مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 تیر ماه سال 1384

یه موقعی بین فامیل و دوست و آشنا معروف بودم به لجبازی... مامانم میگه از همون بچگی قد (غد) و یه دنده بودم...البته مامان میگه یه دندگی که هیچ فضول هم بودم!!! هنوزم هرچی تو خونه گم میشه من میدونم کجاست... عادت ندارم وقتی چیزی رو که سرجاش نیست و میدونم همه یه روز دنبالش میگردن بذارم سرجاش.فقط یادم می مونه کجا دیدمش...وقتی یکی بهش احتیاج پیدا کرد بعد از اینکه یه خرده گشت بهش نشون میدم...مامانم میگه یه کم هم از همون بچگی شیشه خورده داشتم ...بگذریم اگه میخواستم یه کاری بشه باید میشد... یادمه لجبازی خیلی جاها کمکم کرد...یادم نمیاد چوبشو خورده باشم البته به نظرم یه دندگی هم یه چیزی می مونه عین غرور...عین سکوت...باید کنترلش کنی باید هولش بدی تو راه صحیح اونوقت هیچوقت ضرر نمیکنی اما اگه راه غلطی رو برای استفاده اش پیدا کنی بد جوری سرت میخوره به سنگ...

دیشب یه ساعت نشستم رو تختم و فقط فکر کردم... یادم افتاد که کی هستم..یادم افتاد باید یه کاری انجام بشه...حالا که یه دوستی صفحه 23 رو باز کرده واسه ام که بنویسم چرا روشو زمین بندازم... یادم افتاد که به من میگن نرگس!!!!!(اوهو! چه شخص مهمی واقعا) ...

همه این اتفاقا باید می افتاد تا من یاد بگیرم...خیلی چیزا رو که بلد نبودم...حالا وقتشه از این لجبازی جانانه استفاده کنم...نه که با خودم لج کنم بلکه باید با شرایط لج کرد و حسابی عوضش کرد... یک...دو...سه...بسم الله.

فکر کنم به اندازه کافی به همه ماجرا فکر کرده باشم... هرچی که بوده...هر اشتباهی که کردم...هر اشتباهی که کرده...هر حرفی زده شده تموم شده... باید زندگی کرد.

یادمه همیشه بهم میگفت:

تو یه غرور با نمک داری!!!

و یادمه آخرین بار بهم گفت:

یه روزی این غرور با نمکت رو میشکونم....

تنها چیزی که دلم میخواد ادامه پیدا کنه همینه...دلم میخواد تمام تلاشش رو بکنه تا غرور با نمکم رو بشکونه... چراش رو نمیدونم...دلم میخواد تمام تلاشش رو بکنه...البته دلم نمیخواد شکست بخوره اما پیروز هم نمیشه...

بازم زدم رو دنده بدجنسی...

 

امروز شاید به خاطر تاثیر افکار دیشب بود که یه کمی شادتر از شاد بودم... همینجوری عین خل و چلها شلوغ میکردم...خیلی وقت بود آتیش درست و حسابی نسوزونده بودم...موقع برگشتن از کلاس زبان دیدم همسایه روبرویی  داره در خونه اشون رو رنگ میکنه...یه سوال: شده بیاید تو کوچه اتون و بعد خونه اتون رو گم کنید؟؟

واسه من پیش اومده...وقتی دوسال پیش در خونه امون رنگ شده بود و من از همه جا بیخبر بودم...واقعا گم کردم خونه امونو!!! نخندییییییییییییدددد!!!! داشتم فکر میکردم دختر همسایه روبرو هم حتما امروز خونه اشون رو گم میکنه...

