مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 10 مهر ماه سال 1384

میخواستم یکی یکی برای همه جواب کامنت بذارم اما دیدم اگه یه چیزایی رو اینجا توضیح بدم جواب خیلی از سو تفاهمها داده میشه...

نمیدونم چقدر قبول دارید که جواب منفی دادن به عشق کسی هزار بار سخت تر از جواب منفی دادن به خواستگاری یک نفره؟؟؟

حداقل برای من خیلی سخت تره(اون حالت رو که خواستگار عاشق هست رو فعلا صرفنظر کنید)... واقعا برای من خیلی دشواره و همیشه از قرار گرفتن تو چنین موقعیتی عین اسب در میرم...اما خوب همیشه هم نمیشه... اینبار تو این مورد اگر من چنین کاری کردم احساس میکنم هم خودم رو از قرار گرفتن تو چنین موقعیتی نجات دادم و هم اینکه به اون شخص تا حدودی نشون دادم که باید از این تصور وفکری که واسه خودش ساخته بیاد بیرون... درسته که الان یه کم براش سخته اما مسلما پذیرشش از اون لحظه که مستقیما بهش بگم "نه" به مراتب ساده تره... و این رو فقط فقط یاشار عزیز متوجه شد. همه اتون من رو محکوم کردید بدون اینکه یه کم خودتون رو جای من تصور کنید...مطمئنم همه اونایی که الان من رو سنگدل خطاب میکنن...یا دلشون میخواد خفه ام کنند و یا اینکه دیدشون نسبت به من عوض شده اگه روزی اون شرایط دشوار پیش می اومد و من محکم میگفتم ((نه)) بعدا من رو محکوم میکردند که چرا از اول بهش طوری نشون ندادی که اصلا اینطوری فکر نکنه...خلاصه که من همه این کارها رو در درجه اول برای اون و بعد برای خودم انجام دادم، اصلا هم از انجامش پشیمون نیستم.....حالا از اون شوخیها و خنده های بعدش با دوستم بگذریم که بیشتر بخاطر فیلمی بود که کاملا بدون ذهنیت قبلی انجامش داده بودیم و بیشتر از حضور ذهن خودمون کیف میکردیم. وگرنه دیدن قیافه اون بنده خدا تو اون شرایط اصلا خنده دار نبود. بازهم ممنون از اینکه هم اون پایین کامنت گذاشتید و هم اینکه زحمت خوندن این قسمت رو به خودتون دادید.

بگذریم...


دانشگاهی که میرم که دانشگاه نبید...عسل بید(یکی از دو تیکه ای که تو این سریال درپیت ازشون خوشم اومد، اون یکی اش"موآ=مامان" بود) ... بابا تکنولوژی اینجا بیداد میکنه. تو هر کلاسی یه کامپیوتر داره که من خیلی کنجکاوم بدونم به اینترنت هم وصل هست یا نه با یه ویدیو پروژکتور...کلی ته کلاسه... (عین این ندید بدیدها...همچین برو بچ ذوق کردیم از داشتن این همه امکانات) تو دانشگاه سابق یکی دو کلاس بیشتر از این امکانات نداشت اینجا دانشکده داره به چه گندگی تو هر کلاس هم یه عالمه امکانات...


و اما...از اتقاق مهیب و وحشتناکی بگم که دیشب که نه کله سحر برای من اتفاق افتاد...خانومها و آقایون اگه چندشتون شد به من ربطی نداره میخواستید نخونید:

ساعت دو نصفه شب تازه خوابم برد..خیلی طول کشید تا خوابم ببره نصف رمانی که دستم بود رو خوندم تا خواب اومد سراغم...حول و حوش ساعت 5 صبح بود که حس کردم یه چیزی رو گردنمه..اول خیال کردم آویزه گردنبندمه که افتاده پشت گردنم اما بعد دیدم نه هم یه بوی خیلی خیلی تندی داره میاد و هم اینکه این احساس داره از پشت گردن میرسه به کمر...نمیدونم عکس العملم چند صدم ثانیه بود فقط تونستم از روی تی شرتم با دست بگیرمش و وقتی فشارش دادم صدای قرچ  قوروچش که بلند شد تازه فهمیدم چه خبره...من یه سوسک رو با دستام له کردم.... حالا از ترسم نمیتونم دستم رو شل کنم فقط فهمیدم که بلند شدم تیشرتم رو همونطوری مچاله شده پرت کردم تو سطل آشغال و کله سحر پریدم تو حمام... باور کنید وحشتناکتراز این واقعه تو عمرم ندیدم... راستی من نمیدونستم سوسک اینقدر بوی بدی داره...تمام روز حس میکردم بوی سوسک میدم یا اینکه یه سوسک داره رو تنم راه میره...من امشب موندم چه جوری دوباره رو تختم بخوابم...تمام ملافه هام رو عوض کردم اما فکر نکنم تا صبح خوابم ببره...