خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 مهر ماه سال 1384

هر وقت بابا یه چیزی ازم میپرسه و من به جای گفتن "بله" کله ام رو تکون میدم میدونید بابا چی میگه؟؟ میگه: "اون کله چند کیلویی رو تکون میدی اما اون زبون نیم  مثقالی رو نه!!!"

دیروز هم همین رو بهم گفت و من اینبار به جای خندیدن یاد این پست از وبلاگ با تشکر از شما افتادم...

واقعا این کله نمیدونم چند کیلویی چه کاربردهایی داره... امروز تو راه دانشگاه داشتم فکر میکردم اندر فواید این کله چه ها که نمیتوان گفت:

این کله متشکل است از یک کاسه سر که دارای مقادیر مختلفی مو به رنگها و فرمهای مختلف میباشد. دو چشم و مژه و یک بینی و یک دهان و دو ابرو و دندان و زبان و چانه و پیشانی و گوش و گونه و لپ و لب ... اما به قول مامان: "روی کله مهم نیست، توی کله مهمه" حالا بریم توی کله... مهمترینش همین مغزه که متشکل است gray matter (همان سلولهای خاکستری پوآرو) و انواع نورونها و ...خیلی وارد بحث بیولوژیکی اش نشیم که من خودم هم خیلی سر در نمیارم... اما کاربردهاش چیه؟؟؟

مهمترین وظیفه اش رو که همه میدونیم..کانون تفکر ... کانون ذخیره سازی اطلاعات، پردازش و استفاده به موقع.. و از این قبیل وظایف...

حالا هدف از اینهمه حاشیه چیه؟؟

میریم سراغ همون تفکر و البته تعقل که یکی از موضوعات اساسی اینجا و اینجا و اینجا بوده و شاید هم به نوعی مربوط باشه به پست قبلی همین وبلاگ که باعث شده من الان بنویسم...

 

تفکر: اندیشیدن. به فکر و اندیشه فرو رفتن.

تعقل: هوش و خرد پیدا کردن و به نیروی عقل به امری پی بردن، از روی فکر و خرد به کاری اندیشیدن.

 

واقعا چقدر از عمرمون رو صرف تفکر میکنیم...چقدرش رو صرف تعقل؟؟؟

به عبارتی میشه گفت مغز ما در هر لحظه درحال پردازشه و اصولا متوقف کردن ذهن از فکر کردن حتی برای یک لحظه کار خیلی سختیه...حالا مدیتیشن و این حرفا میتونه این کار رو تقویت کنه که کاری نداریم. بحث سر خواص طبیعی است...اما چقدر از این افکار ما به تعقل نزدیک میشند؟؟؟

میدونید منظورم چیه؟؟ با توجه به تعاریف  این دو واژه خیلی راحت میشه به مفهومشون پی برد... شب و روز ما به خیلی چیزا فکر میکنیم...شاید در جواب این سوال که چقدر از عمرمون رو صرف فکر کردن میکنیم بشه گفت تقریبا تمام عمر..اما اینکه چقدرش رو صرف تعقل میکنیم جای بحث داره...

من فکر میکنم بزرگترین اشکال همه ما اینه که فکر میکنیم اما  سعی نمیکنیم شرایط رو خوب تحلیل کنیم و بعبارتی تعقل نداریم... اکثر ما کارمون شده نظریه پردازی...همه تئوریسینهایی هستیم که تئوریهامون تنها به درد یه برهه از زمان میخوره و تو شرایط دیگه اگه همین تئوری نتونه به دادمون برسه یا اگه حتی به ضررمون تموم بشه در یک چشم بهم زدن و آنچنان ماهرانه حرفمون رو پس میگیریم و یه فرضیه جدید ارائه میدیم که خودمون هم دوتا شاخ رو سرمون سبز میشه... تمام مشکلات هم از همین عدم تعقل شروع میشه... و همین میشه معضل جامعه امروز...

من دیگه کاری به نسل گذشته امون ندارم...اونها در جای خودشون هم انسانهای اهل تفکر و تعقل داشتند هم آدم خیلی خیلی ببخشید بی شعور و نفهم... من بحثم با امروزیهاست... با مسائل سیاسی هم کاری ندارم که اصولا مشکل توش زیاده و میدونم که خیلی از مشکلات به همین سیستم سیاسی برمیگرده ... حرف من حرف فرد فرد امروزیهاست...

