جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1384

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

 به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من

     اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

      بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

       بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

               بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من

                 به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی

                    طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من

 

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

    بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من

       چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

                 غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من

                  به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

                   بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

                        اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

                            تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من

(؟؟)

 

مامان من سه تا عمه داره که فکر کنم تا حالا بیست – سی باری مکه رفتند. خدا هرسال قسمتشون میکنه که برن. وضع مالی هر سه تاشون هم توپه توپه.خلاصه که من تا چند سال پیش همه اش پیش خودم میگفتم، اینهمه انسان تو همین دور و بر خودمون هست که برای نون شبشون هم محتاجند اونوقت چرا باید اینا دائم برن اینور و اونور. خوب اینا که اینهمه رفتن مکه خوب پول یه بار سفر مکه رفتنشون رو بدند به اونایی که واقعا نیازمندند. به نظرم ثواب این یکی از مکه رفتن خیلی بیشتره... اما بعد از یه مدت یه چیزی رو خوب فهمیدم. یه روز مامانم برام چیزایی رو تعریف کرد که از این رو به اون رو شدم. این سه تا عمه، مامان رو محرم اسرار خودشون میدونن و مامان فقط خبر داره که چقدر انسان محتاج هستن که این سه نفر بهشون کمک میکنند. فقط کافیه بشنوند یه کسی یه جایی نیازمنده. خلاصه امکان نداره کمکش نکنند. به هیچکس هم نمیگن. مامان من هم اینا رو واسه این میدونه که به خیلی ها از طریق مامان من کمک کردند. یعنی مثلا به مامان میگن فلانی وضعش چه جوریه اگه جور نباشه یه پولی به مامان میدن و میگن نگید کی داده... وقتی اینا رو شنیدم به یه چیزی ایمان آوردم اونهم اینه که اونا با خدا معامله میکنند خدا هم بهشون روزی میده. هرسال می طلبدشون مکه و اینقدر پول تو جیبشون میذاره که به همه کمک کنند خودشون هم محتاج نباشند.  با خدا معامله کردن همین ها رو هم داره...

 


