چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384

گوشه ای مینشینم کنار علف

نگاه میکنم به سیب

می افتد در آب و من

خیس اینهمه سادگی میشوم

 

(هیوا مسیح)

 

من برگشتم... رفتیم عروسی به سبک قدیمی ترین و البته خسته کننده ترین عروسیهای ایرانی...من نمیدونم الان که زمان اینقدر اهمیت داره و مصرف بهینه انرژیهای سوختی و بدنی اینقدر مهمه چرا آدم باید چنین عروسیهای خسته کننده ای بگیره...سه شب عروسی... با سخت ترین شرایط ممکن...

بهرحال خوب یا بد، به رسم احترام رفتم و سعی کردم دم نزنم از خستگی و سختی شرایط اما امان از اون آدمایی که نه تنها غر میزنن که با قساوت تمام دل میشکونن...

فکرشو بکنین بعد از هر مراسم من شاهد غیبتهایی بودم که پشت سر دختر عمو و زن عمو جان بود که:

عجب لباس زشتی،چه آرایش بدی،چه فضای بدی،چه شام بدی، چه خانواده شوهری و....

من نمیدونم چرا مردم نمیخوان یاد بگیرن که قرار نیست همه ادما مثل هم فکر کنن... اگر بد بوده از نظر خودت بد بوده...گفتن نداره...تو دلت نگهدار و به خودت بگو عروسی من که بشه چنین کاری نمیکنم...یا عروسی دخترم چنین لباس و آرایشی براش در نظر نمیگیرم... چرا باید اینقدر دیگران رو بخاطر اینکه سلیقه اشون با ما فرق داره محکوم کرد و کوبید...کما اینکه به نظر من همه چیز اینقدر هم بد نبود...شاید ایراداتی داشت اما خوبیهای خیلی زیادی هم داشت که مهمترینش صمیمیتی بود که من بین بعضی ها دیدم...خلاصه که چیزی که آدم رو خسته تر میکنه دیدگاه بسته بعضیهاست که آدم به حالشون تاسف میخوره که چرا باید روزها و دقایقشون رو بدون اینکه فکری برای پیشرفت ذهنی اشون بکنن بگذرونن....

 

وزان باش ای باد سرد زمستانی

چرا که تو از ناسپاسی انسان نا مهربان تر نیستی

(ویلیام شکسپیر)

 

فردا مراسم فارغ التحصیلی بچه هاست...من که قرار بود برم...آزی هم بالاخره تصمیم گرفت بیاد...میبینید به من میگن دوست باب !!

ولی فردا بهشون میگم که :

 

اگر من امروزاینجام برای اینه که نخواستم حسی رو که پارسال به ما دست داد وقتی دیدیم صمیمی ترین دوستام تو جشن نیستن به شما هم دست بده...

 

فردا آقای...هم تشریف دارن. خدا به داد برسه...امیدوارم بحث و برخوردی بینمون نباشه که من اعصاب این یکی رو ندارم...

 

طوری نگاهم میکنی که انگار ،

این بار نیز ،

باید همبازی پرواز پریشان تو باشم.

نه،

این بار نه!!

 

امروز دوباره فیلم "پری" رو میدیدم... چقدر اون صحنه رو که صفا با دختر کوچولو حرف میزنه دوست دارم وقتی بهش میگه:

سلام گوشه دلم...

 

گوشه دلم!! تعبیر قشنگیه نه؟؟

جمعه 10 تیر ماه سال 1384

بگذار تا شیطنت عشق

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما

کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن...

 

دکتر شریعتی

 

هفته دیگه مراسم فارغ التحصیلی دوستانمونه که یه سال از ما پایینتر بودن... از من و آزی هم خیلی خواستن که حتما شرکت کنیم...یاد جشن پارسال خودمون افتادم که هیچ کدوم نیومدن... دوستانی که ما فکر میکردیم اگه بزرگترین مسوولیتهای دنیا هم رو دوششون باشه یه ساعتی رو واسه جشن ما خالی میکنند... آزی که میگه شاید نره اما من میرم...شده حتی یکساعت...

