مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 آبان ماه سال 1384

 

هیچی بیشتر از این مزه نمیده که تو یه امتحان خیلی سخت بالاترین نمره کلاس رو بگیری... وقتی استاد برگه ام رو داد و معلوم شد من بالاترین نمره کلاس بودم از خنده داشتم روده بر میشدم... خدا میدونه چطوری درس خونده بودم... و خدا خودش میدونه که اگه نباشه من هیچ کاری ازم برنمیاد...امروز سرکلاس شیمی فیزیک استاد از همه پرسید بهترین نمره امتحان آلی مال کی بوده؟؟؟ یکی از پسرها که الحق هم شیمی آلی بسیار قوی ای  داره اما خوب انگار شانس باهاش یار نبوده و یه 10 نمره ای از من کمتر شده گفت:

- استاد اصلا  شما بگید کی نمره خوب گرفته که ما بگیم بهترین کدوم بوده؟؟

استاد هم نامردی نکرد گفت:

- خانوم...(یعنی من) که بالاترین شده!! مگه نه؟؟(من نمیدونم استاد شیمی فیزیک نمره های آلی رو از کجا میدونه)

اونهم گفت:

- استاد 5/63 نمره خوبیه؟؟؟؟؟؟؟؟

استاد هم گفت:

- بهرحال از تو که بالاتر شده!!!

کلاس هم از خنده منفجر شد...کلی کیف کردم نه از این بابت که اون بنده خدا ضایع شده...خوب راست میگفت اینم شد نمره...اما خوشم میاد استادا هوامو دارند...

خدا رو شکر!


... من از خدامه بکشم نازتو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو...

 

این آهنگ شادمهر رو شنیدید؟؟ خیلی شعرش پسرونه است دوستش دارم... من از شعرایی که خیلی مردونه هستند خیلی خوشم میاد..اشعاری که توش از یه دنیای ظرافت زنانه معشوقشون میگند...مثل:

 

... همسایه خدا میشم مجاور شکفتنت

خورشید رو باور میکنم نزدیک رفتار تنت

قطره ام از تو من ولی درگیر دریا شدنم

دچار سحر عشق تو در حال زیبا شدنم...

 

خیلی عاشقانه و لطیف میشه اینطور شعرا نه؟


نمیدونم به وبلاگ مهدی سر زدید یا نه؟؟؟ قرار بود یه کارایی بکنیم... قرار بود قرار کتابخوانی بذاریم..بهرحال یه سری بزنید اینجا... نظرتون رو هم بگید... من فکر میکنم فکر خیلی خیلی خوبی باشه...


اما

بااین همه

تقصیر من نبود

که با این همه ...

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو ، نه من !

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم !

(از وبلاگ مسافر)

 

هراس رد شدن تو امتحانت دیوونه ام میکنه... تو میدونی طاقت این نوعش رو ندارم... میدونی له میشم زیر بار این امتحان ... پس امتحانم نکن... نذار شرمنده حضورت بشم...نذار...


اگه یه روزی اینجا رو بخونی، نمیدونم چه حالی بهت دست میده!! احتمالا اینقدر قاطی کنی که یه زنگ بهم بزنی و هرچی بد و بیراهه نثارم کنی. شاید هم نه..یه کامنت بذاری از خودت دفاع کنی و یا اینکه طبق معمول پوزخندی بزنی و بگی اینهم روش... عیبی نداره...خوش باش با اوقاتت...

 

پ.ن: این پست رو همینجوری نوشتم...دستم روی دکمه ها کیبورد عجیب میرقصید...همینطور الکی..

شنبه 28 آبان ماه سال 1384

 

- ببین چه بساطی راه انداخته ای اینجا... بعضی ها دلشان به حالت میسوزد..بعضی ها دلشان به حالم میسوزد...بعضی ها تجربه های شخصی اشان را به یاد می آورند... داغ دل بعضیها را تازه میکنی... بعضیها کلا رد میشوند و انگار نمیبینند یا ترجیح میدهند نبینند... بعضی هم...

