خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384

یه بلایی سرم اومده، یعنی نمیدونم اومده یا نیومده اما بدجوری ذهنمو مشغول کرده حالا بماند چیه!!! فقط امیدوارم اونجوری که فکرمیکنم نشده باشه… نمیدونم کی میتونم به نتیجه قطعی برسم اما امیدوارم خیلی زود از این سردرگمی در بیام….

تولد داداش کوچیکه است امشب… من هم کادو نخریدم براش… یعنی میخواستم بخرم اما هرچی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که برای یه پسر 15 ساله چی میشه کادو گرفت… خلاصه امشب یه خاکی تو سرم باید بریزم دیگه … اینقدره ذهنم مشغوله که شبا خوابم نمی بره هر شب تا ساعت 4 صبح بیدارم تازه همراه با سر درد و حالت تهوع(البته ببخشیدا) اما نمیدونم این دوتا مرض دیگه تو این هاگیر واگیر از جونم چی میخوان… ساعت 10 که میشه این درد و مرضها میاد سراغم نمیدونم این دیگه چه جورشه… ویروس این مریضیه ساعتی کار میکنه البته دیروز از صبح سردرد داشتم اما پررو بازی درآوردم قرص نخوردم آخر شب که دیگه یواش یواش رو به قبله بودم مامان یه استامینوفن کدئینه فرو کرد تو حلقم … گفتم جهنم به جاش امشب میخوابم که کدئین هم نتونست من رو زودتر از ساعت 3 بخوابونه….تازه بابا هم هی به مامان میگفت چقدر این دخترتو لوس کردی!!! لوس هم شدیم ما!! ای بابا....

 

این آقاهه هی میگه:

چه جوری بگم دوستت دارم

چه جوری بگم خاطر خواتم…

 

اون یکی خانومه هم هی میگه :

سلام گل به تو ای گل نشونم... (سلام از منه یار مهربونم)

 

چه آهنگای لوس با نمکی هستن... بدجوری چرت و پرت میگویم  خودم هم خوب به این امر واقفم اما... وای خدا کنه اونجوری نباشه که خیال میکنم...

 

ای واااااییی! همینو کم داشتم الان... دختر خاله ما سالی یه بار یه سراغی از بنده میگیره حالا هم که کارش گیر کرده زنگ زده چهارشنبه با من بیاد دانشگاه ببرمش دانشکده حقوق... اه!! اصلا حوصله این یکی رو دیگه ندارم ها!!!

 

غر میزنم میدونم اما شما دیگه بخونید!! ممنون...

 

ای خدایا اگه میخوای تنبیه ام کنی قبول اما بسه دیگه!! مردم از بس با خودم کلنجار رفتم.. اصلا غلط کردم خوبه!!!

 

تازه یه بدبختی دیگه: کنکور کارشناسی ارشد دو مرحله ای شده تازه قبلش باید تو امتحان تافل قبول شده باشی...

خدا کنه امسال قبول شم ... وگرنه اگه از زبان تافل هم بگذرم از فیلتر اساتید محترم دانشگاه نمیگذرم که ...

 

این هوای بهار هم معلوم نیست از زندگی چی میخواد.. وسط هوای آفتابی یهو رگبار میشه... عجب رگباری بود دیروز. با آزی تو یه کافی شاپ بودیم که یهو سقف کافی شاپ سوراخ شد و آب شر شر اومد تو... چقدرخندیدیم با آزی...

 

هرکی زنگ میزنه خونه امون که بیان بازدید عید رو پس بدن؛ یواشکی میگم مامان اینا نیستن...حوصله مهمون ندارم ،حالا کی گندش در بیاد خدا میدونه... چه بچه بدی شدم من... بابا راست میگه مامان لوسم کرده !!!

