چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1384

 

عاشق نمیرود، عاشق معشوقش را رها نمی کند، عاشق همیشه می ماند تا آخرش اما اگر معشوق نخواهد که بماند...اگر معشوق بگوید برو، معشوق بگوید رهایم کن، به من فکر نکن...خوب دیگر دلیلی ندارد به ماندن...

وقتی بودن عاشق همه آرامش معشوق را میگیرد. نه که عاشق بد باشد نه،تنها به این دلیل که بودنش، علاقه اش، محبتش، عشقش، معشوق را آزار میدهد...میدانی، خیلی سخت است نتوانی کسی را آنقدر که دوستت دارد دوستش داشته باشی...یک جورهایی همیشه حس میکنم، باید این عشق و محبت برابری کند، اگر معشوق می گوید برو...همیشه به این معنا نیست که "اینقدر از تو بدم می آید که نمیخواهم ریختت راببینم" نه... گاهی نمی تواند برابری کند..با علاقه عاشق، با عشقش... نمی شود از همه عالم و آدم انتظار داشت که چون خوبیم، چون با محبتیم، چون عاشقیم، چون حاضریم تمام هستیمان را به پایشان بریزیم، عاشقمان شوند. همه حق انتخاب دارند. حتی عاشق،حتی معشوق...مگر نه اینکه عاشق بین هزار نفر یک نفر را برمیگزیند برای عشق ورزیدن...آیا این به معنای بد بودن نهصد و نود ونه نفر دیگر است؟؟نه اصلا! هرکس ایده آلهایی دارد و مرامی. و اگر معشوق عاشق را بعنوان آن یکنفر نمی پذیرد این یعنی عاشق بد است؟؟نه به خدا نه...

و در این میان عاشق فکر میکند که مورد بی مهری است. فکر میکند از همه جا رانده شده است. دیگر انگیزه ای نیست برای زیستن...زندگی میکند چون همه میکنند...اما یادش چه؟خاطراتش چه؟؟ و آنوقت میگوید از عشقش و روزگار عاشقی اش و آنوقت نمی داند با دل معشوق چه میکند...

همیشه همه جا از عاشق گفته اند، از ظلمی که می بیند.از فراق و هجرانش...اما هیچوقت هیچکس از معشوق نمیگوید...

اگر کسی اصلا بگیر خود من،بدانم کسی دارد عاشقم میشود و تلاشی نکنم برای اینکه نشود و بعد هم که شد و گفت و خواست بگویم "نه، برو" ...تو هر چه میخواهی نثارم کن... پست یا حتی بدتر. تاوانش را باید داد.هرچه باشد..میتوانستم عاشقش نکنم و کردم...اما اگر کسی نداند کسی دارد عاشقش میشود و اگر هر روز بیاید و برود و نداند با رفتنها و آمدنهایش جایی در قلب کسی میسازد، آنوقت چه؟ اگر عاشق بگوید و بخواهد و معشوق بگوید "نه"، آنوقت گناه معشوق  چیست؟؟

و عذاب آورتر اینکه عاشق برود و هنوز بخواهد و معشوق بداند که او هنوز میخواهد و آنوقت تکلیف دل معشوق چه میشود؟

معشوق، عاشق نیست اما دل که دارد... مگر میشود بی تفاوت بود.نسبت به احساس کسی که دوستت دارد و تو نمیتوانی به آن اندازه دوستش داشته باشی؟؟ معشوق نشسته بر سردوراهی..یک راه به بودن با عاشقی است که عاشقانه دوستت دارد و تو نمیتوانی با او برابری کنی در عشق و آنوقت حس خیانت به او، بازی کردن با او، نمیتوانی سرد بنشینی و نگاهش کنی، فیلم عاشقانه هم نمیتوانی برایش بازی کنی...راه دیگر هم به نبودن با او..آنوقت عذاب میکشی که کسی در این دنیا دوستت دارد.قلبی بخاطر تو میتپد و تو هیچکاری نمیتوانی بکنی...آنوقت خودت را کنار میکشی..در خود فرو می روی...نمیخواهی حرفی بشنوی.یا کلامی و یا..میگویی میروم.از سر این دوراهی به عقب برمیگردم... از خیالش هم میروم... عاشق هم میرود..

