جمعه 16 اردیبهشت ماه سال 1384

همیشه همیشه معتقد بودم خدا جز نیکی برای بنده هاش نمیخواد. حتی اون زمان که یه دنیا مشکل و ناکامی به انسانها هجوم میاره... حتی اونموقع هم خدا میخواد ظرفیت بزرگ انسان رو بهش یاد آور بشه و روح بزرگش رو...مگر اینکه بخاطر لطف و بزرگی خدا انسان خاکی مغرور و مغرورتر بشه. اینقدر که یادش بره باید شکرگزار باشه. اونموقع است که در یک چشم بهم زدن آنجنان با مخ میکوبدش که خودش هم از باورش عاجزه.. میترسم از اینکه، شکر اینهمه نعمت رو نتونم بجا بیارم.... میترسم نتونم در قبال نگاه پرمهر و همیشگی اش بنده خوبی براش باشم که نبودم... گاهی خجالت میکشم که ای کاش لایق اینهمه لطف و خوشبختی بودم...

باز هم یه لطف دیگه... بازهم پارچه سبز رنگی که مدتهاست به مچ دستمه بهم یاد آور شد که هنوز هم نگاهم میکنه...

نمیدونم آیا اینقدر بنده خوبی هستم که حتی اگر این بار شکست میخوردم بازهم شکر میگفتم وبخاطرش خدا رو شکر میکردم؟؟ حتی اگر اینبار شکست میخوردم... اما نذاشت. نذاشت دست خالی از درگاهش برگردم. نذاشت بس که بزرگه و سخاوتمند و من چقدر کوچک و روسیاه...

خدایا شکرت. شکرت میکنم بخاطرهمه بزرگی و عظمتت که هیچوقت تنهام نذاشتی... خدایا شکرت میکنم بخاطر اینهمه خوشبختی که خیلی خیلی بیشتر از لیاقت منه...خدایا فقط کمکم کن که غرور و خودخواهی سد و مانع نشه...

 

رتبه های کنکورم اومد:

شیمی آلی و فیتو شیمی: 57

شیمی معدنی: 77

شیمی تجزیه:142

شیمی فیزیک:273

پلیمر:175

 

میبینید خدا هنوز هم نگاهم میکنه!!!

پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1384

مدتیه که نزدیک خونه ما یه رستوران باز شده که هم خیلی تعریف غذاهاش روشنیدیم هم اینکه محیطش واقعا شیکه… ما هم خیلی وقت بود دنبال فرصتی میگشتیم که یه شب شام بریم اونجا… تا اینکه امشب تصمیم گرفتیم برای شام بریم. بابا رفته مسافرت و با اینکه بابا نبود اما تصمیم گرفتیم بریم… عصر خاله جون زنگ زد که مدیر مدرسه ای که خاله اونجا کار میکنه برای روز معلم دعوتشون کرده همین رستوران و از سر کار میاد خونه ما که از اونجا واسه شام بره… وقتی خاله اومد ما تصمیم گرفتیم که برنامه رو کنسل کنیم . چون مربی بهداشت اون مدرسه از دوستان مامانه و یکی از معلمان اون مدرسه هم از اقوام دور ماست… واسه همین قرار شد برنامه رو کنسل کنیم تا اونجا واسه خاله خیلی بد نشه که حالا یه شب اومده همه فامیل رو هم اورده. البته اگه میرفتیم قرار بود به طور جداگانه بریم اما خاله که متوجه شد ما از قبل برنامه داشتیم گفت هم دوست مامان و هم فامیلمون گفتن که امشب نمیان بقیه هم که شما رو نمیشناسن تازه رستوران هم اینقدر کوچیک نیست که شما بیاین و کنار ما بشینین.. خلاصه که اول قبول نکردیم اما از اونجا که حس ماجراجویی همه ماها گل کرده بود قرار شد بریم اما اونجا هیچ اشنایی ندیم که ما همدیگه رو میشناسیم…

 

خلاصه اول خاله وارد رستوران شد و بعد هم ما رفتیم و گارسون ما رو به سمت یه میز چهار نفره برد و از قضا اون میز دقیقا جلو میزهایی بود که واسه خاله و همکارانش رزرو شده بود و ما هم بالاجبار نشستیم… حالا ما بخند خاله بخند…

خلاصه مشغول خوردن پیش غذا بودیم که یهو من دیدم مربی بهداشت اون مدرسه وارد شد. من ایشون رو قبلا یه بار دیده بودم اما فکر نمیکنم ایشون من رو یادش مونده باشه…. اما قطعا مامان رو دیگه میشناخت… واسه همین تو یه فرصت مناسب مامان جاش رو با علی عوض کرد و طوری نشست که دیده نشه…حالا بماند که چه نگاههایی بین من و خاله رد وبدل میشد طفلی خاله مونده بود که چرا این خانوم اومده قرار نبود بیاد و من فقط میخندیدم… مامان هم میگفت اینقدر نخند ملت دارن نگات میکنن!!

