خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 29 اسفند ماه سال 1383

قبل ازاینکه بنویسم باید ازتون عذر خواهی کنم. میدونم در آستانه سال نو گفتن این حرفا جز ناراحتی و حال گیری چیز دیگه ای نداره... میدونم همه اتون تو دلتون و  شاید هم بلند "بگین این دیگه چه آدمیه الان وقت این حرفاست" اما اینجا تنها جاییه که میتونم این حرفا رو بگم....

 

باز هم یه تعطیلی دیگه شروع شد... همیشه از تعطیلات عید و تابستون عین ... واهمه داشتم و هم متنفر بودم. با اینکه این تعطیلات عید خیلی خوش میگذره اما ته ته دل من همیشه در حال فرو ریختنه... به یاد ندارم عیدی باشه که اولش دل من یکی خوش باشه... هر سال به خودم میگم اینا همه اش تلقینات خودته بس که فکر میکنی یه چیزی میشه یه اتفاقی می افته اما بازهم یه چیزی میشه که اول سال حال من یکی رو میگیره واسه همین میگم از هر چی تعطیلاته بدم میاد....

امسال هم باز بساط همیشگی به راهه... از اونجا که پرروتر از این حرفا هستم بازهم با تمام وجود سفره هفت سین رو چیدم در نهایت سلیقه( اگه بدونین چقدر خوشگل شده)، باز هم مقدمات اومدن سال جدید رو مهیا کردم و منتظر نشستم تا بیاد اما هیچ حس و حال خاصی در من نیست... باید نو بشم مثل سال نو باید متحول بشم اما با این حس که دیگه تو اعماق جونم ریشه کرده هیچکاری نمی تونم بکنم ... وقتی خودت در بوجود اومدن یه موضوع هیچ دستی نداشته باشی هیچکاری هم نمیتونی بکنی... وقتی یه مشکل رو هی دور بزنی و برسی سر خونه اول اونم مشکلی که خودت درستش نکردی دیگران عامل بوجود اومدنش هستن و نمیدونن با این کارشون چه فشاری رو من باید تحمل کنم همین میشه دیگه... این میشه که گاهی حتی آرزو میکنی کاش هیچوقت سال نو نیاد...

 

امسال هم گذشت و چقدر تلخ گذشت اما خوشحالم که در کنار تمام تلخیهاش یه دنیا تجربه واسم آورد... تجربیاتی که شاید سالها طول بکشه تا به دستشون بیارم...

امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه... و باز هم دعای همیشگی ام رو برای همه اتون میکنم'

 

امیدوارم امسال سال رسیدن به آرزوهای قشنگتون باشه

جمعه 21 اسفند ماه سال 1383

* بالاخره بعد از مدتها موفق شدم کتاب " چراغها را من خاموش میکنم- زویا پیرزاد" رو بخونم و همین امروز بعد از ظهر هم کتاب " عادت میکنیم" رو شروع کردم...

نمیدونم چی میشه که یه کتاب میشه کتاب سال و بعد هم تا چاپ شانزدهم میره... تمام مدت که میخوندم همه اش منتظر بودم اتفاقی بیفته اما فقط و فقط مثل یه دفترچه خاطرات از یه خانوم واقعا خانه دار ارمنی و التبه دوست داشتتی...  حتی اونجا که "کلاریس" احساس کرد هیچوقت کاری که دوست داشته انجام نداده و کلی کلافه بود منتظر بودم تصمیم جدیدی برای زندگی اش بگیره اما آخر کتاب هیچ چیزی تغییر نکرد...با اینکه هیچ موضوع خاصی  رو این کتاب دنبال نمی کرد اما اصلا از خوندنش خسته نشدم و جالب اینجاست که همه اش کارهامو تند تند انجام میدادم تا بتونم سر فرصت بشینم سر کتاب. چرا؟؟

راستش با خوندن این کتاب دیدم تو این یه هفته که مامان و بابا خونه نبودن چقدر عین کلاریس شده بودم... واقعا من هم فرصت نکردم حتی یه روژ لب بزنم... حتی با داداش کوچیکه هم جر و بحث نکردم و عین کلاریس همه اش میگفتم" بهش بگو حق با توست"!! وقتی این کتاب رو خوندم فهمیدم خوبه گاهی هم به خودت برسی ها واسه همین همه چیزو ول کردم دو تا بالش گذاشتم روی کاناپه با یه پتوی نازک و 3 ساعت تمام رو کتاب خوندم و واقعا چقدر هم لذت بردم!! ( عجب بی جنبه ام من نه؟؟)

 

*من هنوزم دل تنگم... اما میخندم... خل شدم گویا!!!

