این ترمودینامیک خوب سر آدم کلاه میگذارد...هرچه بیشتر میخوانم بیشتر پی میبرم که ما را هالو گیر آورده اند...استاد داد میزند: فرض میکنیم دما ثابت باشد، گاز ایده آل باشد، سیستم بسته و کاملا ایزوله... حالا اگر بخواهیم فرض کنیم فرآیند آدیاباتیک باشد هر جا هم عاملی مزاحمت ایجاد کرد با مسوولیت خودتان ازش صرفنظر کنید حالا کار چیست؟؟؟ من نمیدانم کجای این دنیا میشود چنین سیستمی پیدا کرد؟؟؟ وقتی نیست چرا باید سر خودمان را گرم کنیم به نیستها؟؟؟؟ تازه نمره اش را هم نیاوریم...یعنی عملا این نیستها میشود تنها دلیل تلف شدن وقتت و در نهایت افتادن در درسی و یا مشروطی... این دانشمندان دنیا هم خوب هم خودشان را مچل کردند و هم ما را....آن یکی را بگو که گیر داده به این اتم فسقلی ...اتم که هیچ ...اتم دیگه جزو ابرذرات(به فتح ب) است... میروند دل هسته را میشکافند و پروتونش را بیرون میکشند و حالا نظریه پشت نظریه که این ذرات سازنده چیست؟؟ آخر یکی نیست بگوید مگر این اتم با تو کاری دارد که تو دست از سرش برنمیداری... تازه وقتی نظریه ای هم داد مگر میشود اثباتش کرد؟؟؟آن یکی را بگو- شرودینگر را میگویم- که آمده یک معادله گفته که خودش هم نمیتواند حلش کند...سالهاست همه اندر حل معادله شرودینگر مانده اند....آخر یکی نیست بگوید بیکاری؟؟؟؟ میخوانی و میخوانی و در نهایت تازه میفهمی اینها همگی فرضیه است بر اساس شواهد تجربی...فکرش را بکن...بعد که اعتراض میکنی میشنوی:همه میگویند سیارات دور خورشید میچرخند اما شما کسی را دیده اید که یک دوربین بردارد برود بالای کهکشان راه شیری و از این گردش سیارات عکس بگیرد و بیاورد که شما ببینید و قبول کنید... صد البته دلیل خوب و قانع کننده ای است اما تا کجای آدم که آتش نمیگیرد.... حالا فرض کن یک نفر پیدا شود از اینشتین و بهاره خودمان هم اینشتین تر... و بگوید بروید جلو بوق بزنید اصلا دنیا که اینگونه نیست...فکر کن جای اتم اصلا چیز دیگری باشد..اصلا جدول تناوبی کیلویی چند؟؟ فکر کن...آنوقت ما باید برویم بمیریم..خودم را میگویم که اینهمه سر کار بوده ام....دوباره باید از صفر شروع کنی... تازه باید قوانینی بیاوری که این شواهد را توضیح دهد... شواهدی که تا امروز دلیلی داشتند و حالا ندارند... فکر کن اینشتین جایی اشتباه کرده بود...خب مسلما اشتباهی که او بکند اینقدر محسوس نیست که کسی بفهمد ... بعد یکی پیدا شود و مچش را بگیرد... عجب بساط باحالی میشود!!!!! هر وقت اساتید سرکلاس نظریه های مختلف را میگویند پیش خودم همینگونه فکر میکنم...جدی اگر بشود ما باید چیکار کنیم... آنوقت تکلیف لیسانسمان چه میشود و یا اینهمه اعصابی که در گرفتن فوق لیسانس از ما خرد میشود...اینها که هیچ دکترها را بگو که بعد از اینهمه زحمت کشیدن هی مقاله نمیفرستند ...دیگر فایده ندارد..علمشان را باید بگذارند روی طاقچه...شاید هم در انبار...دیگر به درد نمیخورد که... یعنی وقتی همه چیز چیز دیگری است اینها که یاد گرفته اند همگی افسانه است.... عجب داستانی میشود!!!یک تراژدی به تمام معنا... یک زیر سوال بردن گنده... گاهی فکر میکنم راحت میشود به پوچی رسید... ببین خود من...که چه اینهمه خواندن...