جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 4 آبان ماه سال 1384

یک سوم ایمان حیا، یک سوم آن عقل و یک سوم آن ازخودگذشتگی است.

(امام علی)

 

فقط کافیه یه کم نهج البلاغه بخونیم و به جملاتی که به نظر ساده میان عمل کنیم... اونوقت میتونیم همون جهانی رو تصور کنیم که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته!!!!


 ترمودینامیک میخوانم..پس هستم

تئوری اوربیتال مولکولی میخوانم... پس هستم

نظریه گروه میخوانم ...پس هستم

پس چرا حس میکنم نیستم؟؟؟

صد تا کار برام درست شد تا بلکه ما هم دستمون بره تو جیب خودمون اما از ترس این درسها و کلاسها مگه میشه؟؟؟ به کل بی خیال کار کردن شدم چون میدونم نمیشه...باور بفرمایید امروز هرچی بد و بیراه بود نثار خودم کردم که اخه دختر نونت کم بود آبت کم بود عین بچه آدم مینشستی سر خونه زندگی ات ... فوق لیسانس میخواستی چیکار؟؟؟ ای بابا خریت که شاخ و  دم نداره...( دارم چرت و پرت میگم هنوز هم میدونم بهترین کار ممکن رو کردم...فقط غر میزنم که از کلافگی ام کم کنم)

از بس تکست انگلیسی خوندم دیگه فارسی نمی فهمم... دیروز یه کوئیز دادم که تو عمرم نداده بودم...به حدی آسون بود که بعدش نشستم نیمساعت به خودم بد و بیراه گفتم که چقدر بی دقتم من... باور بفرمایید همه رو بلد بودم فقط بی دقتی...اگه دو تا دیوونه تو دنیا باشه قطعا یکی اش منم. تو این شک نکنید...


دیدید بعضی وقتا میای بخش کامنتهات رو باز میکنی میبینی یکی برات چند تا جمله نوشته هیچ ربطی هم به موضوع پست نداره اما قشنگه...بعد میری میبینی عین همین جمله ها رو طرف واسه تمام لینکهایی که تو بلاگت گذاشتی گذاشته... خرجش همه اش یه کپی و پیست ساده است.اونوقت حرص آدم درمیاد. من که هیچوقت به این افراد سر نمیزنم. اینا فقط دنبال آدم میگردند که بیان و بخش کامنتهاشون رو پر کنه. منم نمیرم...


خواهر کوچیکه امروز یه ماجرایی رو تعریف کرد که من هنوز توش موندم... خواهر کوچیکه یه همکلاسی داره تو دانشگاه که بیست و پنج سالشه و سه ساله ازدواج کرده... خواهر کوچیکه دیروز میبینه که این خانوم تو حیاط دانشکده نشسته ور دل یه آقا پسری و دستهاشون تو هم گره خورده و گل میگند و گل میشنوند...خواهر کوچیکه که قبلا عکس عروسی و بالطبع عکس شوهر این خانوم رو دیده بوده تعجب میکنه و ازش میپرسه: خوبی؟؟ شوهرت خوبه؟؟؟  به قول خودش میخواسته بدونه نکنه از هم جدا شدند...اونهم میگه : آره اونهم خوبه... آبجی کوچیکه میپرسه: میشه بگی این آقا کیه؟؟ اونهم میگه: تازه با هم دوست شدیم....

من هم شاخهام بعد از تعریف کردن این ماجرا عین خواهر کوچیکه در اومد... تصورش هم چندش آوره... خیانت... خیلی وحشتناکه. بیچاره شوهرش دلش خوشه که خانومش میاد دانشگاه... به همون اندازه که از مردهای دوزنه و یا هوس باز متنفرم از این جور زنها هم بدم میاد... هیچ دلیلی نمیتونه وجود داشته باشه که کسی به زنش یا شوهرش خیانت کنه..حتی اگه همسرش بدترین فرد روی زمین باشه بازهم توجیهی برای خیانت نیست. "بله" سر سفره عقد فقط یک کلمه سه حرفی نیست که با اجازه بزرگترها گفته بشه..."بله"، همین کلمه سه حرفی به ظاهر ساده دنیایی تعهد با خودش میاره... قبل از گفتنش بهتره خوب خودمون و توانایی هامون رو بشناسیم... اینقدر روی خودمون کار کرده باشیم که بتونیم جلوی هوسها رو بگیریم..اینقدر بزرگ شده باشیم که خوب فکر کنیم، اینقدر محکم شده باشیم که بتونیم یه تکیه گاه باشیم...


جواب کامنتها فراموشتان نشود...

یکشنبه 1 آبان ماه سال 1384

خدایا به ما آداب عاشقی بیاموز و اصول عشق بازی و راه و رسم کرشمه شناسی...

 

"مهدی شجاعی"

 

*پارسال تو چنین شبی، حالی داشتم وصف نشدنی..هیچوقت یادم نمیره...پارسال چنین شبی تقریبا با تولدم مصادف شده بود... و من فکر کنم بهترین هدیه عمرم رو تو چنین شبی گرفتم...البته خاطره ای که از چنین شبی دارم در سال گذشته تلخیهایی هم داشت که خوب من بخاطر همین یه هدیه ارزشمند بهش فکر نمیکنم...