می بینی؟؟این درد فقط درد عاشق نیست،چرا کسی به داد معشوق نمیرسد؟؟

معشوق بی عشق همانقدر درد دارد که عاشق بی معشوق

سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384

 

هوای تهران گرم شده...نشده؟؟؟ نه که زمستان از راه نرسیده بهاری باشد یا تابستانی نه... انگار یک نفر جایی آتشی درست کرده... شاید خواسته خودش گرم شود اما یهو تمام تهران گرم شده... خب میدانی امروز هوای تهران گرم بود..گرم و پر دلهره...مدارس را تعطیل کردند امروز و فردا به بهانه آلودگی هوا... آلودگی هوا...میدانی دود این آتش بین اینهمه آلودگی گم شده...دیده نمیشود..فقط گرمایش را حس میکنی...گرمایی که دلت را به آتش میکشد.گرما جنبه مثبتی دارد باید بگویم داغی...داغی ای که کباب میکند..دستت را...پایت را...چشمت را... دلت را....

خب انگار این آلودگی هوا خیلی دارد مصیبت زا میشود... شاید اگر هوا آلوده نبود مدرسه ها تعطیل نمیشد... اصلا چرا گیر دادم به مدرسه ها... اگر هوای لعنتی آلوده نبود کادر فنی چشمش نمیسوخت و موتور را قبل از حرکت چک میکرد با دقت....شاید هم چشم خلبان و کمکش قرمز نشده بود و میتوانستند کنترل کنند..همه چیز را ...همه شرایط را... اصلا میدانم خبرنگارها میرفتند از هوای خوب چابهار گزارش و عکس بگیرند بیایند بگذارند در تلویزیون و وبلاگهاشان و دلمان را خوش کنند...خب اگر هوا آلوده نبود از همین جا از همین برج میلاد خودمان عکس میگرفتند و دیگر نیازی به هواپیما سواری نبود... اصلا ... همه چیز زیر سر آلودگی هواست...دلیل دیگری وجود ندارد که... همه هواپیماهایمان که سالم است...مسائل ایمنی هم که همیشه رعایت میشود...کسی هم که حرفی نمیزند، از جایی عکسی نمیگیرد... گزارشی نمینویسد که نباید... خب ماشینهای آتش نشانی و اورژانس و بیمارستانهایمان که همیشه آماده هستند برای کمک رسانی در این حوادث یهویی... همه برای هواخوری سوار هواپیما میشوند اگر این هوا آلوده نبود که مشکلی نبود... دیگر هوای تهران گرم نمیشد...دیگر دلی کباب نمیشد...کسی خودش را پرتاب نمیکرد که تا دلش نسوزد...خب آخه شاید شکستن سر و دست و پا از کباب شدن دل بهتر باشد... نمیدانم توی آن شرایط که نبودم ببینم کدام را ترجیح میدهم... ...و دیگر اشکی سرازیر نمیشد... آهان اصلا این اشکها شاید برای گرمای زیاد آتش باشد..چشم را میسوزاند خب هوا هم که آلوده است... باید بسوزد اصولا...چشم را میگویم...چشمی که بسوزد خب اشک میریزد دیگر... هیجان انگیز نیست؟؟ نشسته باشی در  خانه و یهو ببینی یک هواپیما آمد توی خانه ات و آنوقت فقط آتش...دود...جیغ...فریاد...عجب فیلمی میشود...درام...تراژدی.....دست مریزاد... عجب یازده سپتامبری شد این ششم دسامبر... دست مریزاد...

 

پ.ن: گریه ام در نمیاد..فقط یه بغضه...یه بغض که هی میره بالا و میاد پایین... همین...

پ.ن: یک دنیا حرف داشتم که بنویسم... بغضم نمیذاره..شاید وقتی دیگر

سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384

من چقدر باید بد باشم تا خوبیهایم بخشیده شوند..

 

خیلی وقتها هست که دلت میخواد قلنبه سلنبه حرف بزنی...از اون حرفا که اگه یکی میخواد بفهمه باید سه بار بخونه چی نوشتی...عین الان من... اما همیشه خدا این موقعها به ساده ترین سبک نوشتن میرسم... همیشه...عین همون روزی که یکساعت پشت در اتاق استادی که میخواستم باهاش پایان نامه بردارم رژه رفتم تا ببینم چطوری سر صحبت رو باز کنم و حرفهای حساب بزنم بلکه قبولم کنه و اونوقت به محض اینکه رفتم تو گفتم:

- آقای دکتر من خیلی فکر کردم چطوری حرفم رو شروع کنم اما فقط به این نتیجه رسیدم که بگم من میخوام شما استاد راهنمای من باشید...همین

خب طبیعتا استاد محترم خیلی خندید و من هم کلی بد و بیراه نثار خودم کردم که کی میخوای بزرگ بشی تو اما خب انگار این سادگیها و رک گویی ها گاهی کار خودش رو میکنه و اینبار هم گرفت...بگذریم...

