یک سوم ایمان حیا، یک سوم آن عقل و یک سوم آن ازخودگذشتگی است.
(امام علی)
فقط کافیه یه کم نهج البلاغه بخونیم و به جملاتی که به نظر ساده میان عمل کنیم... اونوقت میتونیم همون جهانی رو تصور کنیم که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته!!!!
تئوری اوربیتال مولکولی میخوانم... پس هستم
نظریه گروه میخوانم ...پس هستم
پس چرا حس میکنم نیستم؟؟؟
صد تا کار برام درست شد تا بلکه ما هم دستمون بره تو جیب خودمون اما از ترس این درسها و کلاسها مگه میشه؟؟؟ به کل بی خیال کار کردن شدم چون میدونم نمیشه...باور بفرمایید امروز هرچی بد و بیراه بود نثار خودم کردم که اخه دختر نونت کم بود آبت کم بود عین بچه آدم مینشستی سر خونه زندگی ات ... فوق لیسانس میخواستی چیکار؟؟؟ ای بابا خریت که شاخ و دم نداره...( دارم چرت و پرت میگم هنوز هم میدونم بهترین کار ممکن رو کردم...فقط غر میزنم که از کلافگی ام کم کنم)
از بس تکست انگلیسی خوندم دیگه فارسی نمی فهمم... دیروز یه کوئیز دادم که تو عمرم نداده بودم...به حدی آسون بود که بعدش نشستم نیمساعت به خودم بد و بیراه گفتم که چقدر بی دقتم من... باور بفرمایید همه رو بلد بودم فقط بی دقتی...اگه دو تا دیوونه تو دنیا باشه قطعا یکی اش منم. تو این شک نکنید...
دیدید بعضی وقتا میای بخش کامنتهات رو باز میکنی میبینی یکی برات چند تا جمله نوشته هیچ ربطی هم به موضوع پست نداره اما قشنگه...بعد میری میبینی عین همین جمله ها رو طرف واسه تمام لینکهایی که تو بلاگت گذاشتی گذاشته... خرجش همه اش یه کپی و پیست ساده است.اونوقت حرص آدم درمیاد. من که هیچوقت به این افراد سر نمیزنم. اینا فقط دنبال آدم میگردند که بیان و بخش کامنتهاشون رو پر کنه. منم نمیرم...
خواهر کوچیکه امروز یه ماجرایی رو تعریف کرد که من هنوز توش موندم... خواهر کوچیکه یه همکلاسی داره تو دانشگاه که بیست و پنج سالشه و سه ساله ازدواج کرده... خواهر کوچیکه دیروز میبینه که این خانوم تو حیاط دانشکده نشسته ور دل یه آقا پسری و دستهاشون تو هم گره خورده و گل میگند و گل میشنوند...خواهر کوچیکه که قبلا عکس عروسی و بالطبع عکس شوهر این خانوم رو دیده بوده تعجب میکنه و ازش میپرسه: خوبی؟؟ شوهرت خوبه؟؟؟ به قول خودش میخواسته بدونه نکنه از هم جدا شدند...اونهم میگه : آره اونهم خوبه... آبجی کوچیکه میپرسه: میشه بگی این آقا کیه؟؟ اونهم میگه: تازه با هم دوست شدیم....
من هم شاخهام بعد از تعریف کردن این ماجرا عین خواهر کوچیکه در اومد... تصورش هم چندش آوره... خیانت... خیلی وحشتناکه. بیچاره شوهرش دلش خوشه که خانومش میاد دانشگاه... به همون اندازه که از مردهای دوزنه و یا هوس باز متنفرم از این جور زنها هم بدم میاد... هیچ دلیلی نمیتونه وجود داشته باشه که کسی به زنش یا شوهرش خیانت کنه..حتی اگه همسرش بدترین فرد روی زمین باشه بازهم توجیهی برای خیانت نیست. "بله" سر سفره عقد فقط یک کلمه سه حرفی نیست که با اجازه بزرگترها گفته بشه..."بله"، همین کلمه سه حرفی به ظاهر ساده دنیایی تعهد با خودش میاره... قبل از گفتنش بهتره خوب خودمون و توانایی هامون رو بشناسیم... اینقدر روی خودمون کار کرده باشیم که بتونیم جلوی هوسها رو بگیریم..اینقدر بزرگ شده باشیم که خوب فکر کنیم، اینقدر محکم شده باشیم که بتونیم یه تکیه گاه باشیم...
جواب کامنتها فراموشتان نشود...