همیشه درهای باز کمد دیواری، درهای نیمه باز کشوها ، نامرتبی میز توالت و نامرتبی اتاقم عصبی ام میکرد اما امروز وقتی دیدم در کمد دیواری و در کشوها به لطف تلاشهای بی وقفه خواهر کوچیکه همچنان بازه و روی میز
آرایشم هم یه حیوانی میزنه و یه حیوان دیگر میرقصه و به یمن حضور داداش کوچیکه کلیه وسایل داداشی وسط اتاق منه....تنها کاری که کردم این بود که یه آهنگ فوق العاده شاد که نمیدونم از کجا اومده بود گذاشتم و یه کیسه برداشتم تمام وسایل داداش کوچیکه رو انداختم توش و از طبقه سوم شوت کردم تو حیاط تا خودش وقتی بیدار شد سه طبقه بره پایین و بیاردشون و تو راه تصمیم بگیره دیگه وسایلش سرجاش باشه و بعد هم نشستم تا خواهر کوچیکه اومد و اخمم رو دید و همه وسایل رو عین روز اول گذاشت سر جاش.... جذبه رو حال کردین؟؟؟

تازه بعدش زنگ زدم سه تا بلیط سینما رزرو کردم که تا یه ساعت دیگه باید برم... با مامانی و خواهر کوچیکه.

مامانی ام امروز واسه ام دعا کرد...همون دعای همیشگی اش: الهی دست به خاکستر بزنی طلا بشه...

اینقدر حال میکنم وقتی مامانم و یا گهگاهی بابام برام دعا میکنن...اعتماد به نفسی میاد سراغم بی سابقه...

 برام دعا کنید... باید موفق بشم...فقط نگاهش رو کم دارم...دعا کنید از نگاهش محرومم نکنه.

دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384

نوشی جوجه هاشو پیدا کرد...فکر کنم وسط اینهمه هیاهو این بهترین خبری بود که میشد شنید... تبریک نوشی

 

پست قبل رو حذف کردم...راستش وقتی این پست رو مینوشتم میدونستم دارم در صندوقچه اسرارم رو باز میکنم...میدونستم حالا که در صندوق رو باز میکنم تا اونایی که خودم میخوام توش رو ببینن نمیتونم مانع از این بشم که هرکسی که رد میشه یه نگاهی توش نندازه... بهرحال دوست داشتم بعضی ها بخونن... بعضی ها بدونن... تو بدونی... تو که میدونم تنها،اینجا رو میخونی...تو که گفتی من رو میفهمی..تو که بهترین راه رو برای همراهی با من پیدا کردی... تو که خوب میدونی درست مثل خود من که وقتی یه نفر به مشکلش و شرایطش آگاهه دلداری دادن کاری است نسبتا بیهوده و شاید آگاه کردن بهترین راه باشه... خواستم  تو بدونی...تویی که از من پرسیدی...پرسیدی آیا با تصمیم خودم کنار اومدم یا نه... و من هنوز جوابی برای سوالت پیدا نکردم... خواستم تو بخونی اش... تو که تو هر جمله از کلامت پاکی مریم واری جاریه... تو که با مهربونی شناختمت...تو که خواستم بدونی حرف تو بود که من رو به فکر فرو برد...ممنونم از تو که آگاهم کردی... ممنون از اونایی که خوندن و ممنون که به شوخی رد کردن... شوخی هم تو عالم درد خودش مرهمیه!!! ممنون از اونایی که خوندن و هیچی نگفتن...سکوتشون هم همراهی بزرگی بود...ممنون از یه نفر...از او که تازه همراه شده با من و یا بهتره بگم من همراه شدم با او و ماجراهاش ... ماجرایی که عمیق حسش میکنم... میخواستم خیلی های دیگه بخونن که نمیدونم خوندن یا نه ... بهرحال بیشتر از این جایز نبود در صندوقچه رو باز بذارم ...ترسیدم از برملا شدن اسرار دیگه ام...

 

ساکت یه گوشه نشست....مدتها بود دفترچه خاطراتش رو ورق نزده بود...مدتها بود چیزی توش ننوشته بود...باخودش فکر میکنه این دفترچه چه گناهی داره که هروقت دلش به اندازه یه کوه میگیره میاد سراغش و سیاهش میکنه... مدادش رو برمیداره  و فکر میکنه این مداد چه حرفا که تا حالا ننوشته ...رو چه کلماتی که سر نخورده...چقدر بارها اسم یکی رو نوشته...

