من ترا برای شعر برنمی گزینم
شعر مرا برای تو برگزیده است
در هشیاری به سراغت نمی آیم
هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم
که باز نام ترا می نوشته ام.
(حسین منزوی)
چیزی نمونده تا نتایج کنکور کارشناسی ارشد!
چهارشنبه این هفته رتبه ها رو میشه از طریق اینترنت و سایت سازمان سنجش گرفت. آخرای هفته دیگه هم کارنامه ها رو میدن و لطف کردن فقط دو روز آخر هفته رو برای انتخاب رشته مهلت دادن. من چه خاکی بریزم تو سرم تو این دو روز؟؟.
خلاصه که دعام کنید....
امشب دلم میخواد همین جوری تایپ کنم. پس شاید طولانی بشه این پست...
دقت کردین تهران چه فصل جالبیه تمام فصلها رو میشه توش دید.
یه بهار سرسبز. بدون اینکه بتونی آب وهواش رو پیش بینی کنی. با رگبارهای بهاری.
یه تابستون گرم.
یه پاییز دوست داشتنی و زرد.با یه خیابون ولیعصر نارنجی و بارونهای پاییزی و هوای گاه به گاه ابری...
و یه زمستون سرد. با یه عالمه برف سفید.
کدوم شهری رو تو این ایران سراغ دارید که اینجوری باشه؟؟
اینم از فواید تهران....
بسه نوشتن؟؟ نه بازهم میخوام بنویسم:
چرا این فیلم the others اصلا ترسناک نبود. حالا ترسناکی اش به کنار. یکی به من بگه این فیلم چه حرفی واسه گفتن داشت. اینقدر خنگ شدم که معنی یه فیلم و منظور کارگردان رو نمیفهمم؟؟
امروز دو ساعت تمام با کراوات داداش کوچیکه ور میرفتم بلکه گره کراوات رو یادم بیاد که اومد. نمیدونم چرا همیشه یادم میره. مامانم میگه یه دختر باید بلد باشه کراوات رو گره بزنه چون همیشه کراوات شوهرش رو باید بتونه گره بزنه. چقدر مامانم به فکر داماد آینده اشه.
تازگیها همه اش دوست دارم این آهنگ ستار رو گوش کنم:
... شهر بی عابر وخالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت
مطمئنم این شعر الان دیگه تنها اهنگیه گوش میکنه.(اولین بار این آهنگ رو خودش بهم معرفی کرد. اوایل اشناییمون!!) من شدم یه عروسک. تا چند وقت پیش میتونستم این واژه رو تحمل کنم اما از وقتی که میبینم در مورد تمام دخترا اینطور فکر میکنه و از وقتی که آزی هم این قضیه رو فهمیده نمیتونم. آزی خیلی ناراحته. حق هم داره. حق نداشت این موضوع رو اینقدر راحت به آزی میگفت. اونهم آزی که چقدر برای او یه سنگ صبور بود و برای من. چقدر خودش رو به آب و آتیش زد که کار ما به اینجا نکشه...
بی انصاف!!
باز هم مینویسم:
پای صحبت بعضی بزرگترا یا اونایی که ازدواج کردن که می شینی خیلیاشون میگن: با مردا نباید بحث کرد. کافیه یه کم زبون بریزی و یه کم نازشون رو بکشی و با عرض معذرت یه کم خرشون کنی اونوقت امکان نداره به خواسته اتون بگن : نه
نمیدونم چرا هیچوقت از اینکار خوشم نیومده و نمیاد. از اینکه احساس کنم همسر آینده ام یه چیزی رو نمیفهمه و برای اینکه بفهمه من باید متوسل به انواع و اقسام بازیگری بشم... ترجیح میدم به اونی که میخوام نرسم تا اینکه دست به اینکار بزنم. اصلا از بعضی چیزا که از زن و شوهرها به خصوص از نوع جوونش می بینم ها همچین حرصم در میاد. یکی همین قضیه که برای به کرسی نشوندن حرفشون اینجوری رفتار میکنن. یعنی به اون آقاهه برنمیخوره؟؟ یکی دیگه اینکه تو خیابون دقت کردین بعضی آقایون کیف فسقلی و مگس وزن خانومشون رو حمل میکنن؟ آخه یکی به من بگه این یعنی چی؟ یکی نیست به این خانوما بگه این آقایی که داره باهات قدم برمیداره همسرته نه دور از جون باربر... من که احساس میکنم اگه یه روز خودم چنین کاری بکنم مستقیما به همسرم توهین کردم..
دیگه بسه!