پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1384

 

۱- ممنونم از همه...از اونایی که  چه به صورت آنلاین،چه آفلاین، چه ایمیل، چه کارت تبریک، چه کامنت،چه هدایای اینترنتی، چه پستهای وبلاگی، چه شعر و آواز، چه به صورت هجو، چه به صورت طنز و چه به صورت هزل، تولدم رو تبریک گفتند... شرمنده کردید رفقا!!! ممنونم..متشکرم...مرسی...با تشکر فراوان...

 

2- امتحان میان ترم دارم...شیمی آلی از نوع پیشرفته اش...با یه استاد پیشرفته تر که همه چیزو خوب متوجه میشه الا اینکه امتحان رو آسون بگیره... نشستم یکی میزنم تو سرخودم یکی تو سر کتابها...جمیعا التماس دعا پلیز!!

 

3- خیلی بده!! خیلی بده پستت بخوره به کسی که آی کیوش قدر...قدر...قدر یه درخته...وایییییییی!! حرصم میگیره وقتی یه حرفی بهش میزنم که باید متوجه رفتارش باشه...نمیگیره که هیچی یه جور دیگه برداشت میکنه تازه ازت تشکر هم میکنه...واییی !! بعضی وقتا دلم میخواد سر خودمو بکوبم به دیوار ...البته اگه نشه سر اونا رو بکوبم به دیوار....

 

4- آهاییییییی!!! خبر!!خبر!!! اون استاد خوبه بود که گفته بودم همه آرزوشونه باهاش پروژه پایان نامه اشون رو بردارند...یادتونه؟؟؟بالاخره منو انتخاب کرد!!!!! دل همه آب!!

 

5- باید بیفتم رو غلتک... باید دست از سر این داروسازی بردارم...من شیمیست خوبی میشم...اگرچه الان نمیخوام حتی برای نیم لحظه به دکترا فکر کنم اما به گمانم میشه شیمی آلی چی خوبی شد... یه کم فقط انگیزه میخواد با یه نیروی دوباره و اینکه ...باید برم بالاتر...به قول یه گلی باید از بالا بهش نگاه کنم...امان از این دامنه دید که چه ها میکنه با آدم!!!

 

6-  تو کلاس زبان ما اینهفته بحث سر این بود که : دخترا هم میتونند برند خواستگاری پسرها یا نه؟؟!!

90 درصد دخترها معتقد بودند که هیچ اشکالی نداره... 5/9 درصد هم معتقد بودند خوبه اما چون از جواب ردش میترسند نمیرند جلو...نیم درصد هم که فقط شامل خود من میشد، معتقد بود که: خیلی کار مسخره ایه... پسرها دیگه زیادی خوش به حالشون میشه اگه دخترها برند خواستگاری اشون... همینجوری اش هم خدا رو بنده نیستند چه برسه به اینکه خواستگاری هم بشه ازشون...هیچکدومشون اینقدر جنبه ندارند که بعد از ازدواج ادعا نکنند که :من نبودم تو رو میخواستم که تو بودی که دنبال من بودی.... حالا همه عالم و آدم میدونند که پسره از خداش بوده روش نمیشده بره جلو... تازه من فکر میکنم اینقدر مغرور باشم که چنین کاری نکنم... یکی پرسید: اگه یه روزی اینقدر عاشق بشی که حتی بترسی ازدستش بدی چی؟؟ همچین یه نموره دلم میخواست بزنم تو سرش...گفتم:من هیچوقت عاشق کسی نمیشم تا وقتی که مطمئن بشم عاشقمه...خوب اونهم اگه واقعا عاشقه خودش میاد خواستگاری چرا من برم؟؟؟؟

 

7- به یه نتیجه ای رسیدم اونهم اینکه ما خانوما اونجاها که به نفعمون نیست یادمون میره که گاهی "دم از حقوق زنان و تساوی حقوق" میزنیم... یه زمانی آقایون حق رای داشتند ما نداشتیم... حق کار در بیرون داشتند ما نداشتیم... حق رانندگی داشتند ما نداشتیم... تو مجامع عمومی حضور فعال داشتند ما نداشتیم، سربازی میرفتند ما نمیرفتیم...حالا :

اونا حق رای دارند،ما هم داریم

اونا حق کار دارند، ما هم داریم

اونا  رانندگی میکنند ، ما هم میکنیم

اونا حضور فعال دارند در مجامع بین المللی، ما هم داریم

اونا میرند سربازی...اما ...ما هنوز نمیریم...

