خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1384

دیروز رفتم فیلم "زن زیادی" رو دیدم... هیچی دیگه باز حرص خوردم اومدم بیرون. فیملهای تهمینه میلانی به نظر من اصلا فمینیستی نیست... اصلا زن سالاری رو تبلیغ نمیکنه...من نمیدونم چرا وقتی حرف حقوق زنان پیش میاد اسمش رو میذارن فمینیست.اگه کسی بخواد حقوق از دست رفته اش رو بگیره یعنی میخواد حکومت کنه... این مورد خیانت هم که خیلی تو جامعه ما رواج پیدا کرده داره و حتی یواش یواش داره شکل حقوقی و قانونی هم به خودش میگیره باز هم نمایانگر پایمال شدن حقوق یک زن نه بعنوان زن بودن که بعنوان انسان بودنشه... من مطمئنم این آقایون اگه جای ما خانوما بودن تا حالا حتما دق کرده بودن. البته من نمیگم خیانت فقط در مورد آقایون وجود داره نه یک زن هم میتونه دست به چنین عملی بزنه... اما چیزی که واضحه اینه که از نظر قانون این مملکت ین کار  برای یه خانوم جرم و جنایت محسوب میشه و برای یه آقا یه اشتباه قابل جبران... برای خانوما مجازاتی برابر مرگ و سنگسار شدن داره و برای یه آقا میشه چشم پوشی کرد... مگه صیغه رو واسه چی گذاشتن؟؟؟ صیغه هم یه سرپوش برای کارهایی که آقایون دست به انجامش میزنن...

 

بگذریم...

اما یه موضوع خیلی جالب برام پیش اومد:

قبل از شروع فیلم مامان با یه خانومی تو سالن سینما آَشنا شد و شروع کردن به صحبت کردن که مثل همیشه حرف از انتخابات کشید به معضلات اجتماعی و بیکاری و اعتیاد و فحشا و ....

اما چیزی که باعث شد من از خنده مجبور به ترک محل بشه این بود که این خانوم یه تکیه کلام داشت و تکیه کلامش این بود:

ببخشید... خیلی معذرت میخوام... واقعا عذر میخوام...

مثلا میگفت:

خانوم خیلی ببخشید. خیلی عذر میخوام خیلی خیلی ببخشیدا من دخترم لیسانس داره و بیکاره... معذرت میخوام این بچه های برادرم هر سه تاشون لیسانس هستن و هیچ کاری ندارن... ببخشید ببخشید دیروز یکی زنگ زده واسه دختر بزرگم بیان خواستگاری من معذرت میخوام اما از دیروز مریض شدم و فکر و خیال ولم نمیکنه... به قول معروف گفتنی ببخشید ببخشید ببخشید موندم چیکار کنم...

 

خلاصه که تصور کنید ده دقیقه تمام این خانوم هر جمله ای رو میخواست شروع کنه عذرخواهی میکرد... من دیدم الانه که از روی صورت من که از خنده سرخ شده بود یه بوهایی ببره و خیلی بد بشه... بلند شدم و رفتم از اونجا ... اولین بار که عذر خواهی میکرد منتظر بودم یه فحش خیلی بد یا یه حرف خیلی ناجور بگه خودم رو آماده کردم واسه یه عکس العمل منطقی یهو دیدم میگه :ببخشید خیلی ببخشید من دخترم لیسانس داره.... تو رو خدا یه لحظه خودتون رو اونجا فرض کنید... خنده اتون نمیگرفت؟؟

