جمعه 8 مهر ماه سال 1384

چنگ دل آهنگ دلکش میزدند

ناله عشق است و آتش میزند

قصه دل دلکش است و خواندنی است

تا ابد این عشق و این دل ماندنی است...

رفتم گیلانه رو دیدم...موقع رفتن واقعا بلند شدن از صندلی سینما دشوار بود...درست مثل صحنه آخر فیلم که بلند شدن برای گیلانه ناامید ممکن نبود. خدا چه صبری داده به بعضیها، به اونایی که خیلی دوستشون داره...این یه فیلم نبود.یه واقعیت تلخ بود. واقعیتی که دور و برمون هر روز و هرشب مشهوده...اما همه یادمون رفته... من یادم رفته.تمام مدت فیلم یاد پدر یکی از دوستان دبیرستانم بودم که مجروح جنگی بود. الان میفهمم که چقدر براش سخت بود...سرتاسر خیابون ستارخان رو که میای سمت آریاشهر روی هر درخت عکس یه شهید گذاشتن... همه اشون بهت زل میزنند. وقتی سال تولد و شهادتشون رو میخونی دلت میلرزه...حساب میکنی:16سال،20سال،23 سال... همسن من..هم سن تو..هم سن داداش کوچیکه... الان اگه جنگ بشه چند تا جوون داریم که داوطلبانه برند جنگ؟؟ اون پسربچه 16 ساله ازتوپ و تفنگ و شهادت چی سرش میشده آخه؟؟یعنی خیانت نکردند در حق اونا؟؟؟


دیروز اصلا روز دل سوزانی (عجب واژه ای!!!) بود. دلم واسه یکی دیگه هم خیلی سوخت. خوب به من چه... من هرکاری کردم که دل نبنده اما خودش ول کن نیست. من و آزی هم یه فیلم جلوش بازی کردیم که بیچاره اساسی ناامید شد به گمانم. از همه چیز. تا موقع خداحافظی یک کلمه هم حرف نزد. به من چه...الان ناامید بشه خیلی بهتر از اینه که بعدا بخوره تو ذوقش. ولی خودمونیما عجب فیلمی بازی کردیم ما دوتا. بعدش که اومدم خونه آزی زنگ زد. د (به قول سارا: به کسر د) بخند. البته به فیلم خودمون نه به قیافه مظلوم و ناامید اون بیچاره بعدش که خندیدیم جفتمون اعتراف کردیم که عجب روز وحشتناکی براش ساختیم...

سه شنبه 5 مهر ماه سال 1384

تو این دانشکده انگار همه خوابند...حوصله آدم سر میره..همه اتوکشیده و مرتبند..خسته شدم از بس مودب و موقر بودم... بابا یه کم شیطنت نمیشه کرد تا میای یه چیزی بگی چهل وشیش تا چشم نگات میکنند... خلاصه که یا من باید زیادی خانوم بشم(دقت کنید گفتم زیادی چون به حد کفایت خانوم هستم) یا اونا باید یه کم شیطنت یاد بگیرند... ورودیهای ما هم که ماشالله... یکی از یکی بی سر و زبونتر...برداشتند 5 روز هفته برامون کلاس گذاشتن همه اشون دور از جون لال شدن...حالا خوبه اونا مشکل دارند که یا بچه شهرستانند یا اینکه راهشون تا دانشگاه دوره وگرنه من که مشکلی ندارم همه اش 10 دقیقه راهه... روز معارفه همه بچه ها نشسته بودند و مدیر گروه خواست با همه آَشنا بشه...یکی یکی به همه گفت از خودشون بگن و اگه مشکلی دارند بیان کنند... همه متفق القول بخصوص پسرا از دوری راه و کمبود خوابگاه مینالیدند... نزدیک بود دیگه داد و هوار راه بیفته...من نفر 15-16 بودم...زدم به پهلوی فرشته که ببین میخوام حرص همه رو در بیارم... نوبت من که رسید گفتم:

- من .... هستم... لیسانسم رو از ..... گرفتم استاد راهنمام اقای دکتر...بودند و ساکن تهرانم خونه امون هم تا دانشگاه همه اش ده دقیقه راهه....

داد همه در اومده بود..مدیر گروه هم که خنده اش گرفته بود گفت خدا رو شکر که یکی بدون مشکل پیدا شد... اینقدره کیف داشت داد این پسرا رو درآوردم... از اون روز هروقت منو میبینند میگن : شما بودی مشکل خوابگاه نداشتی دیگه؟؟

خدا به داد برسه...چه نقشه ای برام کشیدن خدا میداند...ولی فکر کنم یه کم حقم باشه...