پس کو تساوی حقوق زن و مرد؟؟؟ها؟؟؟؟ آی خانوما کدومتون پایه اید برای اینکه ثابت کنیم ما هم از آقایون چیزی کم نداریم بریم سربازی؟؟؟؟

آقایون خیلی خوششون نیاد...چون به یه نتیجه دیگه هم رسیدم...اونهم اینکه بهتره حواسشون رو جمع کنند..قدرت زنانه رو دست کم نگیرند...چون خدا به دادشون برسه اگه پامون باز شه به سربازی...(آهای شماره 7  محض شوخی به منصه ظهور رسید، بهتره خیلی جدی نگیرید)

 

 پ.ن 1: دقت بفرمایید تو این پست تمایل شدیدی به کوبیدن در سر یا کوبیدن سر به دیوار مشهود است...

پ.ن 2: دقت بفرمایید من هم میتوانم پ.ن بنویسم

پ.ن 3: جواب کامنتها رو ندادم چون جز تشکر حرف دیگری نبود...باز هم ممنون...

پ.ن 4: تمام محله ما رو آب برداشته گویی در جنوب شهرتهران میزیسته ایم و خود بیخبر بودیم... صدای ماشینهای آتش نشانی از اقصا نقاط محله به گوش میرسد جهت مهار شدت آب...ملت هم ریختند بیرون د(به کسر د) بخند...

پ.ن 5: بیخود نیست خدا استعداد پی نوشت نویسی به من نداده .جنبه اش رو ندارم گویا....حجم پ.ن ها بیشتر از خود پست است....

 

دوشنبه 16 آبان ماه سال 1384

 

 

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

بیام شمعارو فوت کنم

که صد سال زنده باشم

 

عجب موجوداتی هستیم ما...برای پا گذاشتن به این دنیای عجیب و خطرناک جشن میگیریم و کادو میدیم و شیرینی میخوریم و تبریک میگیم و برای رفتن از این دنیای عجیب و خطرناک به دنیایی پر از خوبی گریه میکنیم و حلوا میپزیم و تسلیت میگیم...

 

هفدهم آبانماه یکهزار و سیصد و شصت و یک. ساعت 7 بعد از ظهر(یعنی فردا روزی)... بالاخره اومدم.. من هم اومدم...مامان میگه قبل از به دنیا اومدن من،یعنی درست شب قبلش یه حس خاص داشته... بهش میگم خوب طبیعیه حس مادر شدن برای اولین باره دیگه... میگه نه، یه حس عجیب تر از اون... موقع به دنیا اومدنم یه مشکلی پیش میاد... یعنی من به دنیا نمیام... فکر کنم داشتم می مردم..همه در تکاپو برای اینکه من به دنیا بیام...وقتی به دنیا اومدم تو کیسه بودم(فکر کنم همون کیسه ای که دور جنین هست تو رحم مادر-نمیدونم سورنا بیاد بگه اسمش چی بود) آره دیگه! جونم برات بگه شانس آوردم زنده موندم... زود نجاتم دادند. هنوز که هنوزه از هیچ نوع مرگی به اندازه خفه شدن نمیترسم... تا پنج- شش سالگی میترسیدم برم زیر آب حتی زیر دوش حمام...ترس از خفگی.فکر کنم اثرات روانشناختی اش برمیگرده به همین تو کیسه بودن... خلاصه که هنوز که هنوزه زیر پتو  نمیرم... هیچوقت هم موقع قایم باشک بازی تو کمد یا زیر تخت قایم نمیشدم... اما همه اینها یه طرف چیزی که برای من خیلی مهمه اینه که وقتی دکتر میبینه من توی کیسه بودم مامان بزرگم رو میکشه کنار و بهش میگه: شما یه مشکل بزرگ خانوادگی دارید؟؟ مامان بزرگ هم میگه: بله.. و دکتر میگه: مطمئن باشید با به دنیا اومدن این بچه مشکلتون حل میشه...(علتش رو هم همین تو  کیسه بودن عنوان میکنه!!جل الخالق!!!)