شنبه 28 خرداد ماه سال 1384

گاهی با خودم میگفتم این کامنت دونی به چه درد میخوره؟؟؟ اما دیروز و امروز به نتیجه عکسش رسیدم و از خودم یه کم خجالت کشیدم... میدونید، تو این دنیای مجازی یه عالمه دوست مجازی پیدا میکنی... دوستانی که تا حالا ندیدی اشون... حتی با بعضیهاشون هم کلام هم نشدی... دوستانی تنها راه شناخت تو از اونا وبلاگهاشونه... دوستانی که علیرغم مجازی بودنشون از هزارتا دوست حقیقی ملموسترند... از هزارتا دوست صمیمی صمیمی ترند... دوستانی که وقتی از مشکلت مینویسی انگار مشکل خودشونه... فکر میکنن ونظر میدن. واسه چی کامنت دونی رو بردارم وقتی محمد عزیز به من میگه به خواهرم چی بگم و چطوری به مشکلش نگاه کنم... واسه چی کامنت دونی رو بردارم وقتی گل مریمم و حاج چغندر عزیز به من یادآوری میکنن که قرار نیست سرنوشت همه یکسان باشه و همه وقایع به یه جا ختم بشه... چرا کامنت دونی رو بردارم وقتی امیر گل با وجود سن نه چندان زیادش به عنوان یه راهنما برای من عمل میکنه؟؟ واسه چی اجازه کامنت گذاشتن ندم وقتی سارا گلم و مرد قبیله عزیز منو تنها نمیذارن... اینا رو دارم واقعا جدی میگم... من بعد از خوندن نظرات شما تو پست قبلی دیدم عوض شد... نسبت به نسیم و آینده اش... خیلی فکر کردم. قرار نیست ماجرای نسیم هم مثل ماجرای من بشه کما اینکه من خودم هم خیلی مقصر بودم و حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که نذارم نسیم هم اشتباهات من رو تکرار بکنه... چه اشکالی داره اگه نسیم یه قدم بزرگ برداره... حتی اگه احتمال بدم درست داره پا جای پای من میذاره اجازه بدم بره... شاید قدمهای اون محکمتر از گامهای من باشه... خلاصه که از همه شما ممنونم... من فقط برای خواهر کوچیک و عزیزم میشم یه راهنما... اما راهنمایی که حرفهای محمد عزیز رو از یاد نمیبره... تا همیشه همیشه یادم نمیره که : " یقین زاده تردید است"... واقعا ممنونم!!

 


راستش  نه حوصله دارم از انتخابات بنویسم نه میخوام این کار رو بکنم... به دو دلیل... یکی اینکه همه شما قطعا فردا و پس فردا تو خیلی از وبلاگها در اینمورد خواهید خوند... و دوم اینکه من نه از سیاست سر در میارم نه دلم میخواد سر در بیارم چون اصولا در این مرز و بوم سری در سرها در آوردن همانا و ... شدن هم همانا.(ای وای داره سیاسی میشه!!)... در واقع من از سیاست همونقدر میدونم که از فضانوردی.

 


دلم واسه داداش کوچیکه و خواهر کوچیکه تنگ شده... نامردا دو تایی گذاشتن رفتن مسافرت... من موندم یکی یه دونه خونه... کم لوس بودم... دلم تنگ شده واسه اشون خوب.

 


بد جوری زدم  تو حال یه بنده خدایی. خودم هم موندم چطوری تونستم اینقدر رک و پوست کنده بهش بگم خیلی سریشه... حالا که فکرشو میکنم میبینم اگه یکی به من این حرفو زده بود از خجالت و البته از ناراحتی  یه هفته مریض بودم... حالا ببینید اون یه نفر اگه یه آدم مخصوص هم باشه... ای وای ... بیچاره... حالا فرصت شد یه جوری از دلش در میارم. راستش نمیخواستم بگم اما بس که حرفاش یه بوهایی میده... میترسم مبادا یه روزی اون جمله معروف : "" من .... دارم " رو به زبون بیاره. من واقعا حوصله شنیدن این حرفا رو ندارم... اونهم از ایشون. از ترس شنیدن این یه جمله است که مجبورم زودتر از سرم بازش کنم... نمیخوام کوچکترین فرصتی واسه اینکار داشته باشه. واسه خودش هم بهتره.

چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1384

موندم چه جوری... چه جوری بهش بفهمونم که نباید اینقدر مطمئن حرف بزنه... ایکاش بدونه تمام حرفایی رو که الان داره از زبون ایشون میشنوه یه روزی من از زبون کسی شنیدم که به مردونگی اش ایمان کامل داشتم....