این دانشگاه زیادی امکانات داره...هنوز مغزم گنجایش اینهمه امکانات رو نداره...هرچی تا حالا بهمون گفتند یادم رفته..باید یه دور برم فضولی ببینم چی به چیه...ما که از هیچی سر درنیاوردیم...همه چیز دیجیتاله(آخه من دیجیتالم کجا بود؟؟)

اصلا فکر نمیکردم بعد از شش ماه خوردن و خوابیدن اینقدر کلاس رفتن و نشستن سر کلاس برام عذاب آور باشه.خیلی سخت بود... امروز سر کلاس داشتم فکر میکردم برای چی من دارم فوق لیسانس میخونم وقتی اصلا انگیزه اش رو ندارم...یه روزی انگیزه ام یه نیمچه لجبازی با بعضی ها بود و البته بیشترش باخودم...برای اینکه یه چیزایی رو بخودم ثابت کنم که کردم اما حالا... بعد گفتم حالا باید یه چیزای دیگه ای رو بخودم ثابت کنم اما یهو دلم هری ریخت که عجب غلطی کردم ها! یهو دلم واسه جلسه دفاع شور زد... بعد خودمو نیشگون گرفتم که حرف مفت نزن درس رو گوش کن...جناب آقای استاد هم با اینکه آدم بدی به نظر نمیرسید اما زیادی پرت و پلا گفت . هی هم احساس صمیمیت میکرد با بچه ها..یهو وسط درس به یکی میگفت: چطوری؟؟ به یکی دیگه میگفت: همیشه اینقدر بیحالی...مثلا میخواست جو کلاس رو عوض کنه اما خیلی تابلو بازی در میاورد.

باید یه فکری به حال این دل شور زدگیهای( باز لغت کشفیدم) گاه به گاه پیدا کنم...اعتماد به نفسم رسیده به زیر صفر.(به قول یه بنده خدایی نمک باید کمتر بخورم..)


کتاب "لبه تیغ" از "سامرست موآم" رو خوندید؟؟ من امروز برای بار دوم تمومش کردم...اصلا داستان فوق العاده ای نداره اما من عجیب این کتاب رو دوست دارم..آخه نویسنده خیلی واسه شخصیتهای داستانش احترام قائله..حتی برای فلان آدم افاده ای یا فلان زن روسپی...


پ.ن: امیدوارم بعضیها این حرفها رو نذارن به حساب  خودستایی یا به قول همون بعضیها "پز" دادن...نمیدونم با مدرک فوق لیسانس اونهم هنوز گرفته نشده میشه پز داد یا نه...اگه میشه ما هم پز بدیم. بهرحال جدا از اینکه خوشحالم اینجا خواننده های خوبی داره اما علت اصلی نوشتن در اینجا ثبت خاطرات روزانه و احساس و برداشتم از اطرافه. اگه یکی از خوندن اینجا لذت میبره نظر لطفشه و مایه خرسندی منه. اما نه بخاطر طرفدارانم بخودم میبالم  ومغرور میشم و نه بخاطر مخالفانم دلگیر و ناراحت...همینکه اینجا اینقدر باز هست که راحت نظراتشون رو میگن برام کفایت میکنه.

یکشنبه 3 مهر ماه سال 1384

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم، وقتی میخواند نمی شنیدم. وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید. چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد،

عمری گداختن از غم نبودن کسی که،

تا بود،

از غم نبودن تو میگداخت....

(دکتر شریعتی)

 

هیچ چیزی بهتر از این نیست که طرفت کسی باشه که ضریب هوشی بالایی داشته باشه... اونوقت تمام تیکه هایی که بارش میکنی رو تا تهش میخونه و جوابتو میده ... البته اونموقع که جواب میده باید یه کم حاضر جواب باشی تا با هوش بالاش برابری کنی اما حداقل میدونی که تلاشت برای تیکه بار کردن بی نتیجه نمونده... آی حرص میخورم وقتی یه چیزی به طرف میگم و نمیفهمه....


من دلم برای یک کتلت حسابی لک زده است... به کی بگم آخه...از وقتی که از سفر اومدیم هی به مامان گفتم که من کتلت میخوام...سه روز بعد از سفر یه سری درست کرد به چه خوشمزگی تا اومدم بخورم زنگ در به صدا در اومد و خاله جان اینا و اهل و عیال اومدن و همه کتلتها رو خوردن و به رسم مهمان نوازی ما نگاه کردیم و جز یه نصفه هیچی به من نرسید...چند روز بعد هم دوباره مامان کتلت درست کرد اما اونموقع که  همه داشتند شام میخوردن من در حال تلفن صحبت کردن بودم و مامان برام چند تا گذاشت تو یه بشقاب اما درست وقتی که اومدم با اشتها کتلت تناول بنمایم دیدم داداش کوچیکه دو لپه درحال خوردن است و باز هم جز یه نصفه کتلت چیزی در بشقاب نمانده و داداش کوچیکه با قیافه مظلوم و البته حرص در آر میگه: خوب فکر کردم نمیخوری!!!!

بار سوم هم مامان کتلت درست کرد اما با سیب زمینی پخته که من اصلا دوست نمیدارم و بازهم جز یه نصفه چیزی ته دل بنده را نگرفت... اینطوری نمیشود باید خودم دست به کار شوم هرچند از آشپزی خوشمان نمی آید...