سر درد عجیبی دارم...نمیدونم چطوری میشود برای خودم باشم...گاهی چقدر خوب میشود گفت "نه"... خوب من بدم نمی آید گاهی مفید باشم...چرا وقتی کاری از دستم برمی آید انجامش ندهم اما...من متنفرم از اینکه این کارها بشود وظیفه من و اگر روزی برحسب اتفاق..نه اصلا بگیر برای خاطر یک استراحت از انجامش سر باز زنم داد همه در بیاید که تو مسوولیت پذیر نیستی!!!.... من متنفرم از اینکه اینها بشود وظیفه ام و یکی مدام بخواهد آنها را به من گوشزد کند... نمیخواهم بگویم در حقت لطف میکنم که مثلا اینهمه راه را میکوبم و می آیم تا اشکالات درسی تو را که چهار سال پیش خوانده ام رفع کنم...نمیخواهم بگویم لطف میکنم اگر از خواندن درسم میگذرم تا بیایم پیش تو که مثلا دلت برایم تنگ شده...نمیگویم لطف می کنم که با وجود تمام خستگیها باز هم پا به پای تو راه میروم و کنارت هستم تا کارهایت تمام شود...اینها را زمانی برای دل خودم می کردم..برای اینکه راضی باشم از خودم...از زندگیم...اما امروز چرا طوری نگاهم میکنی که نتوانم بگویم "نه"...چرا تا میگویم نمیتوانم میگویی سرد شدی... سخت شدی... اون دختر سابق نیستی...

 

طوری نگاهم میکنی که انگار

اینبار نیز باید همبازی پرواز پریشان تو باشم...

نه اینبار نه...

 

سخت و سرد...چقدر تو این یک هفته این دو کلمه در گوشم زنگ خورده اند و من چقدر هربار با خنده از کنارشان بی تفاوت رد شدم...نه دروغ چرا..بی تفاوت نه...لذت بردم...کیف کردم اصلا وقتی یکی به من گفت سخت..آن یکی سرد..دیگری بی احساس... واقعا چقدر احساس آرامش میکنم وقتی میشوم همان سنگ سرد و سخت گذشته ام...همانی که با صد من عسل هم نمیشد خوردش...خوردن که هیچ نگاهش هم نمیتوانستی بکنی... همانی که وقتی راه میرفت همه میگفتند انگار زمین و زمان مال اوست...

 

خب آره که خیابونا و میدونا و کوچه ها ارٍث بابامه

واسه همین شب تا صبح

این کله پوکو میگیرم بالا

 

پ.ن: شعر اول مال مامانمه شعر دوم رو نمیدونم مال کیه شعر سوم هم مال "مرحوم پناهی"..(شعر= تکه ای از شعر)

پ.ن: آهاااااای اونایی که میخواین منو بردارید ببرید ددر زودتر دست به کار شید وگرنه از دست میرم ها!!!

پ.ن: من هم خوب میشوم...

شنبه 12 آذر ماه سال 1384

 

ساعت یک و بیست دقیقه اس..نهار سلف افتضاحه... آلو اسفناج...مامانم هم که درست میکنه لب نمیزنم چه برسه به سلف دانشگاه... فرشته آلوهای من رو هم میخوره ... خوب اون دوست داره... میگه خیلی خاصیت داره...راست میگه خب..یاد ملوان زبل افتادم... ساعت دو امتحانه... بلند میشیم میریم دانشکده... چایی میخورم و بازهم به بچه ها نگاه میکنم... من عاشق این صحنه های قبل از امتحانم...لیوان چای به دست یه نگاه روی فرمولها میکنم... فایده نداره... هیچوقت فرمول تو مخم نمیره باید همیشه بشینم از اول همه رو اثبات کنم یا یه شعری آهنگی واسه یادگیری اشون بسازم... سرم رو بلند میکنم میبینم باز این پسره وایستاده بالا سرم:

- سلام خانم...حالتون چطوره؟؟همه چیز روبراهه؟؟

- سلام...مرسی ...بد نیست...