ببین چه شلوغش کردی... عین دختر بچه های لوس نفهم نشسته ای ناله میکنی که چه؟؟؟ میخواهی چه شود؟؟ نکند لذت میبری وقتی میبینی بعضی ها دلشان به حالت میسوزد؟؟ دیوانه شدی..میدانم... نکند...نکند دلت میخواهد توجهی جلب کنی که ما هم آره..عاشق بودیم روزی...خر خودتی.... من که حداقل میدانم تنها چیزی که در قاموس تو محلی از اعراب نداشت همین عشق بیچاره بود... اینقدر هم آن بنده خدا را نکوب به در و دیوار و نفرین خلق را برایش نخر که تو مارمولکی هستی که دومی نداری... راست میگفت آزی که این روزها زیادی فحشت میدهم..خوب حقت است بس که ابله شدی این روزها... آن بنده خدا که داشت زندگی اش را میکرد... عینهو اجل پریدی وسط جاده اش و اینقدر جولان دادی که بیاید و بگوید دوستت دارد و بعد هم که گفت تو را بخیر و ما را به سلامت... آن بیچاره از همه جا بی خبر را بگو که به جرم چند قدم اشتباه تاوانی را پس داد که تا عمر دارد یادش نمیرود... حالا که دارد زندگی اش را میکند... خوابش را میبینی و بعد بد و بیراه نثارش میکنی..ابله؟؟!!! ببین چه کرده ای؟؟؟

 

- بس کن دیگر!! مثلا آمده ای ادای وجدان خفته مرا در می آوری که چه؟؟؟ اینقدر طرفش را نگیر که خودش میداند مدعی عشق بود و بس...

 

- آره!! مدعی بود اما تو چی؟؟؟ بس کن...میدانی اشتباه زیاد داشتی پس  خفه خوان بگیر...باشد؟؟؟؟ با این حرفها که میزنی خودت را عین مریم مقدس پاک جلوه میدهی و آن بنده خدا را پلیدترین عنصر خلقت.

 

- من که نمیخواستم.......

 

- ما هیچوقت نمیخواهیم... اشتباهات بزرگ بشر از همین نخواستن و انجام دادن سهوی شکل میگیرد... اگر کاری را از روی عمد انجام دهیم که دیگر نمیشود اشتباه، میشود گناه...آنهم از نوع کبیره اش... دانا باش...میفهمی؟

 

-  نه..کلا نفهم شده ام این روزها... باشد قبول... من قضیه را بیش از حد بزرگش کرده ام...قبول... اما...

 

- اما ندارد... به جای اینکه آن بیچاره را بکوبی خودت را بالا ببر... همه چیز گذشته...مدتهاست که گذشته...او هم عادت کرده به نبودنت...شاید هم ...شاید که نه..حتما روزی صد هزار بار خدا را شکر میکند که او را از دست توی مارمولک خلاص کرد...پس به جای این حرفها کلاهت را دودستی بچسب که باد نبردش... آدم شو..محض رضای خدا آدم شو....

 

-  آدم هم میشوم...بگذار از این مارمولکی بیرون بیایم ....

 

پ.ن: مدتها بود به خودم نامه ننوشته بودم...

پ.ن: گفته بودم حسی گذراست باید برود

پ.ن: امشب عروسی بهترین دوستم بود... این یکی رو هم فرستادیم سر خونه و زندگی اش

پ.ن:لوسبازی پست قبلی را به بزرگواری خود ببخشید... واقعا لوس بازی بود...

پنجشنبه 26 آبان ماه سال 1384

 

 چه کسی بود که شروع کرد؟؟چه کسی بود که دل باخت؟؟؟ چه کسی اولین بار جسورانه "دوستت دارم" را به زبان آورد؟؟ باید یادت باشد اینها را!!!!!

 

من بودم که دل نبستم..من بودم که هیچوقت نگفتم "دوستت دارم"...من بودم که تمامش کردم، بودنت را، گفتنت را، زمزمه هایت را... من بودم که رها کردم... من بودم که نتوانستم دلم را با تو همراه کنم... من بودم که دست رد زدم... من بودم....

 

تویی که هنوز هستی...تویی که من باید فراموشت کرده باشم و دوباره آمده ای... تویی که هنوز در افکارم موج میزنی... تویی که حضورت برایم یک علامت سوال بزرگ است!!!