و حل شد...وقتی به دنیا اومدم دو روز بعد بزرگترین مشکل خانوادگی حل شد... خلاصه که بنده پاقدمم خوب بود گویا... به جرات میتونم بگم خوشگل تر از نوزادی و کودکی من تا حالا تو عمرتون ندیدید. حاضرم با همه اتون شرط ببندم. (چه فایده همه اش مال بچگی بود!!) وقتی عکسهای نوزادی و چندماهگی ام رو میبینم غش و ضعف میکنم واسه خودم..اینقدر تپلم که حد نداره... با لبهای قرمز قرمز و چشمهای عسلی... (چه فایده..هیچی نمونده الان... همه اش بین 47- 50 کیلو وزنم نوسان داره ...ای بابا! جوونی کجایی..) بسه دیگه زیادی از خودم تعریف کردم..بچه که بودم همیشه روز تولدم حساب میکردم چند سال دیگه مونده تا هجده سالم بشه...سن قانونی... چقدر مونده بزرگ بشم...اما از هجده سالگی به این طرف هر بار روز تولدم میشینم حساب میکنم چند سال از هجده سالگی ام گذشته و من تو این چند سال چه کردم؟ چی شدم؟؟ این هجده سالگی عین یه مرز می مونه... له له میزنی برسی لب مرز تا بری یه دنیای دیگه رو ببینی اما وقتی پات رو گذاشتی اونور هرقدر که میگذره بیشتر دلت واسه اونور مرز تنگ میشه...بیشتر دلت میخواد برگردی... خیلیها معتقدند سی سالگی سن خیلی خوبیه..سن تکامله..یاد کتاب "زن سی ساله" " بالزاک" می افتم... شاید..اما من دوست ندارم روزهام اینقدر زود بگذره...

چیزی که هست اینه که:

من  بیست و سه ساله شدم... دوباره پیوندم رو با دنیایی که بیست و سه سال رو توش گذروندم محکم کردم...

و اما ...عجیب اینجاست که همیشه حول و حوش تولدم اتفاقاتی می افته که تا همیشه یادم می مونه...امسال هم..امسال هم..شاید هیچ چیز به اندازه این موضوع نمیتونست شب تولدم برام خاطره انگیز کنه...

امروز دیدمش.. امروز در آغوش گرفتمش...امروز تو چشماش نگاه کردم...امروز سکوتش رو صادقانه تو چشماش خوندم...امروز باهاش حرف زدم..باهاش درددل کردم..باهاش خندیدم...بوسیدمش. امروز حس کردم چقدر بهش نزدیکم...امروز حس کردم چقدر دوستش دارم...امروز حس کردم به اندازه یه دنیا میشناسمش...حس نکردم اولین باره میبینمش..حس غریبگی نداشتم...سارا امروز همراه من بود و قدم به قدم با من خندید و حرف به حرف شنید و لحظه لحظه سکوتش رو برام دوست داشتنی تر کرد... امشب از بهترین شبهای عمر منه...حس آرامش همراه با حس قشنگی که شاید از صادقانه ترین دوستیها نشات میگیره...سارا ممنونم ازت بخاطر حس قشنگی که بهم دادی...

