مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 فروردین ماه سال 1384

نمی دونم چرا تازگیها دلم میخواد همه اش آتیش بسوزونم!!!! انگار هر چی بزرگتر می شم بچه تر میشم ( چی شد!!) اصلا یه جا بند نمی شم. عین بچه های دوساله سر مامان غر میزنم که حوصله ام سر رفته!! از هر فرصتی استفاده میکنم که با آزی یه برنامه بریزیم و بزنیم بیرون...

با آزی یه کار بد کردیم... رفتیم پارک بعد نگاه میکردیم ببینم دختر وپسرای جوون کجا دوتا دوتا نشستن . یواشکی می رفتیم حرفاشونو گوش میدادیم... شرمنده ... چون نقشه خودم هم بود نمیتونم بگم دوست ناباب داشتم... ( الان دارم سعی میکنم خجالت بکشم) اما اینقدر کیف داشت!!!

دیروز هم با آزی رفتیم سینما. فیلم مجردها! وای که چقدر خندیدم.... با مزه بود

بعد هم رفتیم بستنی خوردیم... یه سوتی هم دادیم. ما نمی دونستیم معجون جدیدا اسمش شده ویتامینه... بابا مگه معجون چه اش بود؟؟ خلاصه که خواستیم معجون بخوریم دیدیم ویتامینه داره ما هم به جاش بستنی خوردیم آخرش فهمیدیم ویتامینه همانا معجون می باشد!!!

 

خیلی دلم میخواد الان دو کلمه هم حرف حساب بزنم که خیال نکنید وبلاگم داره به لودگی میگذره اما چیزی به ذهنم نمیرسه از این بابت هم خیلی شرمنده ام. سر فرصت یه چیزایی میگم که خیال نکنید  خیلی دختر بدی شدم...

پنجشنبه 18 فروردین ماه سال 1384

به یه نفر قول داده بودم که وقتی از سفرهای نوروزی برگشتم براش سوغاتی بیارم...

ایشون که جدیدا باهاشون آشنا شدم از دوستان خوب من هستن ...  میدونم که اینجا رو می خونه... خیلی فکر کردم که چه جوری میشه به یه نفر که نمی بینیش یه سوغاتی بدی که جدید هم باشه... به این نتیجه رسیدم که شاید تا حالا کسی سوغاتی این جوری نداده باشه :

 

دوست خوب من!

روز اول عید که از تهران راه افتادم توی جاده یه تک درخت زیبا دیدم که تو این جاده معروفه ... یه جای خلوت و دنج برای اینکه با خودت خلوت کنی و اگه دلت خواست دعا کنی... یه درخت که اگه بهش نزدیک بشی پر از دخیلهاییه که نشون از کلی انسان آرزومنده... تنهایی و خلوت این مکان قشنگ مال تو!!

 

وقتی به مقصد رسیدم دو تا آقا که لباس خرگوش پوشیده بودن جلوی مسافرها رو میگرفتن و بهش شکلات میدادن و سال نو رو تبریک میگفتن و باعث شادی همه میشدن .... شادی وشیرینی این لحظه ها مال تو!!

 

تصمیم گرفتیم بریم شمال!

تو جاده کلی گلهای صورتی و زرد وسفید دیدم و دشتهای سرسبز و تا بینهایت پر که نشون از یه قدرت بزرگ بود... قدرتی که حتی طبیعت هم از نگاهش محروم نمیشه... نگاه همیشگی اون بزرگ مال تو!!

 

کنار دریا و رو ماسه ها  که پا برهنه راه میرفتم خیلی تلاش کردم از همونجایی که ایستاده بودم انتهای دریا رو ببینم اما نشد.... انتهای دریاها که هیچوقت ندیدم هم مال تو!!

 

امیدوارم از سوغاتیهای این سفر خوشت بیاد و سالی پر از شادی داشته باشی....امیدوارم این آرزوهای من برای تو به واقعیت بپیونده...

 

چهارشنبه 3 فروردین ماه سال 1384

امروز از مسافرت برگشتیم. من و نسیم و مامان وبابا... داداش کوچیکه رو گذاشتیم همونجا موند به چند دلیل:

اول اینکه خودش از خدا میخواست با ما نیاد. بس که اونجا بهش خوش میگذره

دوم اینکه مامان بزرگ و بابابزرگ هم با ما  میخواستن بیان که از تهران برن مشهد و چون جا نداشتیم نمی شد بیاد.

البته تا دو سه روز دیگه برمیگردیم...

وقتی عید میشه و میریم شهرستان پیش مامان و بابا بزرگ اینقدر جمعیت اونجا هست که واقعا جای  سوزن انداختن نیست...