 کاش بدونه من هم یه زمانی مثل اون از کسی حرف میزدم که ایمان داشتم میتونه رو پای خودش بایسته... ایکاش بدونه من هم زمانی سنگ کسی رو به سینه میزدم که مطمئن بودم بزرگترین مشکلات رو تحمل میکنه بدون اینکه لحظه ای احساس خستگی کنه... ایکاش بدونه یه روزی من هم از کسی حرف میزدم که طرز فکر واندیشه اش برام راهنما بود و الگو... کسی که حادثه ساز دنیای من بود... ایکاش بدونه من هم یه زمانی خیلی چیزا رو پذیرفتم تنها و تنها به خاطر اینکه فکر کردم میشه رو مردونگی اش حساب کرد... ایکاش بدونه من هم مثل الان اون لحظه ای تردید نکردم... مطمئن و محکم... وایکاش بدونه چقدر راحت ممکنه قصر بزرگ باورهای آدم یک شبه فرو بریزه... و این زمانی رخ میده که بفهمه چه باورهای پوچی داشته... وای خدای من! نمیتونم بی تفاوت باشم... چطور آدم میتونه نسبت به خواهرش و سرنوشتت بی تفاوت باشه...

ای وای! درست باید بعد از یکسال همون اتفاقات با همون کیفیت و شرایط برای خواهرم پیش بیاد. چرا باید اینقدر زود تاریخ تکرار بشه... چرا نسیم نمیخواد از من و تجربه های من درس بگیره...من میدونم پسر خوبیه... اما بخدا خوب بودن کافی نیست... من یکی این رو خیلی خوب حس میکنم... ایکاش میتونستی بفهمی که من چقدر به تو و سرنوشتت علاقمندم و ایکاش بدونی که تو فرصتهای خیلی خیلی بهتری داری... کاش بدونی اگه دارم مخالفت میکنم واسه این نیست که کوچیکتر از منی... چرا فکر میکنی دوست ندارم تا من ازدواج نکردم ازدواج کنی... تو که میدونی نه پایبند سنتهای پوچ اینچنینی هستم و نه اینکه تمایلی به ازدواج دارم... پس چرا فکر میکنی دلیل مخالفتم اینه... من اگه مخالفم برای اینه که اتفاقات اینچنینی باعث شد یکسال تمام بار یک خاطره تلخ رو به دوش بکشم... نمیخوام تو هم خاطراتت با تلخی همراه بشه... من همه راههایی که تو رفتی رو رفتم... از کوچکترین مسائل دور و برت گرفته تا ... من همه رو تجربه کردم اما هیچوقت مانع نشدم... چون معتقد بودم  و هستم یه دختر یه سن تو باید اینا رو تجربه کنه... تو باید این راهها رو میرفتی تا به نتیجه ای که من رسیدم برسی... اما حالا... نه نمیتونم یه گوشه ای بشینم و تنها شاهد رفتنت توی راهی باشم که از نتیجه و مقصدش آگاهم... کاش میدونستی بهای بعضی تجربه ها خیلی گزافه... باید کسانی رو که راه رو رفتن سرمشق قرار داد... ایکاش بتونم کاری کنم...

 


مرا پیدا کن

من گم شده ام

رد پای من هنوز

بر بیابان خشک زندگی باقی است

  


 

بسه دیگه زیادی این مدت از مصیبت و  غصه گفتم... کاری که ازش بیزارم...