 

 

شنبه 14 آبان ماه سال 1384

قبلش: عیدتون مبارک

بعدش:

دارم عین اعضای پیوندی که بافتشون رو پس میزنند از این وضعیت پس میزنم... دیروز جلوی یه داروخانه ایستاده بودم دلم غش رفت واسه رشته مورد علاقه ام... دلم غش رفت که بشم دکتر داروساز... چرا باید اینطوری بشه...شیمی base داروسازی باشه، اونم از نوع آلی اش...که دیگه دکتراش میشه یه پا دکتر داروساز و من اینقدر ازش فراری باشم؟؟؟ خسته ام..از هرچی مولکول و اوربیتال مولکولیه حالم بهم میخوره...هوس کردم برم انصراف بدم بعد دفترچه دانشگاه آزاد بگیرم بخونم واسه داروسازی... جهنم..هرچی میخواد بشه بشه...اما ندارم...شجاعتشو ندارم... اگه یه کم فقط شجاعتر بودم... خسته شدم... از بس دور خودم چرخیدم..از اینکه زندگی ام یه برنامه مشخص داره خسته ام..دلم هیجان میخواد..دلم میخواد یه اتفاق غیرمنتظره بیفته البته از نوع خوبش که یه کم از این مسیر برنامه ریزی شده منحرفم کنه..درس بخون. دیپلم بگیر. درس بخون. کنکور بده. درس بخون. لیسانس بگیر.درس بخون .کنکور بده.درس بخون فوق لیسانس بگیر. لابد باز درس بخون. کنکور بده. درس بخون دکترا بگیر..باز درس بخون... نه اینا اون چیزی نیست که من میخواستم... نمیخوام عین همه باشم.. یه لیسانس و بعدش شوهر و بچه و یه زندگی خوب و بی دغدغه و بعد هم... نه این جوری میخوام باشم نه اونجوری...یه چیزی باید تو دنیا باشه که منو راضی کنه نه؟؟ شاید اگه اینقدر پول داشتم که راه می افتادم همه دنیا رو میگشتم راضی میشدم...آره فکر کنم اینطوری خیلی خوب بود.. دارم ناشکری میکنم قبول اما این همه اون چیزی نیست که من میخوام از زندگی ام...نکنه دیر بشه....

عجب هوای سردی شد امروز.. تا مغز استخوانم یخ کرده بود...وسط خیابون دلم یه دستکش  گرم خواست با یه شال گردن... باز هم بارون اومد... هنوز هم دوستش ندارم..هوای قبلش که زنده ام میکنه دوباره اما همچین که قطره های بارون می افته رو سر  صورتم حس میکنم دارم شکنجه میشم بخصوص اینکه اعصابم هم بهم ریخته باشه... هنوزم سردمه... سرما ذهنم رو مغشوش تر میکنه...هزار تا فکر دارم که باید بهشون فکر کنم..باید همه چیز رو تو ذهنم مرتب کنم..از یک تا بینهایت بچینمشون الویت بندی کنم...

امتحان آلی..امتحان شیمی فیزیک. امتحان معدنی. کلاس زبان.تولد بچه ها. مساله خونه. مساله کارم. مساله علاقه هام. مساله دوست داشتنم..چند روزه بدجوری دلم میخواد عاشق بشم..عاشق کی و چی مهم نیست..عشق که نه..دلم میخواد یه چیزی تو دنیا باشه که من بهش بیتفاوت نباشم..وقتی میبینمش دلم یه تکونی بخوره..یه حسی تو من زنده بشم...از اینکه همه چیز برام اینقدر بی تفاوته خسته شدم...آخ سرم!!!

ناله ناله..غر غر... داد و هوار الکی... حوصله ریخت خودمم ندارم...اااه ه (به فتح الف) اینطوری نمیشه... شاید هم... نمیدونم...هیچی نمیدونم...

 


یه تشکر ویژه بدهکارم به مرد قبیله...دوست خوبی که خواسته و یا ناخواسته شاید دلخورش کردم اما اگه نبود من الان این وبلاگ رو دوباره نداشتم... خودش همه کارها رو برام ردیف کرد و وبلاگو درسته تحویلم داد اونهم با بزرگواری تمام...ممنونم ازش...

