خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1384

پرسه بزن توی خیال، خیال من مال تو

قلبمو میدم که بشه عیدی امسال تو

 

تولد مبارک.

تولد تو عزیز دل من مبارک.

تولدت مبارک آوای من عزیزم.

 

*نمیدونم چرا همیشه اکثر آدما در برخورد اول با من ، من رو آدمی ازخودراضی میبینن. این رو بارها و بارها از زبون نزدیکترین دوستان و همراهانم شنیدم. ولی هیچوقت ناراحت نشدم. سعی هم نکردم خودم رو عوض کنم. چون به این طور بودن باور دارم. شخصیتم رو دوست دارم. ناراحت نمیشم چون همه اونایی که یه روزی من رو خودخواه فرض میکردن بی برو برگرد بهم گفتن که اشتباه میکردن. و اینکه اونا متوجه اشتباهشون  شدن من رو خوشحال میکنه. دلم نمیخواد این خوشحالی رو بخاطر ناراحتی اولش از دست بدم... اما کاملا با همه اشون موافقم که بهم میگن من از موضع بالا بهشون نگاه میکنم. به نظر من این خیلی خویه که آدمها توانایی این رو داشته باشن که از موضع بالا به همه چیز و همه کس نگاه کنن. چرا که نه؟؟ من از موضع بالا نگاه کردن رو از خودخواهی جدا میکنم و میذارم رو طاقچه مقدس رفتارهای زیبا، کنار غرور قشنگی که می پرستمش چون حافظ شخصیت منه...  از موضع بالا نگاه میکنم در کنار تمام احترامی که واسه همه کس  قائلم. همه قابل احترامن چون به قول یه دوست قدیمی  روز تولدشون خدا بهشون نگاه کرده... و نمیذارم با خودخواهی آلوده بشه جرا که هنوز خیلی ها هستن که بزرگتر و بلندتر از من نگاه میکنن ... نگاه میکنن به من اونهم از موضعی بالاتر... پس به جای خودخواهی باید تلاش کرد تا به جایگاه اونا رسید...وقتی از موضع بالا به همه چیز و همه کس نگاه کنی ، دیگه موضوعی برای ناراحتی نمی مونه.... دیگه حرفی ناراحتت نمیکنه. اما چیزی که مهمه اینه که نباید سعی کرد موضع بالا رو در ذهن دیگران ساخت. بلکه باید اجازه داد که آدمها خودشون با توجه به رفتارهای تو- رفتارهای صادقانه تو و نه تظاهر تو- جایگاهت رو تو ذهن خودشون بالا ببرن... باید همونی باشی که فکر میکنی... اونوقت اگر در ذهن کسی بالا رفتی باید بدونی که لیاقت قرار گرفتن در موضع بالا رو داری...

 

* آنروز که بخاطر اونچه بینمون گذشت ازت عذرخواهی کردم اصلا انتظار نداشتم که من رو ببخشی.تنها انتظارم این بود که یه  لحظه به این باور برسی که تونستم تو رو و شرایطت رو درک کنم و برای یه لحظه هم که شده  خودم رو جای تو بذارم. اما اونروزی که به شرایظ و عقایدم پوزخند زدی هیچوقت فکر نمیکردم بتونی خودت رو جای من فرض کنی. ناراحت نشدم. این هم میرفت کنار تمام تجربه ها... اما حالا که به خاطر همه اونچه که بینمون گذشت عذرخواهی کردی... بازهم خوشحالم نکرد. حرفات بوی صداقت نداشت عزیز!! نمیتونم به خودم بقبولونم که خودت رو جای من گذاشتی و به این نتیجه رسیدی که توهم اشتباه کردی... چرا تلاش میکنی همیشه برای خودت جایگاه بزرگی تو ذهن آدمها بسازی در حالیکه نمیدونی روزی این قصر بزرگ و زیبا از تصویرت فرو می ریزه. چون پایه نداره... مثل قصر بزرگ تصویر تو در ذهن من!!

