ساعت یک و بیست دقیقه اس..نهار سلف افتضاحه... آلو اسفناج...مامانم هم که درست میکنه لب نمیزنم چه برسه به سلف دانشگاه... فرشته آلوهای من رو هم میخوره ... خوب اون دوست داره... میگه خیلی خاصیت داره...راست میگه خب..یاد ملوان زبل افتادم... ساعت دو امتحانه... بلند میشیم میریم دانشکده... چایی میخورم و بازهم به بچه ها نگاه میکنم... من عاشق این صحنه های قبل از امتحانم...لیوان چای به دست یه نگاه روی فرمولها میکنم... فایده نداره... هیچوقت فرمول تو مخم نمیره باید همیشه بشینم از اول همه رو اثبات کنم یا یه شعری آهنگی واسه یادگیری اشون بسازم... سرم رو بلند میکنم میبینم باز این پسره وایستاده بالا سرم:
- سلام خانم...حالتون چطوره؟؟همه چیز روبراهه؟؟
- سلام...مرسی ...بد نیست...
تا حالا حس درس خوندن نداشتم ها حالا که این اومده بالای سرم انگار میخوام زودتر پاشه بره ...سرم رو میکنم تو فرمولها... کیفشو برمیداره و میره...
باید بریم دیگه... مراقبها اومدن...دوتا از پسرای حل تمرین... فرقی نمیکنه اول و آخرش که نمیشه تقلب کرد... فرصت نداری اصلا... جلوم یکی از اون پسرایی نشسته که میدونم کتاب رو قورت داده... پشتم هم اون یکی که اگه قورت نداده یکی دوباری عین آدامس جویده حتما...بهرحال...ما که کار خودمون رو میکنیم..چیکار داریم به برگه همسایه...برگه ها رو دادند...استاد یه سر اومد و انگار نذر کرده بود فقط بیاد برگه پاسخنامه بده و بره... این دیگه یعنی چی، نمیدونم؟؟؟امتحان بی استاد با دو تا مراقب...همه اش دو ساعت وقت واسه هفده هجده تا سوال...هرچند بیست ساعتش هم به درد من نمیخورد... یه چیزایی بلدم انگار... مخم گرم شده... کار میکنه همچین بگی نگی...هرچی اثبات فرمول داده براش درآوردم...راست کارم فرمول درآوردنه...از این راه ریاضی به اون راه از این مشتق گیری تا اون انتگرال گیری...اما امان از روزی که مساله بده با یه خروار عدد و بخواد بذارم تو فرمول و بعد هم تق تق بزنم تو ماشین حساب براش عدد نهایی در بیارم...عمرا حل نمیکنم...یعنی نمیتونم چون اصولا فرمولی حفظ نیستم... با این حساب یه نگاه به برگه ام میکنم... فکر کنم یه ده تایی رو جواب دادم... این دیگه چی میگه بالای سر من... این مراقبمون یه سال از ما بالاتره... الان فکر کنم یه ده ثانیه ای هست که وایستاده عین مجسمه ابولهول بالای سرمن... همیشه از اینکه مراقب میاد بالای سرم تو امتحان بدم میاد همیشه هم میاد... منم هیچوقت این موقعها چیزی نمینویسم... این دفعه هم..یه کم با اتودم ور میرم و باهاش بازی میکنم بعد هم یه نگاه به ساعتم... ای بابا برو کنار...کله اش رو آورده نزدیک که :
- میخوای کمکت کنم؟؟؟
شونه امو میندازم بالا، میگه:
- سوال هشت خوبه؟
- نه، اونو که حل کردم خودم!
- این یکی چطوره؟؟(با انگشت یکی از سوالا رو نشون داد)
- اینم حل کردم
- پس کدومو میخوای؟؟
- سوال ده!!