تا حالا نشده بود تو عمرم اینقدر حس کنم نزدیکم....نزدیک به یه قدرت عجیب... یادمه اعصاب درست و حسابی نداشتم...قبل از رفتن به مسجد گیج بودم.افکارم رو نمیتونستم جمع و جور کنم...کوله بار سنگینی رو دوشم بود و من برای سبکتر کردنش جز یک راه راه دیگه ای نمیشناختم... اونشب اشکهام در اختیارم نبودند... اونشب من هزاران آدم دور و بر خودم رو اصلا نمیدیدم... یکی یکی اسمهای خدا رو صدا بزنی و با هر صدا زدن حس کنی داری به یه چیزی میرسی...

بعد از اونشب من نه حاجتم رو گرفتم و نه نیتم رو...هیچ مشکلی حل نشد ... اما نیرویی در من بود که دیگه سنگینی بار رو حس نمیکردم... حسی در من بود که انگار به یه نیروی عظیم تکیه کردم..دیگه برام مهم نبود که حل نشده چون ایمان داشتم حل خواهد شد... الان نه اما یه روزی حل میشه...هم این و هم خیلی دغدغه های دیگه ام..و همین هم شد..خدایا شکرت...

 

**اصولا الان من یا باید واسه فاینال زبان فردام درس بخونم یا برای کوئیز شیمی فیزیکم در حال مطالعه باشم و یا اینکه تمرینهای شیمی آلی رو حل کنم و یا سه تا تمرین شیمی فیزیک رو... اصولا!!! روی میز کامپیوتر یه کتاب شیمی فیزیک اتکینز هست با یه کتاب شیمی فیزیک پیشرفته..رو تختم جزوه های شیمی فیزیک لیسانس و جزوه های سر کلاس فوق... روی زمین هم کتاب زبانم هست و کنارش تمرینهای شیمی آلی... منتظرن برم سراغشون..اونهم امشب!! چه انتظاراتی دارند این کتابها و جزوه ها!!!

 

***بهترین ماه سال هم که از راه  رسید... جان من...بهتر از اینماه کجا سراغ دارید؟؟؟ سعی نکنید یازده ماه دیگه رو نام ببرید که فایده نداره...آبان بهترین ماه دنیاست....

 

****چقدر از آدمهایی که برای بالا رفتن خودشون به جای اینکه تلاش کنند استعدادها و توانایی هاشون با یه ذره بین بزرگ کنند و خودشون از نردبان ترقی برند بالا دیگران رو میکوبند بدم میاد... نهایت ضعف اشون رو نشون میده.. و من واقعا واسه چنین افراد ضعیفی متاسفم.

 

*****من با این پسره که قبلا گفتم اصلا شوخی ندارم..یه بار دیگه بخواد با شوخیهای بی مزه اش خودش رو لوس کنه همچین کرک و پرشو میچینم که بار آخرش باشه...بلایی که امروز جلوی همه  سرش اومد واسه صبحانه اش  بس بود...بهتره خودش خودشو جمع و جور کنه...از این پسرای لوس و لوده متنفرم!!!

 

******امروز دو تا زورگیر دو میلیون و هشتصد هزار تومان( چک پول) از دوست بابام به زور گرفتند(با چاقو زیر گلو)... عجب مملکت امنی!!! چند روز پیش هم دختر دایی دوستم رو تو روز روشن داشتند میدزدیدن... به زور چند تا پسر جوون کشیده بودنش تو یه کوچه..شانس آورده چند تا آقا اونجا بودند...عجب امنیتی!!!

 

*******التماس دعا!!

 

همین حرفی که کم شد از لب من

تا ترانه از تو پر باشه ،چقدر خوبه!!!

همین وزنی که گم شد تا دوباره

عاشقانه از تو پر باشه ،چقدر خوبه!!

 

********* باید یه فکری کرد برای اینهمه پوچی!!! خدا رو شکر من هم تو دنیای حقیقی و هم تو دنیای مجازی دوستانی دارم که خوب می اندیشند..دوستانی که من واقعا ازشون می آموزم... وجود این دوستان تو زندگی ام باعث شده بود خیال کنم همه خوب نگاه میکنند اما الان چند روزی هست که میبینم بعضیها واقعا انگار چیزی به نام "مغز" در کله مبارکشان یافت نمیشود و یا اگر پیدا شود بد جوری آکبند مونده... نمیدونم اون دنیا بابت عدم استفاده از مغز هم باید حساب پس بدیم یاه نه... فکر میکنم عمده حسابهایی که باید پس بدیم ریشه داشته باشه در همین عدم استفاده... متاسفانه نمیدونند با این کارهاشون نه تنها به خودشون ضربه میزنند که همه رو به جایی میکشونند که ... چیزی نمونده دو تا شاخ هم رو کله ام دربیاد...اصلا گاهی فکر میکنم نکنه اشکال از منه... شاید هم..بعید نیستا...شاید من دارم غلط فکر میکنم...

 

*********** حس میکنم دو نفر تازگیها دیدگاهشون نسبت به من یه جورایی عوض شده.دو دوست صمیمی  که من رو سالهاست میشناسند... تقصیر خودمه... شاید ازم انتظار انجام یه سری کارها رو نداشتند... فکر کنم برای کاری که دارم میکنم براشون دلیلی خوبی نیاوردم..خوب حق دارند واسه خودشون استدلال کنند...شاید یه روزی که حوصله داشتم براشون توضیح بدم... شاید...


کامنتهای پست پایین رو هم الان دارم میرم جواب بدم...

<<    1      2      3