 

*احساس غرور عظیمی به آدم دست میده وقتی از زبون یه دوست خوب که خانواده خیلی خوبی هم داره میشنوی که میگه:

 

من به تو حسودیم میشه. یخاطر پدر و مادری که داری. پدر و مادری که خیلی آگاهانه قدم برمیدارن...

 

حس قشنگیه. مگه نه؟؟!!!

 

پرسه بزن تو یاد من که دلخوشم به یادت

چیکار کنم دل عاشقه دل بدجوری میخوادت

چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1384

اگر توانستی عاشقم کنی ... آنگاه تمام زندگیم مال تو

 

(تو یه وبلاگ خوندم یادم نبود کجا وگرنه حتما لینکش میکردم.)

 

دلم میخواد هر کاری دلم میخواد انجام بدم!!!

دلم یه مسافرت با قطار میخواد به مشهد...

دلم آهنگ مهرداد میخواد...


من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
 شاه مهره دل ر فته بود من لاف بردن میزدم


دلم لوبیا پلو میخواد...

دلم میخواد با فرشته – دوستم- یه دل سیر حرف بزنم

دلم میخواد زودتر برم سر کار...

دلم میخواد بابا اینقدرنگه فوق لیسانست رو که گرفتی باید بری کانادا...

دلم میخواد از شر یکی خلاص بشم...

دلم میخواد اینقدر بهم زنگ نزنه.

دلم میخواد موبایلم یه هفته خاموش باشه.

دلم میخواد به هیچی فکر نکنم...

 

دیگه روم نمیشه برم پیش خدا و ازش عذر خواهی کنم... ایندفعه وقتی به قولم عمل کردم می رم پیشش و شکرش میکنم. شاید اونموقع روم بشه بابت تمام بدیها و بدقولیها عذرخواهی کنم.

 

باید یه کاری بکنم تا بتونم از تمامشون دل بکنم. نمیدونم چرا شجاعتش رو پیدا نمیکنم. باید دست به کار بشم. هروقت تصمیم میگیرم برای برداشتن قدم اول سست میشم. باید همه اشون رو بردارم. از جلوی چشمم.

بذار ببینم ازکجا شروع کنم؟؟؟

سه شنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1384

*6:30 صبح. میدان توحید. حرکت

*تمام راه خوردن و گفتن و خندیدن و خواندن و رقصیدن.

10 صبح. نیاسر.

*آتشکده ای که برمیگرده به  زمان اردشیر بابکان. عکسهای دسته جمعی...

*یه درخت بزرگ. اینقدر بزرگ که میتونی پشتش راحت پناه بگیری.

*یه خونه قدیمی کوچیک با یه در قشنگ و کلون های قشنگی که با ظرافت تمام طراحی شدن. نمیتونی از عکس گرفتن کنار اونا به راحتی بگذری

*آبشار نیاسر. 300 پله تا بهشت... خانومی روبروی آبشار ایستاده و دعا میکنه...زیارت میکنه.

*حمام صفوی. به تازگی از زیر خروارها خاک بیرون اومده. پسرک دانشجوی معماری معتقده که اگر سخت ترین  و هولناک ترین زلزله ها بیاد اینجا بخاطر فرم چینش آجرها سالم باقی می مونه.

*آسیاب قدیمی. یه چرخ سنگی بزرگ و یه توربین چوبی. یه ترازو و یه زنگوله قدیمی که نحوه طراحی اش خیلی جالب بود. همون پسرک دانشجوی معماری که مهربانانه اطلاعاتش رو دراختیار همه میذاره میگه:

قدیمترها آسیابان بالای همین آسیاب خونه داشته. وقتی گندمها رو میریخته میرفته خونه اش و میخوابیده. وقتی اولین سری گندمها آرد میشه سنگ آسیاب سریعتر میچرخه و همین چرخش سریعتر باعث به  صدا در اومدن زنگوله میشده و آسیابان متوجه میشده که وقت بیداریه و ریختن دومین سری گندمها.

