کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

شاید زود باشه نوشتن از اینهایی که میخوام الان بنویسم و شاید هم خیلی دیر... شاید هنوز خیلی کارا مونده برای جواب گرفتن شاید هم همه چیز اوکی شده باشه...اما بهرحال الان دلم میخواد بی هیچ دلیلی بنویسم از برنامه هایی که خیلی وقت پیش فکرش پیچید توی کله ام و با ورود امیرحسین به دنیام بیشتر ریشه داد و حالا دو تایی رسیدیم به جایی که انگار وقت وقت قدمهای بزرگه...

قبل از ازدواج فکر رفتن بود... رفتن به کلاسهای تافل و سرچهای الکی تو وبسایتهای دانشگاهها... سر کار رفتن باعث شد کمتر فکر کنم... انگار یه چیزی هنوز من رو به ایران و این سیستم وصل کرده بود...

امیرحسین که رسید... امیرحسین که همراهم شد... امیرحسین منو نشوند پای کامپیوتر...دستمو گرفت که برای امتحان آیلتز امتحان بدم... کمکم کرد واسه هزار تا استاد تو هزار تا دانشگاه تو هزار تا کشور ایمیل بزنم... کمکم کرد روزمه قوی تری داشته باشم... کمکم کرد تا بالاخره سه تا پذیرش تپل رسید دستمون ... استرالیا، کانادا، سوییس....

آزاد کردن مدرک لیسانس، آزاد کردن مدرک فوق لیسانس، امتحان آیلتز، نامه دادن برای کلی استاد، ترجمه مدارک و ریز نمره ها، در به در دنبال کردیت کارت گشتن، گرفتن پذیرش سیدنی، منتظر بورسیه بودن، گرفتن بورسیه کامل از دولت استرالیا، اقدام برای ویزای استرالیا، گرفتن پری ویزا دو روزه، منتظر موندن و موندن، گرفتن پذیرش از کانادا، مکاتبه کردن، ویزای کانادا، تستهای مدیکال، ترجمه کلی سند و مدرک، پذیرش سوییس، در به در یه پوزیشن خالی، روزی هزار بار ایمیل چک کردن... هنوز انتظار ویزا...هنوز منتظر...

اینهمه مراحل طی کردن و هنوز منتظر بودن...

پذیرش گرفتن سخت ترین بخش ماجرا نبود هرچند خیلی خوشحال کننده بود... حالا وقت ویزا بود... گرفتن بورسیه کامل از استرالیا و فاند کامل از کانادا و سوییس بهم اعتماد به نفس داده بود... امتحان GRE نداده بودم اونموقع ها برعکس حالا... وگرنه حتما از دانشگاههای امریکا و کانادا بازم پذیرش میگرفتم... مدرک دکترا برای من ایده آل نبود اما در کنار اهداف دیگه می تونست دستاورد خوبی باشه...

افتادیم به کارای ویزا... آخر این ماه احتمالا جواب کانادا و استرالیا میاد و 99 درصد ویزا خواهیم داشت اما احتمال اون یک درصد هنوز داره منو قلقلک میده...تا جایی که من و امیرحسین برای موندن هم هزار تا برنامه داریم همونطور که برای رفتن... از نظر ما احتمال بودن و نبودن در ایران یکسانه...

بهرحال ما یا یکماه دیگه میریم استرالیا...یا شش ماه دیگه میریم کانادا ...یا کلا تا ابد می مونیم در وطن... تا چه پیش آید و چه به صلاح باشد...

دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388

جانی همکار بیست ساله و دو رگه ایرانی- نروژی ماست که تازه سه روز است وارد کارخانه شده...صبح و بعد از ظهر هم سرویسی من است و بهمین مناسبت گهگاهی همکلام شدیم...

جانی پدری نروژی دارد و مادری ایرانی و از آنجا که ده سال در امریکا زندگی کرده به هر سه زبان تسلط کامل دارد.