تا حالا حس درس خوندن نداشتم ها حالا که این اومده بالای سرم انگار میخوام زودتر پاشه بره ...سرم رو میکنم تو فرمولها... کیفشو برمیداره و میره...

باید بریم دیگه... مراقبها اومدن...دوتا از پسرای حل تمرین... فرقی نمیکنه اول و آخرش که نمیشه تقلب کرد... فرصت نداری اصلا... جلوم یکی از اون پسرایی نشسته که میدونم کتاب رو قورت داده... پشتم هم اون یکی که اگه قورت نداده یکی دوباری عین آدامس جویده حتما...بهرحال...ما که کار خودمون رو میکنیم..چیکار داریم به برگه همسایه...برگه ها رو دادند...استاد یه سر اومد و انگار نذر کرده بود فقط بیاد برگه پاسخنامه بده و بره... این دیگه یعنی چی، نمیدونم؟؟؟امتحان بی استاد با دو تا مراقب...همه اش دو ساعت وقت واسه هفده هجده تا سوال...هرچند بیست ساعتش هم به درد من نمیخورد... یه چیزایی بلدم انگار... مخم گرم شده... کار میکنه همچین بگی نگی...هرچی اثبات فرمول داده براش درآوردم...راست کارم فرمول درآوردنه...از این راه ریاضی به اون راه از این مشتق گیری تا اون انتگرال گیری...اما امان از روزی که مساله بده با یه خروار عدد و بخواد بذارم تو فرمول و بعد هم تق تق بزنم تو ماشین حساب براش عدد نهایی در بیارم...عمرا حل نمیکنم...یعنی نمیتونم چون اصولا فرمولی حفظ نیستم... با این حساب یه نگاه به برگه ام میکنم... فکر کنم یه ده تایی رو جواب دادم... این دیگه چی میگه بالای سر من... این مراقبمون یه سال از ما بالاتره... الان فکر کنم یه ده ثانیه ای هست که وایستاده عین مجسمه ابولهول بالای سرمن... همیشه از اینکه مراقب میاد بالای سرم تو امتحان بدم میاد همیشه هم میاد... منم هیچوقت این موقعها چیزی نمینویسم... این دفعه هم..یه کم با اتودم ور میرم و باهاش بازی میکنم بعد هم یه نگاه به ساعتم... ای بابا برو کنار...کله اش رو آورده نزدیک که :

- میخوای کمکت کنم؟؟؟

شونه امو میندازم بالا، میگه:

- سوال هشت خوبه؟

- نه، اونو که حل کردم خودم!

- این یکی چطوره؟؟(با انگشت یکی از سوالا رو نشون داد)

- اینم حل کردم

- پس کدومو میخوای؟؟

- سوال ده!!

یه کم نگاش میکنه...نمیدونم چرا هی برگه ام رو اینور اونور میکنه...میپرسم دنبال چی میگردی؟؟ جوابمو نمیده.. حدس میزنم میخواد مثلا کسی مشکوک نشه داره به من میرسونه...چقدر هم کسی نمیفهمه واقعا...با انگشتش یه اشاره هایی میکنه که تو که این فرمول رو نوشتی این یکی رو هم که نوشتی خوب اینو بذار اون تو دیگه... انگار من تا حالا به مغزم چنین چیزی خطور نکرده بود... رفت و اومد دید من دارم کار خودمو میکنم..نگاش میکنم ببینم چقدر مسخره است قیافه اش.شبیه آدماییه که فکر میکنند کار خیلی مهمی کردند .. اشاره کرد که حل کردی؟؟ اشاره کردم که نه...حالا نمیدونم بین این همه مساله حل نشده من چرا گیر دادم به این سوال ده...یه جورایی حرصمو درآورده ..باید حل بشه... دوباره اومد :حل کن دیگه....نمیشه دیگه...یه جای کارم گیر داره..احتمالا یکی از همون فرمولها که من حفظ نکردم...بسه دیگه دارم از گرما خفه میشم... یادم باشه موقع رفتن یه قدردانی ازش بکنم بهرحال میخواست مفید باشه...برگه ام رو میدم دستش نگاش میکنم جهت قدردانی...میپرسه حل شد...بازم میگم:نه!!!!