 

دیروز اومدیم بریم سینما... بعد از قرنی... حاضر شدیم و ماشین رو برداشتیم و تا نزدیکای سینما هم رفتیم و ... یهو دیدیم مامان جان امر فرمودند برگردیم... ای بابا... واسه چی آخه؟؟ مامان جان تازه یادشون اومده بود که بهتره تو این مدت جاهای شلوغ نریم... میگفت با انفجارهای چند روز اخیر از کجا معلوم حادثه سینما رکس آبادان تکرار نشه... انتخابات تموم که بشه میریم سینما... حالا هی من و خواهر کوچیکه مغزامون رو کار انداختیم که یه جوری برنگردیم نشد که نشد ... می بینید تو رو خدا.... یکی دیگه میخواد رییس جمهور بشه... یه جا دیگه بمب میذارن... یکی دیگه بمب میذاره... یکی دیگه میمیره... اونوقت ما نباید بریم سینما ( چه ربطی داشت اصلا؟؟!!)

دوشنبه 23 خرداد ماه سال 1384

تو از سراشیبی کدام قله، کدام اوج آمدی

زبان باران را از کدام جوی حقیر دزدیدی

تا کلامت توانست جالیزهای خشک تمنا را بارور سازد؟

نطفه تو از همخوابگی کدام مرداب با خورشید بسته شد

که ضیافت دستهای تو ،

ایثار را مسخره کرد و معراج را به حقارت کشید؟

تو از اصالت کدام روستا می آیی  که ،

بوی نان تازه را با زن روستایی اشتباه میگیری؟

در رگهای آّبی تن تو

خون کدامین نسل جاریست

که گه فرهاد گونه عاشقی و گه چنگیز وارانه می کشی؟

نمیدانم. سوالم را کسی پاسخ نمی گوید:

تو ابلیسی یا قدیس؟

 

**************************************

من از سرزمین عتیق درد

از  خاکستر سرد اجاقی

برای تو سوغات می آورم

که باقیمانده های عشق دروغینت است...

 

مامان

 

 

هر وقت دلگیر میشم نا خود آگاه این دو تا شعر مامان تو ذهنم می جوشن...حالا چرا ، نمیدونم!! اصلا نمیدونم چرا دلگیرم... اتفاقاتی که این مدت دور و برم می افته اینقدر جدید نیستن که شوک زده باشم از برخورد باهاشون ...

تنها دلگیرم میکنن... دلگیر از اینکه چرا هیچوقت نمی تونم راه حلی براشون پیدا کنم... انگار عادت کردم به سازش... انگار جزیی از زندگی من شده باشن و هر از گاهی خودی نشون میدن تا مبادا یادم بره که اینقدر ها هم نمیشه بی مشکل بود... که یادم نره خدایی اون بالا بالا ها هست که اگه هزار تا نعمت بهت بده یه جایی کارت رو لنگ میذاره تا امتحانت کنه....

بعد از سفر چرخشی ام

سفر ساختمان دور سرم دیدن داشت

و همین شد که به سر گشتگی عادت کردم...

 

مامان جونم هم عجب شعرایی میگفته ها... امروز وقتی دیدم شعرهاش از زبونم نمی افته رفتم  و  گشتم و پیدا کردم... دفترچه قهوه ای رنگ اشعارش ... زمانی که همسن من بوده و شاید هم کوچیکتر...

 

تو این یه  هفته که گذشت... اتفاقات ریز  دور و برم آنچنان گیج و منگم کرده که انگار بزرگترین مشکل دنیا رو کوفتن تو سرم... نه، خیال نکنید از پا در اومدم... اینا که خیلی ریزند... فقط از لحاظ  ذهنی خسته ام کردن.... از دوستیها گرفته که نمیدونم آیا هنوز هم به قول مشیری شاخه ترد و ظریفی داره؟؟؟ تا ... تا تو... تو که یه دیوار دور خودت کشیدی... شاید هم من مسبب دیوار کشیهای بینمون باشم... باور کن من نمیخوام خواهر بدی باشم...  باید به سادگی خودم بخندم.... ها ها ها ها !!!!! گریه هم .... نه. همون بخندم بهتره....

 اینجا... همین وبلاگ از روی سادگی من ٬ عین یه ایستگاه می مونه که میتونی برای یه لحظه هم که شده کوله بار سنگین خستگیهات رو زمین بذاری و نفسی تازه کنی... حالا آماده که دوباره کوله بارم رو ببرم...

