مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1384

شاید خنده دار به نظر برسه اما بعد از اینهمه مدت که "پائولو کوئیلو" کتابهاش تو ایران ترجمه شد و بین اینهمه جوون  محبوب شد و بعد از اینهمه کنفرانس و سخنرانی که تو ایران داشت و بعد از اینکه صدها بار انواع کتاباش اومد زیر دستم که بخونمشون برای اولین بار امروز یکی از کتابهاش رو  تموم کردم ."کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم"

دلیل اینکه هیچوقت رغبت نکردم کتابهاش رو بخونم برای خودم هم خیلی واضح نیست. شاید بخاطر این بود که اونزمان خیلی معروف شده بود و من معمولا از افرادی که تو یه مقطعی محبوب میشن میترسم... دورادور در جریان اندیشه اش بودم اما نمیدونم چراهیچوقت پائولو برام جذاب به نظر نرسید... احساس میکنم همه حرفاش رو مولانا قرنها پیش گفته... انگار مولانای ما رو دزدیده! اما حالا که محبوبیتش مثل سابق نیست و جوونها از تکاپو برای تبلیغش دست برداشتن خواستم یکی از کتابهاش رو بخونم. اصلا نمیدونم چرا اما شدیدا خودم و زندگی یکسال اخیرم رو به شخص اول این داستان نزدیک دیدم. انگار پائولو تو این یه سال من رو زیر ذره بین گذاشته بوده و بعد نوشته... دختری که همیشه سعی میکنه در جنگ عقل و دلش عقل پیروز بشه ... ولی سرانجام به عشق میرسه و اینکه اشتباه میکرده... البته من هنوز مثل دختر داستان پائولو به این نیاز نرسیدم که عشق رو انتخاب کنم حتی اگر برخلاف عقل قدم برداره. چون هنوز هم معتقدم میشه بین عقل و دل یه تعادل بوجود آورد... به قول پائولو ادمهایی این کار رو میکنن که از عشق میترسن. از اینده ای که ممکنه عشق براشون به ارمغان بیاره میترسن. اینده مبهمی که شاید براشون جدید باشه و یا حتی ناخوشایند... من هنوز نمیتونم این رو بپذیرم... اما کلا طرز تفکر این دختر خیلی شبیه به من بود و البته مردی که طرف دیگر داستان بود خیلی به... شباهت داشت. البته کاش به اون تکاملی که این مرد رسیده بود میرسید هرچند هدفش همین بود.... یه جای داستان پائولو از یه غار تاریک حرف میزنه و منظره بسیار زیبایی که در انتهای غار دیده میشه.... غار رییس نیاسر رو یادتون میاد... قبلا گفته بودم. بعید میدونم پائولو از بودن چنین غاری بیخبر بوده باشه...

 


سال پیش در روزی به تاریخ فردا من و ... قرار ازدواجمون رو گذاشتیم غافل از اینکه هیچوقت ازدواج نخواهیم کرد. غافل از اینکه چند ماه بعد همه چیز از این رو به اون رو میشه. و امسال در چنین روزی من نرگس دیگه ای هستم.


 


و در اخر از
مرد قبیله  گل به خاطر قالب قشنگی که برام ساخت تشکر میکنم.

یکشنبه 8 خرداد ماه سال 1384

گریه نمیکنم برات

آه نمیکشم، بشین

حرف نمیزنم، بمون

بغض نمیکنم، ببین

 

کتابها و کارتهای تبریک و یادداشتهای کوچیک و بزرگ و دستبند و گردنبندها و...

و...

تمام نامه هایی که حاصل خلوت و تنهایی های من بود. حرفهایی که هیچوقت گفته نشد...

همه اشو جمع کردم...

 

این روزا هوا بوی اون روزا رو داره!! دلم میخواد نفس نکشم... دیشب تا ساعت 3 بیدار موندم تا تصمیم  بگیرم و عملی اش کنم. به قول محمد عزیز! گاهی باید تلخیها رو گفت و شنید و نوشت... مثل شربت تلخ...(اخرین کامنت پست قبلی)

 

همه اشون رفت تو یه کیف کوچولو.... دادمشون به آزی تا برام یه مدت نگه داره. به رسم امانت... نتونستم یهو از همه اشون دل بکنم. شاید آروم آروم به نبودنشون عادت کنم. حالا می مونه فقط یه چیز...    ۱۸۷ تا گل رز خشک شده تو سبد!!