 

خلاصه داشتیم شام میخوردیم که یهو دیدم یه دختر بچه کوچولو اومد پیشم و گفتم:

-سلام خانوم خوشگله!! مامانت کو؟

- مامانم اونوره. اون خانومه به من گفت بیام اینجا( و خاله رو نشون داد که داشت میخندید. خاله هم تو این هاگیر واگیر شیطنتش گل کرده بود)

- اسمت چیه؟

- دیبا

چقدر این اسم برام اشنا بود. داشتم فکر میکردم که چراخاله اونو فرستاده که یهو دیدم مامان دختر بچه اومد و خواست بچه اش رو ببره. خوب که نگاه کردم دیدم ای وایییییی!!! این مامانه همون فامیلمونه. نمیدونم چرا اینقدر IQ اش پایین بود. من چند سال پیش یه  نهار وشام خونه اشون رفته بودم. اونموقع بچه اش چهاردست و پا راه میرفت اما من رو نشناخت. با اینکه با من سلام و احوالپرسی کرد و عذرخواهی کرد که دخترش اومده پیش ما. حالا من رو تصور کنید که چه حالی شدم... مونده بودم که من رو شناخته یانه؟ من باید باهاش سلام و علیک بکنم یانه؟؟ مامان ایشون رو خیلی نمیشناخت چون وقتی بچه بودم مامان دیده بوده اون خانوم رو... خلاصه که تا خانومه رفت من با یه حالت بهت زده گفتم:

- اینکه پونه بود!!! چقدر خنگه!! اینکه قرار نبود بیاد!!

حالا نخند و کی بخند. باور کنید از خنده نمی تونستیم غذا بخوریم.

خلاصه که ما شاممون تموم شد اما هنوز غدای خاله اینا رو سرو نکرده بودن. ما هم دیگه بیشتر از این نمیتونستیم بشینیم. تصمیم گرفتیم که یه جوری به خاله اشاره کنم که بیاد تو دستشویی و من موبایلم رو بدم به خاله که وقتی کارش تموم شد زنگ بزنه بریم دنبالش. چون اونورا رو خوب بلد نبود و دیر وقت هم میشد...

خلاصه تصور کنید که من چه ادا و اطوارهایی وسط چنین رستورانی درآوردم تا خاله متوجه بشه.

صندلی عقب جلو کردم. سوییچ ماشین تکون دادم اینقدر که سر وکله میز بغلی رفته بود. دستم رو بالا و پایین میکردم. به اون دختر بچه اشاره میکردم خاله رو صدا کنه اونم بدتر ازمامانش نمی گرفت. میخندید خیال میکرد دارم باهاش بازی میکنم. خلاصه که اخرش تو یه فرصت که خاله به طرف من برگشته بود بلند شدم و دستام رو بهم مالیدم یعنی که بیا دستشویی. من اونجام. حالا خاله رو بگو که نگرفته من چی گفتم. من دو ساعت تو دستشویی وایستاده  بودم که خاله بیاد.از اونور علی دوباره با هزار بدبختی به خاله اشاره کرده بود و خاله گرفت واومد و بماند که تو دستشویی از خنده نمیتونستیم حرف بزنیم...

خلاصه که موبایلم رو دادم واومدیم بیرون. اما باور کنید چنین رستورانی رو هر طور دیگه ای میرفتیم اینقدر بهمون خوش نمیگذشت...

دوشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1384

قبل از هر حرفی :

روز معلم مبارک

 

*به مامان گلم! که به جرات میگم با تجربه ترین معلمیه که تمام عمرم دیدم.

*به دوست خوبم شاهین! که علیرغم سن کمش یه دبیر خوب شمیه.

*به آوای من عزیزم. نمیدونم هنوز هم زبان انگلیسی تدریس میکنی یانه. اما روز تو هم مبارک.

*به تو... به تو که اگرچه دیگه سراغی از من نمیگیری و انگار فراموشم کردی... به تو که تازه دبیر شدی... روز تو هم مبارک

و به همه شما که من همیشه خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم....

 

 

داداش کوچیکه بالاخره بعد از مدتها یه در میون درس خوندن ریاضی گرفت 20.