(هرکسی این قسمت رو کامل نخونه خودم می کشمش!!! جدی میگما. مگه همه اش چند ثانیه وقت میگیره...بخصوص اونایی که دانشجو هستن یا میخوان دانشجو بشن یا دانشجو بودن و...)

روزی که برای ثبت نام رفتم دانشگاه...هر جا میرفتی بروشور و مجله و ماهنامه و سالنامه بود که میدادند بهمون... توی یکی از این برگه ها مطلبی رو نوشته بود که خیلی جالب وبجا بود... مطلب طولانی بود و من نمیخوام همه اش رو اینجا بیارم اما یه قسمت ار اون رو میارم...این مطلب قسمتی بود از کتاب "نشت نشا" نوشته "رضا امیر خانی" در رابطه با فرار مغزها....

... به دانشجوی کشاورزی مان آموزش میدهیم که از جنگلها چگونه محافظت کند. به او توصیه میکنیم که در آب و هوای مرطوب چه درختانی را بعمل آورد. به او یاد میدهیم که حفظ محیط زیست چه اهمیتی دارد...بنده خدا از زیر آن پنجاه تومانی بزرگ که بیرون آمد کویر میبیند و بیابان و کوهستان! تازه میفهمد که اصالتا از تکست اروپایی درس خوانده است. رمق او را میکشیم که یاد بگیرد چگونه طراحی کند. به زور کتاب طراحی اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طی شش واحد تنقیه اش میکنیم که خوب حالی اش شود. حالا او میتواند مسائل سه بعدی نامعین انتزاعی را حل کند. مثلا طراحی شترگلوی توالت فرنگی پلاستیکی مقاوم در برابر حرارت بالای 2000 درجه! بعد میبینیم این با مستراح سنتی ما جور در نمی آید. استادان به این نتیجه میرسند که سنتها را قاطی اش کنند. نتیجه این میشود که دانشجو روی کاغذ آفتابه ای مسی طراحی میکند که لوله اش در برابر امواج مایکروویو! مقاومت خوبی دارد! اینها شوخی نیست. این عین سوالی است که زمان ما در درس انتقال حرارت بعنوان پروژه به دانشجویان داده بودند:

"طراحی کنید پره ی شوفاژی را به صورت مثلث متساوی الساقین با قاعده ی  aو زاویه راس O که ازا نتهای آن وزنه ای به وزن M آویزان است. به صورتی که کمترین خمش را داشته باشد و توامان بیشترین انتقال حرارت را. ضمنا به دلیل محدودیت جا ماده ای را برای ساخت آن انتخاب کنید که کمتری ضریب انبساط طولی را داشته باشد..." یک مساله مشکل پارامتریک! یک لغز! یک چیستان مزخرف! و البته از دید آقایان انتهای سوال علمی. علم به معنای ترجمه آن. برای حل  آن تصویر سیاه و سفید جد و آبائت پیش چشمت می آید و از ریاضی دبیرستان تا معادلات دیفرانسیل دو را باید از بر باشی..

اما...خیال میکنی با حل آن گرهی از مشکلات فرو بسته این مملکت حل میشود؟ فردا روز که فارغ التحصیل و جویای کار رفتی در یک ساختمان و زیر دست یک تاسیساتی شروع کردی به نصب شوفاژ، جرینگی می فهمی که این مساله نه به درد دنیایت خورده است و نه به درد آخرت. دو زاری ات می افتد و میفهمی که دانشجویان زرنگتر از تو همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دودره  میکردند و از رو دست تو کپی میکردند.

میبینی چیزهایی را آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد. چهار سال یا شش سال یا هشت سال زندگی دانشجویی فقط تو را از زندگی واقعی دوره کرده است. همین.....

دانشگاه ما از زندگی مردم کشورش فاصله گرفته است. سوالی از بیرون به دانشگاه ما ارائه نمیشود. صنعت هرگز دانشگاه را در حد و اندازه ای نمیداند که از او سوال بپرسد.او طاقت دیدن ریخت اتو کشیده یک استاد متفرعن را ندارد که بدون این که حتی تا به حال یک قابلمه واقعی طراحی کرده باشد از صدر و ذیل صنعت انتقاد میکند. دانشگاه هم توان گفتگو با صنعت گر روغنی دست به آچار خسیس را ندارد. کسی که حتی حاضر نیست یک بخش یک اطاقه تحقیق و توسعه(R&D ) در کارخانه اش راه بیندازد.

در همه جای دنیا دانشگاه ساخته میشود تا مشکلات علمی آن کشور را حل نماید...اما در جهان سوم مساله جور دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته نشده است. اینجا دانشگاه ترجمه شده است. میبینی دانشگاه به جای حل مشکلات مملکت ما مشکلات ممالک دیگر را حل میکند...یعنی اگر دانشجوی مهندسی بعد از پایان تحصیل به این نتیجه نرسد که بایستی برای زندگی علمی به خارج از کشور برود  یک تصمیم غیرعقلانی گرفته است...

 

حالا قضاوت با شما!!!

<<    1      2