خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 26 آذر ماه سال 1384

یک:

خواهر کوچیکه...چندی پیش یه مقاله فرستادن جهت چاپ در مجله پرطرفدار چلچراغ...خب منو نگاه نکنید خواهر بنده دست به قلمی دارد جانانه...خدایی اش من که کلی کیف کردم...شاید یه بار نوشتم اینجا که بخونید... نام مقاله اش هم با وام گرفتن از کتاب "عادت میکنیم" پیرزاد(با ذکر منبع الهام البته) "عادت میکنیم" بود... خلاصه که امروز با شور و شوق رفت مجله رو گرفت و دید تیتر گنده مجله اینه: "خودتان را ناراحت نکنید،عادت میکنیم" اول کلی ذوق کرد که ایول اینقدر خوب نوشته که شده تیتر اول مجله...با شوق ورقش زد رسید به صفحه اش ... اما هرچی گشت اسمش رو پیدا نکرد... و وقتی دید مطلب فوق الذکر به چیزهایی اشاره کرده که خواهر کوچیکه تو مقاله اش گفته بود...همگی آتشی گرفتیم که نگو... دیگه از چنین مجله ای بعیده... خیلی سعی میکنیم به خودمون بقبولانیم که خب حتما الهام گیری مشترک بوده...یعنی خواهر بنده و نویسندگان این مطلب(چند تا نویسنده داره) همگی همزمان به یه چیز فکر میکردند اما خب انصافا احتمال بعیدیه...خلاصه که قضاوت با شما....

شاید میشد من هم عین همون دوست خوب شاعرمان که بارها شاهد این ناعدالتیها بوده سکوت میکردم...یعنی میشد اینقدر خوب باشم... اما نشد.

 

دو:

همین یکی را کم داشتم من! باور کن... همین مانده بود که در این دانشکده گاو پیشونی سفید شوم... نمیشود انگار...نمیشود خلاص شوی...از همه چیز... پسرک میپرسد: میشناسی اش؟؟آقای فلانی را؟؟؟؟ چشمهایم گرد میشود... این دیگر ازکجا میشناسدس؟؟ فرشته و باقی بچه ها هم نگاهم میکنند...فرصت نمیکنم از نگاه فرشته آرامش بگیرم... میگویم: شما از کجا میشناسی اش؟؟؟ میگوید: ای بابا رفیقیم با هم... میخندم...خب انگار باز هم ظاهرم آرام است(ای صفت دوست داشتنی من!!) میخندم و میگویم: خب ما هم با او رفیقیم...طوری نگاهم میکند که انگار دوست دخترش بوده ام....میفهمم نگاهش را..بهم برمیخورد میگویم: جدی میگویم ...همه ما با هم رفیق بودیم و به بچه ها اشاره میکنم... دروغ نمیگویم اما همه میدانند که من حداقل چیزی فراتر از یک رفیق بودم.... میخندد و میگوید: خب قانون صفرم ترمودینامیک...A با B، B با C پس A هم با C ...اینقدر گیجم که میخندم...نفهمیدم جوابش را چه دادم اما الان میگویم حیف که حواسم نبود وگرنه اگر سرش داد نمیکشیدم آنچنان نگاهش میکردم (از آن نگاهها که رفیقش همیشه هراسش را داشت) که تا عمر دارد از گفتن این حرف پشیمان شود... عین احمقها میخندم و به فرشته و باقی بچه ها میگویم برویم...  از آزمایشگاه که خارج میشویم به فرشته میگویم: همین یکی را کم داشتم... همه جا نمایندگی دارد انگار... اینجا هم؟؟؟ فرشته تحسینم میکند بخاطر کنترلم...میگوید پیش خودش گفته الان است که قاطی کند اما خودم میدانم باید جواب بهتری به او میدادم...حداقل یک جا دمش را قیچی میکردم که نخواهد بیشتر سر از کارم در بیاورد.... چیزی نمیدانست...یعنی نباید میدانست...دانستنش مهم نیست...خب اینهم بداند ما که از آن اول چیزی را پنهان نکرده بودیم...اما دوست ندارم و نداشتم دیگر ردی باشد... هرچندالان دیگر برایم اهمیتی ندارد...