جانی هجده سالگی وارد دانشگاه در نروژ می شود ...رشته اقتصاد اما بعد از دو سال متوجه می شود به اقتصاد علاقه ای ندارد و تصمیم می گیرد با دوست دخترش به ایران بیاید که ضمن دیدن مادرش علاقمندی هایش را هم پیدا کند.

جانی تصمیم گرفته وارد بازار کار شود تا ببیند به چه زمینه ای علاقه دارد. به همین دلیل هر ماه قرار است در یک دپارتمان کارخانه مشغول به کار شود تا علاقه هایش را پیدا کند.

جانی دوست دختری دارد که چهار سال پیش در ایران با او آشنا شده و هر دو برای ادامه تحصیل به نروژ رفته اند و حتی موقع برگشت دخترک همراهی اش کرده...امروز عصر که در سرویس بودیم دخترک با او تماس گرفت و ضمن اینکه جانی گزارش روزانه کارش را داد به او گفت: I love you and miss you honey

جانی جمعه برای بازی پوکر می رود و شنبه ها برنامه اسکی دارد. چهار روز دیگر سر کار می رود و امروز چون برای پنجشنبه شب برنامه ای نداشت مهندس کشاورزی کارخانه دعوتش کرد برای ساز نوازی شبهای جمعه... آخر جانی هم مثل مهندس حرفه ای گیتار می زند و امروز تمام وقتشان در اتومبیل به بزرگان موسیقی راک و گیتاریستهای مشهور گذشت.

جانی هم متعاقبا او را برای بازی پوکر جمعه ها دعوت کرد.

جانی به گل و گیاه علاقمند است و یک سگ بزرگ هم دارد که از وقتی آمده ایران در خانه مانده و ورزش نکرده و چون بزرگ است و در ایران اکثر سگهای خانگی کوچک هستند نتوانسته دوستی برای خود دست و پا کند.

جانی درست همسن برادر من علی است. جانی تصمیم گرفته در سن بیست سالگی علاقه اش را پیدا کند. علی در سن هجده سالگی فهمید باید برود دانشگاه و حالا ترم دوم دانشگاه است. جانی نمی داند که در ایران بچه های همسن و سالش فرصت تجربه کردن ندارند... و یا حتی اجازه تجربه کردن... اون نمی داند که در اینجا پسر فلان آقای معروف بخاطر معروفیت و اعتبار و شخصیت پدر نباید برود راننده لیفتراک بشود چون جانی دیده است که هم کلاسی های دانشگاهش پارت تایم لیفتراک رانی می کرده اند... او نمی داند بچه های همسن و سالش در ایران یا پول ندارند برای تجربه، یا اجازه ندارند برای تجربه، یا فرهنگ دست و پایشان را بسته است...او نمیداند در ایران تنها مدرک دانشگاهی ارزش معنوی دارد اما پول از هرچیزی مهمتر است... او نمی داند آقای مهندس کشاورزی ای که حالا همکلامش است و به دوست دخترش گفته که چقدر پسر خوبی است و گیتار می زند و کلی اطلاعات کشاورزی دارد یکی از پایینترین مدارک مهندسی در کشور را داراست...

اولش برایم مسخره آمد که کسی برای پیدا کردن علاقه هایش از دانشگاه بیرون بزند بیاید ایران و از آن بدتر بیاید کارخانه ما برای پیدا کردن دوست داشتنی های زندگی اش... اما بعد دلم به حال خودمان سوخت... از همه بیشتر به حال خودم که در سن بیست و هفت سالگی اگر از من بپرسند به چه چیز علاقه داری جوابی برای گفتن ندارم... چه چیزی ما را از یافتن دوست داشتنی های زندگیمان وا داشت؟؟؟