مثلا روزی بفهمم در دل اتم چه میگذرد! یا بالاخره بتوانم یک مولکول سنتز کنم که کسی تا حالا سنتز نکرده...اصلا روزی برنده جایزه نوبل شوم...دیگه بالاتر از این هم مگر میشود(که نمیشود) اما آخرش چه؟؟؟ برفرض عاشق رشته ات هم باشی... که چی؟؟؟؟ اصلا از این زندگی خوشم نمی آید...این زندگی به من نمی آید... من دلم میخواهد بروم دنیا را بگردم... این درسها دست و پای آدم را میبندد... دو سال دیگر فوق ام را میگیرم و بعد خر میشوم که دکترا بخوانم(میگویم خر میشوم چون واقعا من خر میشوم...منظور این نیست که هرکس دکترا میگیرد دور از جان...سو تعبیر نشود) و میدانم که قبول میشوم و آنوقت چهار سال هم دکترا..تازه اگر همت کنم...بعبارتی میشوم 29 ساله... آنوقت تازه میخواهی بروی دنبال زندگی... باید یا عضو هیات علمی شوی...یا در یک دانشگاه در پیت درس بدهی با چندرغاز حقوق... بعد سالی دو تا مقاله بدی تو چند تا مجله که هیچ جای دنیا جز ایران قبولش نداره چاپ بشه و همان بشود ملاک برتری تو.... چند سال دیگر که پیر شوم حسرت میخورم...درس خواندن هم خوب است...من مشکل دارم... اینهمه دکتر و مهندس و پرفسور و فول پرفسور داریم...همگی هم موفق و عاشق کارشان....اما من آدم این حرفها نیستم... تا بخودم بجنبم باید با عصا بروم مثلا تا افغانستان و بگویم رفته ام خارج... اگر بدانم این خواندنها روزی تمام میشود و من خلاص میشوم... صبر میکنم...اما نمیشود میدانم... میشناسم خودم را... انگار نافم را با درس خواندن بریده اند... نمیشد نافم را با سفر می بریدند؟؟؟؟؟ حیف نیست مثلا در جزایر قناری راه نروی و در موزه لوور سه روز تمام پرسه نزنی...حیف نیست مونالیزا را نبینی و قصر ورسای را... حیف نیست دراتاق ماری آنتوانت راه نروی و تصور نکنی که روزی کنت دو شارنی درست همینجا که ایستاده ای به پای ملکه افتاده بود و اظهار میکرد که عاشقش است؟؟...حیف نیست کجی برج پیزا را به نظاره ننشینی و هی کله ات را کج نکنی که برج را صاف ببینی؟؟؟روی آبهای ونیز کیف نکنی، حیف نیست کلیسای نوتردام را نبینی و یاد کوژپشتش نیفتی؟؟ حیف نیست سرزمین آنگولاساکسونها را نبینی و سرخپوستها را... حیف نیست کنار سیاهان بیخیال آفریقایی ننشینی و از الماسشان نگویی؟؟؟حیف نیست مکزیک نروی و دهانت را از غذاهای تند مکزیکی نسوزانی؟؟حیف نیست هلند را با تمام گلهایش نبینی؟ حیف نیست نروی هند و عشق هندی را حس نکنی؟؟؟ حیف نیست از قطب شمال نروی به جنوبش...در خانه های اسکیموها ننشینی؟؟؟ حیف نیست... حیف نیست همه اینها را ول کنی و بچسبی به اتم؟؟؟؟من اگر نروم و اینها را نبینم حس میکنم در پوچی بوده ام... خب از قدیم گفته اند آرزو بر جوانان عیب نیست... یک روزی بالاخره میروم... باید راه حلی باشد...خبmoney هم میخواهد لامصب(لامذهب)... باید راه حلی باشد... با این وضعیت بیکاری اگر کاری هم باشد باید دو سال جان بکنم تا مثلا تا یک کشور بروم و برگردم... اما عیبی ندارد ... من جان کندن دو ساله را برای یک هفته مسافرت دوست داشتنی به دو سال کار کردن در آزمایشگاه و ستونهای کروماتو گرافی راه انداختن و مولکول سنتز کردن ترجیح میدهم... جوانی است و خامی دیگر....
![]() |
![]() |
![]() |
پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384



