شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم، وقتی میخواند نمی شنیدم. وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و مینالد، تشنه آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید. چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش و بعد،
عمری گداختن از غم نبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو میگداخت....
(دکتر شریعتی)
هیچ چیزی بهتر از این نیست که طرفت کسی باشه که ضریب هوشی بالایی داشته باشه... اونوقت تمام تیکه هایی که بارش میکنی رو تا تهش میخونه و جوابتو میده ... البته اونموقع که جواب میده باید یه کم حاضر جواب باشی تا با هوش بالاش برابری کنی اما حداقل میدونی که تلاشت برای تیکه بار کردن بی نتیجه نمونده... آی حرص میخورم وقتی یه چیزی به طرف میگم و نمیفهمه....
من دلم برای یک کتلت حسابی لک زده است... به کی بگم آخه...از وقتی که از سفر اومدیم هی به مامان گفتم که من کتلت میخوام...سه روز بعد از سفر یه سری درست کرد به چه خوشمزگی تا اومدم بخورم زنگ در به صدا در اومد و خاله جان اینا و اهل و عیال اومدن و همه کتلتها رو خوردن و به رسم مهمان نوازی ما نگاه کردیم و جز یه نصفه هیچی به من نرسید...چند روز بعد هم دوباره مامان کتلت درست کرد اما اونموقع که همه داشتند شام میخوردن من در حال تلفن صحبت کردن بودم و مامان برام چند تا گذاشت تو یه بشقاب اما درست وقتی که اومدم با اشتها کتلت تناول بنمایم دیدم داداش کوچیکه دو لپه درحال خوردن است و باز هم جز یه نصفه کتلت چیزی در بشقاب نمانده و داداش کوچیکه با قیافه مظلوم و البته حرص در آر میگه: خوب فکر کردم نمیخوری!!!!
بار سوم هم مامان کتلت درست کرد اما با سیب زمینی پخته که من اصلا دوست نمیدارم و بازهم جز یه نصفه چیزی ته دل بنده را نگرفت... اینطوری نمیشود باید خودم دست به کار شوم هرچند از آشپزی خوشمان نمی آید...
(هرکسی این قسمت رو کامل نخونه خودم می کشمش!!! جدی میگما. مگه همه اش چند ثانیه وقت میگیره...بخصوص اونایی که دانشجو هستن یا میخوان دانشجو بشن یا دانشجو بودن و...)
روزی که برای ثبت نام رفتم دانشگاه...هر جا میرفتی بروشور و مجله و ماهنامه و سالنامه بود که میدادند بهمون... توی یکی از این برگه ها مطلبی رو نوشته بود که خیلی جالب وبجا بود... مطلب طولانی بود و من نمیخوام همه اش رو اینجا بیارم اما یه قسمت ار اون رو میارم...این مطلب قسمتی بود از کتاب "نشت نشا" نوشته "رضا امیر خانی" در رابطه با فرار مغزها....
... به دانشجوی کشاورزی مان آموزش میدهیم که از جنگلها چگونه محافظت کند. به او توصیه میکنیم که در آب و هوای مرطوب چه درختانی را بعمل آورد. به او یاد میدهیم که حفظ محیط زیست چه اهمیتی دارد...بنده خدا از زیر آن پنجاه تومانی بزرگ که بیرون آمد کویر میبیند و بیابان و کوهستان! تازه میفهمد که اصالتا از تکست اروپایی درس خوانده است. رمق او را میکشیم که یاد بگیرد چگونه طراحی کند. به زور کتاب طراحی اجزای جوزف ادوارد شیگلی را طی شش واحد تنقیه اش میکنیم که خوب حالی اش شود. حالا او میتواند مسائل سه بعدی نامعین انتزاعی را حل کند. مثلا طراحی شترگلوی توالت فرنگی پلاستیکی مقاوم در برابر حرارت بالای 2000 درجه! بعد میبینیم این با مستراح سنتی ما جور در نمی آید. استادان به این نتیجه میرسند که سنتها را قاطی اش کنند. نتیجه این میشود که دانشجو روی کاغذ آفتابه ای مسی طراحی میکند که لوله اش در برابر امواج مایکروویو! مقاومت خوبی دارد! اینها شوخی نیست. این عین سوالی است که زمان ما در درس انتقال حرارت بعنوان پروژه به دانشجویان داده بودند:
"طراحی کنید پره ی شوفاژی را به صورت مثلث متساوی الساقین با قاعده ی aو زاویه راس O که ازا نتهای آن وزنه ای به وزن M آویزان است. به صورتی که کمترین خمش را داشته باشد و توامان بیشترین انتقال حرارت را. ضمنا به دلیل محدودیت جا ماده ای را برای ساخت آن انتخاب کنید که کمتری ضریب انبساط طولی را داشته باشد..." یک مساله مشکل پارامتریک! یک لغز! یک چیستان مزخرف! و البته از دید آقایان انتهای سوال علمی. علم به معنای ترجمه آن. برای حل آن تصویر سیاه و سفید جد و آبائت پیش چشمت می آید و از ریاضی دبیرستان تا معادلات دیفرانسیل دو را باید از بر باشی..
اما...خیال میکنی با حل آن گرهی از مشکلات فرو بسته این مملکت حل میشود؟ فردا روز که فارغ التحصیل و جویای کار رفتی در یک ساختمان و زیر دست یک تاسیساتی شروع کردی به نصب شوفاژ، جرینگی می فهمی که این مساله نه به درد دنیایت خورده است و نه به درد آخرت. دو زاری ات می افتد و میفهمی که دانشجویان زرنگتر از تو همان موقع این را دریافته بودند که چنین مسائلی را دودره میکردند و از رو دست تو کپی میکردند.
میبینی چیزهایی را آموخته ای که در هیچ جای این مملکت کاربرد ندارد. چهار سال یا شش سال یا هشت سال زندگی دانشجویی فقط تو را از زندگی واقعی دوره کرده است. همین.....
دانشگاه ما از زندگی مردم کشورش فاصله گرفته است. سوالی از بیرون به دانشگاه ما ارائه نمیشود. صنعت هرگز دانشگاه را در حد و اندازه ای نمیداند که از او سوال بپرسد.او طاقت دیدن ریخت اتو کشیده یک استاد متفرعن را ندارد که بدون این که حتی تا به حال یک قابلمه واقعی طراحی کرده باشد از صدر و ذیل صنعت انتقاد میکند. دانشگاه هم توان گفتگو با صنعت گر روغنی دست به آچار خسیس را ندارد. کسی که حتی حاضر نیست یک بخش یک اطاقه تحقیق و توسعه(R&D ) در کارخانه اش راه بیندازد.
در همه جای دنیا دانشگاه ساخته میشود تا مشکلات علمی آن کشور را حل نماید...اما در جهان سوم مساله جور دیگری است. اینجا دانشگاه ساخته نشده است. اینجا دانشگاه ترجمه شده است. میبینی دانشگاه به جای حل مشکلات مملکت ما مشکلات ممالک دیگر را حل میکند...یعنی اگر دانشجوی مهندسی بعد از پایان تحصیل به این نتیجه نرسد که بایستی برای زندگی علمی به خارج از کشور برود یک تصمیم غیرعقلانی گرفته است...
حالا قضاوت با شما!!!