مامانم قصه گوی خیلی خوبی بود. خوب یادمه سه چهار ساله که بودم مامانم همیشه برام قصه میگفت. قصه سیب خندون و به گریون، فاطمه خاک به سر، سنگ صبور و .... هر کتابی که میخوند به زبون بچگانه برام تعریف میکرد. یادمه شش ساله که بودم داستان سینوهه، ژوزف بالسامو (الکساندر دوما) ، چرم ساغری(بالزاک) و ... رو میدونستم. اولین مطلبی که بعد از یاد گیری خوندن و نوشتن خوندم کیهان بچه ها بود. یادمه کلمه "بالاخره" رو بالا – خره میخوندم و نمیدونستم یعنی چی. بابام هر چند وقت یه بار میرفت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و برام کتاب میخرید. اولین رمانی که خوندم اول راهنمایی بودم. یادم نیست اسمش چی بود اما داستانش یه کمد دیواری بود که وقتی درش رو باز میکردن و توش میرفتن وارد یه دنیای دیگه و عجیب میشدند. بعد از اون عاشق کتاب خوندن شدم.بابا لنگ دراز اولین رمان عاشقانه ای بود که خوندم. تقریبا هیچ شبی نبود که بدون کتاب نخوابم و یواش یواش به کتابهای جنایی علاقمند شدم. کتابهای سیدنی شلدون و آگاتا کریستی. مجبورم میکرد مخم رو به کار بگیرم و این خیلی برام جالب بود. بعد که وارد دبیرستان شدم یواش یواش به شاهکارهای ادبی رو آوردم. دائره المعارف رو باز میکردم و از لیست شاهکارهای ادبی یه کتاب انتخاب میکردم و بعد از پیدا کردنش میخوندم. تو خونه هم یه قفسه کتابهای رمان داشتیم و داریم که من همه اونا رو میخوندم. کلاس اول دبیرستان شروع کردم به خوندن کتاب سه جلدی ژوزف بالسامو و بعد 7 جلد ادامه اون به نام غرش طوفان(الکساندر دوما- پدر). اون سال ترم دوم به خاطر خوندن همین کتاب معدلم اومد زیر نوزده. اما مهم نبود. به حدی این کتاب زیبا بود که تا یکسال بعد از اون دست و دلم به خوندن هیچ کتابی نمیرفت... یواش یواش به سن کنکور میرسیدم و به خاطر همین فرصت خوندن کتاب غیر درسی برام کمتر بود. بعد که وارد دانشگاه شدم یواش یواش کتابهای روانشناسی و انرژی مثبت و تفکر مثبت و این چیزا اومد رو بورس...وای که چقدر از این کتابها خوندم و باید بگم که الان شدیدا متاسفم که وقتم رو گذاشتم برای خوندن چنین کتابهایی. راستش از وقتی که این کتابها رو خوندم نمیدونم چرا اینقدر نسبت به کتاب خوندن سرد شدم. تو دو سال اخیر کتابهای زیادی رو شروع کردم به خوندن اما وسط کار رهاش کردم. جز چند تا دونه که کامل خوندم بقیه اشون نصفه کاره موندن. میدونم این ضعف منه که اینقدر تنبل شدم تو خوندن اما وقتی نگاه میکنم میبینم یه کتاب خوب که ارزش خوندن داشته باشه پیدا نمیشه. جز کتاب کوری(ژوزه ساراماگو) هیچ کتاب قرن حاضری نیست که موضوع قشنگی برای گفتن داشته باشه. کتابهای ایرانی هم که از همون اول ازشون بیزار بودم.(البته جمع بستن همه رمانهای ایرانی کاملا بی انصافیه. منظورم کتابهای 10-15 سال اخیره). تازگیها هم که ادبیات ایران وحشتناک داره میشه. نمیدونم چرا یه سری از کتابها جایزه بهترین رمان سال رو میبرند؟؟؟ مثلا کتاب " چراغها را من خاموش میکنم" نمیخوام بگم کتاب بدی بود اما واقعا چرا برنده جایزه شد؟؟؟

شعرهایی هم که تو مجلات چاپ میشن یکی از یکی بی سر وته تر هستن، مثلا یکی به من بگه این شعریعنی چی؟؟؟؟

سوراخکهای نخی.... گودالهای مرگند.

مومهای شمع های خاموش.... باتلاق جهنمند

موشهای سفید خانگی.... مرغ عشقهای کوچکی

زنگوله های بی صدا... برای روز نارنجی

خنده های پر صدا.....برای طنز بی نمک

دلهای پراز خدا......برای شغال بی کلک

چسب زخمهای ضد آب.....در کنج طاقچه اطاق

در این هوای بارانی .....گله از این سقف سوراخ

آجر صدایم میکند:....."پنبه بیچاره کجاست؟"

شاعرش هم نمیگم کیه. اما این شعر باید تو مجله معروف و ادبی کارنامه چاپ بشه. من نمیدونم شاید هم من اینقدر خنگ شدم که معنی این اشعار و معنای واقعی کتابها  رو نمیفهمم. ولی به قول یه دکتری افرادی که این روزا خودشون رو شاعر میدونن میگن: سبک ما عین یه کیسه گونی پر از لغت می مونه و شاعر که ما باشیم دست میکنیم تو این کیسه و یکی یکی لغت در میاریم و میذاریم کنار هم بعد میگیم شعر گفتیم.

چه میدونم والله...

واسه همین تصمیم دارم دوباره برم سراغ کتابهای قدیمی. واقعا که شاهکارهای ادبی جهان زیبا هستند.