سه شنبه 10 آبان ماه سال 1384

 

خانم ،جسارت است، ببخشید یک سوال،

با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟؟

خانم شما که درس نخواندید، پس کجا،

کی، دکترای زخم زبان را گرفته اید

خانم جواب نامه ندادید بس نبود

دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید؟

 

از وبلاگ لواشک کش رفتم...یه روز یکی شبیه این حرفا رو بهم زد... وقتی خوندم این شعر رو یاد اونروز افتادم..خیلی خندیدم درست مثل همون روز....


همه اش سه ساعت شب خوابیدم...سحر بلند میشم..مجبورم تا ساعت 7 که میزنم بیرون مساله حل کنم و نمیتونم بخوابم ساعت 8 کلاسم شروع میشه تا خود 12 بعد از نماز هم که میشینم دور از جون عین ...درس میخونم و بعد دوباره ساعت 3 میرم سر کلاس..سر کلاس هم هی سر وکله میزنم با مسائل و ساعت 4 از کلاس میزنم بیرون...به مامان زنگ میزنم که نمیام مهمونی و میخوام از طرف من عذر خواهی کنه...هنوز از دهنم در نیومده میگه نه،زشته باید بیای..قبول میکنم و به مامان میگم پس حداقل برام یه دست لباس بیاره که یه کم از مضحک بودن قیافه ام کم کنه...  4:30 کلاس زبان تا 6:30..بحث داغ بین دخترهای  کلاس زبان بعد از حال و احوال پرسی بحث دوست پسرهاشونه... خنده ام میگیره...عجب دوست پسرهایی...  ساعت 6:45 تازه میرسم خونه ای که افطار !!! دعوت داشتم..اینقدر خسته ام که حتی نا ندارم افطاریمو بخورم...همون یه لیوان چای و یه دونه بیسکویت تو موسسه کافیه... فقط چای..همین چای با بامیه که اصلا دوست ندارم... صدای تلویزیون و جیغ و دادهای زن هاشم اقا هم که میره رو اعصاب بدجوری...کی میشه این تلویزیون رو خاموش کنند...  تا ساعت 10:30 هی لبخند تحویل فک و فامیل میدم و یکی یکی جواب همه رو باید بدم... همه میگن قیافه ات خیلی خسته است...اما هیچکس مراعات نمیکنه و هی همه انواع سوالها رو میپرسند: با دانشگاه چه میکنی؟ درسا چطوره؟؟ خانوم دکتر کی میشی(این یکی خیلی زور داره)؟!؟!!! اااا(به فتح الف ها) این دختر ها هم بیکارند ها... گیر دادن به این Infrared  گوشیهاشون... فکر میکنم باخودم که  مال من نداره... چند ساله همین A-800 رو دارم؟؟؟ فکر کنم سه سال شده...تو این سه سال اینهمه تحول!!! من هنوز answering هم نذاشتم براش... بهتر...عیبی نداره..من گوشیمو دوست دارم...بعد میگم چه خوب که نداره..وگرنه الان مجبورت میکردن پا به پاشون عکس بفرستی...

روز اسف باری بود امروز.. و چه خوب که من فردا میتونم بعد از سحری تا ساعت 12 ظهر بخوابم و چه خوب که جواب تمرینهای فصل یک و دوی آلی پیشرفته رو گیر آوردم... و چه خوب که امتحان آلی افتاد واسه بیست ودوم و چه خوب که استاد زود قبول کرد شیمی فیزیک پیشرفته رو واسه  5آذر امتحان بدیم و چه خوب...


تو پست قبل قرار شد در مورد یه موضوعی بحث کنیم ...نمیدونم دوست دارید یانه...نمیخوام خیلی هم رو دایره  یه موضوع بچرخیم به شعاع حرف ..اما هرکس دوست داشت نظرش رو بده... شاید بحث خوبی بشه..شرایط جامعه و واقعیت ها رو هم ببینید... و بعد با توجه به عقاید شخصی اتون جواب بدید لطفا!!

