مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1383

پام درد میکنه! دستم از تو ضعف میره! کمرم صاف نمیشه! ماهیچه های پام در ماکزیمم انقباض به سر میبرن!!
خوب جنبه نداری ورزش نکن؟؟
یه هفته است با آزی میریم کلاس ایروبیک. این شده حال و روزم. ای وایییییییی!!!!!!!!!!

امروز تو کلاس یه سوتی دادیم جانانه!!
اینجا که میریم هرکسی باید یه قفل کوچیک داشته باشه تا وقتی وسایلش رو گذاشت تو کمدش درش رو قفل کنه!! من و آزی هم وسایلمون رو گذاشتیم و بعد هم رفتیم ورزش کردیم وقتی برگشتیم دیدیم کلید نیست. حالا هی جیبا رو بگرد مگه پیدا میکنیم... بعد از ۵ دقیقه کاشف بعمل اومد که کمد رو قفل کردیم و یادمون رفته کلید رو از روی قفل برداریم در وافع قفل و کلید باهم به کمد بودن... اونموقع بود که به حرف داداش کوچیکه که میگه تو و آزی عین پت و مت می مونید ایمان آوردم....

اول قرار بود پنجشنبه برم مهمونی تولد آزی اما از اونجا که تو این مملکت اعیاد و تاریخهای مذهبی همیشه سر جاشون هستن!! گویا اول محرم یهو افتاده پنجشنبه .شاید چهارشنبه جشن گرفته بشه!! حالا این تولد بود و میشه کنسلش کرد یا انداخت یه روز دیگه اما اونایی که پنجشنبه عروسی داشتن باید چیکار کنن؟؟ البته به نظر من که اصلش همون ۹ و ۱۰ محرمه. آخه اول محرم که هنوز جنگ شروع نشده بوده که کسی شهید بشه.... البته میدونم به خاطر احترامه که از اول محرم دیگه جشنی برقرار نمیشه اما تو شرایط اینجوری باید چیکار کرد؟

برای این کنکوری فلک زده دعا فراموشتان نشود...

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1383

میدونم دیر شده اما باید عید غدیر رو به همه تبریک بگم. مبارک باشه به همه اتون بچه ها!!

 

امروز رفتم تو باغچه خونه امون چند تا پیاز گل نرگس کاشتم. فکر کنم تا چند وقت دیگه در بیاد. فقط اگر چیزی در مورد کاشت گیاه میدونین بهم بگین که خدایی نکرده خراب نشن... اولین باره که گل میکارم...

 

چهار سال پیش برای اولین بار برای یادگیری دف پیش یکی از اساتید معروف رفتم اما به دلایلی ازش خوشم نیومد و دیگه به  کلاس این آقا نرفتم اما ایشون گویا دست سر کچل ما برنمیداره وهمچنان هر چند ماه یه بار تماس میگیره و مثلا آدرس و تلفن خونه جدیدش رو میده یا میگه بیا تو گروه من برای هم نوازی و این حرفا... امشب ساعت 11:30 زنگ زده و ببینید من برای فرار از دستش مجبور شدم در عرض کمتر از یکدهم ثانیه چه دروغ  شاخداری ردیف کردم. مکالمه از این قرار بود :

 

-الو سلام ، من .... هستم. نرگس خانوم خودتونید؟؟

-سلام نه من خواهرشم!!!!

-پس لطف کنید بهشون بگید فردا اگر میخوان، برای گرفتن بلیط کنسرت ما تو جشنواره تشریف بیارن تالار وحدت!!

 

حالا تصور کنید من با اون صدایی که از خودم ساخته بودم سوال هم میپرسیدم و کلی هم تشکر که مرسی خبر دادید و این حرفا... در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم... حالا فهمیده یا نه خدا می دونه....

 

خلاصه که خالی بندی شدم جانانه. خودم هم خیلی خجالت میکشما اما چیکار کنم. وقتی دست از سر آدم برنمیدارن..

 

امروز آخرین نمره ام رو هم گرفتم... اصلا باورم نمیشد وقتی دیدم این درس رو که امکان میدادم بیفتم با نمره 18 پاس کرده باشم... اینقدر ذوق کرده بودم که نگو و نپرس... اما این خوشحالی خیلی هم ماندگار نبود چون بالاخره بعد از یک ماه آقای طرف دیده شد و کلی با رفتارش حرص بنده رو  درآورد...البته خیالی نیست... این نیز بگذرد...

