خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 شهریور ماه سال 1384

دیدی!

دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم

دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!

(سید علی صالحی)

تابستون هم بالاخره تموم شد...یاد اولین روز تابستون می افتم که وقتی از راه رسید به غم توی چشمام گفتم:

آخر شهریوری هم هست...

بی انصافی نباشه...تابستون امسال تابستون خوبی بود، برخلاف تمام تابستونهای دیگه امسال دور بودم از هرچی هیاهو و دغدغه است و همراه با یه عالمه خبر خوش ... اما چه کنم...تصویری که این تابستون تو ذهن من کاشته اینقدر تلخه که با هیچ عسلی شیرین نمیشه و حالا هم که پاییز داره میاد انگار تمام غصه ها دارن با رفتن تابستون میرند. پاییز فصل بیقرار دوست داشتنی من!!!


خیلی وقته یه غر حسابی نزدم...تو آینه هم که نگاه کردم دیدم یکی دو کیلو چاق شدم انگاری... پس نتیجه میگیریم که:

هر کی میخواد لاغر بشه غر بزنه!!!


یه عادتی دارم من اونهم اینه که هروقت از حمام میام و میخوام موهام رو شونه کنم اول سرم رو دولا میکنم و بعد محکم سرم رو بلند میکنم تا موهام همگی بره پشت سرم و بعد برس میکشم...امروز از حمام که اومدم طبق رسم همیشگی همین کار کردم...سرم رو آوردم پایین و بعد محکم آوردم بالا اما برخلاف همیشه دیدم موهام نیومد پایین... انگاری برق منو گرفته بشه موهام موند رو هوا...سرم رو آوردم بالا دیدم موهام گیر کرده به لوستر اطاق...

صحنه خنده داری بود واقعا!!!!!!


حوصله کن ری را!

خواهیم رفت

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم...

(سید علی صالحی)

دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1384

امشب...شب عیده... بازهم دل من یه جوریه:

ای عاشقان ای عاشقان

دل را چراغانی کنید...

مبارکتون باشه...التماس دعا...

 

دیدید بعضیها رو که چقدر راحت از خوبی دیگران، خصوصیات اخلاقی و قشنگ دیگران تعریف میکنند. دیدید بعضیها چقدر قشنگ تو تک تک کردار و رفتار و گفتار دیگران دقیق میشن تا خوبیهاش رو پیدا کنند و به وضوح نشون بدن...

من میگم:

اونایی که میتونند خوبیهای یکی رو ببینند..اونایی که میتونن رو بدیها و زشتی کردار دیگران چشم ببندند و درعوض قشنگیهای اخلاق اونا رو با یه ذره بین درشت کنند و بهش نشون بدن...دنیای خوبی هستن... دنیایی صفای روح تو وجودش غوطه وره...تا دل پاک نداشته باشی...تا روح صادق نداشته باشی نمیتونی خوبیها رو درک کنی... یه روزی به یه دوستی گفتم : بعضی آدمها ظرفیت پذیرش خوبی دیگران رو ندارند...و امروز میبینم بعضی ها اینقدر پرظرفیتند که اگه تو یه کاری رو که اصلا نمیشه اسمش رو اخلاق پسندیده گذاشت انجام میدی آنچنان بزرگش میکنند که از خجالت تو خودت گم میشی... اونوقته که با خودت عهد می بندی رو بدیها چشم ببندی... رو به خوبیها پنجره دلت رو باز کنی و اونوقت ...

خوب آدم رو تو خودش میشکنند...

شنبه 26 شهریور ماه سال 1384

در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزی هست که به نالیدن بیارزد؟؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها سکوت مردانه و غرورانگیز مرد نباید بشکند، سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتواند مرا به سکوت وا دارند...

 

یکی از زیباترین مطالبیه که تا حالا خوندم...

از این مردا کجا میشه پیدا کرد؟؟؟؟شما میدونید؟؟


گلو درد بدی دارم...دیروز صبح که بیدار شدم خیلی جدی اش نگرفتم اونهم نامردی نکرد نذاشت شب درست و  حسابی بخوابم...از دکتر رفتن که شدیدا بدم میاد...چون از آمپول میترسم...نخند آهاییی!!!!! بعد هم اینکه از قرص و شربت خودن هم خوشم نمیاد یاد پیرزنها می افتم... از آب نمک هم خیلی بدم میاد چون هنوز یاد نگرفتم چطوری قرقره(غرغره) کنم که نپره تو گلوم...هی مامان یه لیوان آب نمک میده دستم...میگه برو تو دستشویی قرقره(غرغره) کن منم میرم دو تا قلپ(غلپ) قرقره(غرغره) میکنم و بقیه اشو خالی میکنم میام..خوب خوشم نمیاد خوب....


