دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من
(؟؟)
مامان من سه تا عمه داره که فکر کنم تا حالا بیست – سی باری مکه رفتند. خدا هرسال قسمتشون میکنه که برن. وضع مالی هر سه تاشون هم توپه توپه.خلاصه که من تا چند سال پیش همه اش پیش خودم میگفتم، اینهمه انسان تو همین دور و بر خودمون هست که برای نون شبشون هم محتاجند اونوقت چرا باید اینا دائم برن اینور و اونور. خوب اینا که اینهمه رفتن مکه خوب پول یه بار سفر مکه رفتنشون رو بدند به اونایی که واقعا نیازمندند. به نظرم ثواب این یکی از مکه رفتن خیلی بیشتره... اما بعد از یه مدت یه چیزی رو خوب فهمیدم. یه روز مامانم برام چیزایی رو تعریف کرد که از این رو به اون رو شدم. این سه تا عمه، مامان رو محرم اسرار خودشون میدونن و مامان فقط خبر داره که چقدر انسان محتاج هستن که این سه نفر بهشون کمک میکنند. فقط کافیه بشنوند یه کسی یه جایی نیازمنده. خلاصه امکان نداره کمکش نکنند. به هیچکس هم نمیگن. مامان من هم اینا رو واسه این میدونه که به خیلی ها از طریق مامان من کمک کردند. یعنی مثلا به مامان میگن فلانی وضعش چه جوریه اگه جور نباشه یه پولی به مامان میدن و میگن نگید کی داده... وقتی اینا رو شنیدم به یه چیزی ایمان آوردم اونهم اینه که اونا با خدا معامله میکنند خدا هم بهشون روزی میده. هرسال می طلبدشون مکه و اینقدر پول تو جیبشون میذاره که به همه کمک کنند خودشون هم محتاج نباشند. با خدا معامله کردن همین ها رو هم داره...
مامانم قصه گوی خیلی خوبی بود. خوب یادمه سه چهار ساله که بودم مامانم همیشه برام قصه میگفت. قصه سیب خندون و به گریون، فاطمه خاک به سر، سنگ صبور و .... هر کتابی که میخوند به زبون بچگانه برام تعریف میکرد. یادمه شش ساله که بودم داستان سینوهه، ژوزف بالسامو (الکساندر دوما) ، چرم ساغری(بالزاک) و ... رو میدونستم. اولین مطلبی که بعد از یاد گیری خوندن و نوشتن خوندم کیهان بچه ها بود. یادمه کلمه "بالاخره" رو بالا – خره میخوندم و نمیدونستم یعنی چی. بابام هر چند وقت یه بار میرفت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و برام کتاب میخرید. اولین رمانی که خوندم اول راهنمایی بودم. یادم نیست اسمش چی بود اما داستانش یه کمد دیواری بود که وقتی درش رو باز میکردن و توش میرفتن وارد یه دنیای دیگه و عجیب میشدند. بعد از اون عاشق کتاب خوندن شدم.بابا لنگ دراز اولین رمان عاشقانه ای بود که خوندم. تقریبا هیچ شبی نبود که بدون کتاب نخوابم و یواش یواش به کتابهای جنایی علاقمند شدم. کتابهای سیدنی شلدون و آگاتا کریستی. مجبورم میکرد مخم رو به کار بگیرم و این خیلی برام جالب بود. بعد که وارد دبیرستان شدم یواش یواش به شاهکارهای ادبی رو آوردم. دائره المعارف رو باز میکردم و از لیست شاهکارهای ادبی یه کتاب انتخاب میکردم و بعد از پیدا کردنش میخوندم. تو خونه هم یه قفسه کتابهای رمان داشتیم و داریم که من همه اونا رو میخوندم. کلاس اول دبیرستان شروع کردم به خوندن کتاب سه جلدی ژوزف بالسامو و بعد 7 جلد ادامه اون به نام غرش طوفان(الکساندر دوما- پدر). اون سال ترم دوم به خاطر خوندن همین کتاب معدلم اومد زیر نوزده. اما مهم نبود. به حدی این کتاب زیبا بود که تا یکسال بعد از اون دست و دلم به خوندن هیچ کتابی نمیرفت... یواش یواش به سن کنکور میرسیدم و به خاطر همین فرصت خوندن کتاب غیر درسی برام کمتر بود. بعد که وارد دانشگاه شدم یواش یواش کتابهای روانشناسی و انرژی مثبت و تفکر مثبت و این چیزا اومد رو بورس...وای که چقدر از این کتابها خوندم و باید بگم که الان شدیدا متاسفم که وقتم رو گذاشتم برای خوندن چنین کتابهایی. راستش از وقتی که این کتابها رو خوندم نمیدونم چرا اینقدر نسبت به کتاب خوندن سرد شدم. تو دو سال اخیر کتابهای زیادی رو شروع کردم به خوندن اما وسط کار رهاش کردم. جز چند تا دونه که کامل خوندم بقیه اشون نصفه کاره موندن. میدونم این ضعف منه که اینقدر تنبل شدم تو خوندن اما وقتی نگاه میکنم میبینم یه کتاب خوب که ارزش خوندن داشته باشه پیدا نمیشه. جز کتاب کوری(ژوزه ساراماگو) هیچ کتاب قرن حاضری نیست که موضوع قشنگی برای گفتن داشته باشه. کتابهای ایرانی هم که از همون اول ازشون بیزار بودم.(البته جمع بستن همه رمانهای ایرانی کاملا بی انصافیه. منظورم کتابهای 10-15 سال اخیره). تازگیها هم که ادبیات ایران وحشتناک داره میشه. نمیدونم چرا یه سری از کتابها جایزه بهترین رمان سال رو میبرند؟؟؟ مثلا کتاب " چراغها را من خاموش میکنم" نمیخوام بگم کتاب بدی بود اما واقعا چرا برنده جایزه شد؟؟؟
شعرهایی هم که تو مجلات چاپ میشن یکی از یکی بی سر وته تر هستن، مثلا یکی به من بگه این شعریعنی چی؟؟؟؟
سوراخکهای نخی.... گودالهای مرگند.
مومهای شمع های خاموش.... باتلاق جهنمند
موشهای سفید خانگی.... مرغ عشقهای کوچکی
زنگوله های بی صدا... برای روز نارنجی
خنده های پر صدا.....برای طنز بی نمک
دلهای پراز خدا......برای شغال بی کلک
چسب زخمهای ضد آب.....در کنج طاقچه اطاق
در این هوای بارانی .....گله از این سقف سوراخ
آجر صدایم میکند:....."پنبه بیچاره کجاست؟"
شاعرش هم نمیگم کیه. اما این شعر باید تو مجله معروف و ادبی کارنامه چاپ بشه. من نمیدونم شاید هم من اینقدر خنگ شدم که معنی این اشعار و معنای واقعی کتابها رو نمیفهمم. ولی به قول یه دکتری افرادی که این روزا خودشون رو شاعر میدونن میگن: سبک ما عین یه کیسه گونی پر از لغت می مونه و شاعر که ما باشیم دست میکنیم تو این کیسه و یکی یکی لغت در میاریم و میذاریم کنار هم بعد میگیم شعر گفتیم.
چه میدونم والله...
واسه همین تصمیم دارم دوباره برم سراغ کتابهای قدیمی. واقعا که شاهکارهای ادبی جهان زیبا هستند.