چه زود خیلی خوب تبدیل شد به خیلی بد!

اولین  جمله ای که به ذهنش میرسه همین گفته سیلورشتاینه... ادامه میده:

ای کاش یکی پیدا بشه تکلیف منو با خودم روشن کنه... هیج هم نگه که تنها کسی که میتونه این کار رو بکنه خودمم که اگه میتونستم تا حالا کرده بودم... کاش یکی پیدا بشه بگه من کجای این همه هیاهو ایستادم؟ امروز همه اش تصور میکردم به چی فکر میکنه؟؟ در چه حالیه؟ میدونم که میدونه امروز روزیه که سبد گلش... دف من ... یکساله میشه... و من که اینهمه برای فراموش کردن لحظات و دقایق باهم و بی هم بودنمان تلاش کردم چرا امروز شکست خورده تر از هر لحظه ام؟؟ مرور میکنم...از اول تا به آخر... چرا نمیتونم از اشتباهات خودم چشم پوشی کنم؟ مگه در کنار اشتباهاتم گامهای درستی هم برنداشتم که از بودن اونا احساس آرامش کنم؟ مگه او اشتباه نکرد؟ نه..نه ...نباید بخاطر اشتباهات دیگران اشتباهات خودم رو هم نادیده بگیرم...

چرا هیچ جایگاه مشخصی تو ذهنم نداره؟؟ یک روز تو اوج ذهنم پرسه میزنه و حس میکنم چقدر دوستش دارم و یه روز بی تفاوت تر از همیشه حتی نگاهم رو جلب نمیکنه و یک روز تنفر از پایین ترین سطوح ذهنم به قلبم میرسه...روزهای با هم بودنمان مدتهاست که گذشته ..خیال میکردم به بی تو بودن عادت کرده ام اما هنوز ردپای حضورت در ذهن من نقشی بر جای میگذارد...گاهی عبور میکنی و من در حالیکه در تلاشم برای پاک کردن رد پای حضورت باز می آیی و تا می آیم به بودنت دل ببندم میروی به انتهای ذهنم.آنجا که تنفر میبارد و تا می آیم حس کنم که از تو بیزارم می یابمت که عاشقانه دوستت داشته ام...

من خسته ام از تکرار تلخی ها!!! خسته...

 

همه اینا واقعیته... باید برم پیش یه مشاور.... وای مگه میشه یه نفر از درون خودش بیخبر باشه...بالاخره یه حسی تو انسان یه روزی باید قویتر جلوه کنه و همون حس هم کمکش کنه برای تصمیم گیری اما من خیلی سردرگمم خیلی...

 

 

چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1384

گاهی آدم تو زندگی یه دروغهایی میگه که خیلی دروغ بودنش رو حس نمیکنه، شاید چون از روی عادت گفته میشه اما گاهی پیش میاد که آدم تصمیم میگیره دروغ بگه...که شاید یکی مثل من بعدش یه کم وجدان درد میگیره و تصمیم میگیره راستش رو یه جوری بگه...دیروز عین دختر بچه های لوس یه دروغی گفتم که خودم هم خیلی بعدش خندیدم:

رفتم پشت بام خونه که لباس پهن کنم( یه جایی تو پشت بوم خونه داریم واسه اینکار خیال نکنید منظره شهر رو خراب میکنیم با این کار که من خودم خیلی بدم میاد) و لباسهای خشک شده رو جمع کنم... لباسها خیلی سنگین بود و پسر خاله جان که خونه ما بود کمکم کرد لباسها رو ببرم بالا...منم لباسها رو جمع کردم و هرچی گیره لباس بود به تی شرتم وصل میکردم کلی قیافه ام خنده دار شده بود و سر همین مسخره بازیها با پسرخاله جان در حال خندیدن و ورجه وورجه کردن بودم که یهو پام رفت رو شلنگ کولر و از وسط نصف شد و تصور کنید فواره آبی بود که بیرون میجهید و لباسهای خشک شده ای بود که خیس میشد و سر و کله و مو و لباس ما بود که خیس میشد و ما بودیم که از خنده هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم... فکرشو بکنید مامان و بابا هم کلی از گرمای هوا کلافه بودن و فکر نمیکنم هیچکدومشون هیچ دلیل موجه و غیر موجه ای رو برای از کار افتادن کولر قبول میکردن...خلاصه به پسرخاله گفتم: صدات در بیاد خودت میدونی یه گوشه می ایستی هر چی گفتم تصدیق میکنی.... شیر اصلی آّب رو بستیم و رفتیم پایین و با آب و تاب به بابا گفتم:

- بابا جون رفتیم بالا دیدیم شلنگ کولر پاره شده واسه اینکه آب زیاد هدر نره شیر آب رو بستیم اما باید درست بشه....

بابا جون هم وسایل مورد نیاز رو برداشت و با پسر خاله رفت بالا و درستش کرد واومد پایین...

حالا تو این مدت من رو تصور کنید که همه اش یاد گفته حضرت علی افتاده بود که باید همیشه تحت هر شرایطی راست بگیم... عین بچه ها وجدان درد هم گرفته بودم... بابا که اومد گفتم:

-  بابا! درست درست درست شد؟

- آره درست شد.

- یعنی اگه اینبار پام بخوره به شلنگ دیگه پاره نمیشه؟؟

حالا قیافه بابا جون رو تصور کنید... فکر کنم تو اون لحظه داشته فکر میکرده این عقل کل رو من چه طوری تربیت کردم که باید...؟؟ احتمالا کلی به عقلم شک کرده و این موضوع آخر شب تشدید شد وقتی یه بشقاب رو از ظرفشویی مستقیم به وسط آشپزخونه پرت کردم...کاملا بی دلیل... قضا بلا بوده بی شک!!!راستی طفلی پسرخاله...فقط تایید کرد...

امشب بابا قبل از اینکه بره بخوابه گفت:

- نرگس جان! بی زحمت تا نخوابیدم هر چی میخوای بشکونی بشکون که دیگه من از خواب نپرم!!!!


امروز بیست و نمیدونم چندم تیره!! نمیدونم یکی از ایناست دیگه... امروز بیشتر از ده بار شعر روی دفم رو خوندم:

 

ای با من و پنهان چو دل

از دل سلامت می کنم

تو کعبه ای هر جا روم

قصد مقامت میکنم

 

و هر بار تاریخ زیرش رو خوندم:

 

جمعه بیست و شش تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و سه

 

پارسال همین روزا بود که دادم رو دفم این شعر رو نوشتن با این تاریخ که هیچوقت یادم نره اولین باری که اومدی خونه امون کی بوده... نمیدونستم.... ایکاش هیچوقت این کار رو نکرده بودم....حالا من موندم و یه دف و یه سبد گل رز 178 تایی خشک شده...یادته وقتی دیدی من تاریخ اون روز رو میخوام تا همیشه نگه دارم واسه اون روز برام ۱۷۸ تا گل رز آوردی به مناسبت 178 روزی که عاشقم شدی!!!!!!!!!!! یادته اینقدر سنگین بود که وقتی دادی دستم نتونستم تا دم میز ببرمش؟؟حالا 365 روز٬ 178 روز عشق رو خشک کرده....365 روز...

یکشنبه 19 تیر ماه سال 1384

...اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه یک کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که:

"مریم مادر عیسی است"

 

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم:

خواستم بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.  دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که: فاطمه دختر محمد است.  دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که: فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که: فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست

نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست

فاطمه، فاطمه است.

 

 

این روزا همه اش یاد فیلمهای حاتمی کیا می افتم و فاطمه فاطمه گفتن پرویز پرستویی.... فاطمه گفتنش تو آژانس شیشه ای...فاطمه گفتنش تو موج مرده... هیچکس رو تو عمرم ندیدم که به این زیبایی...اینقدر عاشقانه و پرمعنا نام فاطمه رو به زبان بیاره...