نمیدونم این تصور از کجا براشون شکل گرفته که نرگس متنهای مجری رو خوب می نویسه... دیروز یه سر رفتم دانشگاه ببینم کی به کیه دیدم ای بابا یه عالمه ریختن رو سرم که یالله متن بنویس...منو چه به نویسندگی...از اونجایی هم که من هروقت بخوام یه چیزی بنویسم یک کلمه هم از ذهنم تراوش نمیکنه ...سه روزه دارم فکر میکنم و فقط تونستم سه تا متن بنویسم... بد نشده اما خیلی بدم میاد زورزورکی یه چیزی بنویسم...تازه شانس آوردم اول یه زمزمه هایی بود در مورد اینکه نرگس بشه مجری برنامه ها....ای وای!! یادمه یکسال و نیم پیش بود...یه مراسم گرفته بودیم با حضور تمام اعضای هیات علمی برای تقدیر از یکی از اساتیدمون... درست شب قبل از مراسم دوستم زنگ زد که نرگس دستم به دامنت مجری امون براش یه کاری پیش اومده نمیتونه فردا بیاد ...یه کاری بکن...منم دیدم نصفه شبی مجری از کجا بیارم چشمم تو آینه افتاد به خودم... زنگ زدم گفتم پیدا کردم... فرداش همه اش میترسیدم مبادا هول بشم اما بازهم خصوصیت دوست داشتنی ام به سراغم اومد..خیلی عجیبه اما من درست تو لحظاتی که میخوام یه کاری بکنم که برام خیلی مهمه و یا خیلی سرنوشت سازه (مثل امتحانات کنکور... نوازندگی تو یه مراسم و کنفرانسهای دانشگاه و یا همین مجری گری) به طرز شگفت آوری آرامش پیدا می کنم...اینقدر که همه تعجب میکنن که چطور ممکنه یکی اینقدر آروم باشه...فردای اون روز همه حتی همه اساتید از مجری گری من تشکر کردن...خودم هم تعجب کردم چون شب قبلش همه اش به خودم فحش میدادم که بیکاری...تو رو چه به این کارا... خلاصه که شانس آوردم این یکی رو بی خیال شدن..چون من الان اصلا حوصله مجری بودن ندارم...

یه قسمت از این متنها رو خیلی دوست دارم :

 

امروز نیامدیم که گذشته ها را مرور کنیم که آمده ایم برای نو شدن، تازه شدن و، در آغاز تمام نو شدنها  و در کنار تمام زیبائیها و تازگیهایش رو به حقیقت زندگی چشم بگشاییم و به دور از غرور و نخوت موفقیتهایمان، پستی و بلندیهای جاده ای را که در پیش گرفته ایم از یاد مبریم. امروز خوب میدانیم هر گامی که برمی داریم باری از مسوولیت بر شانه هایمان خواهد نشست و خوب میدانیم:

مسوولیتهای بزرگ شانه های لرزان نمی خواهد

مسوولیتهای بزرگ گامهای لرزان نمیخواهد

پس ایمان بیاورید به خودتان و قدرتتان و نهراسید از شکست که پشت هر شکستی تجربه ای خفته است...

 

چطوره؟؟ ایرادی داره بهم بگید ....

 

 

دارم میرم شهرستان...یه عروسی دعوتیم... پس اگه سه چهار روزی نشد بهتون سر بزنم ببخشید...زیاد آپ نکنید که برگشتم بتونم همه رو بخونم... نیام ببینم یه عالمه نوشتید و من از خوندن همه اشون جا موندم ها!!!!

اما اگه میشد نرم خیلی خوب میشد...حوصله ندارم خوب! چقدر بی حوصله شدم...
راستی واسه همه دوستانی که قالبهای خوشگل واسه وبلاگشون میخوان (بلاگ اسکای) یه سایت خوب پیدا کردم هرکس میخواد بیاد اینجا

سه شنبه 7 تیر ماه سال 1384

من، من یاد گرفتم چه جوری، شبها، از رویاهام،

یه خدا بسازم،

و دعاش کنم که، عظمتتو جلال!

امشبم گذشت و

کسی ما رو نکشت...