 

مگر قرار من با خودم این نبود که تو بروی...بروی از ذهن و اندیشه ام... تو که رفته بودی... چگونه بازگشتی در حالیکه که به گمانم تمام دریچه ها را به رویت بسته بودم...چرا باید حسودی ام شود وقتی حتی خواب عاشق شدنت را می بینم؟؟ من که میدانم اشتباه نکردم...من که میدانم من و تو وصله تن هم نبودیم...من که میدانم تو مرد رویاهایم نبودی و نیستی...پس چیست اینهمه پرسه زدنت در رویاهای شبانه و افکار روزانه ام؟؟؟

 

بیزارم میکنی از بودنت... میشود بروی؟؟ میشود نباشی... میشود رهایم بگذاری تا خوش باشم با اوقاتم...میشود تنم را نلرزانی از دیدار دوباره ات؟؟؟ میشود هیچگاه نیایی؟؟؟

 

به گمانم باید چیزهایی باشد...اتفاقی..حرفی... حادثه ای..حس میکنم بازهم درگیری...حس میکنم این روزها موضوعی باید باشد که تو دوباره آمده ای در ذهن و فکرم... نمیدانم چیست!! اینهمه دلهره از چیست... این روزها همه شبیه تو شده اند..حس میکنم همه جا هستی و درحالیکه نیستی... این ها به کابوسهایی می ماند که تشنه و عرق ریزان بیدارم میکنند و با اینکه در میابم کابوسی بوده اما ،ماندگار میشود...

 

میشود بروی از کابوسهایم..بروی از رویاهایم حتی..میشود بروی؟؟؟!!!!!

 

عاشقی را گذاشته ام بر حسب حادثه ای شاید به سراغم بیاد... عشق را گذاشته ام روی طاقچه اشیا آنتیک... عشقی را که بازیچه دست تو بود رها کرده ام... به خودم لعنت هم فرستاده ام که چرا به تو اجازه دادم اینگونه به بهانه عاشقی پا بگذاری در زندگی ام...

پس گمان مبر باز آیم... پشیمان شوم و یا... یادت باشد... من هنوز هم همان دخترک مغرور بانمک روزگارت هستم...

 

با تشکراز شما میخوام بگم

دل دیگه به عشقتون راه نمیده

از شما درسی گرفتیم که دیگه

عاشقی به عمر ما پا نمیده

(اشکان رحیمی)


نمای خارجی دانشکده حقوق حکایت از متروکه ای داشت که تا دیروز شاید پر ابهت بود برای خودش... در نمای طبقه انتهایی ساختمان دیوارها سیاه و دوده گرفته بودند و پنجره ها شکسته...یک  کامیون پر از تکه پاره های یک کتابخانه جلوی در دانشکده ایستاده بود... خوب شد گفتند باید فرهنگ کتابخوانی گسترش پیدا کند!!!!...کتابهای مرجع را بگو که... دلم گرفت وقتی امروز ساختمان دود گرفته اش را دیدم... اینهمه کتاب... چند مشت خاکستر


بابا میخندد که این رضا زاده انگار حالی اش نمیشود هرچه جلویش بگذاری بلند میکند...مامان میخندد که تمام کیسه های برنجی که سالانه میخریم و میخوریم را اگر روی هم بگذاریم تازه با کلی اضافه تر میشود برابر وزنه ای که بلند میکند... دست مریزاد...

بین پخش مسابقه وزنه برداری نوبت میرسد به بسکتبال...این جابر هم عجب قد بلندی دارد... فکر میکنم حتما سرش به سقف کاذب هال خانه امان میخورد...

فکر میکنم از تمام عجایب ما یک نمونه در ایران داریم.... قویترین...بلندترین(شاید البته)،باهوش ترین... تنبل ترین...با سیاست ترین!!!! خنگ ترین... بیعرضه ترین...خلاصه ما همه چیز تمامیم!!!  

 

پ.ن: حسی گذرا باشد شاید...جدی نگیرید اینبار هم!!!

پ.ن: خیلی دلم میخواهد آن شراب قرمز رنگ درون شیشه را یکبار مزه مزه کنم...عاشق رنگ قرمز وسوسه کننده اش هستم...

پ.ن: زیاده عرضی نیست....

سه شنبه 24 آبان ماه سال 1384

تو میتونی که روحم رو بپاشی

تو میتونی دوستم نداشته باشی....

