*6:30 صبح. میدان توحید. حرکت
*تمام راه خوردن و گفتن و خندیدن و خواندن و رقصیدن.
10 صبح. نیاسر.
*آتشکده ای که برمیگرده به زمان اردشیر بابکان. عکسهای دسته جمعی...
*یه درخت بزرگ. اینقدر بزرگ که میتونی پشتش راحت پناه بگیری.
*یه خونه قدیمی کوچیک با یه در قشنگ و کلون های قشنگی که با ظرافت تمام طراحی شدن. نمیتونی از عکس گرفتن کنار اونا به راحتی بگذری
*آبشار نیاسر. 300 پله تا بهشت... خانومی روبروی آبشار ایستاده و دعا میکنه...زیارت میکنه.
*حمام صفوی. به تازگی از زیر خروارها خاک بیرون اومده. پسرک دانشجوی معماری معتقده که اگر سخت ترین و هولناک ترین زلزله ها بیاد اینجا بخاطر فرم چینش آجرها سالم باقی می مونه.
*آسیاب قدیمی. یه چرخ سنگی بزرگ و یه توربین چوبی. یه ترازو و یه زنگوله قدیمی که نحوه طراحی اش خیلی جالب بود. همون پسرک دانشجوی معماری که مهربانانه اطلاعاتش رو دراختیار همه میذاره میگه:
قدیمترها آسیابان بالای همین آسیاب خونه داشته. وقتی گندمها رو میریخته میرفته خونه اش و میخوابیده. وقتی اولین سری گندمها آرد میشه سنگ آسیاب سریعتر میچرخه و همین چرخش سریعتر باعث به صدا در اومدن زنگوله میشده و آسیابان متوجه میشده که وقت بیداریه و ریختن دومین سری گندمها.
*کوشک صفوی. که نمیتونیم بریم توی اون رو ببینیم...
*غار رئیس. راهنما اینقدر زیبا در این مورد حرف میزنه که نا خودآگاه یک آرزو به آرزوهای دیگه ام اضافه میشه و اون اینه: گذشتن از این غار. در غار رو بستن.چرا؟؟
راهنما میگه:
هرکسی بتونه یک بار از در ورودی این غار وارد بشه و از در خروجی خارج بشه بی شک میره به بهشت.
باید خیلی باریک باشی تا بتونی از دهانه غار وارد بشی. جلوتر وجلوتر میری. تاریک و تاریکتر میشه. دولاتر ودولاتر میشی. اینقدر که دیگه حالا مجبوری چهار دست و پا و شاید هم سینه خیز بری جلو. آروم میرسی به جایی که احساس میکنی خیلی گوده. ترس تمام وجودت رو برمیداره که مبادا سقوط کنی. اما وقتی توکل میکنی و به هوای بهشت قدم برمیداری میبینی فقط 10 سانت پایینتره. آرومتر میشی.( یاد داستان معروف کوهنوردی که از کوه پرت میشه افتادم) یه کم که جلوتر میری میتونی بایستی. حالا وارد یه اتاق خیلی بزرگ میشی. احساس آرامش میکنی و بعد در خروجی غار و منظره ای به زیبایی تمام روحت... آیا به بهشت خواهی رفت؟؟؟!!
همه دست زدند. همه...
*12:30 نهار.درست روبروی آبشار. قطره های آب به صورتت میخوری. برای یه لحظه از سرما به خودت می لرزی. سرمای دلچسبیه.
*گلاب گیری. اونقدر ها که خیال میکردم جالب نبود. اما برای رفع کنجکاوی دیدم. گلهای محمدی قشنگی بودن...
*حرکت به سوی کاشان. بین راه یه مسجد. بهوای نماز خوندن پیاده میشیم. خیلی خلوته. خیلی. هنوز خبر نداری اینجا کجاست. مامان داد میزنه. نرگس آرامگاه سهراب اینجاست. میری به سمت صدا. چشم می چرخونی. کو؟ کجاست؟ اوناهاش. یه سنگ سفید!
به سراغ من اگر می آِیید...
خدای من! همین؟؟؟ یعنی سهراب و اینهمه تنهایی...
آهسته جلو میرم که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی سهراب...