 

سه:

امروز کوئیز داشتیم... و یه داستان خنده دار... من نمیدونم این استاد چرا اینقدر نگران منه!!! اومد بالای سرم و یه نگاه به سوال اولم انداخت...منم که هیچ نخونده بودم جز چند تا ورق زدن سر سری... گفت که توی سوال اول یه حایی اش رو باید دقت کنم...منم گفتم چشم...استاد رفت اونور کلاس یهو دیدم با صدای بلند میگه که: خانوم ....دقت کنید..اون راهی که رفتی درسته فقط یه جاش یه اشکال کوچولو داره...گفتم :فکر میکنم استاد... یک دقیقه ای گذشت و دیدم سرش رو بلند کرد از پشت میزش که: خانوم... اینی که میگم هموناییه که سر کلاس هم گفتم...اونی که نوشتی شاید درست باشه ها...یه کم دقت کن...نگاهش کردم فقط سرم رو تکون دادم... پنج دقیقه بعد گفت: خیلی سوال آسونیه فکر کنی حل میشه....ای خدااااااا...اگه من نخوام اینو حل کنم باید کی رو ببینم؟؟ خلاصه که داشتم می مردم از خنده...آخرش هم کار خودم رو کردم هر چی دلم خواست نوشتم..خدا میدونه درست بوده یا نه...

 

پ.ن: کامنتهای پست قبلی رو میخوندم... میبینم که همه پایه جهانگردی اند... خوب شد من گفتم همگی یاد رویاهاتون بیفتید...میگم پایه اید ول کنیم این زندگی رو سر بذاریم به کوه و بیابون دسته جمعی...از این کشور به اون کشور...باحال میشه ها

پ.ن: دعا کنید امتحان هفته دیگه ام کنسل شه که بتونم با آزی برم مشهد...یعنی دعا کنید که امام رضا بخواد که برم...آخ که چقدر هوای اونجا رو کرده بودم...حالا هم که اینجوری شده اگه نشه خیلی حرص میخورم!!

پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384

این ترمودینامیک خوب سر آدم کلاه میگذارد...هرچه بیشتر میخوانم بیشتر پی میبرم که ما را هالو گیر آورده اند...استاد داد میزند: فرض میکنیم دما ثابت باشد، گاز ایده آل باشد، سیستم بسته و کاملا ایزوله... حالا اگر بخواهیم فرض کنیم فرآیند آدیاباتیک باشد هر جا هم عاملی مزاحمت ایجاد کرد با مسوولیت خودتان ازش صرفنظر کنید حالا کار چیست؟؟؟ من نمیدانم کجای این دنیا میشود چنین سیستمی پیدا کرد؟؟؟ وقتی نیست چرا باید سر خودمان را گرم کنیم به نیستها؟؟؟؟ تازه نمره اش را هم نیاوریم...یعنی عملا این نیستها میشود تنها دلیل تلف شدن وقتت و در نهایت افتادن در درسی و یا مشروطی... این دانشمندان دنیا هم خوب هم خودشان را مچل کردند و هم ما را....آن یکی را بگو که گیر داده به این اتم فسقلی ...اتم که هیچ ...اتم دیگه جزو ابرذرات(به فتح ب) است... میروند دل هسته را میشکافند و پروتونش را بیرون میکشند و حالا نظریه پشت نظریه که این ذرات سازنده چیست؟؟ آخر یکی نیست بگوید مگر این اتم با تو کاری دارد که تو دست از سرش برنمیداری... تازه وقتی نظریه ای هم داد مگر میشود اثباتش کرد؟؟؟آن یکی را بگو- شرودینگر را میگویم- که آمده یک معادله گفته که خودش هم نمیتواند حلش کند...سالهاست همه اندر حل معادله شرودینگر مانده اند....آخر یکی نیست بگوید بیکاری؟؟؟؟ میخوانی و میخوانی و در نهایت تازه میفهمی اینها همگی فرضیه است بر اساس شواهد تجربی...فکرش را بکن...بعد که اعتراض میکنی میشنوی:همه میگویند سیارات دور خورشید میچرخند اما شما کسی را دیده اید که یک دوربین بردارد برود بالای کهکشان راه شیری و از این گردش سیارات عکس بگیرد و بیاورد که شما ببینید و قبول کنید... صد البته دلیل خوب و قانع کننده ای است اما تا کجای آدم که آتش نمیگیرد.... حالا فرض کن یک نفر پیدا شود از اینشتین و بهاره خودمان هم اینشتین تر... و بگوید بروید جلو بوق بزنید اصلا دنیا که اینگونه نیست...فکر کن جای اتم اصلا چیز دیگری باشد..اصلا جدول تناوبی کیلویی چند؟؟ فکر کن...آنوقت ما باید برویم بمیریم..خودم را میگویم که اینهمه سر کار بوده ام....دوباره باید از صفر شروع کنی... تازه باید قوانینی بیاوری که این شواهد را توضیح دهد... شواهدی که تا امروز دلیلی داشتند و حالا ندارند... فکر کن اینشتین جایی اشتباه کرده بود...خب مسلما اشتباهی که او بکند اینقدر محسوس نیست که کسی بفهمد ... بعد یکی پیدا شود و مچش را بگیرد... عجب بساط باحالی میشود!!!!! هر وقت اساتید سرکلاس نظریه های مختلف را میگویند پیش خودم همینگونه فکر میکنم...جدی اگر بشود ما باید چیکار کنیم... آنوقت تکلیف لیسانسمان چه میشود و یا اینهمه اعصابی که در گرفتن فوق لیسانس از ما خرد میشود...اینها که هیچ دکترها را بگو که بعد از اینهمه زحمت کشیدن هی مقاله نمیفرستند ...دیگر فایده ندارد..علمشان را باید بگذارند روی طاقچه...شاید هم در انبار...دیگر به درد نمیخورد که... یعنی وقتی همه چیز چیز دیگری است اینها که یاد گرفته اند همگی افسانه است.... عجب داستانی میشود!!!یک تراژدی به تمام معنا... یک زیر سوال بردن گنده... گاهی فکر میکنم راحت میشود به پوچی رسید... ببین خود من...که چه اینهمه خواندن...مثلا روزی بفهمم در دل اتم چه میگذرد! یا بالاخره بتوانم یک مولکول سنتز کنم که کسی تا حالا سنتز نکرده...اصلا روزی برنده جایزه نوبل شوم...دیگه بالاتر از این هم مگر میشود(که نمیشود) اما آخرش چه؟؟؟ برفرض عاشق رشته ات هم باشی... که چی؟؟؟؟ اصلا از این زندگی خوشم نمی آید...این زندگی به من نمی آید... من دلم میخواهد بروم دنیا را بگردم... این درسها دست و پای آدم را میبندد... دو سال دیگر فوق ام را میگیرم و بعد خر میشوم که دکترا بخوانم(میگویم خر میشوم چون واقعا من خر میشوم...منظور این نیست که هرکس دکترا میگیرد دور از جان...سو تعبیر نشود) و میدانم که قبول میشوم و آنوقت چهار سال هم دکترا..تازه اگر همت کنم...بعبارتی میشوم 29 ساله... آنوقت تازه میخواهی بروی دنبال زندگی... باید یا عضو هیات علمی شوی...یا در یک دانشگاه در پیت درس بدهی با چندرغاز حقوق... بعد سالی دو تا مقاله بدی تو چند تا مجله که هیچ جای دنیا جز ایران قبولش نداره چاپ بشه و همان بشود ملاک برتری تو.... چند سال دیگر که پیر شوم حسرت میخورم...درس خواندن هم خوب است...من مشکل دارم... اینهمه دکتر و مهندس و پرفسور و فول پرفسور داریم...همگی هم موفق و عاشق کارشان....اما من آدم این حرفها نیستم... تا بخودم بجنبم باید با عصا بروم مثلا تا افغانستان و بگویم رفته ام خارج... اگر بدانم این خواندنها روزی تمام میشود و من خلاص میشوم... صبر میکنم...اما نمیشود میدانم... میشناسم خودم را... انگار نافم را با درس خواندن بریده اند... نمیشد نافم را با سفر می بریدند؟؟؟؟؟ حیف نیست مثلا در جزایر قناری راه نروی و در موزه لوور سه روز تمام پرسه نزنی...حیف نیست مونالیزا را نبینی و قصر ورسای را... حیف نیست دراتاق ماری آنتوانت راه نروی و تصور نکنی که روزی کنت دو شارنی درست همینجا که ایستاده ای به پای ملکه افتاده بود و اظهار میکرد که عاشقش است؟؟...حیف نیست کجی برج پیزا را به نظاره ننشینی و هی کله ات را کج نکنی که برج را صاف ببینی؟؟؟روی آبهای ونیز کیف نکنی، حیف نیست کلیسای نوتردام را نبینی و یاد کوژپشتش نیفتی؟؟ حیف نیست سرزمین آنگولاساکسونها را نبینی و سرخپوستها را... حیف نیست کنار سیاهان بیخیال آفریقایی ننشینی و از الماسشان نگویی؟؟؟حیف نیست مکزیک نروی و دهانت را از غذاهای تند مکزیکی نسوزانی؟؟حیف نیست هلند را با تمام گلهایش نبینی؟ حیف نیست نروی هند و عشق هندی را حس نکنی؟؟؟ حیف نیست از قطب شمال نروی به جنوبش...در خانه های اسکیموها ننشینی؟؟؟ حیف نیست... حیف نیست همه اینها را ول کنی و بچسبی به اتم؟؟؟؟من اگر نروم و اینها را نبینم حس میکنم در پوچی بوده ام... خب از قدیم گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست... یک روزی بالاخره میروم... باید راه حلی باشد...خبmoney هم میخواهد لامصب(لامذهب)... باید راه حلی باشد... با این وضعیت بیکاری اگر کاری هم باشد باید دو سال جان بکنم تا مثلا تا یک کشور بروم و برگردم... اما عیبی ندارد ... من جان کندن دو ساله را برای یک هفته مسافرت دوست داشتنی به دو سال کار کردن در آزمایشگاه و ستونهای کروماتو گرافی راه انداختن و مولکول سنتز کردن ترجیح میدهم... جوانی است و خامی دیگر....