 

قبل ازامتحانات سخت دیدن قیافه بچه ها بخصوص اونایی که بیشتر از درس خوندن ادای درس خونی رو در میارند دیدنیه.هی از این کتاب به اون کتاب از این جزوه به اون جزوه...اما من اصلا حوصله این کارا رو ندارم.. ترجیح میدم قبلش بشینم و بچه ها رو نگاه کنم...بازهم همون خصوصیت دوست داشتنی خودم که تو لحظات حساس به یه آرامش عجیب میرسم اومد سراغم.. نمیدونم چرا امروز هرکس منو میدید نظر من رو در مورد امتحان و نمره ای که خواهند گرفت میپرسید..انگار من علم غیب دارم... منم به همه میگفتم مطمئنم همه خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکنند امتحانشون رو میدند...

ولی خدایی اش عجب امتحان باحالی بود...سه ساعت طول کشید تازه همه وقت کم آوردند... از اون امتحانا بود که من عاشقشم...از اونا که حال دانشجو رو حسابی میگیره... از اون امتحانا که اگه درس حسابی تو مخت نرفته باشه عمرا نتونی حتی یه دونه سوال رو جواب بدی...از اون امتحانا که من با اینکه خیلی عالی از عهده اش برنمیام اما واقعا کیف میکنم ازش...خلاصه دست استاد درد نکنه حال همه رو خوب گرفت... نمیدونم خوب بود یا نه...باید صبر کنم جوابش بیاد...اما الان خیلی خوبم....این استاد همه رو به اسم فامیلشون میشناسه و صدا میکنه فقط نمیدونم چرا منو به اسم کوچیک میشناسه... خوشم نمیاد...حس میکنم زیادی تابلو بودم... به مامانم که گفتم ، گفت :

*بس که شیطونی میکنی همه میشناسنت!!!

با اینکه اصلا شیطونی نکردم اما دیگه تصمیم گرفتم خیلی خیلی خانوم بشم... امروز سر جلسه استادمون واسه همه آب آورد...تصور کنید یه استاد با اینهمه جذبه و با این امتحان سخت گرفتنش تو یه سینی پر لیوان تو کلاس راه بره به همه آب تعارف کنه!!! به من که رسید گفت:

*میگن به سید آّب بدی  ثواب داره!!!!

چه کیفی کردم...آب خنک به جایی بود...چسبید...


دور شدم...از خودم دور شدم انگار... دیگه یادم رفته اخمم کجا بود...یادم رفته غرورم کجای ذهنم بود... میترسم دور شده باشم از خودم...اگرچه با خود قبلی ام خشن تر بودم و بداخلاق...اگرچه با خود قبلی ام بودند کسانی که از من خوششون نمیومد اما دلم تنگ شده...دلم تنگ شده که اخم کنم... حس میکنم نیاز دارم برگردم...باید بداخلاقتر بشم.... دوست ندارم...شخصیت فعلی ام راضی ام نمیکنه....


مجلس شورای اسلامی زحمت کشیده گفته باید فرهنگ کتابخوانی رو در کشور گسترش بدیم... چه خوب، بالاخره به این نتیجه رسیدند!!!! به این نتیجه رسیدند که باید کتابخانه ها رو افزایش بدند،به نویسندگان و مترجمین میدون بیشتر  و بازتری بدن،روستاهای محروم رو از کتاب غنی کنند، مراکزی رو راه اندازی کنند که تمام کتابهای منتشر شده تو تمام دانشگاهها رو اونجا داشته باشند... لذت کتابخونی و نتایج و آثار مثبتی که میتونه داشته باشه رو چه جوری میخوان به مردم القا کنند تا این کتابخونه ها شلوغ بشه...لابد میخواند از این به بعد بخشنامه بفرستند به مدارس که سر مراسم صبحگاهی همه یک صدا بخونند:

من یار مهربانم

دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان

با آنکه بی زبانم....

اینطوری حتما بچه ها میفهمند که کتاب اصولا چیز خوبی است!!!!

حتما باز هم کلی بودجه اختصاص میدن به این کار اما هنوز به مرحله اجرا نرسیده همه اش هپلی هپو میشه...

حالا با اینکارا واقعا فرهنگ کتابخونی رواج پیدا میکنه؟؟؟؟!! نمیدونم اشکال کجاست... یعنی میدونم کجاست اما نمیدونم چه جوری میشه رفعش کرد... فقط حس میکنم با این کارا نمیشه...

 

 

ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو

ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطره هاتو

 

 

 

شنبه 21 آبان ماه سال 1384

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم...

 

امروز عجب روز خوبی بود..همه اش خوردیم و خندیدیم...