هی نگیم چرا فلان کتاب اینقدر تیراژش پایینه و آقایان نمیفهمند کتاب خوب چیه کتاب بد چیه... نشستیم فکر کنیم ببینیم چی میشه که تیراژ یه کتاب میاد پایین؟؟... راه میریم غر میزنیم که قیمت کتاب بالاست... مردم چطوری بخرند؟؟ اما خیلی از همین مردم کرور کرور پول در شبانه روز خرج میکنند که فلان لباس رو بپوشند، فلان رستوران غذا بخورند، فلان مسافرت رو برن و فلان بخش بدنشون رو جراحی زیبایی کنند..رو دندونشون نگین بکارند(این ورژن جدیده) ... ماهانه کتاب خوندن اگه تازه بخوای بخری.. -حالا بگذریم که کتابخونه هم داریم مفهومی به نام امانت گرفتن هم داریم – اونهم اگه بالاترین قیمت یه کتاب رو بخوای در نظر بگیری خیلی بشه میشه ماهی 5000-6000 ... بعبارتی در سال میشه 60000-72000 تومان.... خیلی بالاست در برابر مخارجی که شبانه روز واسه خودمون میتراشیم؟؟؟!!!

اشکال از ماست که کتاب نمیخونیم ...وگرنه کتاب خوب هم هست... زیاد هم هست...تیراژ یه کتاب رو هم تعداد خواننده هاش مشخص میکنند. یه کتاب زمانی به چاپ چندم میرسه که خواننده داشته باشه... من چقدر نویسنده میشناسم که کتابهاشون واقعا خواندنی بودند اما بخاطر عدم استقبال به چاپ دوم هم نرسیده و چقدر نویسنده نام ببرم که مزخرفترین و شرم آورترین داستانها رو نوشتن و به چاپ بیستم و سی ام هم رسیده؟؟؟ خودتون که دیگه دسته دوم رو خوب میشناسید؟؟ حالا چی میشه که کتاب اینها میشه پر تیراژ؟؟ خوب عزیز من...من میخونم تو میخونی که این نویسنده میشه نویسنده محبوب دیگه...اونوقت نویسنده های خوب و تراز اول ما باید تو یه فقر نسبی به سر ببرند...چرا که عمده درآمدشون از کتابهایی است که مینویسند و متاسفانه به دلیل عدم استقبال به فروش نمیرسه... وقتی کتاب نخونیم...وقتی اهل مطالعه نباشیم نا خودآگاه سلیقه ها هم پایین میاد... وقتی به هر چرندی تن میدیم هر کسی که از راه رسید شعر میگه و چرند مینویسه و مورد استقبال هم قرار میگیره... اگه خوب بخونیم و خوب مورد نقد قرار بدیم، وقتی نویسنده بدونه بعد از نوشتن هر خط و هر مطلب مورد نقد عمومی قرار میگیره ، مطلب خوب هم مینویسه چون میدونه با یه ملتی که میفهمند روبروست... حالا این موضوع کتابخونی مثال کوچیکی بود از عمده مشکلات فرهنگی ما...من باز هم تاکید میکنم ...منکر این موضوع نیستم که مشکلات اجتماعی ما تا حدودی مربوط به مشکلات اقتصادی است و اونهم ریشه در مشکلات سیاسی ما داره اما زمانی بشینیم هی از مشکلات بنالیم که اول رو خودمون کار کرده باشیم...وقتی هنوز واسه کمتر از سی ثانیه تو خیابون معطل شدن بخاطر رانندگی بد یکی داد و هوارمون در میاد و دستمون رو از روی بوق برنمیداریم یا نه جونمون در میاد اگه به یکی موقع رانندگی راه بدیم بره...وقتی هنوز یاد نگرفتیم تو برخوردهامون به طرف مقابل اگه خیلی محترمانه برخورد نمیکنیم حداقل توهین نکنیم... وقتی هنوز نمیدونیم چطور لباس بپوشیم که معقول جلوه کنیم، چطور حرف بزنیم که بفهمند جوون تحصیل کرده ای هستی، وقتی هنوز از هر سریالی که پخش میشه همه چیزش رو نادیده میگیریم و تنها چیزی که میفهمیم "بیده و نبیده" و "در وکردنه" و تکیه کلامهای چیپه... وقتی هنوز تو سالنهای تئاترها و کنسرت و فرهنگسراها و کتابخونه هامون پرنده پر نمیزنه و به جاش تو کافی شاپها و سرزمینهای عجایب جای سوزن انداختن نیست... چطور میتونیم از برطرف کردن مشکلات حرف بزنیم...تو رو خدا بیاین اول به فکر خودمون باشیم...ما که درست شدیم.. بچه هامون هم درست میشن... شهرمون درست میشه...مملکتمون هم آباد میشه انشالله... حداقلش اینه که ما آدم از دنیا میریم... (با عرض پوزش البته... سو تفاهم نشود...کلی بود!!)