احتمالا الان پیش خودش فکر میکنه دختره خیلی گیجه و همچین یه نموره خنگ..اما خوب اگه میشد بلند بلند فکر کنه میفهمید که نمیشه با لهجه آذری به کسی رسوند اونم در حالی که میخوای هیچکس نفهمه... خوب صدای آذری که فقط به گوش خود آدم برسه به چه درد من میخوره؟؟؟!!!

امروز فهمیدم میشه بی خیال بود...میشه بر و بر (به کسر ب ها) برگه سوال رو نگاه کنی و ککت (به فتح ک اول و کسر ک دوم) هم نگزه... میتونی بعدش بیای هر و هر(به کسر ه ها) به خودت و امتحان دادنت بخندی...بهرحال حس میکنم نسبت به اون چیزی که خونده بودم خیلی هم خوب دادم... یه جورایی داستان از سرم زیاده است...

اما خب بعد که میای خونه یادت میره همه خنده هات...چرا؟؟خب مامان سرما خورده، مهمون داریم، یه عالمه ظرف نشسته، با یه عالمه میوه و خرت وپرت که بابا آورده خونه... خواهر در خواب ناز و یه دل نازک که نمیتونم بیدارش کنم...خب دیگه اول ظرفا بعد هم میوه ها...حالا خوبه مهمون خیلی غریبه نیست...بعد هم شام و بعد هم... بابا واسه مامان آب پرتقال میگیره...یکی هم واسه من...نمیخورم...حوصله خوردن ندارم...بابا میخنده..خب بابا هم عین آزی نمیتونه درک کنه که چه جوری میشه یه نفر حوصله خوردن نداشته باشه...بعد هم باید برم دنبال داداش کوچیکه تا از کلاس بیارمش...فکر میکردم بعد از یه امتحان کذایی و تا شروع امتحان بعدی حداقل امروز رو دارم واسه تمدد اعصاب...میشه در خدمت خانواده بود..به همین سادگی....

حس وراجی من به طرز محسوسی داره کار میکنه...

 

پ.ن: این بود خاطرات امتحان من!! به قول سارا انگار حرفی ندارم برای گفتن...نمیدونم چرا نوشتمش...شاید واسه این بود که از اینهمه بی خیالی خودم ذوق مرگ شدم و خواستم باشه همیشه تو ذهنم...

 

پ.ن: من نمیدونستم تو این دنیای مجازی اینقدر خوبم... بابا دم همه اتون گرم... ولی یه کم فکر کنید به گمانم خصوصیت منفی هم زیاد دارم ها!!! شاید تو این دنیا مجازی همه خوبند...همه... در واقع اگه من هم بخوام در مورد تک تک شماها نظر بدم خب جز خوبی چیزی به ذهنم نمیرسه...شاید دلیل علاقه فراوان به این دنیای مجازی همین خوبیهاست...همینکه اصلا بدی به چشم نمیاد...عین یه مدینه فاضله می مونه... مرسی.از همه ممنونم... ار همه لطفی که داشتید و دارید....(اگه جواب بعضی از دوستان رو تو پست قبلی ندادم برای اینه که در برابر لطفشون حرفی نبود جز یه دنیا تشکر...)

 

پ.ن: روز جهانی معلولین بود... معلولین...به جای اینکه با تعیین یه روز بیایم ذهن جامعه رو روی ناتوانیهای یک قشر متمرکز کنیم و به جای اینکه یه روز رو بذاریم واسه تماشای اونها بهتره 364 روز باقیمانده رو یه فکری بکنیم واسه برداشتن این فاصله ها...واسه اینکه دیگه روزی نباشه تا اونا حس کنن با یه خط قرمز ازشون دور شدیم...

 

جمعه 11 آذر ماه سال 1384

 

چندین دسته دور و برم هست که نام دوست برایشان گذاشته ام..حالا به درست یا به غلط..بهرحال آنچه در فرهنگ ما جاری است نام دوست بر این افراد میگذارند و گاهی هم چقدر دوست هستند و گاهی هم فقط نامشان را یدک میکشند..عین خود من..برای چندین نفر دوست هستم و برای چندین نفر یدک کش نام دوست... بگذریم...