واقعا اینقدر ذوق داشت؟؟ اما من خیلی خوشحال شدم. این امر در طول دوران تحصیلش بی سابقه بوده.

 

خواهر کوچیکه گلم که دیگه نگو... سر دبیر مجله دانشکده اشونه  و تو جشنواره نشریات دانشجویی نشریه اشون نشریه برتر و مقاله اش هم مقاله برتر شده.... واسه این هم کلی ذوق کردم...

 

دعا کنید چهارشنبه طوری بشه که باز هم خانواده ما ذوق کنه!!! چیزی نمونده به جوابای کنکور ارشد...

 

 

میخواستم یه مطلب بنویسم  و برای نوشتن این مطلب کلی خودمو آماده کردم برای شنیدن تعریفها و تمجیدها از آقایون و کلی بد و بیراه از خانوما.... گفتم وسط اینهمه فمینیسم و فمینیست و دفاع از حقوق زنان یه مطلبی بنویسم در دفاع از حقوق آقایون... شاید گاهی تنوع بد نباشه... سه روزبی وقفه فکر میکردم چی میشه نوشت... اما باور کنید از هرجا شروع میکردم به بن بست میرسیدم... هیچ چیزی وجود نداره که آدم بخواد از آقایون دفاع کنه....ازهرچیزی شروع میکردم بالاخره خود آقایون محکوم میشدن. خلاصه که نشد که بشه....

شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1384

من ترا برای شعر برنمی  گزینم

     شعر مرا برای تو برگزیده است

          در هشیاری به سراغت نمی آیم

              هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم

                                که باز نام ترا می نوشته ام.    

 

(حسین منزوی)

  

چیزی نمونده تا نتایج کنکور کارشناسی ارشد!

 

چهارشنبه این هفته رتبه ها رو میشه از طریق اینترنت و سایت سازمان سنجش گرفت. آخرای هفته دیگه هم کارنامه ها رو میدن و لطف کردن فقط دو روز آخر هفته رو برای انتخاب رشته مهلت دادن. من چه خاکی بریزم تو سرم تو این دو روز؟؟.

خلاصه که دعام کنید....

 

امشب دلم میخواد همین جوری تایپ کنم. پس شاید طولانی بشه این پست...

 

دقت کردین تهران چه فصل جالبیه تمام فصلها رو میشه توش دید.   

یه بهار سرسبز. بدون اینکه بتونی آب وهواش رو پیش بینی کنی. با رگبارهای بهاری.

یه تابستون گرم.

یه پاییز دوست داشتنی و زرد.با یه خیابون ولیعصر نارنجی و بارونهای پاییزی و هوای گاه به گاه ابری...

و یه زمستون سرد. با یه عالمه برف سفید.

کدوم شهری رو تو این ایران سراغ دارید که اینجوری باشه؟؟

اینم از فواید تهران....

بسه نوشتن؟؟ نه بازهم میخوام بنویسم:

 

چرا این فیلم the others اصلا ترسناک نبود. حالا ترسناکی اش به کنار. یکی به من بگه این فیلم چه حرفی واسه گفتن داشت. اینقدر خنگ شدم که معنی یه فیلم و منظور کارگردان رو نمیفهمم؟؟

 
امروز دو ساعت تمام با کراوات داداش کوچیکه ور میرفتم بلکه گره کراوات رو یادم بیاد که اومد. نمیدونم چرا همیشه یادم میره. مامانم میگه یه دختر باید بلد باشه کراوات رو گره بزنه چون همیشه کراوات شوهرش رو باید بتونه گره بزنه. چقدر مامانم به فکر داماد آینده اشه.                                                                     
 

تازگیها همه اش دوست دارم این آهنگ ستار رو گوش کنم:

 

... شهر بی عابر وخالی شهر تنهایی من بود

لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

 

مطمئنم این شعر الان دیگه تنها اهنگیه گوش میکنه.(اولین بار این آهنگ رو خودش بهم معرفی کرد. اوایل اشناییمون!!) من شدم یه عروسک. تا چند وقت پیش میتونستم این واژه رو تحمل کنم اما از وقتی که میبینم در مورد تمام دخترا اینطور فکر میکنه  و از وقتی که آزی هم این قضیه رو فهمیده نمیتونم. آزی خیلی ناراحته. حق هم داره. حق نداشت این موضوع رو اینقدر راحت به آزی میگفت. اونهم آزی که چقدر برای او یه سنگ صبور بود و برای من. چقدر خودش رو به آب و آتیش زد که کار ما به اینجا نکشه...