 

( مرحوم حسین پناهی)

 

امروز نتیجه رفتار چند روز پیشم رو دیدم… میدونین خیلی لذت بخشه وقتی یکی بهت بدی که نه، خوبی نمیکنه  و بعد تو نه تنها مقابله به مثل نمیکنی- با اینکه موقعیتش هم هست- حتی یه کاری میکنی که از شرمندگی تو خودش میشکنه… اونوقت میبینی چند روز بعد یه کاری میکنه که تو انتظار نداری و این کارش یعنی عذرخواهی… من هیچوقت فرصت عذر خواهی رو از کسی نمیگیرم… از هیچکس.. و خودم سعی میکنم خیلی زود عذرخواهی کنم- اگر اشتباهی کردم- دلم نمیخواد کسی خیال کنه که بهم فرصت دوباره ای داده... عجب خودخواهم نه؟؟

 

- عشق من، آبها لنز مورب دارند.

آدم رو وارونه ثبتش میکنن.

عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه!

 

- رنگی ؟ یا سیاه -سفید

 

-من سیاه ، تو سفید!

 

(ح- پناهی)

 

امروز یکی از بهترین روزهای تابستون من بود... خیلی از مسائل فکری این چند روزه ام یهو با هم حل شدن... البته نه همه اشون اما همین هم انرژی مفیدی رو برای ادامه تابستون و کنار اومدن با همه مشغله هام بهم داد...

به قول آقا اشکان، پریزم رو امروز کشیدم... سعی کردم بذارم موتورم سرد بشه ... این چند روزه بعد جوری تو گرمای تابستون جوش آورده بود...

 

خواهر کوچیکه تصمیم درستی در مورد ازدواجش گرفته و از این بابت خوشحالم... به چیزایی رسیده که مدتهاست میخواستیم متوجه بشه اما همه خانواده گذاشته بودیم مرور زمان تجربه های لازم رو بهش بده که خدا رو شکر زمان اینبار هم سنگ تموم گذاشت... مشکلات داداش کوچیکه هم که یه مدت بدجوری فکر همه امون رو مشغول کرده بود یکی یکی داره حل میشه... یه سری مسائل ریز و درشت هم بود که فعلا خبری ازشون نیست...

خودم هم که ... ای بد نیست روزگار... خوب آخه:

 

همه چیز از یاد آدم میره

مگه یادش ،

که همیشه یادشه...

(ح- پناهی)

 

 

جهت عذر خواهی از بعضی دوستان که این مدت با حرفهای از روی سادگیم یه کم حوصله اشون رو سر بردم و برای تشکر از اینکه صبورانه تحملم کردن یه شعر از مامان جون رو تقدیمشون میکنم ، ببخشید که بیش از این از دستم بر نمیاد:

 

 

آن شب بیهوده، خدا را نومیدوار فریاد کردم و

گونه هایم را در اشکهای خویش شستشو میدادم.

باد میهمان ناخوانده آغوشم بود و ضیافت دستهای تو مرا از پوچی زمان جدا میکرد.

چه ابلهانه هنوز قبلهای مصنوعی عاشق را باور دارم.

اکنون دیگر خوب میدانم که بر چهره معصوم عشق چه گذشته است.

آری، میدانم، که شب ما هیچگاه کامل نبوده است.

ما ناگزیریم بپذیریم که در انتهای این راه هیچ چیز جز تنهایی نیست.

این را آنشب از انعکاس تصویرم در چشمانت دریافتم.

مرا به خود بخوان. آنسان که درد مرهم را

و به من بگو:

من چقدر باید بد باشم تا خوبیهای من بخشیده شوند؟

بگو:

من چقدر بد باشم تا خوبیهای مرا به ریشخند نگیرند؟

بگو چقدر بد باشم؟!

 

(ش. محمدی)

 

شنبه 4 تیر ماه سال 1384

گفته بودم فکر نمیکردم هیچوقت نگرانش بشم... یه دوست مهربونی بهم گفت: حالا که میگی همه چیز برات تموم شده پس باید با نگرانی اش هم کنار بیای!

