1- جزوه معدنی پیشرفته رو باز میکنم میبینم واسه دوشنبه باید فقط سی صفحه اش رو امتحان بدم...آخ که چه ذوقی میکنم...میبندم میرم سراغ کتاب میبینم از روی کتاب میشه 200 صفحه... یکی به من بگه من سر کلاس چیکار میکردم؟؟ این دویست صفحه چرا شده سی صفحه؟؟ دیگه یادم میره ذوق کنم...باید بزنم تو سرخودم و کتاب...سر کلاس یادمه گفتم: آخه من نمیدونم خدا چرا اینقدر اتم رو پیچیده خلق کرد...واسه اش کاری نداشت که ساده خلقش کنه...یکی از پسرا گفت: یعنی میگی تقصیر خداست؟؟ نخیر تقصیر خودمونه...
همچین یه نموره دلم میخواست بزنم تو سرش...خوب راست میگفت اما من نمیخوام اینبار هم تقصیر گردن من باشه... اصلا مزه میده آدم تقصیر رو بندازه گردن یکی دیگه... حتی وقتی مقصر اصلی خودشه..اینهمه آدم بی گناه میشن گناهکار..اینهمه سر بیگناه میره بالای دار..اینهمه آدم مقصر خودش رو تبرئه میکنه..یه بار هم من...آسمون به زمین میاد یا از قرآن غلط می افته؟؟؟!!!!
2- مراسم تشییع جنازه، بهشت زهرا... دیدید گزارش خبرنگار شبکه خبر رو از بهشت زهرا وقتی برای معرفی عوامل تهیه این گزارش یکی یکی نام تصویربردارهایی رو گفت که رفتند و در آخر هم برای معرفی خودش گفت: علیرضا افشار، خبرنگار شبکه خبر.... دیدید؟؟؟؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش میکنند
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش میکنند
آخر خط که میرسیم، خطو درازش میکنند
آهای فلک که گردنت از همه امون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو ، خونه بهار کدوم وره
3- منوچهر نوذری هم که... رفت...
به کجا چنین شتابان ، گون از نسیم پرسید
4- اینروزها زیاد مینویسیم...نه که بخوام زیاد بنویسم...حرف زیاد دارم...دارم از یه چیزی فرار میکنم... یه جا میخوام که تنها باشم... یه جا که هیچکس نباشه جز من..یه جا که بشه توش داد کشید... هوار کشید... اشک ریخت...خالی شد...میشه خندید...میشه غش کرد از خنده...میشه بی خیال شد...میشه مرد از بیخیالی... اما به چه قیمتی؟؟؟ اینا که من نیستم..اونی که غش میکنه از خنده و بعد هم میمیره از بیخیالی..اونکه من نیست...هست؟؟
5- خیلی بده...خیلی بده که حرف داشته باشی و نتونی بگی و ببینی این نگفتنت داره روز به روز داغونتر میکنه هم خودت رو هم اطرافت رو... میخوای بگی اما فایده نداره...مال امروز و دیروز نیست...مدتهاست که باید گفته بشه...یا نه..گفته شده همون مدتها پیش اما وقتی فایده نداشته چرا دوباره باید گفته بشه... اگه قرار به فهمیدن بود که فهمیده شده بود تا حالا...بازم میریزی تو خودت..خفه خون میگیری... همه اش میشه شکل یه بغض... یاد گذشته و امروزت..اینکه از گذشته تا امروز هیچ چیزی فرق نکرده...هیچ چیز...هنوز تویی و حرفهای شنیده و حرفهای نگفته ات... هنوزم هم باید شاهد باشی و حرف زور بشنوی...مراعات چی رو میکنم...مراعات سن وسال رو، مراعات حیا و نجابت رو ، یا شایدم زورم نمیرسه...شایدم میترسم...نمیدونم...بعد که تو خودت میری و حرف نمیزنی..وقتی سکوت میکنی بهت میگند " این رفتار چیه؟؟ بزرگ شو"... میدونی بهم فحش بدن خیلی بهتره... خیلی....
6- میشود بگویی عوض میشوم...میشوم آنچه دیگری میخواهد...اصلا گور پدر من و اخلاقم... میشود بگویی من مزخرفترین آدم روی زمینم و او عاقلترین..حتما وقتی میگوید بدی بدم دیگر...میشود عوض شوم...پس شروع میکنی... میخواهی بشوی آنچه او میخواهد... از یک جایی باید شروع کنی دیگر...حالا از هرجا که مهم تر است... شروع میکنی... اما در همان نقطه شروع می مانی...یا باید دست بکشی یا تا ابد در همان نقطه شروع درجا بزنی...حتی اگر توانستی و یکی دو قدمی برداشتی برمیگردی و نگاه میکنی به بودنت..به اینکه چقدر دلت میخواهد همان بد می ماندی و اینگونه خوب نمیشدی... چقدر از الانت بدت می آید..این تو نیستی...آنهم که او میخواست نیستی... تو دیگر هیچی نیستی...ای کاش بشه دیگران رو همونطور که هستند پذیرفت...باید فریاد زد که من اینم... همین... نمیتوانم عوض شوم...نخواه که عوض شوم...نخواهیم هم که عوض شویم آنطور که دیگران میخواهند...مگر میشود کس دیگری شد؟؟؟؟و بدتر اینکه کسی از تو نخواهد عوض شوی...حتی بخواهد خودت باشی حتی به قیمت نداشتنش و تو بازهم بخواهی نباشی آنچه که هستی...این دیگر حماقت است باور کن....
پ.ن: اگه میشد من درس نداشتم خیلی خوب بود... حداقل واسه فکر کردن وقت داشتم...
پ.ن: اولین باریه که به ترتیب افزایش اهمیت نوشتم...میشه از آخر خوند تا رسید به بی اهمیت ترین مورد زندگی من اینروزها...