یه کم نگاش میکنه...نمیدونم چرا هی برگه ام رو اینور اونور میکنه...میپرسم دنبال چی میگردی؟؟ جوابمو نمیده.. حدس میزنم میخواد مثلا کسی مشکوک نشه داره به من میرسونه...چقدر هم کسی نمیفهمه واقعا...با انگشتش یه اشاره هایی میکنه که تو که این فرمول رو نوشتی این یکی رو هم که نوشتی خوب اینو بذار اون تو دیگه... انگار من تا حالا به مغزم چنین چیزی خطور نکرده بود... رفت و اومد دید من دارم کار خودمو میکنم..نگاش میکنم ببینم چقدر مسخره است قیافه اش.شبیه آدماییه که فکر میکنند کار خیلی مهمی کردند .. اشاره کرد که حل کردی؟؟ اشاره کردم که نه...حالا نمیدونم بین این همه مساله حل نشده من چرا گیر دادم به این سوال ده...یه جورایی حرصمو درآورده ..باید حل بشه... دوباره اومد :حل کن دیگه....نمیشه دیگه...یه جای کارم گیر داره..احتمالا یکی از همون فرمولها که من حفظ نکردم...بسه دیگه دارم از گرما خفه میشم... یادم باشه موقع رفتن یه قدردانی ازش بکنم بهرحال میخواست مفید باشه...برگه ام رو میدم دستش نگاش میکنم جهت قدردانی...میپرسه حل شد...بازم میگم:نه!!!!
احتمالا الان پیش خودش فکر میکنه دختره خیلی گیجه و همچین یه نموره خنگ..اما خوب اگه میشد بلند بلند فکر کنه میفهمید که نمیشه با لهجه آذری به کسی رسوند اونم در حالی که میخوای هیچکس نفهمه... خوب صدای آذری که فقط به گوش خود آدم برسه به چه درد من میخوره؟؟؟!!!
امروز فهمیدم میشه بی خیال بود...میشه بر و بر (به کسر ب ها) برگه سوال رو نگاه کنی و ککت (به فتح ک اول و کسر ک دوم) هم نگزه... میتونی بعدش بیای هر و هر(به کسر ه ها) به خودت و امتحان دادنت بخندی...بهرحال حس میکنم نسبت به اون چیزی که خونده بودم خیلی هم خوب دادم... یه جورایی داستان از سرم زیاده است...
اما خب بعد که میای خونه یادت میره همه خنده هات...چرا؟؟خب مامان سرما خورده، مهمون داریم، یه عالمه ظرف نشسته، با یه عالمه میوه و خرت وپرت که بابا آورده خونه... خواهر در خواب ناز و یه دل نازک که نمیتونم بیدارش کنم...خب دیگه اول ظرفا بعد هم میوه ها...حالا خوبه مهمون خیلی غریبه نیست...بعد هم شام و بعد هم... بابا واسه مامان آب پرتقال میگیره...یکی هم واسه من...نمیخورم...حوصله خوردن ندارم...بابا میخنده..خب بابا هم عین آزی نمیتونه درک کنه که چه جوری میشه یه نفر حوصله خوردن نداشته باشه...بعد هم باید برم دنبال داداش کوچیکه تا از کلاس بیارمش...فکر میکردم بعد از یه امتحان کذایی و تا شروع امتحان بعدی حداقل امروز رو دارم واسه تمدد اعصاب...میشه در خدمت خانواده بود..به همین سادگی....
حس وراجی من به طرز محسوسی داره کار میکنه...
پ.ن: این بود خاطرات امتحان من!! به قول سارا انگار حرفی ندارم برای گفتن...نمیدونم چرا نوشتمش...شاید واسه این بود که از اینهمه بی خیالی خودم ذوق مرگ شدم و خواستم باشه همیشه تو ذهنم...
پ.ن: من نمیدونستم تو این دنیای مجازی اینقدر خوبم... بابا دم همه اتون گرم... ولی یه کم فکر کنید به گمانم خصوصیت منفی هم زیاد دارم ها!!! شاید تو این دنیا مجازی همه خوبند...همه... در واقع اگه من هم بخوام در مورد تک تک شماها نظر بدم خب جز خوبی چیزی به ذهنم نمیرسه...شاید دلیل علاقه فراوان به این دنیای مجازی همین خوبیهاست...همینکه اصلا بدی به چشم نمیاد...عین یه مدینه فاضله می مونه... مرسی.از همه ممنونم... ار همه لطفی که داشتید و دارید....(اگه جواب بعضی از دوستان رو تو پست قبلی ندادم برای اینه که در برابر لطفشون حرفی نبود جز یه دنیا تشکر...)
پ.ن: روز جهانی معلولین بود... معلولین...به جای اینکه با تعیین یه روز بیایم ذهن جامعه رو روی ناتوانیهای یک قشر متمرکز کنیم و به جای اینکه یه روز رو بذاریم واسه تماشای اونها بهتره 364 روز باقیمانده رو یه فکری بکنیم واسه برداشتن این فاصله ها...واسه اینکه دیگه روزی نباشه تا اونا حس کنن با یه خط قرمز ازشون دور شدیم...