قرار شده بشم معلم زبان مدرسه خاله اینا(نه که زبان من خیلی خوبه!! یه کم هم درازه) ... همه اش 8 ساعت در هفته است اما با وجود کلاسهای دانشگاه و کلاس زبانم چهار روز اول هفته ام از ساعت 8 صبح تا 7 شب کاملا پر میشه... چه خوب... من خیلی دوست دارم سرم شلوغ باشه..سه روز آخر هفته هم که آی بیکاری حال میده... این اولین کار منه!!!!!!!


راستی جواب کامنتهاتون رو میخونید یا نه؟؟؟


امروز تولد آقای طرفه...روزا چقدر زود میگذرند...هنوز تولد پارسالش رو فراموش نکردم...چقدر سخت بود... درست 20 روز از بهم خوردن همه چیز میگذشت که تولدش از راه رسید...چقدر گله کرد وقتی براش کادوی جداگانه  نگرفتم...چقدر دلش میخواست که کادوی جدایی از من بگیره اما منهم با بقیه براش کادو گرفتم...همون سازدهنی که خیلی دوست داشت... هرچند دلم میخواست اون سازدهنی رو یه روز خودم بهش بدم اما خوب پیشنهاد کردم همه با هم اونو براش بگیریم...پارسال چنین روزی برام خیلی سخت بود اما الان درست تو همین لحظه اصلا ناراحت نیستم... همه چیز تموم میشه...خیلی ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میکنی... اینقدر ساده که خودت خنده ات میگیره... فکر نمیکردم یه روزی اینقدر سنگدلانه فراموش کنم همه چیز رو..هرچند فراموش کردن همه چیز یکسال طول کشید و خیلی سخت بود اما الان مدتهاست دیگه با یادش نمیخوابم....

 

چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1384

نمی دونم راست میگن بعد از هر خنده ای گریه است یا برعکس بعد ازهر گریه ای خنده است..اما هرچی هست من که دیروز کلی خندیدم امروز ظهر کلی غصه خوردم و حالا دوباره دارم میخندم...عجب ماجرایی داریم ها!!!

 

دیروز خونه عمه جون اینا بودیم. به جرات میتونم بگم تو دو سه ماه اخیر پیش نیومده بود که اینطوری بخندم. اینقدر که از خنده دل درد بگیرم و نفسم در نیاد....

دختر عمه من یه دختر یکساله داره... سرامیکهای خونه عمه اینا خیلی لیزه...قشنگ میشه روش سر خورد. ما هم دختر یکساله رو نشونده بودیم روی سرامیکها و پاهاش رو میکشیدیم و اونهم سر میخورد و کیف میکرد...بعد من و دختر عموجان تصمیم گرفتیم که روتختی پسرعمه جان رو برداریم و بچه رو بذاریم توش و با اون سرش بدیم. حالا تصور کنید وسط سالن پذیرایی که همه نشستن. همه آقایون دارند بحث حقوقی و شدیدا جدی میکنند. خانوما هم دارن یه بحث  جدی دیگه میکنند و ما هم بچه رو نشوندیم تو روتختی و یا تابش میدادیم یا میکشیدیمش رو سرامیکها و صدای غش عش خنده دختر کوچولو تو سالن پر بود... خلاصه که کلی با بچه بازی کردیم و یهو احساس کردیم که سر خوردن رو سرامیکها خیلی مزه میده.... حالا تصور کنید من با 164 سانتیمتر قد رفتم نشستم پیش یه بچه نیم متری و دختر عمو جان من رو میکشه... چشمای بابا رو تصور کنید که داره از چشم غره رفتگی(عجب واژه ای) میاد بیرون...چشمای شوهر دختر عمو که با تعجب به من و زنش نگاه میکنه... و داد و هوار دختر عمه جان که: نرگس خجالت بکش، مثلا ارشد قبول شدی تو...

ولی به جان همه اینقدره مزه داشت این کار که حد نداره...اونوقت دیدیم بچه مزاحمه ...نمیشه راحت سر خورد...بچه رو دادیم بغل باباش و گفتیم: برو پیش بابایی ...بعد هم دو تایی افتادیم به جون رو تختی ونوبتی سرسره بازی کردیم. شانس آوردیم همسایه طبقه پایین عمه جون اینا نبودن وگرنه خیلی احساس بی فرهنگ بودن بهمون دست میداد وقتی ساعت 12 نصف شب چنین بساطی راه انداخته بودیم...آخر شب هم آسانسور بازی امون گرفته بود...هی طبقه چهارم ، طبقه همکف...