سه شنبه 15 شهریور ماه سال 1384

دستم از بازو به پایین تیره تر شده. درست از جایی که آستین بلوزهای آستین کوتاه تموم میشه. تمام دستم هم لک لک شده( لک لک نشدم ها) اصلا خوشم نمیاد. خوب شد حالا نرفتیم تو آب... این ترکیه جز لک لک شدن هیچی نداشت واسه بنده بخصوص چهار روزی که آنتالیا بودیم. با اینکه خانواده ام مشکلی نداشتن خودم  نخواستم که برم تو آب. کنار ساحل جای خوبی بود برای اینکه بشینی و فکر کنی و ببینی که مردمی که اینقدر راحت بدون حتی یه تیکه لباس کنار ساحل دراز کشیدن چه طوری به زندگی نگاه میکنن.  قصدم محکوم کردن این نوع زندگی نیست بلکه تنها کنجکاوم که بدونم چی میشه که یکی براش  اصلا مهم نیست که بدون لباس در مجامع عمومی ظاهر بشه… وقتی فکر میکردم میدیدم انسانهای اولیه که از تمدن هم دور بودن حداقل یه جاهایی از بدن رو می پوشوندند. و اینکه چقدر باید متاسف بود وقتی میبینیم عریانی نشانه روشنفکری شده. اونجا وقتی با لباس قدم میزدم خیلی خوب نگاههای کنجکاو بخصوص آقایون رو احساس میکردم. بهمین دلیل آنتالیا جز یه ساحل زیبا هیچ نکته جذابی برام نداشت. به درد کسانی میخورد که از نظر ذهنی با خودش در مورد تو آب رفتن کنار اومده باشن و من اهلش نبودم. و دیگه اینکه دو روز اول مامان بیمار شد. اینقدر که تصمیم داشتیم با یه پرواز مستقیم برگردیم ایران. الان که فکرشو میکنم میبینم خدا خیلی دوستمون داره. بهرحال بلیط برگشت گیرمون نیومد و ما یه روز کامل رو تو بیمارستان گذروندیم اما خوب خدا رو شکر فردای اون روز مامان حالش بهتر شد و دیگه نیازی به برگشتن به ایران نبود. خلاصه که از آنتالیا خوشم نیومد. اما موقع برگشت از اونجا خدا انگارخیلی هم دلش نخواست که غصه بخورم چون درست به محضی که از اونجا راه افتادیم آزی بهم زنگ زد وخبر قبولی ام رو بهم داد…خوب آخه میدونید که خدا خیلی دوستم داره.

خوب بسه. فعلا دلم نمیخواد خیلی از سفر بگم. حوصله اتون هم سر میره.

 


از بس آپ نکردم همه اش دلم میخواد بنویسم.

 


این روزا نمیدونم چرا همه اش یاد یه موضوع قدیمی می افتم و بعد قاه قاه میشینم میخندم. میدونین یاد اولین کسی می افتم که بهم ابراز علاقه کرد. حالا چرا؟ چون دیروز شنیدم اونهم کنکور ارشد قبول شده منتها شبانه. البته دلیل خیلی محکمی نیست اما خوب ناخودآگاه یادش می افتم دیگه. خیلی بامزه بود. طفلکی وقتی بهم گفت آنچنان بهش پریدم که واقعا جلوم گریه کرد...الان هم که دارم تایپ میکنم هم میخندم هم دلم میسوزه. خوب جوونی بود و خامی. بعد ها یاد گرفتم جواب هیچ پسری رو تو این مواقع همون لحظه ندم. حتی اگه مطمئن باشم که اگه صد سال هم بگذره نظرم تغییر نمیکنه. اینطوری هر جوابی که بهش بدی بازهم  پیش خودش فکر میکنه که اینقدر ارزش داشته که حداقل یه 24 ساعت رو حرفش فکر کنم. حتی اگه جواب منفی بشنوه.

 


دختر خاله عروس شده. دوستم فرشته که به جرات میگم تنها فرشته دنیای منه هم عروس شده. واقعا خوش به حال آقای  داماد که اومده شوهر فرشته شده. من فکر نمیکنم خوشبخت تر از این مرد تو دنیا پیدا بشه.من اگه برادر بزرگتر داشتم عمرا نمیذاشتم فرشته عروس کس دیگه ای غیر از خودمون بشه. اما حیف که ندارم. وقتی میبینم یکی ازدواج میکنه یه جوری میشم. بخصوص دوستم فرشته. دوست ندارم ازدواجش ما رو ازهم دور کنه. هر روز بهش زنگ میزنم میگم من این حرفا حالیم نیست. فردا پس فردا نگی شوهر دارم و منو یادت بره ها. اون طفلکی هم که میگه من از اول یکی از شرایطم این بوده که بعضی دوستام از زندگی ام حذف نشن. اما من میدونم باز هم مثل سابق نمیشه. دلم واسه همین میگیره.