یکشنبه 20 آذر ماه سال 1384

 

روبروی هم می ایستیم… تا حالا اینقدر حس نکرده بودم که به او نزدیکم…حرم نفسهایش، داغی اش میخورد توی صورتم… و نگاهش… چشم در چشم من… رنگ چشمهایش… دلم را میسوزاند… چرا باید به اینجا بکشد؟!

 

روبروی او می ایستم… قدش از من بلندتر است…اما نزدیک است… دلم میلرزد… میدانم بازی بدی را شروع کرده ام…بازی سخت و طاقت فرسا اما باید رفت… باید تا ته بازی رفت…میخواهم نگاهش نکنم... برق نی نی نگاهش از شیطنت نیست..به گمانم باید قطره ای باشد... تابش را ندارم شاید...

 

کاش بشود همین جا بازی تمام شود… اصلا راه دیگر… باید باشد… باید راهی باشد… کاش بخواهد…کاش بخواهد...

 

تنها راه همین بود…هر راه دیگری هم سخت بود و طاقت فرسا...باید انتخاب میکردم..کاش تاب بیاورم. کاش تاب بیاورد…

 

یک  دو  سه… پای راستم را بلند میکنم و میچرخم به چپ… پای راستش را بلند میکند و میچرخد به چپ… نگاهمان مماس برهم میگذرند....دیگر نگاهش نیست… پشت به پشت هم… نفسهایش هم نیست…پشت به پشت هم… اما هنوز نزدیکم… نمیتوانم برگردم…خلاف بازی است…خلاف اش...

 

باید تاب بیاورم...صبح موهایم را بافته ام..نخواستم در چرخش به چپ موهایم به صورتش بخورد...ترسیدم ... مبادا پشیمان شود...

 

یک...قدم اول...یک قدم دور شدیم... به همین راحتی میشود دور شد... یک قدم... صدای قدمش را میشنوم..محکم است...صدای قدم من اما...باور کن میخواهم محکم باشد...اما میلرزد..مثل دستهایم... مثل قلبم.