 

*دوستان دوران راهنمایی...یادآور دوران نوجوانی... شاید سالی یکبار هم را ببینیم و شاید سر تولدهایمان زنگی بهم بزنیم و وقتی تازه هم را میبینیم میفهمیم پدر آن یکی جراحی قلب داشته و پدر این یکی هم... برادر آن یکی ازدواج کرده و خواهر این یکی هم.. آن یکی بورس گرفته برای آلمان و این یکی هنوز درسش تمام نشده... از دید این دوستان من دختری هستم درس خوان، با خانواده ای فرهنگی و خوب، دوستی موفق که شیطنت زیادی ندارد، به زور حرف میزند، خجالتی و...

*دوستان دوران دبیرستان... تقریبا ماهی یکبار تماسی و حال و احوالی و سالی یک بار دور هم جمع میشویم و هر بار کادو بهم میدهیم. آخر تولدهایمان را فقط با تلفن تبریک گفته ایم... وقتی می بینیم همدیگر را خوب کادوی تولد هم میدهیم و هم میگیریم... دوستشان دارم... جزیی از روزهای آغازین برهه جوانی منند.... از دید این دوستان هم من دختری هستم آرام، درس خوان، کسی که گاهی با مزه میشود اما بیشتر آرام است تا سرزنده و شلوغ... دختری که مخالف دوست پسر است و طرفدار زندگی سنتی،دختری ساده که اهل هیچ چیز نیست!!!

*دوستان دوران دانشگاه...به چهار دسته تقسیم میشوند:

الف- دوستان صمیمی...سنگ صبور دوران جوانی که نه تنها درد دلها بلکه خود مرا صبورانه تحمل میکنند...تقریبا روزی یکبار تماس تلفنی...روزی شصت بار اس ام اس بازی... هفته ای دوبار دیدار... شاید هم سه بار... از دید اینها من دختری هستم شیطان، یک جا بند نمیشود،دختری که درکنار تمام تفریحات درسش سر جایش است و همیشه متعجبند از اینکه من کی درس میخوانم... حاضر جواب... معتمد به نفس، یکدنده و قد(غد)...زود جوش و زود قاطی کن... وقتی ناراحت است اصلا نشان نمیدهد... وای به روزی که عصبانی شود و شیشه خرده دار...

ب- دوستان یه کم صمیمی... بعد از فارغ التحصیلی کمتر با هم در ارتباطیم...هرکدام مشغله خود را دارند و من هم...گاهی میبینمشان ..گاهی هم تلفنی و اس ام اسی... کلا مثل گذشته حال نمیکنم باهاشون..از دید اینها من دختری هستم شیطان، خنده رو، رک، منطقی و موفق ...

ج- آقایان دوست... شاید هر دوماه یکبار ببینمشان و گاهی هم تماسی و اس ام اسی... از دید اینها من دختری هستم مغرور، غد(قد)، باهوش ،حاضر جواب و همیشه آماده کل کل...زود عصبانی میشود...و کلا بی احساس...اهل سوتی دادن و ...

د- دوستان همین طوری...دور و برم هستند..تقریبا هرروز میبنمشان در دانشگاه... مکالمه ای اگر باشد فقط در سلف است و یا سر کلاس سر مسائل درسی و خنده ای از سر شیطنت در کلاس... از دید اینها من دختری هستم درسخوان، خودخواه که فکر میکند از همه برتر است و گاهی هم چشم ندارند مرا ببینند...

 

***دوستان اینترنتی... چندین دسته دارند...خانومها و آقایان..صمیمی ترها و دورترها...همگی دوستان وبلاگ نویس... گاهی چتی و ایمیلی و گاهی هم ... دیداری... از دید آنها من.... از دید این دوستان من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من از دید آنها چه هستم؟؟؟؟؟؟شما بگید!!!!

 

پ.ن: نمیدونم همه همین طوری هستند یا من اشتباه میکنم که اینطوری هستم ... چرا باید چندین نوع شخصیت از یک نفر واحد دیده شود؟؟؟ به گمانم به افراد دور و برم مربوط میشود..اینکه با هرکدوم چطور باید برخورد کنم...

 

پ.ن:از بودن همه اینها لذت میبرم چه وقتی که باهوش و عمیق می بینند مرا و چه وقتی خودخواه و از خودراضی و سوتی ده...حتی وقتی چشم ندارند مرا ببینند..اینهم خوشمزه است...

 

 

<<    1      2      3    >>