راست میگفت... منم همین کار رو کردم... میدونم تو شرایطی که الان داره هیچ تلفن و تماسی از طرف هیچکس براش مهم نیست. میدونم منتظر تلفن منه...منتظر منه... اما من اینکار رو نمیکنم... درسته که نگرانشم...درسته که با یه تماس کوچیک من کلی انرژی میگیره اما نمیتونم چنین کاری بکنم... باید یاد بگیره که نباید امیدی به من داشته باشه... باید یاد بگیره که واقعا همه چیز تموم شده... باید بدونه که من مثل اون به چند سال دیگه امید ندارم... تازه داشتم بعد از یکسال جون میگرفتم...دادن تمام چیزایی که برام خاطره انگیز بود به آزی خیلی کمکم کرده بود واسه اینکه خیلی چیزا رو فراموش کنم... اما نمیذاره...تو این یه سال هربار اومدم قد بکشم سر و کله اش پیدا شد... اما اینبار نه...هر سازی زد تو این یه سال رقصیدم... خواست دوستی امون پا برجا باشه گفتم باشه... هربار خواست بحث پیش کشید و تو هر بحثی پرم کرد از حرف و گله و یکبار هم کوله بار سنگین حرفهای نگفته ام رو خالی نکرد... خواست به قول خودش فراموشم کنه و تا مدتها رفتار تا حدودی توهین آمیزش رو تحمل کردم... خواست جلسه دفاعش باشم گفتم باشه... اما اینبار دیگه نوبت منه...منم بد ساز نمیزنم... باید یاد بگیره رقصیدن رو...

 


چقدر این پستم با عصبانیت و خشونت همراه بود... لحن سختم رو ببخشید... دیواری کوتاهتر از دیوارهای وبلاگم پیدا نکردم واسه مشت زدن....شرمنده!

 

 

پنجشنبه 2 تیر ماه سال 1384

نمیدونم دیروز دستم به کجا خورده که اینجوری بریده شده... !!

نمیدونم امروز چرا بین در ماشین و خود ماشین گیر کردم و کله ام خورد به کنار در... خیلی درد میکنه الان!!

نمیدونم چی شد که وقتی دولا شده بودم تا از صندلی عقب ماشین کتابهام رو بردارم موقع بیرون اومدن سرم خورد به لبه ماشین... اونم خیلی درد میکنه!!

نمیدونم کی پام به کجا خورده که الان اینجوری کبود شده...!!

نمیدونم این روزا حواسم کجاست؟

چرا اینقدر نگرانشم... وسط اینهمه نگرانی های من که همه و همه اش به خاطر رسیدن این تابستون لعنتیه این یکی دیگه چی کار میکنه؟؟ هر چی آزی بهش زنگ میزنه جواب نمیده... جلسه های مدرسه اش رو شرکت نمی کنه... هیچکس خبری ازش نداره... خیال میکردم دیگه هیچوقت نگرانش نمی شم...

 

کاش میشد این تابستون رو از بین فصلها حذف کرد... من از گرماش متنفرم... من از حال و هوای تعطیلات تابستون متنفرم... من از مرور خاطرات تلخ تابستونهام متنفرم... من به یاد ندارم تابستونی بهم خوش گذشته باشه. به یاد ندارم خاطره خوشی تو تابستون داشته باشم... به یاد ندارم از اومدن تابستون لذت برده باشم...امسال هم مثل هر سال.. امسال هم با شروع تیرماه تاریکیها داره شروع میشه... باشه... بذار بیاد... منم میرم... اینقدر میرم... بالاخره شهریوری هم هست...

 

تازگیها اینقدر آدمای مشکل دار رو میبینم دور و بر خودم که دائم خدا رو بخاطر همه نعمتهاش شکر میکنم... اگرچه این روزا خیلی سخت میگذره اما راضی ام...

*از شوهر معتادش جدا شده و با دو تا بچه دنبال کار میگرده

*از کار بیکار شده چون قرار دادی بوده و حالا با زن و دو تا بچه دانشجوی دانشگاه آزاد باید دنبال کار بگرده             

*دخترش داره ازدواج میکنه و شوهرش ده سال پیش فوت کرده و حالا هر روز و هرشب باید جواب تلفن بدهکارها رو بده و ...

*مادرش بیماره ... ام اس... پدرش تو یه قرارداد تجاری شکست خورده و مشکل قلبی هم داره...

* من دلم میخواد بخندم

راستی یه سوال: کدوم یکی از اینا درست تره؟

این به چه درد میخوره؟

این چه به درد میخوره؟

 

 

 

 

<<    1      2