جمعه 26 فروردین ماه سال 1384

 خدای ما هم خیلی با حاله ها!!! گاهی وقتا همچین قشنگ با آدم بازی میکنه که آدم کیف میکنه...البته همه ما آدما اگه خوب چشم بازکنیم می بینیم که از این قسم اتفاقا تو زندگی روزمره امون همیشه می افته اما من اینبار خیلی کیف کردم... راستش از این کار خدا خیلی خوشم اومد (استغفرالله آخر شبی افتادم به چرت و پرت گویی)

دو روز پیش من باید یه کاری میکردم که نتیجه این کار برام خیلی مهم بود... از اونجا که شدیدا به دعای توسل معتقدم و برای هر کار ریز و درشتی مزاحم چهارده معصوم میشم اینبار هم این دعا رو خوندم به این امید که نتیجه دلخواهم رو بگیرم... توی راه هم نمیدونم چه ام شده بود که افتاده بودم رو دنده پرچونگی و هی با خدا خیلی خودمونی حرف میزدم که خدا جون من چاکرم این دفعه هم من رو دست خالی برنگردون من قول میدم... و خلاصه یه پول خیلی ناچیزی رو نذر کردم که بدم به مامانم چون داره واسه یه آدمی که شدیدا نیازمنده پول جمع میکنه....

خلاصه به محل مورد نظر رسیدم و وقتی دیدم نتیجه درست همونی شد که میخواستم دلم میخواست بال در بیارم... داشتم از اون محل می اومدم بیرون و خوشحال بودم از اینکه نتیجه ای که میخواستم گرفتم... دست تو کیفم کردم و اون مبلغ رو تو جیب جداگانه کیفم گذاشتم که به محض رسیدن به خونه بدم به مامان...

همین جوری در حال کیف کردن بودم که یهو یه با یه خانومی تو همون محل برخورد کردم که داشت به چند تا خانوم خودکار میفروخت و اظهار میکرد خیلی نیازمنده ... همین طور که اون مبلغ تو دستم بود رفتم تو فکر.به خدا گفتم:   خدا جون من حالا باید چیکارکنم.... یه بار اومدیم یه فسقل پول نذر کنیم ها ... ببین چیکار میکنی!! درحال تصمیم گیری بودم که مسوول اون محل اومد و با ملایمت اون خانوم رو از اون محل بیرون کرد. گفتم : خدایا اگه میخواستی کمکش کنم خوب یه کم وقت میدادی بهم دیگه!!!

 

بیخیال شدم و دوباره رفتم سراغ کیف کردن... رسیدم خونه و داشتم لباسام رو عوض میکردم که یهو زنگ زدن... وقتی پرسیدم کیه، صدای خانومی رو شنیدم که میخواست کمکش کنم... توجهی نکردم و گوشی آِیفون رو گذاشتم دو قدم که اومدم اینور گفتم: نه، مثل اینکه این فسقل پوله بد جوری داره تو دست من بازی درمیاره ... به خدا گفتم: باشه حالا که تو میخوای من این پول رو میدم به این خانومه اما یادت باشه ها .... رفتم اون پول رو دادم به اون خانوم اما نذرم رو گذاشتم سر جاش بمونه و همون مبلغ رو به مامان هم دادم...

حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی خدا کاراش با مزه است.... اینکه یه نمونه خیلی خیلی ساده و پیش و پا افتاده بود... همه امون تو زندگیمون با یه چیزایی برخورد کردیم که تصورش برای همه امون غیرممکنه... قربونش برم خیلی قشنگ با آدم حرف میزنه فقط کافیه دل بدی به کلامش و بخوای که بشنوی...

 

چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1384

امروز برای اولین بار با یه عروس و داماد رفته بودم خرید...چقدر هم سخت بود... البته نه خرید عروسی گنده... میخواست کفش بخره و لباس عروسش رو سفارش بده و ار اونجا که شوهرش حوصله خرید نداره و عین شوهرهای خوب فقط پولش رو میده (دی:) من هم رفتم که تو تصمیم گیری راحت تر باشه...

خلاصه لباسش رو که خیلی هم خوشگل بود انتخاب کرد و قرار شد براش بدوزن و همونجا هم فاکتور کردن و پولش رو پرداختند و خلاصه که آقای داماد چیزی هم نگفت و ما هم خوشحال از اینکه همه راضی هستن از مغازه بیرون اومدیم.... ناهار خوردیم و موقع برگشتن به خونه نمی دونم تو غذای آقای داماد چی بود؟!!! که تو ماشین به عروس خانوم گفت :

 

- ببین اگه لباست پوشیده نباشه من نمی ذارم بپوشی.شده یه روز مونده باشه به مراسم میریم دنبال یه لباس دیگه!!

