پرسه بزن توی خیال، خیال من مال تو
قلبمو میدم که بشه عیدی امسال تو
تولد مبارک.
تولد تو عزیز دل من مبارک.
تولدت مبارک آوای من عزیزم.
*نمیدونم چرا همیشه اکثر آدما در برخورد اول با من ، من رو آدمی ازخودراضی میبینن. این رو بارها و بارها از زبون نزدیکترین دوستان و همراهانم شنیدم. ولی هیچوقت ناراحت نشدم. سعی هم نکردم خودم رو عوض کنم. چون به این طور بودن باور دارم. شخصیتم رو دوست دارم. ناراحت نمیشم چون همه اونایی که یه روزی من رو خودخواه فرض میکردن بی برو برگرد بهم گفتن که اشتباه میکردن. و اینکه اونا متوجه اشتباهشون شدن من رو خوشحال میکنه. دلم نمیخواد این خوشحالی رو بخاطر ناراحتی اولش از دست بدم... اما کاملا با همه اشون موافقم که بهم میگن من از موضع بالا بهشون نگاه میکنم. به نظر من این خیلی خویه که آدمها توانایی این رو داشته باشن که از موضع بالا به همه چیز و همه کس نگاه کنن. چرا که نه؟؟ من از موضع بالا نگاه کردن رو از خودخواهی جدا میکنم و میذارم رو طاقچه مقدس رفتارهای زیبا، کنار غرور قشنگی که می پرستمش چون حافظ شخصیت منه... از موضع بالا نگاه میکنم در کنار تمام احترامی که واسه همه کس قائلم. همه قابل احترامن چون به قول یه دوست قدیمی روز تولدشون خدا بهشون نگاه کرده... و نمیذارم با خودخواهی آلوده بشه جرا که هنوز خیلی ها هستن که بزرگتر و بلندتر از من نگاه میکنن ... نگاه میکنن به من اونهم از موضعی بالاتر... پس به جای خودخواهی باید تلاش کرد تا به جایگاه اونا رسید...وقتی از موضع بالا به همه چیز و همه کس نگاه کنی ، دیگه موضوعی برای ناراحتی نمی مونه.... دیگه حرفی ناراحتت نمیکنه. اما چیزی که مهمه اینه که نباید سعی کرد موضع بالا رو در ذهن دیگران ساخت. بلکه باید اجازه داد که آدمها خودشون با توجه به رفتارهای تو- رفتارهای صادقانه تو و نه تظاهر تو- جایگاهت رو تو ذهن خودشون بالا ببرن... باید همونی باشی که فکر میکنی... اونوقت اگر در ذهن کسی بالا رفتی باید بدونی که لیاقت قرار گرفتن در موضع بالا رو داری...
* آنروز که بخاطر اونچه بینمون گذشت ازت عذرخواهی کردم اصلا انتظار نداشتم که من رو ببخشی.تنها انتظارم این بود که یه لحظه به این باور برسی که تونستم تو رو و شرایطت رو درک کنم و برای یه لحظه هم که شده خودم رو جای تو بذارم. اما اونروزی که به شرایظ و عقایدم پوزخند زدی هیچوقت فکر نمیکردم بتونی خودت رو جای من فرض کنی. ناراحت نشدم. این هم میرفت کنار تمام تجربه ها... اما حالا که به خاطر همه اونچه که بینمون گذشت عذرخواهی کردی... بازهم خوشحالم نکرد. حرفات بوی صداقت نداشت عزیز!! نمیتونم به خودم بقبولونم که خودت رو جای من گذاشتی و به این نتیجه رسیدی که توهم اشتباه کردی... چرا تلاش میکنی همیشه برای خودت جایگاه بزرگی تو ذهن آدمها بسازی در حالیکه نمیدونی روزی این قصر بزرگ و زیبا از تصویرت فرو می ریزه. چون پایه نداره... مثل قصر بزرگ تصویر تو در ذهن من!!
*احساس غرور عظیمی به آدم دست میده وقتی از زبون یه دوست خوب که خانواده خیلی خوبی هم داره میشنوی که میگه:
من به تو حسودیم میشه. یخاطر پدر و مادری که داری. پدر و مادری که خیلی آگاهانه قدم برمیدارن...
حس قشنگیه. مگه نه؟؟!!!
پرسه بزن تو یاد من که دلخوشم به یادت
چیکار کنم دل عاشقه دل بدجوری میخوادت