کامنتهای پست پایین پاسخ داده شد...ممنون از اینهمه لطف همیشگی اتون

جمعه 22 مهر ماه سال 1384

 

...من به خود نه ، که به زن بد کردم...

 

جالبه...انگار به ننوشتن هم عادت میکنیم...وقتی نخوای بنویسی چند روز اولش عین ترک مواد مخدر می مونه..هی میکشوندت پای سیستم word کامپیوترت ...هی تایپ میکنی و تایپ میکنی بعد هم سیو نشده پنجره رو میبندی به خاطر قولی که داده ای که ننویسی... و بعد از چند روز میبینی به نت وصل میشوی و وبلاگ میخوانی و کامنت میگذاری وچت میکنی و ایمیل چک میکنی و یک لحظه هم به ذهنت خطور نمیکند که وبلاگی داری.. خانه و زندگی ای داری... باید چیزی بنویسی ... به همین راحتی میشود ترک کرد...

برای واریز شهریه کلاس زبانم تو صف صندوق بانک ایستاده بودم  و به همه آدمهای دور و برم نگاه میکردم..به چک پولها و فیشها... به دختر صندوق دار جوانی که بینی اش رو عمل کرده و نمیدانم چرا چندین ماهه چسبش رو برنمیداره و هروقت به اون بانک میرم من رو یاد یکی از همکلاسیهای دوران لیسانس میندازه ... به جوانی که پسر خوش تبیپی است و هربار که به این بانک میرم سرش رو مثلا از دفتر و دستکش بلند نمیکنه اما گاهی دزدکی نگاه کردنهاش رو به اطراف میبینم ... به خانومی که جلوی من ایستاده... به ظاهرش نگاه میکنم و سوئیچ ماشینش....مانتوی خوشرنگی پوشیده و نباید ارزان هم باشد... الحق که آرایش زیبایی هم دارد و رنگ موهایش...اووممم...خوبه... به فیش تو دستش دزدکی نگاهی میندازم...قراره به همون حسابی که من میخوام پول واریز کنم واریز کنه...به مبلغش نگاه میکنم. چشمم خورد به یه کلمه تو فیشش... به حروف مبلغ واریزی رو نوشته: "دویصد و بانزده هزار ریال "  به فیش خودم نگاه میکنم.."دویست و پانزده هزار ریال"... کدوممون درست نوشتیم؟؟؟؟ دوباره به آرایشش نگاه  میکنم و مانتوش  و ... عجب!!!!!

پام رو روی پدال گاز شل تر میکنم ... هیچوقت دوست ندارم با دنده چهار رانندگی کنم... تا سه بیشتر بالا نمیرم... از اینکه دوباره برگردم روی دو و بعد هم یک بدم میاد... تو این خیابونها هم که آرزوی دنده چهار رفتن به دلمان مانده است... پنج دیگر پیشکش...باید زودتر ثبت نام کنم... الان داداش کوچیکه تعطیل میشه... باید برم از کلاس برش دارم ... اینجای خیابون رو خیلی دوست دارم...همه ماشینهای سمت راستم باید بایستند تا من رد بشم...خوشم میاد اما ...ااااه {به فتح الف (یاد گرفتم سارا؟؟) } این 206 نقره ای جلوی من با اون راننده جوانش مگه میره... آهان...انگار خبریه اونورا...سه تا دخترند..خوشگلند اما بدجوری خیابون رو بند آوردن...