دوشنبه 28 دی ماه سال 1388

دو روزه سر کار نرفتم...ایضا هفته پیش هم نرفتم... من حیث المجموع طی ده روز اخیر بنده فقط دو روز سر کار بوده ام و از آنجا که بعد از آن ماموریت کاری به دبی که همسفر مستر کاف بودم بسان عزیز مصر عزیز مدیریت محترم کارخانه یعنی مستر کاف شده ام از بس که خودشیرینی کرده و ریپورتهایی در حد لالیگا بهش داده ام فلذا از این موقعیت سو استفاده کرده و تا جایی که امکان دارد کله کج کرده و می گویم من فردا نمی آیم و مستر کاف در حالیکه چشمهای آبی اش را می بندد سرش را به چپ و راست تکان میدهد و با دهان غنچه شده اش میگوید :نو پرابلم ناگس (این ناگس یعنی نرگس)..بعد من خرکیف شده پله ها را سه تا یکی می آیم پایین تا ذوق ام را در آزمایشگاه جیغ بزنم ... اگرچه می دانم این مهربانی بیش از حد مستر کاف متاثر از دو نکته بیشتر نیست: یک- یا به زودی حالم را میگیرد و اینقدر کار سرم می ریزد که جانم به لبم میرسد زیرا معتقد است هیچکس به اندازه ناگس لابد نمی تواند کارها را ردیف کند...دو- می داند حداکثر شاید تنها چهار ماه دیگر مهمانش باشم و خب چرا خاطره بد بگذارد...فکر کن... پریروز در نهایت تعجب گفت: آی ویل میس یو ناگس J)))))))))))))))))))))))))))))...یعنی من از خنده رو به قبله بودم ها... شرط می بندم بهترین کارمند سی سال اخیرش بوده ام بس که خر بوده و هر چه گفته بود انجام داده ام...علی ایحال امروز هم نرفتم سر کار برای انجام برخی کارهایی که دلمان می خواهد در آینده ای نه چندان دور جواب بدهد و ما را از نگرانی برهاند...

این روزها دارد تند میگذرد..هم میخواهم تند بگذرد هم کند...هم دلم تنگ می شود برای این روزها هم دلم میخواهد زودتر از این بلاتکلیفی در بیایم...قول میدهم در اسرع وقت ادم بشوم... اول خواب دیدم دارم شراب می نوشم...چه شراااابی... بعد خواب دیدم رفته ام کانادا و هرچه همکلاسی دوران دبیرستان هست در آنجا موجود می باشد... و از اینکه باز هم اینهمه ادمی که دوستشان ندارم انجا هستند غصه عالم در دلم بود...بعد خواب دیدم مادر همسرجان از سفر برگشته اند و کلا چقدر دلم تنگ شده بود...و خواب دیدم سوغاتی برایم آورده J))))))))....بعد خواب دیدم به همسر جان ویزا نداده اند و من دم سفارت دارم داد و هوار میکنم..بعد خواب دیدم با مامان و بابا توی یک ساختمان گنده هستیم و که حیاطش خیلی خوشگل بود از بس خوشگل بود... و کلا ما که خواب نداریم از دست این خوابهای هشلهفت !!!!

پی نوشت: ادمها می توانند زیر قولشان هم بزنند مگه نه؟؟

پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388

انتظار خیلی بده... انتظار برای چیزی که نمی دانی قرار است چطور پیش برود...انتظار که باشد تمام برنامه ریزی های زندگیت نقش بر آب می شود... درست مثل حبابی معلق در هوا یا روی آب...  همه زندگی ات می شود چک کردن ایمیلهایت تا شاید خطی یا خبری... نیست... باور کن روزی صد بار ریفرش کردن اینباکس به هوای یک ایمیل آنرید نفس ادم را بالا می آورد... شبها خواب می بینم و روزها رویا...

اوضاع کشور هر روز بدتر می شود..حتی انتظار آینده ای نامعلوم هم جانم را به لب می رساند...شرمساری از خویشتن یک طرف و انتظار آینده از طرف دیگر... اصلا من آدم دل خوش زندگی کردن نیستم انگار...

تمام زندگی ام را در انتظار یک روز، یک تاریخ، یک اتفاق بوده ام...انگار سرنوشت من در انتظار رقم خورده باشد...