 

* چرا بعضی دخترا تا ازدواج میکنن اخلاقشون میشه عین شوهرشون؟؟ حالا اگه اون طرز فکر آقای شوهر خوب و قشنگ باشه خیلی خوبه اما آخه چرا اینقدر زود ایده های قشنگ خودشون یادشون میره و به جاش ایده های شوهرشون رو که اصلا هم درست نیست قبول میکنن؟؟ مگه آدم خودش عقل و شعور نداره که اینقدر تحت تاثیر تلقینات دیگران باشه؟؟؟ واه واه!!

یکشنبه 9 اسفند ماه سال 1383

یه عکس تو یه روزنامه:


یه
دست مردونه و یه دست زنانه با یه النگوی کلفت زرد...

 

 و تیتر عکس:

فاجعه وقتی به اوج میرسد که روی آوار ایستاده اند و وقتی خاک کنار میرود دو نفر را در آغوش هم می بینند. زلزله فداکاری نمی شناسد.

 

نمیدونم شوهری میخواسته همسرش رو از مرگ نجات بده یا پسری مادرش و یا برادری خواهرش رو... هر چی و هر کی که بوده اسطوره فداکاریه... تو اون شرایط وحشتناک به فکر جون عزیزی بودن و فراموش کردن خود یه روح بزرگ میخواد و چه زیباست برای ما که مرگ اونا رو تو آغوش هم میبینیم... درسته که دردناک هم هست اما به نظر من زیبایی این صحنه آدم رو ناخودآگاه وادار میکنه که به جای ترحم؛ برای مرگ اسطوره فداکاری اشک بریزه...

چهارشنبه 5 اسفند ماه سال 1383

*بالاخره کوه کتابها و جزوه های من بعد از 6 ماه از زیر تخت و کنار تخت و روی میزم جمع شد. بالاخره مامان جون کلی خوشحال شد از اینکه دیگه اتاق من رو مرتب میبینه!!! اخه میدونین من وقتی درس میخونم دیگه نمی فهمم دور و برم چی میگذره حتی اگه بمب بترکه یا اینکه زلزله بشه. زلزله بهار امسال رو من وقتی فهمیدم که آبها از آسیاب افتاده بود آخه اون بار هم در حال مطالعه بودم…. به قول هیوا که میگه به قول آدمای بی حوصله: بگذریم…

 

از کنکور هیچی نمیگم. نگفتنش بهتر از گفتنشه. میترسم برای توجیه خراب کردن امتحانم کلی بهانه بتراشم و من از این کار خیلی خوشم نمیاد...

مهم اینه که دیگه تموم شد و من میخوام تا آخر 15 روز عید بیکار بیکار باشم. خودم میخوام اینجوری باشه. میخوام یه فرصت به خودم بدم واسه جمع و جور کردن افکارم. فرصتی برای فکر کردن به چیزایی که تو این مدت خودم رو از فکر کردن به اونا محروم کردم...

اصلا ناراحت نیستم که امتحانم رو اونجور که میخواستم ندادم. راستش من زحمتم رو کشیدم. کوتاهی نکردم که حالا حسرت لحظات از دست رفته رو بخورم... حالا که اینجوری شده اسمش رو میذارم تقدیر...

 

**راستی حالا که کنکور تموم شده فکر کنم "حاج آقا چغندر" و "بارکد" کارشون رو دوباره شروع کنن. البته امیدوارم. این دو تا وبلاگ از وبلاگهای مورد علاقه من هستن... یه چیز دیگه. تو مجله چلچراغ این هفته مطلب خیلی زیبایی از وبلاگ " پیر هرات" چاپ شده بود(با ذکر منبع) که خیلی برام جالب بود...

 

***این روزا هم که از گوشه و کنار این میهن عزیز خبرای ناگواری به گوش میرسه که عین یه زلزله دل آدم رو می لرزونه و جون آدم رو مثل آتیش می سوزونه...

انگار تا مردم میان یه چیزی رو فراموش کنن یه موضوع جدید دیگه خودنمایی میکنه. بعد از زلزله بم برف شدید تو رشت و لاهیجان که چقدر تلفات داشت. بعد هم که آتش سوزی مسجد ارگ و حالا هم که زلزله اخیر.... خدا رو شکر...

 

 

 

****نمیدونم باید به این جمله ایمان آورد:

 

عجب بازنده هایی هستیم ما. وقتی از دست میدهیم عاشق میشویم!

 

نمیدونم...