 

خیلی بد شد که این مساله رو جلوی من عنوان کرد... ای کاش وقتی میگفت که کسی نباشه... بهرحال خیلی قشنگتره که موضوعات رو خودشون تنهایی مطرح کنن نه در حضور  کس دیگه ای!!

البته برای اینکه خیال نکنن من خیلی فضولم و تو مسائل خصوصی دخالت میکنم چیزی نگفتم

عروس خانوم گفت:

 

- تو که مدل رو دیدی ! یه کم بازه تازه مراسم ما که تو سالنه و مختلط نمیشه!! در ضمن اونقدرا هم که فکر میکنی که بد نیست...

 

خلاصه شروع کرد به توصیف مجدد لباسی که سه ساعت پیش خودش دیده بود...

اما آقای داماد پاشو کرده بود تویه کفش که من خوشم نمیاد لباس باز بپوشی چه تو مراسم عروسی خودت چه تو یه مراسم دیگه... یعنی چی که چون فقط خانوما هستن لباست اشکال نداره باز باشه... گفته باشم الان لباست اینجوریه . عادت میکنی بعدا هم هی میخوای لباس جور وا جور بپوشی!!

 

آی کفرم داشت در میومد.... تو دلم میگفتم یعنی فکر میکنی اینقدر خانومت بی جنبه است... یعنی تو نمیدونی خانومت اینقدر شعور نداره که بدونه چه جوری لباس بپوشه... حالا که لباسش رو سفارش داده و طفلکی اینقدر هم خوشحاله و راضیه از مدل لباسش باید اینجوری بزنی تو ذوقش... وای دلم میخواست سرش داد بکشم... طفلی عروس خانوم که هیچی نگفت فقط از آینه بغل میدیدم که چشماش پراز اشک شده!!

مسلمه که پوشش برای همه خیلی موضوع قشنگیه و به نظر من اصلا لباس پوشیده نشون دهنده شخصیت انسانه اما این یه مورد دل من رو بد جوری سوزوند... با شناختی که از عروس داشتم مطمئن بودم هیچوقت بد لباس نمی پوشیده... خیلی بی انصافی بود که اینجوری باهاش رفتار بشه... تازه این آقای داماد نه تنها اعتقادات مذهبی نداره(ا لبته به این موضوع واقفم که حساسیت رو پوشش همسر خیلی هم ربطی به عقاید مذهبی نداره) بلکه همیشه مدافع حقوق زنان هم هست!!!! عجبا!!!!

 

کاش عروس خانوم یاد بگیره که اینقدر حرفاشو تو دلش نریزه... کاش یاد بگیره در کنار تمام گذشتهایی که برای یه زندگی مشترک لازمه گاهی هم گفتن عقاید و چیزهایی که دوست داریم بد نیست حتی گاهی هم لازمه... کاش شوهرش بدونه چه فرشته ای نصیبش شده... کاش بدونه...

یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1384

از بین تمام کودکی هام میام.از بین خاطرات آخرین دوستیهای کودکانه... شاید خاطره ساز ترین روزهای ما روزهایی باشه که خاطرات کودکی رو ورق میزنیم با دستهایی که بوی صادقانه ترین دوستیها رو میده...

 

وقتی در آغوش گرفتمشون، برگشتم به 10 سال پیش . اون زمان که 12سال داشتیم و برای اولین بار بین نیمکتهای مدرسه و بازیهای کودکانه دست دوستی دراز کردیم و نام مقدس دوست رو برهم نهادیم...

 

هر سه بزرگ شدیم. بلندتر از قبل. زیباتر از گذشته. پرتجربه تر از پیش.... و چه صادقانه از خاطرات کودکی گفتیم وچه عاشقانه خندیدیم. بدون تکلف.انگار همون دختر بچه های شیطونی بودیم که روزی نبود مدرسه از دست ما آروم و قرار داشته باشه... همون دختر بچه هایی که ناظم مدرسه برای گیر انداختنشون دنبالشون می دوید... همون دختر بچه هایی که رتبه های اول مسابقات تئاتر و سرود مدارس مال اونا بود... همون دختر بچه هایی که هر ثلث شاگرد اول و دوم و سوم بودن.... همون دختربچه هایی که ناظم مدرسه در عین حال که تنبیه اشون میکرد عاشقانه دوستشون داشت...