 

امروز  بابا داشت به شوخی به مامان میگفت...یکی از بزرگترین فضایل فاطمه این بوده که همیشه حرف شوهرش رو گوش میداده...

و مامان جواب داد همینکه تونسته با حضرت علی که مو رو از ماست بیرون میکشیده زندگی کنه یه فضیلت بزرگه...

همه خندیدیم...اما تو دلم گفتم...فاطمه اگر  گوش میداد چون شوهرش علی بود... چند وقته خیلی دلم میخواست تو زمان حضرت علی زندگی میکردم...شاید تنها مردی که میشد عاشقش شد علی باشه... چند وقت پیشا خونه یکی از دوستان عکس واقعی حضرت علی رو دیدم که الان تو موزه لوور فرانسه است(اگه اشتباه نکنم) یه مرد نسبتا چاق با ابروهایی پرپشت و مشکی و چشمهای گرد و مشکی که ابهت نگاهش از توی عکس هم من رو میگرفت. دوزانو روی زمین نشسته بود . زره تنش بود و ذوالفقار  جلوش ... دختر عمو گفت: من میترسم از این عکس. اما من تو دلم گفتم: دوست داشتنی ترین مرد تاریخه.... ترسناک که نیست هیچی من عاشق این ابهت و عظمتشم....

گیر دادم به خانوم صاحبخونه که برام یه کپی از عکسش بگیره...کاش زودتر این کار رو میکرد...الان دلم بدجوری هوای نگاهش رو کرده ...دلم میخواست سرم رو میذاشتم رو پاهای علی و زار زار گریه میکردم.....دلم میخواست باهام حرف میزد...دلم میخواست به حرفام گوش میداد...دلم میخواست اون منو ازا ینهمه سردرگمی در میاورد.... دلم میخواست میزد تو سرم که خاک بر سرت کنن با این اسلام داشتنت...دلم میخواست داد میزد سرم....دلم میخواست ....هرکاری میکرد اما بود...پیشم بود...

گاهی فکر میکنم خوش بحال زینب.... خوش به حال فاطمه...خوش به حال حسن و حسین.... خوش به حال همه اونایی که هم دوره علی بودن...خوش به حال همه اونایی که حضورش رو حس کردن... و وای به حال اونایی که بودن و نفهمیدن که چه گنجی دارن....بد به حال اونایی که نفهمیدن...همه عمرشون نفهمیدن...

علی تو این شبها چه حالی داره؟؟؟ علی تو این شبها با جای خالی فاطمه چه میکنه؟؟؟ حالا دیگه علی بیشتر درد تنهایی رو حس میکنه... نه؟؟

دلم میخواد داد بزنم....

صفحه رو باز کردم که یه کم شاد بنویسم بلکه از این حال و هوای غمگینی که تو وبلاگا میخونیم بیایم بیرون.... خواستم نوشی درد دوری از جوجه هاشو یه کم فراموش کنه...خواستم بعنوان یه دوست مجازی یه خوشحالی حقیقی به نرگس بدم....خواستم مریم واسه یه لحظه بشه یه سنگ صبوری که میتونه بخنده... خواستم شیدا با وجود بی لوسی بودن بخنده...خواستم سارا تو این راه به سوی بیابان یه لحظه شاد هم داشته باشه.... خواستم .... ببخشید که نشد...ببخشید که نتونستم... چه طور میشه از شادی نوشت وقتی تو غمگین ترین روزای سال هستیم ؟

فاطمه درست لحظه فوتش، برای شیعیانی که از شیعه بودن دور موندن دعا میکرد...همه اونایی که جز آزار و اذیت چیزی از دستشون بر نمیومد....پس  بانو تو این شبها برامون دعا میکنه.از اون شیعه ها که بدتر نیستیم ما؟؟نه  ... برای همه دعا میکنه...من میدونم.