رسیدم...منتظر داداش کوچیکه تا بیاد... ای بابا ...اینکه دوباره پیداش شد... همون 206 نقره ایه...درست جلوی من پارک میکنه...پیاده میشه.. ماشینش رو قفل نمیکنه. نمیخواد بره راه دور. میره تو پیاده رو...نگاهش میکنم. میدونه دارم از پشت عینکم نگاهش میکنم...براش مهم نیست انگار.خیلی بی تفاوت به عقب نگاه میکنه با لبخند... از آینه ماشین پشتم رو نگاه میکنم... همون سه تا هستند. دارن پیاده میان اینطرف... با خنده از جلوی راننده 206 رد میشن... راننده تا جایی که میتونه میره نزدیک صورت یکی اشون اما چیزی نمیگه... سه تایی اشون میرن و به نظر میاد تحویلش نگرفتند. راننده سوار 206 نقره ای اش میشه و نگاه من دنبالش میکنه...اگه این داداش کوچیکه یه کم زودتر می اومد الان میفهمیدم بالاخره ته داستان چی میشه... از کار خودم خنده ام میگیره. تا جایی که چشمام و موانع جلوم اجازه میدن دنبالش میکنم... سرعت 206 نقره ای تیزروش از 5 تا هم فکر نکنم بالاتر بره...ازسمت راست خیابون حرکت میکنه ...دیگه نفهمیدم رضایت دادن به سوار شدن یا نه... داداش کوچیکه سوار شد...

تو مسیر فکر میکنم...به "دویصد" نوشتن و لاکهای ناخن...و 206 های نقره ای رنگ... به زن بودنم... خانوم توی بانک چقدر وقت صرف کرده بود تا جلوی آینه آرایشش رو کامل کنه و چقدر تلاش کرده بود و چند ساعت لباس عوض کرده بود تا حتما رنگ مانتوی سبز رنگش با شلوار و کیف و روسری و کفشی  که پوشیده هماهنگ باشه...ار حق نگذریم .منهم از این همه هارمونی لذت بردم و یادم باشه که میشه چنین رنگهایی رو باهم ست کرد... اما چند ثانیه ناقابل صرف کرده بود تا فقط فکر کنه...فکر کنه که "دویصد" رو شاید"دویست" هم بشه نوشت؟؟؟ چرا فکر کرده بود عدد 200 باید خیلی سخت تر از این باشه که بشه با "س" و "ت" نوشتش؟؟؟

حوصله ندارم به 206 نقره ای و راننده خنده دار و تپلش فکر کنم...نزدیک خونه رسیدیم وقطعا از پله ها که برم بالا مامان اینقدر حرف داره برام تا یادم بره برای یه مدت که چی دیدم.

شب که میشه...یه غلت میخورم روی تخت... کاش دوباره سوسک نیاد... روتختی رو دور خودم چنان می پیچم که عین یه مومیایی میشم... یاد اون سه تا می افتم... فکر نکنم سوار شده باشند... اما چه چیزی باعث میشه که یکی اینقدر سریش بازی دربیاره... مگه من و خیلی از دخترهای اطرافم تا حالا کنار خیابون منتظر تاکسی نایستادیم؟؟؟ ولی من به یاد ندارم چنین فرآیندهای پیچیده و جالبی رو...

بچه تر که بودم دختر بودنم عصبی ام میکرد... از همبازی شدن با دخترها خوشم نمی اومد... حوصله لوس بازیهاشون رو نداشتم..در عوض دروازه بان ثابت فوتبالها بودم و جنگ بازی... تو جنگ بازی ها پسر عمه همیشه هوامو داشت. منم لجم میگرفت وقتی میدیدم هوامو داره...دلم میخواست خودم برنده میشدم.هنوزم هوامو خیلی داره تو جنجالهای دوستانه... بزرگتر که شدم دیگه ناراحت نبودم از دختر بودن اما هیچوقت به رضایت هم نرسیدم...امکانات بیشتر و محدودیتهای کمتر پسرها همیشه مانع از رسیدن به رضایت میشد...اما...

الان چند سالی هست که به دختر بودنم افتخار میکنم... مدتهاست که به "لطافت و ظرافت" دخترانه ام عشق میورزم...

اما دل من خیلی خیلی میگیره وقتی میبینم این ظرافت و لطافت دوست داشتنی اینچنین بازیچه هوسهای زودگذر میشه و سرگرمی خوبی است برای گذران لحظه های مردانه... من دلم میسوزه وقتی میبینم این همه لطافت ماده اولیه عشوه گریهایی میشود که ... و از همه بدتر و وحشتناکتر این است که وابستگی به این عشوه گریها نامش میشود :"عشق" ... من دلم خیلی خیلی میسوزه وقتی اینهمه لطافت رو از علم و آگاهی و دانایی محروم میکنیم...من دلم میسوزه وقتی میبینم کنار اینهمه ظرافت خبری از دیکته صحیح ساده ترین کلمات هم حتی نیست!!!!

