- ببین چه بساطی راه انداخته ای اینجا... بعضی ها دلشان به حالت میسوزد..بعضی ها دلشان به حالم میسوزد...بعضی ها تجربه های شخصی اشان را به یاد می آورند... داغ دل بعضیها را تازه میکنی... بعضیها کلا رد میشوند و انگار نمیبینند یا ترجیح میدهند نبینند... بعضی هم...
ببین چه شلوغش کردی... عین دختر بچه های لوس نفهم نشسته ای ناله میکنی که چه؟؟؟ میخواهی چه شود؟؟ نکند لذت میبری وقتی میبینی بعضی ها دلشان به حالت میسوزد؟؟ دیوانه شدی..میدانم... نکند...نکند دلت میخواهد توجهی جلب کنی که ما هم آره..عاشق بودیم روزی...خر خودتی.... من که حداقل میدانم تنها چیزی که در قاموس تو محلی از اعراب نداشت همین عشق بیچاره بود... اینقدر هم آن بنده خدا را نکوب به در و دیوار و نفرین خلق را برایش نخر که تو مارمولکی هستی که دومی نداری... راست میگفت آزی که این روزها زیادی فحشت میدهم..خوب حقت است بس که ابله شدی این روزها... آن بنده خدا که داشت زندگی اش را میکرد... عینهو اجل پریدی وسط جاده اش و اینقدر جولان دادی که بیاید و بگوید دوستت دارد و بعد هم که گفت تو را بخیر و ما را به سلامت... آن بیچاره از همه جا بی خبر را بگو که به جرم چند قدم اشتباه تاوانی را پس داد که تا عمر دارد یادش نمیرود... حالا که دارد زندگی اش را میکند... خوابش را میبینی و بعد بد و بیراه نثارش میکنی..ابله؟؟!!! ببین چه کرده ای؟؟؟
- بس کن دیگر!! مثلا آمده ای ادای وجدان خفته مرا در می آوری که چه؟؟؟ اینقدر طرفش را نگیر که خودش میداند مدعی عشق بود و بس...
- آره!! مدعی بود اما تو چی؟؟؟ بس کن...میدانی اشتباه زیاد داشتی پس خفه خوان بگیر...باشد؟؟؟؟ با این حرفها که میزنی خودت را عین مریم مقدس پاک جلوه میدهی و آن بنده خدا را پلیدترین عنصر خلقت.
- من که نمیخواستم.......
- ما هیچوقت نمیخواهیم... اشتباهات بزرگ بشر از همین نخواستن و انجام دادن سهوی شکل میگیرد... اگر کاری را از روی عمد انجام دهیم که دیگر نمیشود اشتباه، میشود گناه...آنهم از نوع کبیره اش... دانا باش...میفهمی؟
- نه..کلا نفهم شده ام این روزها... باشد قبول... من قضیه را بیش از حد بزرگش کرده ام...قبول... اما...
- اما ندارد... به جای اینکه آن بیچاره را بکوبی خودت را بالا ببر... همه چیز گذشته...مدتهاست که گذشته...او هم عادت کرده به نبودنت...شاید هم ...شاید که نه..حتما روزی صد هزار بار خدا را شکر میکند که او را از دست توی مارمولک خلاص کرد...پس به جای این حرفها کلاهت را دودستی بچسب که باد نبردش... آدم شو..محض رضای خدا آدم شو....
- آدم هم میشوم...بگذار از این مارمولکی بیرون بیایم ....
پ.ن: مدتها بود به خودم نامه ننوشته بودم...
پ.ن: گفته بودم حسی گذراست باید برود
پ.ن: امشب عروسی بهترین دوستم بود... این یکی رو هم فرستادیم سر خونه و زندگی اش
پ.ن:لوسبازی پست قبلی را به بزرگواری خود ببخشید... واقعا لوس بازی بود...