شنبه 28 آذر ماه سال 1388

لینک ها را از اینجا و آنجا ورق می زدم و از هر دری سخنی و از هر سخنی نتیجه ای که به ناگه برق از کله امان چنان پریدن گرفت که گویی برق چندین هزار ولتی با شدتی باور نکردنی از جانمان گذر کردندی وقتی چشممان مزین گشت به این جمله گهر بار حضرت اجلش در کنار نظریه هوشمندانه تفکیک دانشگاه های دختر و پسر فرموده اند: "،حتی مباحث فیزیک ، شیمی و علوم فلکی نیز می توانند در مسیر دین قرار گیرند"

والا ما هرچه فکر کردیم دیدیم هیچ رقمه با دانش شیمیاییمان جور درنمی آید. یعنی بعنوان یک کارشناس ارشد شیمی که گهگاهی سرکی کشیده در عالم علم کیمیا دیدیم خیلی باحال می شود اگر علم شیمی اینجوری برود در راستای دین اینجوری... آنوقت به جان خودم تحصیل علم شیمی از یه قل دو قل هم ساده تر می شود.

تصور بفرمایید اینهمه اساتید و علمای علم شیمی جمع می شوند دور هم و بعد از تحقیق و تفحص چنین نتیجه حاصل می گردد که فلان مولکول با فلان گروه عاملی مثلا با آن یکی مولکول با این خاصیت و آن دیگر مولکول الکترون دهنده تحت فشار و دمای فلان و حلال بهمان و مثلا در مجاورت حول و قوه الهی واکنش همی دهند که اگر شد کلهم نماز شکر به جای اورند و اگر نشد مشیت الهی چنین مقدر فرموده فلذا دلایل علمی و توجیهات عقلانی کیلویی چند؟؟ و شک نکنید این تحقیق طی مقاله در ژورنال تخصصی کیمیای دین به چاپ خواهد رسید...

یا مثلا تصور بفرمایید یک مولکول به جرم اینکه اندکی اتانول در محیط آزاد کرده است محارب  فی الارض شناخته شده و پس از اعلان حکم ارتداد برای وی و یا اجرای حد حکومتی  و تعزیرات  و این حرفها از هرگونه فعالیت شیمیایی محروم می گردد و استفاده از آن مولکول تحت هر شرایطی با مصالح مملکتی منافات خواهد داشت.

قابل ذکر است زین پس استفاده از هر نوع ترکیب شیمیایی یا طراحی هر نوع روش سنتزی که منجر به تولید مواد شیمیایی سبز شود مستحب بوده و همچنین علم شیمی محیط زیست دوست ملقب به "شیمی سبز" نیز حرام اعلام می گردد.

خواندن سه حمد و قل هو الله و دعای فرج امام زمان قبل از گذاشتن هر واکنشی و نماز شکر به وقت جواب گرفتن و نماز آیات به وقت نتایج غیرمترقبه و نماز وحشت به هنگام انفجار شیمیایی و امن یجیب به هنگام سردرگمی در تعیین جواب از اوجب واجبات است.

حالا یکی بگوید ماجرای هسته ای را که رابطه تنگاتنگ دارد با شیمی و فیزیک چگونه ببریم در راستای دین که آن خودش یک دوره چهارساله ریاست جمهوری می طلبد ها!!

پی نوشت: من کم کم دارم به دینداری خودم شک می کنم... بعد از هفت  و اندی سال درس شیمی خواندن ایمان آوردم در پس تک تک استدلالات علمی و در کنار همه پیچیدگی های دنیای مولکول ها قدرتی نهفته است که من حداقل فعلا از درکش عاجزم بدون اینکه اساتید دانشگاه رنگ دین پاشیده باشند به آنها و بدون اینکه در راستای دین خوانده باشم درس را که ایمان دارم علم، علم نامقدسی است اگر خدا در متن آگاهی هایمان نباشد اما چطور می شود به این حضرات فهماند که علم خود به خود در راستای قدرت خداوندی هست تو را به خدا با نادانیتان از این راسته خارج اش نکنید....

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>