بهتره تا دلم بیشتر از این ریز ریز نشده بخوابم...عین یه مومیایی!!!!!


جواب کامنتهای پست پایین داده شد!!

 

جمعه 15 مهر ماه سال 1384

یکی از بزرگترین مشکلاتی که تو این دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی وجود داره اینه که انگار همه فراموش کردن که اینجا مکانی است برای اظهار نظر آزاد... جایی برای اینکه هرکس حرفی رو که شاید نمیتونه خیلی جاها بگه(حالا به هر دلیلی و محدودیتی) اینجا بزنه.. اما امان از اون روزی که یکی یه حرفی بزنه که یه عده باهاش مخالفند... میدونید گفتن نظر مخالف هیچ اشکالی نداره اما اینکه چطور نظرات مخالف رو آدم بپذیره مهمه... مگه غیر از اینه که هر کس اعتقادات  خودش رو داره... کجای دنیا  گفتند که بدون فحش و توهین و بد و بیراه نمیشه مخالفت کرد؟؟؟ هان؟؟؟ هرکسی میتونه خیلی محترمانه از نظرش دفاع کنه..کما اینکه یه نظر اگر درست باشه تو مسیری می افته که حتی مخالفان رو راضی میکنه. خود من بارها و بارها پیش اومده که نظر مخالفانم قانعم کرده و تصمیم گرفتم رو نظر اولیه خودم بیشتر فکر کنم.... متاسفانه خیلی از ماها فراموش کردیم که باید به هم احترام بذاریم... حالا بگذریم از این موضوع که خیلیا هم از روی غرض ورزی و یا شاید مشکلاتی که دارند ناخودآگاه به توهین کردن عادت کردند.... اینا رو واسه این گفتم که تو این دو سه روز اخیر انگار من هر جا پا میذارم یه اتفاقی می افته... تو این فضا هم انگار اظهار نظر کردن برخلاف نظر بعضی ها جرم بزرگی است و مجرم مستحق هر نوع توهینی... اونچه که من رو تا حالا آروم نگه داشته برخورد خوب صاحبان وبلاگهاست که خدا رو شکر با من مشکلی نداشتند و من تنها به خاطر احترامی که برای این افراد قائلم سکوت میکنم. وگرنه اگر به گفتن باشه حرف زیاده... کما اینکه اینقدرتوانا هستم که بدون توهین کردن حرفم رو بزنم... اگرچه توهین زیاد دیدم و شنیدم...من اگر یه جا نظر میدم روی صحبتم به نویسنده است و نمیدونم به باقی کامنت نویسها چه ربطی داره نظر من..تازه اگرهم خودشون رو به نوعی مربوط میدونن چرا توهین میکنند؟؟؟؟اتفاقا خیلی هم خوبه که آدم هرجا که کامنت میذاره نظر دیگران رو هم بخونه و نظرش رو بده اما این هم یه اصولی داره ... راه و روشی داره... حداقل اگر به کامنت نویسها احترام نمیذارن حرمت جایی که قدم گذاشتند رو حفظ کنند. حرمت نویسنده وبلاگ رو که مثلا میزبانشونه...خلاصه که این موضوع هم عین خیلی مسائل دیگه به دست فراموشی سپرده شده..اونوقت میایم میشینیم دم از فرهنگ میزنیم.. دم میزنیم از تفکر صحیح..آزادی اندیشه... خیلی دلم میخواد همه این مطلب اشکان رو بخونید... تا ببینید چی باعث  میشه که کسی یه پست بلند راجع به یکی دیگه از معزلات که عجیب هم مشهوده بنویسه... خلاصه که ایکاش نه همون قدر که حرف میزنیم که تنها 50 درصد اهل عمل بودیم...اونوقت عجب دنیایی داشتیم... خودم روهم میگم.... تا یکی نگه تو خودت چقدر اهل عملی... خوب شد؟؟؟


جواب کامنتهای پست پایین هم داده شد...

چهارشنبه 13 مهر ماه سال 1384

من اگه هنوز میخونم واسه خاطر دل توست...