خلاصه که....میدونم شرم آوره اما باور کنید هیچی لذت بخش تر ازاین نیست که گاهی کارای بچه گانه بکنی... عین بچه ها بخندی...عین بچه جیغ بکشی و بازی کنی...

و اما امروز...رفتم جلسه دفاع کارشناسی ارشد یکی از دوستان که امسال رتبه یک دکترا همین دانشگاه هم شده. نمره پایان نامه اش رو هم بیست شد... ما هم همه اش براش میخوندیم:

نمره بیست کلاسو نمیخوای

بهترین هوش و حواس و نمیخوای...

فقط .... میخوای( تو جای خالی اسم دوست دخترشو بذارید که باباش رضایت نمیده اینا باهم ازدواج کنن)...

نهار هم رفتیم دیدنیها...اما اونجا اصلا خوش نگذشت چون سردردی گرفتم اساسی و دلشوره ای که میدونستم هروقت اتفاقی قراره بیفته اینطوری میشم...

وقتی اومدم خونه خبر فوت دو نفر از آشنایان بهمون رسید.... و بعد هم خبر بیماری یکی از دوستان که عین خاله هام دوستش دارم. طفلکی مبتلا به سرطان شده...اینقدر روحیه اش رو باخته بود که...

اگه خبر قبولی خواهر کوچیکه رو تو دانشگاه سراسری نشنیده بودم الان قطعا زار میزدم.... خدا رو شکر که خدا خیلی هم دلش نمیخواد غصه بخوریم...

 


بالاخره این آهنگ رو کشفیدم(جمشید شیبانی)...مدتها بود دنبالش میگشتم...

 

سیمین بری ، گل پیکری، آری

از ماه و گل زیباتری، آری

همچون پری افسونگری، آری

دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من

سرگشته کویت منم نداری خبر از من

 

هرشب که مه بر آسمان، گردد عیان دامن کشان

گویم به او راز نهان، که با من چه ها کردی

به جانم جفا کردی

هم جان  و هم جانانه ای ،اما

در دلبری افسانه ای، اما

اما زمن بیگانه ای، اما

آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا

افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها

 

عاشق کشی ،شوخی کشی، آری

شیرین  ولی اما دل آزاری

با ما سر جور وجفا داری

میسوزم از هجران تو،  نفسی به آه من

دست من و دامان تو ؟چه باشد گناه من؟

 

دارم ز تو نامهربان ،شوقی به دل شوری بدان

میسوزم از این دل نهان به جانم چه میخواهی

نگاهی به من گاهی

 

یا رب برس امشب به فریادم

بستان از آن نامهربان دادم

بیداد من برکن زبنیادم

گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید

تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید

دوشنبه 21 شهریور ماه سال 1384

امروز رسما شدم دانشجوی کارشناسی ارشد... دانشگاه با خونه امون زیاد فاصله نداره... کل کرایه رفت و برگشتم شده 300 تومان و از همه جالبتر عکس العمل پسر عمه جان بود که امسال تو همین رشته من قبول شده اما دانشگاه آزاد و فقط برای ترم اولش بابت 9 واحد ناقابل 950000 تومان شهریه داده... راه میره میگه کوفتت بشه که همه خرجت همین 300 تومانه...

خوب دیگه ... ما اینیم...ثبت نام کردم. خیلی مرتب و بدون هیچ مشکلی. بخصوص اینکه اونجا راه میرفتی آشنا میدیدی... هرچی دانشجوی کارشناسی ارشد بود هم دانشگاهی سابق بود...خلاصه که کولاکی کردیم امسال ما دو رقمی ها... مدیرگروه دانشکده شیمی دانشگاه سابق بره کلاشو از خوشحالی پرت کنه هوا...عمرا نمیتونه دیگه دانشجوهایی مثل ما گیرش بیاد.

هیچ حس خاصی ندارم. شاید هم واسه اینه که همه ذوق کردنهام تموم شده. اما دلشوره هم ندارم... همه میگن یه ضرب برو تا دکترا...بابا هم که طبق معمول ساز خارج رفتن رو میزنه... اما توی من انگاری داره یه اتفاقاتی می افته...شاید هم یه فعل و انفعال شیمیایی... هرچی هست یه چیزایی داره میشه.

تازه از دست مهمونها خلاص شدیم. خدا بخواد بعد از یه هفته مهمون داری فردا شام میریم خونه عمه جان...وقتی امشب دعوتمون کرد بی رو دربایستی سریع گفتم میایم.. مامان وبابا حتی فرصت نکردن بهم چشم غره برن که آخه به تو چه که تصمیم میگیری!!!

 


جواب این سوال رو بهم بدید:

نظرتون راجع به اختلاف سنی 13 سال برای ازدواج چیه؟؟؟؟؟!!!!

 

   1      2    >>