*کوشک صفوی. که نمیتونیم بریم توی اون رو ببینیم...

*غار رئیس. راهنما اینقدر زیبا در این مورد حرف میزنه که نا خودآگاه یک آرزو به آرزوهای دیگه ام اضافه میشه و اون اینه: گذشتن از این غار. در غار رو بستن.چرا؟؟

راهنما میگه:

هرکسی بتونه یک بار از در ورودی این غار وارد بشه و از در خروجی خارج بشه بی شک میره به بهشت.

باید خیلی باریک باشی تا بتونی از دهانه غار وارد بشی. جلوتر وجلوتر میری. تاریک و تاریکتر میشه. دولاتر ودولاتر میشی. اینقدر که دیگه حالا مجبوری چهار دست و پا و شاید هم سینه خیز بری جلو. آروم میرسی به جایی که احساس میکنی خیلی گوده. ترس تمام وجودت رو برمیداره که مبادا سقوط کنی. اما وقتی توکل میکنی و به هوای بهشت قدم برمیداری میبینی فقط 10 سانت پایینتره. آرومتر میشی.( یاد داستان معروف کوهنوردی که از کوه پرت میشه افتادم) یه کم که جلوتر میری میتونی بایستی. حالا وارد یه اتاق خیلی بزرگ میشی. احساس آرامش میکنی و بعد در خروجی غار و منظره ای به زیبایی تمام روحت... آیا به بهشت خواهی رفت؟؟؟!!

 

همه دست زدند. همه...

 

*12:30 نهار.درست روبروی آبشار. قطره های آب به صورتت میخوری. برای یه لحظه از سرما به خودت می لرزی. سرمای دلچسبیه.

 

*گلاب گیری. اونقدر ها که خیال میکردم جالب نبود. اما برای رفع کنجکاوی دیدم. گلهای محمدی قشنگی بودن...

 

*حرکت به سوی کاشان. بین راه  یه مسجد. بهوای نماز خوندن پیاده میشیم. خیلی خلوته. خیلی. هنوز خبر نداری اینجا کجاست. مامان داد میزنه. نرگس آرامگاه سهراب اینجاست. میری به سمت صدا. چشم می چرخونی. کو؟ کجاست؟ اوناهاش. یه سنگ سفید!

به سراغ من اگر می آِیید...

خدای من! همین؟؟؟ یعنی سهراب و اینهمه تنهایی...

آهسته جلو میرم که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی سهراب...

 

هنوز خبر ندارم یه امامزاده درست روبروی آرامگاه قرار داره. هیچکس نیست. از اون همه سرو صدا  هیچ خبری نیست. مامان صدام میکنه. میگه نرگس قول میدم اینجا هر چی بخوای می گیری. می پرسی چرا؟ میگه من وقتی برای نماز از در دیگه رفتم تو مسجد این امامزاده رو دیدم. واسه همه دعا کردم اما نمی دونم چرا اصلا یاد تو نبودم. نمیدونستم از این طرف هم که تو اومدی راه داره به امامزاده. خواسته که تو هم بری زیارتش. هر چی میخوای بگو. از مامان میخوام بره بیرون و حالا تنهای تنهام. اینقدر تو شک موندم که یادم رفته چی بخوام. برام عجیب بود. نا خودآگاه از یه امامزاده سر در بیاری اونهم تو یه خلوت و تنهایی قشنگ.

 

*سوار اتوبوس میشم. عینکم رو برنمیدارم که مبادا کسی از چشمهای اشک آْلودم مطلع بشه. احساس میکنم اینجوری خلوتم بهم میخوره. اما دیگه نتونستم جاری شدن اشکهام رو کنترل کنم. مامان بهم آب میده. دوست مامان با اشکهام گریه میکنه...