 

کمتر از یکماه تا امتحان فوق لیسانس مونده و من نمیدونم چرا اینقدر دلسرد شدم. اصلا دل ودماغ درس خوندن رو ندارم و این در حالیه که از این فرصتها خیلی بهتر از این می شه بهره برد. برام دعا کنید که آدم بشم و بشینم درس بخونم....

یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1383

نمیخواستم امشب آپ کنم اما وقتی نظراتی رو که دوستان لطف کرده بودن و برای پست قبلی گذاشته بودن خوندم تصمیم گرفتم یه چیزایی بنویسم. و چون از بحث برتری مرد و زن وتساوی حقوق اونها و تبعیضات بین اشون بیزارم برای  اینکه پاسخ تمام دوستان رو که نظر گذاشته بودن برای رفع سو تفاهم بدم این پست رومیذارم. ببخشید اگرنشد برای همه به طور جداگانه پاسخ بذارم...

 

اصلا منظور من از پست قبلی این نبود که به عنوان یه زن برای انجام کارهای روزمره و گاهی هم رفع مشکلاتم نیازمند مردها هستم. اتفاقا برعکس. معتقدم زن نه تنها از نظر قدرت روحی چیزی از مرد کم نداره که حتی گاهی قویتر هم هست. اون شب کذایی که ماشین خاموش شد هیچکس جز من و مامان نبودیم که ماشین رو هل بدیم و کنار خیابون بیاریم و در نهایت این مامان بود که کلی با موتور ماشین ور رفت چون کمابیش یه اطلاعاتی از ماشین وسیستمش داره . حالا بگذریم از این که مشکل اساسی تر بود و امدادگر هم از عهده تعمیرش برنیومد ...

اگر گفتم تا حالا ساعت ساز  زن ندیدم برای این بود که برام جالب بود برای اولین خانومی رو با اون ذره بین  با مزه که همیشه ساعت سازها رو چشمشون میذارن ببینم. بهرحال یه آقای ساعت ساز هم میتونه مشتری اش رو 20 دقیقه به دلیل واهی معطل بذاره . اینکه گفتم فهمیدم هیچوقت زنان ساعت سازان خوبی نخواهند شد رو جدی نگیرید. بذارید به حساب اینکه خواستم یه کم طنز متن بیشتر بشه  که گویا به مذاق عده ای خوش نیومد...

 تو پست قبلی اصلا منظور من مردها نبودن و یا نقطه مقابل خانومها( هر چند خانوم و آقا مقابل هم نیستن بلکه کنار همند). بلکه فقط خواستم این مساله رو که خیلی هم جدید نیست اما اون شب خیلی برام محسوس بود رو عنوان کنم که چرا ما آدما در برابر اتفاقات کوچیکی که برای اطرافیان می افته اهمیتی قائل نیستیم و اینقدر بی تفاوت از کنارش رد میشیم. اون شب من و مامان نه تنها تو خیابون نموندیم بلکه یه شام حسابی خوردیم و کلی هم خوش گذروندیم. مشکلی برامون پیش نیومده بود که به خاطرش نیازمند کمک کسی باشیم تنها چیزی که خوب بهش پی بردیم این بود که عجب روزگاری داره میشه. مثلا اگر اون آقا یه نگاهی به ماشین مینداخت ولو اینکه درستش هم نمیکرد اتفاق خاصی می افتاد؟؟ معلومه که نه یا اینکه اگر خانومی که لبخند میزد به جای خندیدن از همسرش میخواست دستش رو از روی بوق برداره چیزی میشد؟ مسلما نه اما می فهمیدیم که نه هستن کسانی که هنوز یه چیزایی براشون اهمیت داره...

بهر حال گذشت. هنوزهم معتقدم بین تمام قوانین استثنائاتی وجود داره و حتما هستن کسانی که هنوز احساس مسوولیت میکنن و از اونجا که همیشه سعی میکنم توقعی از دیگران برای خودم نسازم پس قول میدم از این پس به جای گله کردن از این جور مواقع رو خودم کار کنم تا یه روزی من هم از همسرم بخوام دستش رو از روی بوق برداره...

 

جمعه 2 بهمن ماه سال 1383

1-واقعا نمیدونم این فیلمها که از زمان قدیم و لوتی های اون زمان نشون میدن و داش مشدی های هر محله همه اش دروغه یا اینکه واقعا بودن. اگه بودن که خوش به حال اون موقعها! خوش به حال زنهای اون دوره که میدونستن مرد زندگی اشون واقعا مرده. خوش به حال بچه های اون زمان که مطمئن بودن باباشون بهترین و مرد ترین بابای دنیاست… و خوش به حال مردی اون زمان و مردونگیهاش. گاهی فکر میکنم زنهای اون زمان هم یه پا لوتی بودن.