 

دو...قدم دوم...قدم اول را که برداشت گفتم الان می افتد...اما ایستاد...قدم دوم را باید محکمتر بردارد.... پاهایم نمی لرزد اما قلبم...میلرزد... محکم باش مرد...

 

سه... دیگر نمیشنوم...صدای پاهایش را اما میدانم دارد میرود...دارد دور میشود... حالا که خواسته...بگذار برود... بگذار خیال کند دارم میروم...

 

چهار...قدم چهارم را برمیدارم... چیزی به نیمه راه نمانده... تا حالایش را آمده ام...مردی شدی برای خودت... محکمتر میروی...

 

پنج... شاید نباید میگذاشتم کار به اینجاها بکشد... اگر میشد این قواعد مسخره بازی را شکست... اگر میشد برگشت...برمیگشتم...من از این بازی خوشم نمی آید...اما او...وقتی خوشش می آید ...وقتی میخواهد بازی کنیم...خب...انگار خیلی هم دست من نیست...اصلا هرچه او میخواهد...من راضی ام.

 

شش... میدانم...سنگدل جلوه خواهم کرد... بعد از بازی همه از من میگویند...مادر بزرگها لعن و نفرینم میکنند که لیاقت نداشت... عاشقها دلشان کباب میشود... شاید هم بد آموزی داشته باشم برای معشوقهایشان... اما بگذار تمام شود...هر راهی مقصدی دارد...

 

هفت... چشمهایم را میبندم...شاید بشود با خاطرات خوش بود... روزهای با او بودن..روزهایی که بازی نبود... خاطرات تنها مرهم این دقایق... یک نفر کاش بیاید و این بازی را تمام کند...باشد میروم اما نه با این بازی... میروم...

 

هشت.. من نخواستم همبازی این بازی باشم... این بازی قدرت بیشتری میخواهد...همیشه خواسته ام قوی باشم...قوی تر از اینکه هستم... تو اما میدانی این را...مخصوصا کاری میکنی که من قویتر جلوه کنم و من این را نمیخواهم... میخواهم قوی باشم ...حقیقتا قوی باشم...

 

نه... چیزی نمانده که برگردم...که برگردیم...و نقطه پایان... در این لحظات کاش بشود ... نه هیچ کاری نمیشود کرد... تا اینجای بازی آمده ای مرد...فقط یک قدم دیگر و خلاصی...نه برای تو...برای او... بگذار راحت باشد...

 

ده...تمام شد...ده قدم من...ده قدم او...بیست قدم...دور شدیم...بیست تا...عدد کمی نیست... باور کن...باید برگردم...شجاع باش...برای خاطر خدا شجاع باش...مگر چیست..آخرش مرگ است دیگر...باید بازی را تمام کنی... رسم بازی این بود... اما آخر برگردم که چه بشود؟؟ که دوباره ببینمش ...که دوباره نگاهم کند...شل میشود...شل میشوم... میدانم ...برنمیگردم... برگشتن من یعنی بیهودگی این قدمها...یعنی بیهودگی این دور شدنها ... همینطور برویم...مگر چه میشود؟؟؟ مگر نمیشود قواعد بازی را ما تعیین کنیم...

 

ده.... حالا باید برگردم...برگردم که چه...که قامتش را ببینم و شل شوم...که دستم بلرزد... بازی را اینگونه تمام کنم که چه؟؟؟ من میخواهم بازی جدید بچینم...برنمیگردم...او میتواند برگردد...میتواند شلیک کند... می میرم...اما او می ماند...بی انصافی است میدانم اما برنمیگردم...آماده ام..هر لحظه باید گلوله اش را روی تنم حس کنم... میتواند درست بخورد وسط مغزم یا قلبم...اما من برنمیگردم...

 

یازده...دوازده... صد...صد و بیست...

 

امروز مدتهاست که میرویم... یک قدم یک قدم دور میشویم... از یادمان نرفته که روزی از جایی شروع کردیم به رفتن... به دور شدن... شاید بهترین راه همین بود...اما خدا را چه دیدی...میشود روی یک دایره قدم برداشت... روزی شاید دوباره به هم برسیم... دور شدنها میتواند سر آغاز نزدیک شدنها باشد... میتوان به همین راحتی خوش بین بود...میشود بد بین هم بود...دور شویم تا مثبت بی نهایت... تا منفی اش... میشود همه جور باشد..فعلا که میرویم... دور میشویم...فراموش هم میشویم... میدانیم...