چرا گریه میکنم. از اینکه خدا دوستم داره... یا غم تنهایی سهراب رو دلم سنگینی میکنه. یاد دایی می افتم که همیشه وقتی تنهایی اذیتش میکنه میاد اینجا کفشهاش رو درمیاره. چهار زانو میشینه. با احترام برای سهراب فاتحه میخونه و بعد های های گریه میکنه... غم سنگینی داره اینجا...

 

3 بعد از ظهر.

*باغ فین. چه آرامشی. چه سکوتی. کفشهام رو درمیارم و جورابهام رو. شلوارم رو تا میکنم بالا و می پرم تو جوی آب. تا خود امارت از توی آب میرم. نگاههای کنجکاوانه اطراف مهم نیست.

* حوضچه پر از سکه. نیت میکنم و سکه ام رو پرت میکنم. سکه نمیره اون وسط . یعنی نیتم رو نمیگیرم!!

* سه تا فرانسوی که ابدا انگلیسی بلد نیستن. شاید هم نمیخوان صحبت کنن....شنیده بودم فرانسوی ها نسبت به زبان انگلیسی دید خوبی ندارن...

* فالوده خوشمزه ای میخوریم.

 

* حالا حمام فین. قتلگاه ابر مرد تاریخ . امیر کبیر. کنار اینهمه آرامش یه قتل صورت میگیره. پس کجاست اینهمه ظرافت ایرانی؟؟

 

* دوباره اتوبوس سواری تا ... تا خانه بروجردیها. در حال مرمته. به نظر میاد یه زمانی خیلی زیبا بوده اما الان چیز خاصی معلوم نیست. میپرسم: آقا خونه ای که فیلم "خانه ای در تاریکی " رو توش فیلمبرداری کردن کجاست؟؟

 

* خانه عباسیان. خاندان بزرگی که تاجر ظروف چینی بوده. با این خونه آَشنایید. احتمالا اگه اون سریال رو دیده باشید این خونه رو هم دیدید. واقعا که فوق العاده است. راهنما میگه اونزمان این خونه رو 20 سال طول کشیده تا ساختن و زمان رضا شاه بزرگ خاندان عباسیان این خونه رو 1000 تومان میخره!!! این خاندان خیلی پولدار بوده. آخرین نواده این خاندان چند سال پیش اومده اینجا . یه پیرزن 80 ساله که میگفته جدش اینقدر پولدار بوده که فقط به دونفر پول میداده تا پولهاش رو بشمرن... 5 حیاط که از سطح خیابون پایینتره. یعنی وقتی از خیابون وارد خونه میشی میرسی به تراس خونه. پایین حیاط ها رو میبینی. هر حیاط یه حوض مستطیل شکل بلند داره. دور تا دور حیاط و تراس اتاقهایی است با درهای شیشه رنگی. یه اتاق آِینه کاری. فوق العاده زیباست. اتاق میهمان،اتاق خوابها، مطبخ، دستشویی ، رختشوی خانه، انباری، حوض خونه ها... وای اینهمه هنر در معماری محشره...

 

6 حرکت به سمت تهران.

10 نهران. پل گیشا

10:30 خونه

10:45 روبروی مانیتور

شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1384

فکر کنید باید فردا صبح بری کارنامه ارشدت رو بگیری بعد هم واسه ناهارش دو تا مهمون عزیز داری که واسه دیدنشون لحظه شماری میکردی شبش هم تولد بابا باشه . از طرفی پسر عمه جان برای کنکور آزاد بخواد بیاد تهران و عمو جان هم برای تعمیر و سرویس ماشینش بخواد بیاد تهران... یهو یکی زنگ میزنه میگه:

 

- اگه اشکالی نداره فردا عصری برای دیدن نرگس خانوم با پسرم بیایم خونه اتون!!!

 

ای خدا....!!!