 


تا یادم نرفته....حتما حتما حتما این داستان رو بخونید. از وبلاگ مژگان بانو

                                               
                                                    من عددی نبودم آن میان


نمیدونم از عاشورا چه تصویری تو ذهنتون هست ، من وقتی این رو خوندم تصویری زیبا اما بسیار بسیار غمگینی از عاشورا تو ذهنم نقش بست که .... بخونیدش... حتما بخونید...

پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1384

به دنبال واژه نابی می گشتم برای اندیشیدن. برای نوشتن. نمی خواهم به تصور اینکه تمام کلمات عالم تمام شده اند باز هم از عشق بگویم و از سکوت و از غم و هزاران واژه دیگر.

هیچکس حرف تازه ای برای گفتن ندارد. موضوع و عنوان تکراری است. آنچه نوشته ها را از هم متمایز میکند. آنچه فروغ را فروغ، سهراب را سهراب و حافظ را حافظ میکند اندیشه است. تفاوت در نحوه توصیف یک واژه که از تفکر نشات میگیرد. شاید به دنبال واژه گشتن کار بیهوده ای باشد. می توان شاعر شد و یا نویسنده. فقط باید عمیق ببینی و حس کنی و هرچه عمیقتر حس کنی، شاعر تر میشوی، بزرگتر میشوی.

میخواهم تصور کنم همه انسانها شاعرند. شاعر نه به آن معنا که شعری می سرایند موزون و یا متنی می نویسند زیبا. شاعر از دیدگاه من کسی است که متفاوت از انسان دیگر می اندیشد. و بسیارند مردمانی که هیچگاه مثل هم فکر نمیکنند.

عجب دنیای غریبی است دنیای واژه ها! هزاران هزار توصیف از هزاران هزارن اندیشه در مورد تنها یک واژه!

... و اینجاست که اگر میخواهی شاعر شوی، واژه شو. بگذار هزاران هزار اندیشه هزاران هزار توصیف از تو بیافریند اما خودت شاعر وجود خودت باش. مهمتر از همه این است که خودت توانایی توصیف وجودت را داشته باشی. وقتی از پنجره روحت به خودت نگریستی. وقتی از دیوارها و باغچه های درونت خواندی، آنگاه که تفکرت با روحت یکی شد و تو همنوا با آنان گشتی بدان شاعر شده ای. تو شاعر شعر درونت شده ای. اما وظیفه من و تو تنها در شعر گفتن خلاصه نمی شود. شعر درونت را که گفتی مگذار زمزمه اش عادت روزمرگی ات شود. تلاش کن هر روز شعری نو بسرایی و شعر امروزت بهتر از شعر دیروزت باشد.آنگاه شاعری میشوی ماندگار. بگذار شعر درونت بعد از زندگی ات همچنان جاری باشد. راستی دنیای پر از شاعر، پر از شعر درون چه دنیای زیبایی بود!

 

بهمن 82


یادم میاد پارسال همین موقعها بود که از دانشگاه یه راست رفتم امامزاده  صالح. راستش رو بخواین اولین بار بود اونجا میرفتم. دلم قدر یه دنیا گرفته بود. دست خودم نبود بخدا. اشک دست از سرم بر نمیداشت. یادمه چشمهام رو بسته بودم. گریه میکردم. کتاب دعا هم باز بود و مثل همیشه دعای توسل.

چشم که باز کردم دیدم یه شکلات لای کتاب دعامه... یه حالی شدم. اصلا نفهمیدم کی اینکار رو کرده بود. اما وقتی دیدمش خیلی آروم شدم. همونجا بود که پارچه سبز دستم رو باز کردم و گره زدم به ضریح. ازش خواستم تو تصمیمی که دارم میگیرم تنهام نذاره... و قبول کرد. اگرچه خیلی سخت بود برام اما حالا می بینم خدا بیخود و بیجهت کاری رو نمیکنه... حتی وقتی تردید و دودلی میاد سراغت. شک نکن که خواست خودش بوده.


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو برما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

   1      2    >>