
آبان 1387 (8)
آذر 1387 (5)
دی 1387 (7)
بهمن 1387 (8)
اسفند 1387 (5)
فروردین 1388 (4)
اردیبهشت 1388 (6)
خرداد 1388 (3)
تیر 1388 (3)
حرفهایی ...از زندگی
از این اوستا
دست نوشته ها
سه نقطه
چغندر نامه
با تشکر از شما
تلخ مثل عسل
راز سر به مهر
خوابهای آقای خاکستری
کار بد
خرس قهوه ای
احلام
شهر سنگستان
ارغنون
خوابی در هیاهو
مهم نیست
روهام
مرگ قسطی
شراب تلخ
زویی
کوچه باغ آرزو
آجر پاره
آنکس که نداند
کوچه رندان
درمسیر زندگی
بوسه ای از لبی ناشناس
حرفهای نگفته ام
نانوشته ها
نوار قلب
چکاوک
آسمون آبی
قالب های نایت اسکین