میخوای بگی نه... اما هنوز دهن باز نکردی میگه ما رو همسایه اتون معرفی کرده. تو تعارف و رودربایستی قبول میکنی... خلاصه که مهمونی ظهر رو کنسل میکنی. تولد بابا می افته واسه آخر شب... فردا ظهرش هم که باید یه جوری پسر عمه جان رو دست به سر کنی که بره که مگه حالا حالا ها میره. از اون طرف همه اش منتظری هر لحظه عمو جان هم زنگ بزنه که دارم میام اونجا.... خلاصه که همه چیزو ردیف میکنی و آماده میشی که بیان...

وقتی میان وسط نگاههای کنجکاوانه کلی دیگرگون میشی اونقدر که خیلی خیلی ببخشید حالت تهوع بهت دست میده از اینکه اینقدر داری زیر نگاههایی که اصلا هم نوعش رو دوست نداری له میشی... بخصوص مادر محترمشون که نمیدونم انگار ما زورش کرده بودیم که بیاد... با ده من عسل هم نمیشد خوردش( اما از حق نگذریم پسر خوش تبیپی بودااا....)

ولی آخر کار که دارن میرن کلی میخندی. چون آقا پسره همین که ازت خداحافظی میکنه میخواد برگرده که کله اش میخوره به لوستر دم در... و در همین لحظه  تو از خنده در حال ترکیدن خواهی بود...ناگفته نماند که این واقعه بساط خنده ای میشود که شما از فردا صبح اش حساب کنی که این آقا چقدر ازتون بلندتره و تنها معیار هم فاصله سر مبارک شما تا لوستر خونه است. و می بینی که ای بابا جدا از جمیع مشکلاتی که ایشون داره خیلی برای این آقا کوتاه هستید....

 

خلاصه که اونا میرن و خانواده اتون در حین برپا کردن جشن تولد بابا جون در مورد این خانواده کلی بحث میکنه و هر کسی نظر خودش رو میده و شما هم فقط گوش میکنی:

 

بابا: نرگس حالا حالا ها فرصت داره ... فرصتهای خیلی بهتر

مامان: من از مامانش خوشم نیومد....

خواهر کوچیکه: فکر کنم خیلی مامانی بود...

داداش کوچیکه: نرگس می کشمت اگه بگی نه... پسر به این خوشگلی وخوش تیپی !!!

 

و من: کی خواست شوهر کنه... شوهر میخوام چیکار.... من فعلا میخوام زندگی کنم.

این خط این هم نشون!!!

دوشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1384

امروز رفتم نمایشگاه. با آزی با هم رفتیم. با اینکه اوضاع فکری هردومون قمر در عقربه اما تصمیم گرفتیم بریم بدون اینکه در مورد این موضوع حرفی بزنیم یا بخوایم این سه چهار ساعته حداقل در موردش فکر کنیم. اینقدر بعد از دوساعت احساس آرامش میکردیم که ناخودآگاه شروع کردیم به صحبت کردن در اون  مورد و جالب اینجاست که  خیلی آرومترازشب قبل ویا قبلتربودیم... به آزی گفتم:

 

احساس میکنم هنوز اینقدر بدبخت نشدم که آدمهایی مثل .... و موضوعاتی اینچنینی بخواد از پا درم بیاره

 

خلاصه که با اینکه این مشکل حالا حالا ها حل شدنی نیست اما نباید تو زندگیم تاثیری بذاره.... بخصوص الان که باید شادترین روزای زندگیم رو بگذرونم. حالا که یه پله بالاتر رفتم. نباید موضوعاتی این چنینی من رو از شاد بودن محروم کنه...

 

نمیتونم بیشتر از اینا بنویسم. مدتیه احساس ناامنی میکنم. تا وقتی این موضوع برام به اثبات نرسه که یه نفر که نمیخوام بلاگم رو نمیخونه نمیتونم خیلی چیزا رو بنویسم. اما اگر این موضوع صحت داشته باشه مجبورم که اسباب کشی کنم به یه جایی که هنوز نمی دونم کجاست.... ولی از حالا بگم اگر رفتم تنهام نذازید ها. منم همه اتون رو خبر میکنم که کجا میرم....

   1      2      3    >>