 


آقای طرف برای قبولی ام  SMS فرستاد. اونهم اینقدر رسمی که فکر کردم از طرف دفتر ریاست جمهوری فرستاده شده. من ترکیه بودم و هر کاری کردم جوابم نرفت. وقتی اومدم ایران آزی گفت که رفته سربازی و موبایلش رو نبرده. حالا خیال میکنه نخواستم جوابشو بدم. مهم نیست.

 


کارشناسی ارشد شدن هم واسه خودش مصیبتیه ها! جرات نداری یه ذره شیطنت کنی. تا میام یه آتیشی بسوزونم همه میگن بسه دیگه. فوق لیسانس داری میشی. بزرگ شو. خانوم شو.

یادمه تو قطار بودیم. ما با خانواده ای که باهاشون همراه بودیم و از دوستان دوران دانشجویی بابا و مامان هستن دو تا کوپه داشتیم. یه بار آقایون(بابا جون و داداش کوچیکه و عمو جون دوست بابا و داماد عمو جون) رفتن تو یه کوپه و خانوما رو راه ندادن. حالا چرا، بماند. واسه همین من فکر کردم چطوری میشه یه کم گوشمالی داد که یهو به ذهنم یه چیزی خطور  کرد. یه ملافه برداشتم و در کوپه اشون رو که کاملا بسته بود بستم به در بردی که سمت راست کوپه بود . این برد مخصوص کنترل درجه کاندیشنرها بود. مامان هی گفت: نرگس بسه...بزرگ شو. این در برد از جا در میاد اونوقت جواب این ترکها رو کی میخواد بده . اما مگه گوش من بدهکار بود. خلاصه که بعد از نیمساعت آقایون خواستن بیان بیرون اما نمیشد که چون در کوپه اشون رو بسته بودم. خلاصه که داداش کوچیکه رو جو گرفت آنچنان در رو کشید که دستگیره در برد از جا در اومد و پرت شد. حالا من رو تصور کنید که از خنده در حال انفجارم و مامان رو که عصبانی سرم داد میکشه... خیلی مزه داد. رفتم یه جوری فرمالیته دستگیره رو گذاشتم سرجاش اما فقط کافی بود یه باد بهش بخوره تا بیفته. خدا رو شکر که آقایون ترکها هیچی نفهمیدن وگرنه چی میشد خدا میدونه... حالا تو این حین هی مامانم میگه میخواد بره فوق لیسانس هم بگیره. هنوز عین یه بچه می مونه. صد بار بهش گفتم نکن این کار رو ها! اینقدر غد و یه دنده است که کار خودشو میکنه.... ولی خیلی کیف داد.

 


 

الان که دوباره مینویسم سه ساعت از نوشتن مطالب بالا گذشته. حالا چقدر میگذره تا اینا رو پست کنم نمیدونم. فقط نمیدونم تو این چند ساعت چی شد که یهو دلم گرفت. اصلا الان میشینم زار میزنم. از وقتی یکی که اصلا حوصله اشو نداشتم بهم زنگ زد اینطوری شدم. حالا طفلک زنگ زده بود که تبریک قبولی منو بگه ها... خودش رفته بود روزنامه گرفته بود و اسم منو درآورده. نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره. حوصله اشو ندارم. منو میترسونه. میترسونه چون دیگه تحمل مسائل عاطفی رو ندارم. یعنی حوصله اشو ندارم. کاش هیچوقت بهم زنگ نزنه. هیچوقت نخواد منو ببینه. عجب گیری کردیم ها!!

دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1384

سلام من برگشتم

بعد از دو هفته دلم لک زده بود واسه اینجا.... راستش دو روز اولی که تو ترکیه بودم عین این آدمایی که یه عمر از وطنشون دورن شده بودم... اگه تنها بودم زار زار میزدم زیر گریه...حالا خوبه با خانواده و دوست و آشنا رفته بودم ها..حالا خوبه همین بغل مغلا بودم نه اونور دنیا...راستش دلم واسه خودم خیلی میسوزه وقتی بابام پاشو کرده تو  یه کفش که میخواد بفرستتم اونور دنیا ...

بگذریم. سفر بدی نبود. فقط اینکه هر کی میخواد بره ترکیه شدیدا توصیه میکنم که اینکار رو نکنه ... شاید اونایی هم که رفتن هم عقیده باشن با من (شاید هم نه)چون حیفه پولی که خرج میکنیم تا بریزه تو شکم این ترکها..(منظور اون ترکهاست ها! ترکهای خودمون به دل نگیره که بنده در بست چاکرم) واقعا بی اصالت تر از این قوم و قبیله من تو عمرم ندیدم... بد جنس، بد چشم، بد دل، بی نزاکت.... از نظر فرهنگی هم که هر چی دارن برمیگرده به رومیها، یونانیها و البته ایرانیها...وگرنه خودشون که هیچی ندارن.

اما از حق نگذریم کشور بسیار زیبایی دارن و این زیبایی رو مدیون آبهای فراوونی هستن که دارن... آخ که چه میوه هایی. به چه گندگی و چه خوشمزگی و چه خوشرنگی اینقدر که دلت میخواد دم میوه فروشیها چهارزانو بشینی همه رو بخوری....

موقع برگشت تو کشتی ای که از دریاچه وان میگذشت شاهد زیباترین غروب دنیا بودم. جای همگی خالی. اینقدر نورهای نارنجی و ابرهای طلایی و  آبهای آروم و آبی رنگ آدم رو به وجد می آوردکه اگه خجالت نمیکشیدم یه "ای خدا " ی بلند رو فریاد میزدم اینقدر که به گوش همه دنیا برسه....

سه شب اول رو استانبول بودیم .چهار روزی هم آنتالیا بودیم. کنسرت نرفتم. ترجیح دادم پول ورودی کنسرت رو بدم ورودی موزه توبکاپی تا ذوالفقار حضرت علی رو ببینم و عصای حضرت موسی رو که از شانس بنده وقتی دوباره برگشتیم استانبول برنامه موزه ها جور نشد که بریم. اما کلا از اینکه کنسرت نرفتم پشیمون نیستم اما از اینکه موزه رو ندیدم خیلی ناراحتم.

خبر خبر!! کارشناسی ارشد قبول شدم. رشته مورد علاقه .از همه بهتر اینکه 7-8 تا از دوستای همدوره لیسانس هم همونجا قبول شدن و قراره اونجا رو هم آباد کنیم. خلاصه از اول مهر ما هم رفتیم قاطی آدم گنده ترها!!!

دیشب ساعت 12 رسیدیم. ساعت 6 صبح به دلیل سرماخوردگی فراوان حس کردم که سیستم تنفسی ام داره از کار می افته واسه همین خوابم نبرد و بیدار شدم. همسفرهامون هم چون خونه خودشون مشهده دیشب خونه ما موندن و من چون دلم واسه مامانی خیلی میسوخت تنهایی همه صبحونه رو ردیف کردم. بعد هم رفتم سراغ ساکها و چمدونها که سه ساعت و نیم تمام وقتم رو گرفت. متاسفانه مهمانها نهار هم موندن پس ناهار هم ردیف کردیم. بعد ناهار همه خوابیدن اما من از خستگی خوابم نبرد!! و چون خیلی واسه مامانی ام دلم میسوخت واسه همین هم تمام ظرفهای نهار رو هم شستم. بعدش هم مامانم خیلی قربون صدقه ام رفت اما خوب به جاش بعدش کلی رخت پهن کردیم و تا کردیم و اتو کردیم خلاصه که تا خود الان که دارم تایپ میکنم سرپا بودم. ولی هنوز خوابم نمیاد.... بهرحال باید بخوابم چون فردا باید زود بیدار شم...

<<    1      2