زمانی این فکرا از سرم می گذشت که ماشین درست وسط خیابون یهو خاموش شد و من و مامان در حالی که بابا هم مسافرته مونده بودیم تو خیابون و هرکاری میکردیم استارت نمیزد. فکر کنید هیچ مردی نبود که ماشین رو هل بده حداقل کنار خیابون بذاریم….

زمانی این فکرا از سرم گذشت که وقتی مامان از یه آقایی که از اونجا رد میشد به حساب مرد بودنش خواست یه نگاهی به موتور بندازه بی تفاوت رد شد و گفت نمیدونم...

زمانی به این نتیجه رسیدم که بعضی خانومها تو ماشینهای دیگه وقتی میدیدن ماشین خرابه می خندیدن... و شوهرشون دستش رو برای یک لحظه هم از روی بوق برنمیداشت....

زمانی به این نتیجه رسیدم که آقای امداد گر امداد خودرو بعد از اینکه یک ساعت ما رو معطل کرد اومد ونتونست کاری کنه تا دم خونه ماشین رو بوکسور(یا بوکسل، نمیدونم) کرد  و به خاطر همین میخواست 15000 تومان پول بگیره و وقتی اعتراض مامان بلند شد به 3500 تومان تقلیلش داد. ( اینقدر تخفیف به نظرتون منطقیه؟) یعنی 3500 هم واسه اینکار زیاد بود.... و اونوقت این آقا میخواست 15000 تومان بگیره تازه ماشین هم که هنوز خراب بود و تمام سیم کشیهاش رو هم بیرون ریخته بود....

حالا از سرمای هوا و سوزش دیگه نمی گم . تصورش پای خودتون...

البته من ومامان کم نیاوردیم و برای اینکه ثابت کنیم نامردیهای این روزگار نمیتونه اعصابمون رو بهم بریزه اون یک ساعت رو که منتظر آقای امدادگر مهربون!!! بودیم رفتیم تو رستورانی که از قضا یه جای خوبه با یه غذای عالی، شام حسابی خوردیم و خندیدیم واصلا به روی مبارک نیاوردیم که چی شده....

بگذریم...

 

2-امروز عید قربانه!
اینو که همه میدونستین. پس عیدتون مبارک...


۴- یکی از دوستای خوبم که فوق لیسانس شیمی آلی داره لطف میکنه و برامون این درس رو تدریس میکنه برای کنکور... اما نمیدونم چرا اینقدر اصرار داره ما زیاد سر کلاس باشیم من هم که نمیتونم بیشتر از یک ساعت و نیم سر کلاسی باشم حتی به اندازه دو سه دقیقه بیشتر وگرنه چیزی که یاد نمی گیرم هیچ نمیذارم بقیه هم یاد بگیرن... خلاصه که ایندفعه بین استراحتی که داده بود یه کاری  کردم... جناب دوست استاد ما ساعت مچی اش رو گذاشته بود تو کلاس و رفته بود و من هم ساعتش رو ۱۵ دقیقه کشیدم جلو....
اینقدره کیف داد...

۵- بعد از انجام این عمل غیر انسانی!!! همون روز ساعت خودم خواب موند و به خودم گفتم ای دل غافل دیدی راست میگن: چیزی که عوض داره گله نداره!!

۶- تا حالا ساعت ساز خانوم دیده بودین؟؟ من که ندیده بودم وقتی رفتم باطری ساعتم رو بندازم برای اولین بار با این صحنه مواجه شدم.یه خانوم تپل در حالیکه نی نی کوچولوش تو کالسکه تو مغازه بود و در حالیکه داشت داستان به دنیا اومدن بچه اش رو از دو ماه قبل از زایمان  تا چندین روز بعد  واسه دوستش که اونجا بود تعریف میکرد باطری ساعتم رو عوض کرد و چون من برای تعویض یه باطری فسقلی نزدیک به ۲۰ دقیقه تو مغازه معطل شدم فهمیدم که چرا هیچوقت زنان ساعت سازان خوبی نخواهند شد.... راستش داستان زندگی غمناکش رو از اول تا آخر واسه دوستش و من تعریف کرد...

(عجب رنگ آمیزی ای کردم این پست رو ها!!! میدونین خیلی وقته میخوام برم کلاس نقاشی. بالاخره یه روز میرم!!)