مخم هنگ کرده اساسی... کلی مشغله فکری یه طرف این مولکول سیکلوپروپان فسقلی یه طرف... فکر کنید بعد از 4 سال شیمی خوندن تو دبیرستان و بعد هم 4 سال تو دانشگاه تازه بفهمی همه اونایی که در مورد این مولکول فسقلی خوندی الکیه اصلش یه چیز دیگه است... ای دروغگوها...خوب از اول دل ما رو خوش نکنید به سادگی بی اندازه این مولکوله... یه فصل شیمی آلی پیشرفته شده بازیچه دست یه مولکول سه کربنه مسخره فسقلی...


همه استادامون ترکند...هر چی صندلی هم تو کلاس میخوره به پست من مخصوص چپ دستهاست... امروز تو کلاس گفتم:

آخرش من هم لهجه دار میشم هم چپ دست... قدرت سازگاری ام بالاست بس که...


*خیلی عصبانیم خیلی... فکر نکنید اینا رو دارم میگم کلی خوشم واسه خودم...

فردا Quiz زبان دارم با یه lecture هیچی هم نخوندم... کلی آلی باید بخونم از روی تکست انگلیسی اش... هنوز هم نمیدونم تجزیه رو حذف کنم یا شیمی فیزیک رو... به ابلهی هم امروز بدجوری رو مخم گاز داده. هنوز هم تکلیف استاد راهنمام معلوم نیست...بهترین استاد شیمی کشور تو این دانشگاهه همه میخوان باهاش پایان نامه بردارند از جمله من...اما من بیعرضه میدونم دیگه آخرش یکی از همینا که هیچکی نمیخواد باهاشون پروژه برداره میخوره به پستم.

اصلا بیخیال


یه پسره هست تو ورودی ما که از بچه های سابق دانشگاه سابقه... یادمه اونموقع که من درس شیمی فیزیک آلی رو با نمره 18 پاس میکردم ایشون دوبار دوبار می افتاد...همیشه هم در حال اعتراض بود به همه چیز... نمیدونم چیکار کرده بود به درگاه خدا که خدا زد پس کله اش نشست دور از جون عین ... درس خوند بعد هم رتبه اش تو یه گرایش شد 25 تو یکی هم 34...منهم از اون موقع نمیدونم چرا همه اش بهش میگم 25 تومنی... از شانس ما اومد شد همکلاس من... اینقدره موجود حرص درآریه که حد نداره... از همون موقع لیسانس من چشم دیدنش رو نداشتم حالا هم که بیست و چهارساعته تو دانشگاه آنلاینه...هر جا میرم هست... دیروز میخواستیم همگی بریم پیش یکی از اساتید واسه مشاوره... اومده  به من میگه:

- چه خبره اینجا؟

- میخوایم بریم پیش دکتر ...

یه نگاهی به من میکنه که دلم میخواد چشماشو در بیارم... گوشه ناخنم بلند شده بود...اصلا حواسم نبود که دارم با دندونم نصفش میکنم(چه کار بدی نه؟؟) ... با خونسردی بهش میگم:

- نمیای مگه؟

با یه قیافه پررومنشانه(به به لغت رو ببین) که یعنی من میخوام برم با دکتر...(همون از همه بهتره) بردارم، میگه:

- نه ، واسه چی بیام؟

- همچنان دندان به ناخن در حالیکه شونه میندازم بالا میگم:

- پس برو...

با حرص از خونسردی من نگام میکنه میگه:-

- دارم میرم!!!!

- (دوباره شونه مینداز م بالا) خوب برو...چیکار کنم...

حرصش دراومده...خنده اش هم گرفته البته. خیال میکرد الان میپرسم:

- چرا نمیای؟؟ مگه با کی میخوای درس برداری؟؟؟ با دکتر...؟؟ مگه قولش رو گرفتی؟؟؟ خوش بحالت و ... این حرفا

ولی حال کردم...ضایع شد اساسی...باز هم دارم براش...به موقع اش.

بعد میگن چرا اعصابت ریخته بهم... من عصبااااااااااااااااااااااانییییییییممممممممممممممممم...
یادتون نره واسه منم دعا کنید دم افطار...

یکشنبه 10 مهر ماه سال 1384

میخواستم یکی یکی برای همه جواب کامنت بذارم اما دیدم اگه یه چیزایی رو اینجا توضیح بدم جواب خیلی از سو تفاهمها داده میشه...