- نظرتون در مورد روابط (نه هر رابطه ساده ای مثل دوستی و این حرفا بلکه یه رابطه خاص ) قبل از ازدواج چیه؟

- حاضرید با کسی ازدواج کنید که چنین روابطی قبلا داشته یا نه؟

-اگر روزی متوجه بشید همسرتون قبل از اینکه با شما ازدواج کنه٬ چنین روابطی داشته چیکار میکنید؟

جواب کامنتهای پست پایین هم...بله!! ممنون از همراهی اتون(راستی 33 تا کامنت..رکورد بود واسه بلاگ من.ایول- دو تاش مال خودمه)


** چندین دقیقه بعد: برای اینکه همه اتون بدونید حاج آقا چغندر
میخواسته منو ضایع کنه میگم ۳۵ تا کامنت داشتم تو پست قبلی... دو تاش هنوز مال خودمه ...بهرحال احتمال هرگونه ضایع شدنی باز هم هست...اگر هم میخواید باز منو ضایع کنید میتونید از روش حاجی استفاده کرده برید اون پایین دوباره و سه باره کامنت بذارید... چه کنیم دیگه خراب رفیقیم!!!!

 

جمعه 6 آبان ماه سال 1384

همیشه عاشق از جونش گذشته

که عشق آسان نبود از روز اول...

 

*کسی که به همسرش خیانت میکند چه توجیه منطقی و عادلانه ای میتواند داشته باشد؟

*کسی که به همسرش خیانت میکند چطور میتواند ارزش محبت همسرش را شرمانه زیر پا بگذارد؟

*کسی که به همسرش خیانت میکند چطور میتواند حتی برای جسم و روح خودش ارزشی قائل نباشد؟

 

این چطورها و چگونه ها همیشه و همیشه پشت غول بزرگ "توجیه" پنهان شده اند و ما انسانها چقدر راحت توجیهات را دلایلی منطقی می بینیم و میپذیرمشان. به قولی سرمان را مثل کبک زیر برف میکنیم تا جایی را نبینیم و به گمانمان کسی هم ما را نمی بیند.

بحث خیانت چه از طرف مرد و چه از طرف زن شرم آور است. خیلی سعی میکنم این مطلب را به سمت خیانت آقایان سوق ندهم اما انصاف بدهید که سخت است در جامعه ای زندگی کنی که 90% خیانتها از سوی مردان باشد و تو بخواهی 50-50 از خیانت بنویسی. خودمان را گول نزنیم. آقایانی  که خودشان را پشت انواع توجیه و بهانه پنهان میکنند تا سر پوشی باشد برای پلیدی روحشان. سنگدلانه حرف میزنم. بی رحمم. میدانم. در برابر چنین مردانی جز این هم نمیتوان بود. آقایان خواننده به دل نگیرند.منظور مردانی از این قبیل هستند پس بدانند حسابشان جداست و اگر انصاف دارند طرفدارم باشند. یارکشی نمی کنم. نخندید. انصاف و وجدانتان را به قضاوت می کشانم و همین.

بحث دین و اجازه مذهبی چند زنه بودن برای آقایان را هم بعنوان توجیهی مناسب پیش نکشید که آنهم شرایطی دارد. از همه جای قرآن تنها به این آیه نچسبید. بقیه اش را هم بخوانید که گفته زمانی میتوانی تا چهار زن داشته باشی که بتوانی بین همه آنها به عدالت رفتار کنی... انصافا کدامیک از شما آقایانی را میشناسید که بین چهار زن که سهل است بین دو زن به عدالت رفتار کند؟؟

دلایل دیگری هم برای خیانت آقایان وجود دارد که دوست خوبمان در وبلاگ با تشکر از شما بخوبی به تحلیلشان پرداخته است. من تکرار نمیکنم گفته ها را و خواندنش را به همه توصیه میکنم.