 

پ.ن: نوشته شده در بیست و پنجم آبانماه یکهزار و سیصد و هشتاد و سه... تهران- نرگس

پ.ن: بین تمام اونهایی که دادم به آزی تا از جلوی چشمم برشان دارم این یکی مانده بود..چرا ندادم ببرد نمیدانم...چرا نوشتم اینجا...بازهم نمیدانم

شنبه 19 آذر ماه سال 1384

بالاخره من تونستم پسووردم رو عوض کنم و با پس وورد جدید بیام اینجا اینقدر  ذوق مرگم که صد دفعه وسط سایت از بلاگ اسکای خارج شدم دوباره پس وورد یا همانا کلمه ورودم رو دادم که مطمئن بشم

من نمیدونم این هکرهای عزیز از چی لذت میبرند...مگه چی میشه که آدم دچار مرض میشه؟؟ هیچی بخدا٬!! میدونم کار یه بچه مدرسه ایه بازهم میرسیم به آلودگی هوا اگه این هوا آلوده نبود بچه مدرسه ایه بیکار نمیشد بیاد یه فوج آدم هک کنه...فقط لجم میگیره که از یه بچه مدرسه ای خوردم..بیخیال...

یک دنیا حرف دارم...یک دنیا که باید اینجا گفته بشه و یه دنیا که هیچ جا گفته نمیشه...شاید به محض اینکه کامپیوترم درست شد برگردم...فعلا که تو سایت نشستم

آهان یه چیز بامزه...یه آقای خیلی بانمک الان کنار من نشسته تو سایت که نمیدونم اهل کجاست...چند لحظه پیش از من پرسید : سوغاتی(با لهجه بانمک) یعنی همان که از سفر می آورند؟ گفتم:بله..هدیه ای که از سفر می آرن...بعد دوباره پرسید: تو شهر مشد(مشهد) یه مسجد هست اونجا مال امام ریضا(رضا) هستش؟؟ گفتم: بله امام رضا...خیلی با نمکه... خیلی هم خوش تیپه

برمیگردم زود... میدونم دلتون برام تنگ میشه اما خب برمیگردم  قول میدم

پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1384

 

1- جزوه معدنی پیشرفته رو باز میکنم میبینم واسه دوشنبه باید فقط سی صفحه اش رو امتحان بدم...آخ که چه ذوقی میکنم...میبندم میرم سراغ  کتاب میبینم از روی کتاب میشه 200 صفحه... یکی به من بگه من سر کلاس چیکار میکردم؟؟ این دویست صفحه چرا شده سی صفحه؟؟ دیگه یادم میره ذوق کنم...باید بزنم تو سرخودم و کتاب...سر کلاس یادمه گفتم: آخه من نمیدونم خدا چرا اینقدر اتم رو پیچیده خلق کرد...واسه اش کاری نداشت که ساده خلقش کنه...یکی از پسرا گفت: یعنی میگی تقصیر خداست؟؟ نخیر تقصیر خودمونه...

همچین یه نموره دلم میخواست بزنم تو سرش...خوب راست میگفت اما من نمیخوام اینبار هم تقصیر گردن من باشه... اصلا مزه میده آدم تقصیر رو بندازه گردن یکی دیگه... حتی وقتی مقصر اصلی خودشه..اینهمه آدم بی گناه میشن گناهکار..اینهمه سر بیگناه میره بالای دار..اینهمه آدم مقصر خودش رو تبرئه میکنه..یه بار هم من...آسمون به زمین میاد یا از قرآن غلط می افته؟؟؟!!!!

 

2- مراسم تشییع جنازه، بهشت زهرا... دیدید گزارش خبرنگار شبکه خبر رو از بهشت زهرا وقتی برای معرفی عوامل تهیه این گزارش یکی یکی نام تصویربردارهایی رو گفت که رفتند و در آخر هم برای معرفی خودش گفت: علیرضا افشار، خبرنگار شبکه خبر.... دیدید؟؟؟؟

 

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش میکنند

سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش میکنند

آخر خط که میرسیم، خطو درازش میکنند

آهای فلک که گردنت از همه امون بلندتره

به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره

 

3- منوچهر نوذری هم که... رفت...