فکر کنید 20 تا نوه که با مامان وباباها تقریبا میشن 35 نفر و تازه بعضی نوه ها  هم ازدواج کردن و با شوهرهاشون و بچه هاشون میان. حالا تصور کنید چه جمعیتی تو خونه جمع میشه

خدا زنده و سالم نگه داره مامان و بابا بزرگ رو که به برکت وجود اوناست که اینهمه آدم دور هم جمع میشن. ما بچه ها که اینقدر شلوغ میکنیم گاهی از سر وصدای خودمون سردرد میگیریم اما مامان وبابا بزرگ خم به ابرو که نمیارن هیچی اگه گاهی بزرگترا یه چیزی بهمون بگن که ساکت باشیم باهاشون دعوا میکنن که چیکارشون دارید بذارین خوش باشن...

امسال یه کار جدید یاد گرفتیم. در واقع یه مردم ازاری جدیده... اینو به بزرگترا نگفتیم وگرنه کله همه امون رو میکنن... امسال هرکس که تلفن می کرد و یکی از ماها گوشی رو برمیداشتیم اون کسی که پشت خط بود می گفت مثلا با فلانی کار دارم بعد ما به جای اینکه گوشی رو بدیم به اون شخص میدادیم به یکی دیگه از بچه ها اونهم میداد به یکی دیگه و خلاصه گوشی تلفن دست به دست بین ما اراذل و اوباش میگشت اما به دست اصل کاری نمی رسید.... بیچاره اون طرف گوشی رو قطع میکرد و قطعا به خودش میگفته احتمالا به دیوونه خونه زنگ زده اشتباهی... البته من که الان دارم این رو مینویسم خیلی شرمنده و خجالت زده هستم . دوستای ناباب اونجا زیاده من رو هم اغفال کردن...

دلم میخواد مراسم عیدی گرفتن رو ببینید. اخه تو خونه مامان و بابا بزرگ اینجوری نیست که بچه مودب بشینن و بزرگترها هرقدر خواستن عیدی بدن و بچه ها هم مودبانه سر خم کنن بگن ممنون...

اونجا یه روز و یه ساعت رو مشخص میکنیم که باید همه برای عیدی دادن و عیدی گرفتن بیان خونه مامان وبابا بزرگ... بعد ما کوچیکترها پلاکارد درست میکنیم و برای تک تک بزرگترها که قراره عیدی بدن یه شعار میسازیم...بعد نوبت هرکس که میشه بلند بلند شعارش رو میگیم و اگه بشه از آلات موسیقی هم استفاده میکنیم که امسال گیتار بود و قابلمه مامان بزرگ که آخر مراسم ته قابلمه فرو رفته بود...

تازه هر کسی که بخواد عیدی بده اینقدر نمیگیریم تا مبلغ عیدی رو ببره بالا بعد که سر عیدی به توافق رسیدیم اونی که میخواد عیدی بده میره روی پله ها می ایسته و یکی یکی از نوه بزرگ شروع میکنه... اسم هرکس رو که خوند بین تشویق و همهمه و دست و موسیقی میره جلو و عیدی اش رو میگیره... بعد که نوبت عیدی دهنده تموم شد شعار تشکر رو بلند بلند با هم میگیم و تشویقش میکنیم...

این مراسم تقریبا 3 ساعت طول میکشه و بعد از این سه ساعت همه ما عین (دور از جون) جنازه و با گلوهای گرفته یه گوشه پرت میشیم و اگه مامانا نباشن قطعا همونجا خوابمون میبره...

امسال تو جمعممون یه داماد جدید داشتیم که طفلک چشماش داشت از کاسه در می اومد. خانومش تا پارسال تو صف اول شعاردهنده ها بود اما امسال اروم نشسته بود. داماد جدید بهش گفت : ببینم تو هرسال اینقدر مظلومی؟؟

دختر عموی بنده که همسر ایشون باشن گفت: نه امسال جلوی تو روم نمیشه

داماد گفت: پس بیا بریم ...

بعد دوتایی اومدن صف اول نشستن...

خلاصه که هرکس میاد تو خانواده ما بخواد نخواد یه کم خل میشه!!

 

این مراسم تو خانواده ما دیگه جزو آداب و رسوم داره میشه... جالا سیزده به در ها رو ندیدید که اگه ببینید کیف میکنید...

تو سیزده به در به جرات میتونم بگم کاری نمی مونه که ما انجام ندیم...

تاب بازی، طناب بازی، وسطی، فوتبال، والیبال، بالا بلندی، الک دولک، هفت سنگ، اتیش بازی؛ قلعه بازی، آب بازی، ترقه و سیگارت، رقص و اواز، و ....

جالب اینجاست که بزرگترا و از جمله بابابزرگ و مامان بزرگ پای ثابت شلوغ کاری ها هستن....

خلاصه که از خدا میخوام این جمع رو سالم نگه داره...

 

به قول مامان بزرگ که همیشه این موقعها میگه:

 

لا حول و لا قوة الا با لله

<<    1      2