انار دون شده خوردن تو دانشکده ای که همه از فرط اتو کشیدگی دارن میترکند خیلی مزه میده...مخصوصا اگه بخوای یواشکی بخوری که کسی نبینه.

تازه وقتی دوستت داره تلفنی با نامزدش صحبت میکنه اگه سربه سرش بذاری خیلی مزه میده... فکر کنم نامزدش دیگه غدغن کنه فرشته با من بگرده...

تازه سر کلاس یکی یکی سوتیهای استاد رو شمردن هم خیلی مزه میده...فکر کن استاد سرکلاس برای اینکه بخواد ذهن خلاق بچه ها رو راه بندازه تا جواب سوالهایی که میپرسه داده بشه،بگه:

 

یه کم بخودتون فشار بیارید،شاید یه چیزی ازتون در بیاد

 

(ببخشید که خیلی رک گفتم...اما عین جملات استاده سر کلاس) خوب اونوقت شما انتظار داری کلاس ساکت بشینه؟؟؟!!!داشتم می مردم از خنده...خواستم به روی خودم نیارم دیدم فرشته و اکرم جرات نمیکنن سرشون رو بیارن بالا که مبادا استاده ببینه دارن میخندن ...کامران هم اینطرف داره لبهاش زیر فشار دندونهاش له میشه...صدای خنده های یواشکی علی و حمید هم از پشت سرم میاد که دارند خیلی خودشون رو کنترل میکنند مثلا... نسرین هم هی از جلو برمیگرده عقب و میگه هییسسسسسس... خوب منم دیگه نتونستم حلوی خنده ام رو بگیرم دیگه...

خلاصه که خیلی خندیدم...تا حالا نشده بود که تو این دانشگاه و دانشکده یه دل سیر بخندم...

تازه فکر کن وقتی داری میخندی ببینی اون آقاهه که همچین یه نموره دلم میخواد سر به تنش نباشه چشمش به توئه که کی میخندی و بخنده(حالا چرا؟ نمیدونم..انگار خودش استعداد کشف لحظه های خنده دار رو نداره)...بعد بدجنسی ات گل کنه هی الکی بخندی بدون اینکه موضوع خنده داری باشه بعد اونهم هی الکی بخنده...من از خنده خنگولانه اون بیشتر خنده ام میگرفت...

خلاصه که با اینکه هنوز حجم بینهایت درسها گریبانم رو گرفته اما الان همچین بگی نگی شارژم...


قلعه دل ،اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

دادم به ناز رخ تو ، اینهمه یادگار عشق

 

خواهر کوچیکه فردا برای چکاپ باید بره آزمایش خون بده...هی راه میره میگه میترسم...اومده بالا سر من میگه:

- نرگس

- هوومم!!

- یک سی سی یعنی چقدر؟؟

- یعنی چی "یعنی چقدر"؟؟

- یعنی چند سانتیمتر؟؟

- چه ربطی داره به سانتیمتر!!!...اگه منظورت ارتفاعشه که خوب بستگی به قطر سرنگ داره

-  خوب حالا مثلا!!!

- میشه بیست قطره...

الان با داداش کوچیکه دارند قطره های آب رو میشمرند که ببینن بیست تا قطره میشه چند سانتیمتر... چی بگم من آخه؟؟؟ گاهی شک میکنم که اینا واقعا بزرگ شدند... گاهی به خودم هم شک میکنم...آیا بزرگ شدم؟؟


*برنامه به خانه برمیگردیم...روانشناس در حال صحبت:

- خانومها معمولا وقتی چیزی ناراحتشون میکنه به شوهرشون میگند(هرچند شوهرشون اسمش رو میذاره غر غر کردن) و اینکه خانومها معمولا خیلی دلشون میخواد ابراز علاقه رو به زبون بشنوند... خیلی سمعی تر از آقایون هستند..

*مکالمه من و مامان:

- مامان!!

- بله!!!!

- من اصلا خانم نیستم!!

- چرا؟

-آخه نه میتونم وقتی چیزی ناراحتم میکنه بگم...نه حوصله شنیدن حرف عاشقانه دارم!!!

- خوب تو تمام دنیا فقط خودت میدونی که چه "خری" هستی و بس!!!

- مااااااااااااااااااااااااااااااا


 گفتم: ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست

گفتی: تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

دیشب خوابشو دیدم...همین...

 

 

   1      2      3    >>