بی انصاف!!

 

باز هم مینویسم:

 

پای صحبت بعضی بزرگترا یا اونایی که ازدواج کردن که می شینی خیلیاشون میگن: با مردا نباید بحث کرد. کافیه یه کم زبون بریزی و یه کم نازشون رو بکشی و با عرض معذرت یه کم خرشون کنی اونوقت امکان نداره به خواسته اتون بگن : نه

نمیدونم چرا هیچوقت از اینکار خوشم نیومده و نمیاد. از اینکه احساس کنم همسر آینده ام یه چیزی رو نمیفهمه و برای اینکه بفهمه من باید متوسل به انواع و اقسام  بازیگری بشم... ترجیح میدم به اونی که میخوام نرسم تا اینکه دست به اینکار بزنم. اصلا از بعضی چیزا که از زن و  شوهرها به خصوص از نوع جوونش می بینم ها همچین حرصم در میاد. یکی همین قضیه که برای به کرسی نشوندن حرفشون  اینجوری رفتار میکنن. یعنی به اون آقاهه برنمیخوره؟؟ یکی دیگه اینکه تو خیابون دقت کردین بعضی آقایون کیف فسقلی و مگس وزن خانومشون رو حمل میکنن؟ آخه یکی به من بگه این یعنی چی؟ یکی نیست به این خانوما بگه این آقایی که داره باهات قدم برمیداره همسرته نه دور از جون باربر... من که احساس میکنم اگه یه روز خودم چنین کاری بکنم مستقیما به همسرم توهین کردم..

 

دیگه بسه!

شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1384

تصمیمات اساسی گرفتم واسه زندگیم... قبلش باید از کوچکترین چیزا شروع کنم.

تا لنگ ظهر خوابیدن دیگه تعطیل. واسه همین کلاس زبانم رو واسه ساعت 8 صبح تنظیم کردم.

روزی دو ساعت تمرین دف دارم... امروز که میزدم دیدم دستم حسابی خشک شده...

روزی 20 تا لغت جدید انگلیسی رو یاد میگیرم. دیروز تو خونه یه ریز با خودم انگلیسی حرف میزدم.

از فردا هم به طور جدی میرم دنبال کارای فارغ التحصیلی ام تا بلکه این لیسانس فسقلی رو بهم بدم و خلاص شم.

فردا هم بابا با دو تا از دوستاش که مدیر عامل دو تا از شرکتهای بزرگ محصولات  نفتی تو تهران هستند قرار داره تا بلکه اونجا استخدام بشم. برام دعا کنین که زودتر جور بشه... البته اگه فوق لیسانس قبول بشم که اونوقت یه کم مشکل تر میشه. تو دانشگاه میتونم طوری تنظیم کنم که به کار هم برسم اما این شرکتها معلوم نیست قبول کنن که هم کار کنم هم درس بخونم...( منو بگو که چقدرامیدوارم حالا کی گفت قبول میشی با اون امتحان دادنت...)

اخیش ! بالاخره این کولر خونه هم راه اقتاد. چشم مامانو دور دیدم کولر رو گذاشتم رو دور تند و نشستم جلوش. دارم یخ میکنم یواش یواش. اما خیلی مزه میده... الانه که مامان بیاد و داد بزنه که "سرما میخوره دختر دیوونه!!!!"

 

الان یه آرامش عجیبی تو وجودم حکمفرماست. شاید واسه همینه که تونستم کارام رو سر وسامون بدم و یه کم درست فکر کنم. امیدوارم این آرامش موقتی نباشه... برای بوجود اومدن نا آرومی دلیلی داشتم. برای ادامه اش هم دلیل داشتم اما برای از بین رفتنش هیچ دلیلی نمی بینم.... واسه همینه که میترسم موقتی باشه... تو این مدت تنها جایی که احساس آرامش می کردم سر نماز بود. لحظه شماری می کردم اذان بدن و من بپرم سر سجاده نمازم.... وای کی میشه این همه نا آرامی تو من از بین بره....

بابا میگه آخر هفته باهاش برم گرگان. اونجا کار داره اما چون عمه جون هم اونجا زندگی میکنه میگه من هم باهاش برم... نمیدونم حوصله اشو تا اون موقع بدست میارم یا نه...تا ببینم چی میشه...

ای کاش یکی پیدا میشد آِینده رو برام ترسیم میکرد. هیچوقت دلم نمی خواست بدونم آینده ام چی میشه اما حالا خیلی دلم میخواد فقط یه موردش رو بدونم. فقط یه مورد...

<<    1      2      3    >>