اونو چیکار کنم؟؟؟

تازه اومدیم و انداختمش بره... جواب نگاههای پرسشگر مامان رو چی بدم. مجبورم میکنه تا خود صبح براش بگم چی شده که چنین تصمیمی گرفتم. نه که بخواد منصرفم کنه یا اینکه تشویقم کنه... فقط میخواد از وقایعی که تو این مدت رخ داده با خبر بشه و اصلا فکر نمیکنه گفتن تک تک ماجراها چقدر عذابم میده....

 

دوست داشتم اینقدر قوی باشم که بدون از بین بردن خاطرات و یادگاری ها لکه خاکستری رو قلبم پاک بشه... شاید واسه همینه که فعلا اونا رو دادم به آزی.این نیمچه دلبستگی اش هم که رفت... حالا تا آخر عمر جلوی چشمم باشه... دیگه مهم نیست.

جمعه 6 خرداد ماه سال 1384

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند...

 

گاهی فکر میکنم، چقدردوستت داشته ام. چقدر با دلم جنگیده ام. اگر لایق دوست داشتن نبودی ، چرا میهمان نا خوانده دل من شدی؟

از جنگ با دلم پشیمان نیستم. کشت و کشتاری نداشت این جنگ جز تکه تکه شدن خاطره های پوسیده ذهنم که آن هم خواهی نخواهی زمانش فرا میرسید و چه خوب که زودتر از آنچه انتظار می رفت، رسید. حالا من مانده ام و تکه تکه خاطراتمان، مرا یارای ندیدنشان نیست همانگونه که یارای ترمیمشان را ندارم...

زمان همچنان می گذرد. چیزی که بازگشت ندارد. روزی من و تو هم از کنار هم گذشتیم. دیگر بازگشتی ندارد.

تصور دوباره با تو بودن هراسی را در من می سازد که به شدت از آن گریزانم. نه. نگو. نگو که شاید روزی دوباره من و تو ... نگو. تصورش آزارم می دهد. دیگر نمی توانم با دل بجنگم. دل همسو شده با عقل من تا عقل نخواهد میزبان هیچ میهمان ناخوانده ای نخواهد شد. همیشه در آرزوی همزیستی مسالمت آمیز!!!! عقل و دل بوده ام و امروز یافتمش. حس قشنگی نیست اما... اما باید باشد تا من، من باشم. میدانم اینگونه هرگز عاشق نخواهم شد. اما ... اما آرزوی عاشق شدن... ندارم. لایق عاشق شدن هم... نیستم. چه تلخ نوشتم... امشب.

چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1384

یه دنیا حرف...

 

خنده من که از سر بی دردی نیست دختر خوب!! حالا هی بگو نرگس خل شده.

 

اگر میخواین بدونید چرا فرشته ها بال دارند؟ (قابل توجه ...!!) حتما وبلاگ چرا فرشته ها بال دارند؟! رو بخونید. نویسنده این وبلاگ به تازگی کارشون رو شروع کردن و من مطمئنم به زودی از بهترین وبلاگها میشه... شاید هم بعضی ها ایشون رو بشناسن...

 

دارم خیاطی یاد میگیرم... از همسایه امون. من بهش زبان یاد میدم و کامپیوتر . ایشون هم به من خیاطی یاد میدن... یه خانوم 60 ساله که من همه اش آرزو میکنم اگه یه روزی خدا عمری داد و پیر شدم مثل ایشون بشم .  ماشاالله ماشاالله سرزنده تر از من و صد تا جوون هستن. تو کلاس زبان همکلاسیم. البته آزی هم هست و سه تایی کلاس رو میذاریم رو سرمون... کلاس یوگا ، شنا، زبان آلمانی، زبان انگلیسی، رفتن به انواع کنسرتها و تئاترها جزو لاینفک زندگی ایشونه...تازه آزی اسمم رو گذاشته مرفه بی درد. چون اون صبحها با تاکسی میاد کلاس زبان، تو ترافیک سنگین. من با ماشین خانوم همسایه میام از راه میانبر و خلوت!!! ولی به جاش مجبورم انواع دیکشنریهای سنگین رو بیارم جای آزی...

 

تمام دکمه ها کیبورد رو یکی یکی درآوردم و تمیز کردم. همچین تمیز و روون شده که آدم کیف میکنه ...

 


چرا وقتی شنیدم یکی شایعه کرده که از یکی از بچه ها خواستگاری کردی با اینکه میدونم شایعه بود حسودیم شد. اصلا اگر هم حقیقت داشت نباید حسودی ام میشد. چرا ؟؟؟

 


نمی تونم یه دنیا حرفم رو اینجا بیارم... نمیتونم...

<<    1      2