 

مارال رو چند وقت پیش تو اورکات پیدا کردم و از طریق اون هم مریم رو و امروزتو یه کافی شاپ  قرار گذاشتیم بعد از8- 9 سال هم دیگه رو ببینیم. دوران راهنمایی رو با هم گذروندیم . وقتی ما خونه امون رو عوض کردیم و از اون محله رفتیم دیگه ندیدمشون... تا امروز و چقدر امروز زیبا بود. امروز زیباترین روز بارونی بود که تمام عمرم داشتم....

امروز از پارک وی تا میدون ونک پیاده اومدیم . زیر بارون . بدون چتر... خیس خیس از بارون...

 

اینقدر الان خوشحالم که وصفش برام مشکله... فکر نمیکردم بعد از 9 سال هنوزم اینقدر صمیمانه کنار هم بشینیم.... خیلی خیلی خیلی خوشحالم... بعد از مدتها الکی خوش بودن این اولین باره که از ته دل خوشحالم.... خوش به حالم!!!!

یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1384

این بار دلم میخواد در مورد آرزوهام بنویسم.فقط قول بدید نخندینا. یه زمانی خیال میکردم بی آرزوتر از من پیدا نمیشه اما چندین وقته یواش یواش داره آرزوهام به منصه ظهور میرسه ‌‌] حال کردین لفظ قلمو (نمیدونم درست گفتم یا نه ها!!)[

خلاصه که مردم از بچگی آرزوهاشونو پیدا میکنن که وقت داشته باشن واسه اینکه بهشون برسن اما من بیچاره تازه دارم آرزو میکشفم... سر پیری و معرکه گیری به این هم میگنا... حالا کو تا من به این آرزوها برسم . بازهم خدا رو شکر که بی آرزو از دنیا نمی رم....

یکی دو تا از این آرزوهای بزرگ رو که باید دورشون یه خط قرمز بکشم چون حتی اگه از بچگی هم پیداش میکردم بازهم رسیدن بهش محال بود

 

یکی اش اینه که خیلی دلم میخواست شاهزاده بودم

همه اش به مامان میگم چی میشد بابا شاه بود؟؟ حالا شاه کجا نمیدونم. یه شاه میشد دیگه مامان هم میشد ملکه منهم میشدم شاهزاده خانوم... وای چه باحال بود اما خوب بابا که نشد شاه مامان هم نشد ملکه ... نتیجتا بنده هم شاهزاده خانوم نیستم...فیلم  عروسی پرنس چارلز رو که کانال BBC نشون میدادا این آرزوم که دیگه کاملا محاله بیشتر خودنمایی میکرد...

 

یکی دیگه از آرزوهای من این بود میتونستم ذهن همه آدما رو بخونم. هر وقت خواستم، بدونم تو ذهن ادما چی میگذره... البته این آرزو جدیدا کشف نشده این از هموناییه که تو بچگی میخواستم و از اونجا که حس کنجکاوی یا بعبارتی فضولی بنده از بچگی حتی یه کم هم کم نشده همچنان این آرزو پابرجاست.فکرشو بکنین چی میشد اگه میشد؟؟!!! ( عجب فضولی ام نه؟؟)

البته شاید چون این آرزو از بچگی در من وجود داشته حس ششم من که گاهی عجیب کار میکنه در این مورد هم کمکم کرده. گاهی خوب فکر میخونم.

 

یکی دیگه از آرزوهای من یا بهتره این یکی رو بگم هدف ، چون هنوز برای رسیدن بهش دیر نیست، اینه که همه دنیا رو بگردم.همه جا رو. من که چیزی نمیخوام.فقط یه خونه داشتم باشم که یا یه طبقه باشه با یه حیاط گنده و پرگل  یا یه پنت هاوس با یه ماشین که راه بره و یه کار ثابت. دیگه کاری به کاری هیچکس ندارم. قول میدم عین دخترای خوب میرم دنیا رو میگردم. همین. توقع زیادیه؟؟؟

 

   1      2    >>