جمعه 17 تیر ماه سال 1384

لحظه ها خاطره اند ، زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست

 

جشن فارغ التحصیلی دوستان هم به خوبی و خوشی گذشت هر چند انتظار بیشتر از اینا از دوستان سال پایینی میرفت اما رویهم رفته خوب بود... فقط مجری برنامه حسابی متنهای من رو دستکاری کرده بود و واسه خودش جمله سازی هایی کرده بودجانانه. مثلا من یه جا گفته بودم:

و ما زاده شدیم  در سکوتی بلندتر از فریاد...

من نمیدونم این جمله چه ایرادی داره که باید بشه:

و ما زاده شدیم در شوکتی بلندتر از فریاد...

به نظر شما ایراد متن من کجا بود و معنای جمله جدید چیه؟؟؟

اول فکر کردم نتونسته خط من رو بخونه رفتم که بهش بگم یه بار متنها رو پیش من بخونه...هنوز حرفم تموم نشده بود گفت:

نه نرگس جون!!!! ما خودمون متنت رو عوض کردیم!!

البته هیچ شکی در این نیست که اونا با توجه به ذوق و سلیقه خودشون عمل کردن و کاری ندارم جملاتی که به کار برده شد با معنا بوده یا نه...من نه ادعای نویسندگی دارم و نه اصلا نویسنده ام ...اما دوست ندارم همون نیمچه متنی که مینویسم دست کاری بشه.ترجیح میدم خونده نشه اما به شعور من بعنوان یه نفر که کلی به مخش فشار آورده و نوشته اینطوری توهین بشه...خلاصه که من دیگه هیچی نگفتم و تا آخر مراسم شاهد فروپاشی جمله های متنم بودم...

 

تو تمام مدت دوستی هامون من و آزی سعی کردیم هیچوقت کوتاهی نکنیم و همیشه هر کمکی از دستمون برمیاد انجام بدیم...اما از بس نامروتی دیده بودیم تصمیم گرفتیم حداقل یه کم بیشتر به خودمون فکر کنیم... با وجود همه اینا تو این مراسم فکر کردم شاید نوشتن متنهاشون یه کمکی بهشون بکنه...این کار رو کردم اینا کارهای خیلی کوچیکی هستن اما گاهی همین کارهای کوچیکی که به چشم نمیان خیلی آدم رو اذیت میکنه...جالب اینجاست که با تموم قول و قرارهایی که با خودمون گذاشته بودیم دیدیم آخر جشن من و آزی که با ماشین شاهین تا پایین دانشگاه اومده بودیم تا بعد بریم خونه در حال جابجا کردن لباسهای فارغ التحصیلی بچه به اتاق مخصوصش هستیم...وقتی قیافه خودمون رو تو شرایطی که یه عالمه کاور لباس بهمون آویزون بود دیدیم و وقتی بچه هایی که جشن مال اونا بود با سبدهای گل لبخند زنان ازمون خداحافظی کردن و با مامان و باباهاشون رفتن ، هردومون زدیم زیر خنده و گفتم: دیدی بازهم خر حمالی آخرش افتاد به من و تو!! و بازهم به حماقت خودمون خندیدیم....

تازه موقع پذیرایی هم ما مشغول عکس گرفتن از بچه ها بودیم که با خانواده هاشون میخواستن عکس داشته باشن و جز یه شیرینی و یه لیوان آب نصفه هیچی بهمون نرسید...

ولی خوب علیرغم همه اینا تنها به خاطر حضور چند تا دوست گل مثل ترانه و زینب و شاهین همه اینا رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم خیلی بیشتر بهمون خوش بگذره... کلا خوش گذشت...همه این اتفاقات هم بساط خنده ای شد واسه من و آزی....

آقای طرف هم خدا رو شکر نیومد...با اینکه گفته بود میاد... بهرحال اتفاقی از این قسم برام نیفتاد...


 
امروز اتفاقی افتاد که اشک تو چشمام جمع شد و داد زدم:
خدایا واسه همینه که اینقدر دوستت دارم....

واقعا بهتر از این نمیشد جوابم رو بده...کمتر از 5 دقیقه آنچنان شرایط رو برای من جفت و جور کرد که خودم هم باورم نمیشد... واسه همینه که من عاشقشم دیگه...

   1      2    >>