هنوز خبر ندارم یه امامزاده درست روبروی آرامگاه قرار داره. هیچکس نیست. از اون همه سرو صدا هیچ خبری نیست. مامان صدام میکنه. میگه نرگس قول میدم اینجا هر چی بخوای می گیری. می پرسی چرا؟ میگه من وقتی برای نماز از در دیگه رفتم تو مسجد این امامزاده رو دیدم. واسه همه دعا کردم اما نمی دونم چرا اصلا یاد تو نبودم. نمیدونستم از این طرف هم که تو اومدی راه داره به امامزاده. خواسته که تو هم بری زیارتش. هر چی میخوای بگو. از مامان میخوام بره بیرون و حالا تنهای تنهام. اینقدر تو شک موندم که یادم رفته چی بخوام. برام عجیب بود. نا خودآگاه از یه امامزاده سر در بیاری اونهم تو یه خلوت و تنهایی قشنگ.
*سوار اتوبوس میشم. عینکم رو برنمیدارم که مبادا کسی از چشمهای اشک آْلودم مطلع بشه. احساس میکنم اینجوری خلوتم بهم میخوره. اما دیگه نتونستم جاری شدن اشکهام رو کنترل کنم. مامان بهم آب میده. دوست مامان با اشکهام گریه میکنه...
چرا گریه میکنم. از اینکه خدا دوستم داره... یا غم تنهایی سهراب رو دلم سنگینی میکنه. یاد دایی می افتم که همیشه وقتی تنهایی اذیتش میکنه میاد اینجا کفشهاش رو درمیاره. چهار زانو میشینه. با احترام برای سهراب فاتحه میخونه و بعد های های گریه میکنه... غم سنگینی داره اینجا...
3 بعد از ظهر.
*باغ فین. چه آرامشی. چه سکوتی. کفشهام رو درمیارم و جورابهام رو. شلوارم رو تا میکنم بالا و می پرم تو جوی آب. تا خود امارت از توی آب میرم. نگاههای کنجکاوانه اطراف مهم نیست.
* حوضچه پر از سکه. نیت میکنم و سکه ام رو پرت میکنم. سکه نمیره اون وسط . یعنی نیتم رو نمیگیرم!!
* سه تا فرانسوی که ابدا انگلیسی بلد نیستن. شاید هم نمیخوان صحبت کنن....شنیده بودم فرانسوی ها نسبت به زبان انگلیسی دید خوبی ندارن...
* فالوده خوشمزه ای میخوریم.
* حالا حمام فین. قتلگاه ابر مرد تاریخ . امیر کبیر. کنار اینهمه آرامش یه قتل صورت میگیره. پس کجاست اینهمه ظرافت ایرانی؟؟
* دوباره اتوبوس سواری تا ... تا خانه بروجردیها. در حال مرمته. به نظر میاد یه زمانی خیلی زیبا بوده اما الان چیز خاصی معلوم نیست. میپرسم: آقا خونه ای که فیلم "خانه ای در تاریکی " رو توش فیلمبرداری کردن کجاست؟؟
* خانه عباسیان. خاندان بزرگی که تاجر ظروف چینی بوده. با این خونه آَشنایید. احتمالا اگه اون سریال رو دیده باشید این خونه رو هم دیدید. واقعا که فوق العاده است. راهنما میگه اونزمان این خونه رو 20 سال طول کشیده تا ساختن و زمان رضا شاه بزرگ خاندان عباسیان این خونه رو 1000 تومان میخره!!! این خاندان خیلی پولدار بوده. آخرین نواده این خاندان چند سال پیش اومده اینجا . یه پیرزن 80 ساله که میگفته جدش اینقدر پولدار بوده که فقط به دونفر پول میداده تا پولهاش رو بشمرن... 5 حیاط که از سطح خیابون پایینتره. یعنی وقتی از خیابون وارد خونه میشی میرسی به تراس خونه. پایین حیاط ها رو میبینی. هر حیاط یه حوض مستطیل شکل بلند داره. دور تا دور حیاط و تراس اتاقهایی است با درهای شیشه رنگی. یه اتاق آِینه کاری. فوق العاده زیباست. اتاق میهمان،اتاق خوابها، مطبخ، دستشویی ، رختشوی خانه، انباری، حوض خونه ها... وای اینهمه هنر در معماری محشره...
6 حرکت به سمت تهران.
10 نهران. پل گیشا
10:30 خونه
10:45 روبروی مانیتور