 

به کجا چنین شتابان ، گون از نسیم پرسید

 

4- اینروزها زیاد مینویسیم...نه که بخوام زیاد بنویسم...حرف زیاد دارم...دارم از یه چیزی فرار میکنم... یه جا میخوام که تنها باشم... یه جا که هیچکس نباشه جز من..یه جا که بشه توش داد کشید... هوار کشید... اشک ریخت...خالی شد...میشه خندید...میشه غش کرد از خنده...میشه بی خیال شد...میشه مرد از بیخیالی... اما به چه قیمتی؟؟؟ اینا که من نیستم..اونی که غش میکنه از خنده و بعد هم میمیره از بیخیالی..اونکه من نیست...هست؟؟

 

 

5- خیلی بده...خیلی بده که حرف داشته باشی و نتونی بگی و ببینی این نگفتنت داره روز به روز داغونتر میکنه هم خودت رو هم اطرافت رو... میخوای بگی اما فایده نداره...مال امروز و دیروز نیست...مدتهاست که باید گفته بشه...یا نه..گفته شده همون مدتها پیش اما وقتی فایده نداشته چرا دوباره باید گفته بشه... اگه قرار به فهمیدن بود که فهمیده شده بود تا حالا...بازم میریزی تو خودت..خفه خون میگیری... همه اش میشه شکل یه بغض... یاد گذشته و امروزت..اینکه از گذشته تا امروز هیچ چیزی فرق نکرده...هیچ چیز...هنوز تویی و حرفهای شنیده و حرفهای نگفته ات... هنوزم هم باید شاهد باشی و حرف زور بشنوی...مراعات چی رو میکنم...مراعات سن وسال رو، مراعات حیا و نجابت رو ، یا شایدم زورم نمیرسه...شایدم میترسم...نمیدونم...بعد که تو خودت میری و حرف نمیزنی..وقتی سکوت میکنی بهت میگند " این رفتار چیه؟؟ بزرگ شو"... میدونی بهم فحش بدن خیلی بهتره... خیلی....

 

6- میشود بگویی عوض میشوم...میشوم آنچه دیگری میخواهد...اصلا گور پدر من و اخلاقم... میشود بگویی من مزخرفترین آدم روی زمینم و او عاقلترین..حتما وقتی میگوید بدی بدم دیگر...میشود عوض شوم...پس شروع میکنی... میخواهی بشوی آنچه او میخواهد... از یک جایی باید شروع کنی دیگر...حالا از هرجا که مهم تر است... شروع میکنی... اما در همان نقطه شروع می مانی...یا باید دست بکشی یا تا ابد در همان نقطه شروع درجا بزنی...حتی اگر توانستی و یکی دو قدمی برداشتی برمیگردی و نگاه میکنی به بودنت..به اینکه چقدر دلت میخواهد همان بد می ماندی و اینگونه خوب نمیشدی... چقدر از الانت بدت می آید..این تو نیستی...آنهم که او میخواست نیستی... تو دیگر هیچی نیستی...ای کاش بشه دیگران رو همونطور که هستند پذیرفت...باید فریاد زد که من اینم... همین... نمیتوانم عوض شوم...نخواه که عوض شوم...نخواهیم هم که عوض شویم آنطور که دیگران میخواهند...مگر میشود کس دیگری شد؟؟؟؟و بدتر اینکه کسی از تو نخواهد عوض شوی...حتی بخواهد خودت باشی حتی به قیمت نداشتنش و تو بازهم بخواهی نباشی آنچه که هستی...این دیگر حماقت است باور کن....

 

پ.ن: اگه میشد من درس نداشتم خیلی خوب بود...  حداقل واسه فکر کردن وقت داشتم...

پ.ن: اولین باریه که به ترتیب افزایش اهمیت نوشتم...میشه از آخر خوند تا رسید به بی اهمیت ترین مورد زندگی من اینروزها...

   1      2      3    >>