کاری به قبل از ازدواج ندارم. کما اینکه اگر کسی اهل هرگونه رابطه ای باشد، جه مرد و چه زن با توجه به اوضاع نامناسب جامعه امان میتواند دست به هر کاری بزند و هر تجربه ای را به قول خودشان داشته باشد. تایید نمیکنم داشتن چنین رابطه ای را اما یادتان باشد بعدا در اینمورد درقالب پستی دیگر بحث کنیم. اتفاقا بحث جالبی خواهد شد. اما من میخواهم بیشتر این مطلب را به بعد از ازدواج بکشانم. جایی که خیانت مطرح میشود.

*وقتی از تشکیل زندگی مشترک تنها این را یاد گرفته ایم که میتوانی چیزی را تجربه کنی که تا قبل از آن اجازه نداشتی...

*وقتی از ازدواج تنها این را میدانیم که ناز کنی و کسی نازت را بکشد...

*وقتی فراموش کنی قرار است ازدواج وسیله ای باشد برای تکامل روحی ات ، برای ارتقا و رشد فکری ات...

*وقتی فراموش کنی قرار است با تشکیل زندگی مشترک تکیه گاهی باشی و ستون یک خانواده...

*وقتی "بله" میگویی تنها بخاطر اینکه به روابطت فرم شرعی بدهی ....

میشود همین.

بحث من سرکوب میل جنسی نیست چرا که باید باشد. اما کنترل این غریزه مهم است. این غریزه جزیی از ذات انسان است اما نه همه آن. نه همه ارزش و شخصیت و اعتبار یک انسان. تو باید آن را در دست بگیری و نه آن ، تو را.

جسمت را برای چه کسی و به چه دلیل عرضه کنی

"تعهد"، "باور" و "علاقه حقیقی"  خیانت نمیشناسد...

 

در قرن حاضر بسیاری از افراد، روشنفکری را در داشتن روابطی آزاد می دانند و طرز فکری مانند من میشود "امل" میشود " ذهن پوسیده". مهم نیست. امل بودن هم  عالمی دارد.  این امل بودن در کنار تمام پرت بودنها و پوسیده بودنهایش، اصالتی دارد. کسانی که خود را روشنفکر میخوانند خیلی دلم میخواهد بدانم اگر روزی همسرشان را در کنار دیگری ببینند چه حالی بهشان دست میدهد!!! لابد به داشتن همسری روشنفکر به خودشان میبالند و بوق و کرنا میکنند که همسرمان چنین است و چنان!!!!

اگر پوسیده بودن و پوسیده ماندن به این استکه خیانت را محکوم کنیم من شجاعانه اعلام میکنم:

من به امل بودن خود افتخار میکنم.

من افتخار میکنم که برای ازدواج محدوده ای فراتر از روابط جنسی می بینم.

من افتخار میکنم که به همسر آینده ام به چشم یک انسان نگاه میکنم و نه یک کالای مصرفی با تاریخ انقضا

من افتخار میکنم که خود را متعهد میدانم وقتی میپذیرم که باید آغازگر زندگی مشترکی باشم.

من افتخار میکنم که برای واژه " بله" قداستی فراتر از مجوزی برای یک رابطه مشروع قائلم...

من افتخار میکنم که برای خود و همسرم ارزشی فراتر از یک بوسه و یک رفتار از روی غریزه قائلم...

وقتی خودمان را متعهد بدانیم. وقتی برای احساس و حضور همسرمان ارزش و قداست قائل شویم. وقتی روح و جسم خودمان را تکریم کنیم، هیچگاه ، هیچ زمان و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستیم حتی در ذهنمان جز یک نفر کس دیگری را بپذیریم، چه برسد به...

 

خیانت شرم آورترین کار دنیاست که هیچ توجیهی هم برایش وجود ندارد.


جواب کامنتهای پست پایین هم...بله!!!

 

<<    1      2      3    >>