نمیدونم چقدر قبول دارید که جواب منفی دادن به عشق کسی هزار بار سخت تر از جواب منفی دادن به خواستگاری یک نفره؟؟؟

حداقل برای من خیلی سخت تره(اون حالت رو که خواستگار عاشق هست رو فعلا صرفنظر کنید)... واقعا برای من خیلی دشواره و همیشه از قرار گرفتن تو چنین موقعیتی عین اسب در میرم...اما خوب همیشه هم نمیشه... اینبار تو این مورد اگر من چنین کاری کردم احساس میکنم هم خودم رو از قرار گرفتن تو چنین موقعیتی نجات دادم و هم اینکه به اون شخص تا حدودی نشون دادم که باید از این تصور وفکری که واسه خودش ساخته بیاد بیرون... درسته که الان یه کم براش سخته اما مسلما پذیرشش از اون لحظه که مستقیما بهش بگم "نه" به مراتب ساده تره... و این رو فقط فقط یاشار عزیز متوجه شد. همه اتون من رو محکوم کردید بدون اینکه یه کم خودتون رو جای من تصور کنید...مطمئنم همه اونایی که الان من رو سنگدل خطاب میکنن...یا دلشون میخواد خفه ام کنند و یا اینکه دیدشون نسبت به من عوض شده اگه روزی اون شرایط دشوار پیش می اومد و من محکم میگفتم ((نه)) بعدا من رو محکوم میکردند که چرا از اول بهش طوری نشون ندادی که اصلا اینطوری فکر نکنه...خلاصه که من همه این کارها رو در درجه اول برای اون و بعد برای خودم انجام دادم، اصلا هم از انجامش پشیمون نیستم.....حالا از اون شوخیها و خنده های بعدش با دوستم بگذریم که بیشتر بخاطر فیلمی بود که کاملا بدون ذهنیت قبلی انجامش داده بودیم و بیشتر از حضور ذهن خودمون کیف میکردیم. وگرنه دیدن قیافه اون بنده خدا تو اون شرایط اصلا خنده دار نبود. بازهم ممنون از اینکه هم اون پایین کامنت گذاشتید و هم اینکه زحمت خوندن این قسمت رو به خودتون دادید.

بگذریم...


دانشگاهی که میرم که دانشگاه نبید...عسل بید(یکی از دو تیکه ای که تو این سریال درپیت ازشون خوشم اومد، اون یکی اش"موآ=مامان" بود) ... بابا تکنولوژی اینجا بیداد میکنه. تو هر کلاسی یه کامپیوتر داره که من خیلی کنجکاوم بدونم به اینترنت هم وصل هست یا نه با یه ویدیو پروژکتور...کلی ته کلاسه... (عین این ندید بدیدها...همچین برو بچ ذوق کردیم از داشتن این همه امکانات) تو دانشگاه سابق یکی دو کلاس بیشتر از این امکانات نداشت اینجا دانشکده داره به چه گندگی تو هر کلاس هم یه عالمه امکانات...


و اما...از اتقاق مهیب و وحشتناکی بگم که دیشب که نه کله سحر برای من اتفاق افتاد...خانومها و آقایون اگه چندشتون شد به من ربطی نداره میخواستید نخونید:

ساعت دو نصفه شب تازه خوابم برد..خیلی طول کشید تا خوابم ببره نصف رمانی که دستم بود رو خوندم تا خواب اومد سراغم...حول و حوش ساعت 5 صبح بود که حس کردم یه چیزی رو گردنمه..اول خیال کردم آویزه گردنبندمه که افتاده پشت گردنم اما بعد دیدم نه هم یه بوی خیلی خیلی تندی داره میاد و هم اینکه این احساس داره از پشت گردن میرسه به کمر...نمیدونم عکس العملم چند صدم ثانیه بود فقط تونستم از روی تی شرتم با دست بگیرمش و وقتی فشارش دادم صدای قرچ  قوروچش که بلند شد تازه فهمیدم چه خبره...من یه سوسک رو با دستام له کردم.... حالا از ترسم نمیتونم دستم رو شل کنم فقط فهمیدم که بلند شدم تیشرتم رو همونطوری مچاله شده پرت کردم تو سطل آشغال و کله سحر پریدم تو حمام... باور کنید وحشتناکتراز این واقعه تو عمرم ندیدم... راستی من نمیدونستم سوسک اینقدر بوی بدی داره...تمام روز حس میکردم بوی سوسک میدم یا اینکه یه سوسک داره رو تنم راه میره...من امشب موندم چه جوری دوباره رو تختم بخوابم...تمام ملافه هام رو عوض کردم اما فکر نکنم تا صبح خوابم ببره...

   1      2    >>