مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384

 

یه دونه از رو، یه دونه از زیر، یه دونه رو، یه دونه زیر...

 

یه دونه رو... روی بعضیها بسیار زیاد شده این روزها... نه خجالتی از سن و سالی و نه حجب و حیایی... شرم آور شده حرفها... من شنونده جای گوینده خجالت میکشم ...من شرمنده ام...

 

یه دونه از زیر... زیر اینهمه نیم کاسه باید کاسه هایی باشد... پشت این شعارها باید حرفهایی باشد... یا شاید پشت این حرفها شعارهایی...

 

یه دونه از رو.... روی این کره خاکی که نصف بیشترش آبی است... من هم هستم... من هم مانند همان کرمی هستم که اگر نبود زندگی چیزی کم داشت...

 

یه دونه از زیر...زیر این منحنی که اینجا کشیده است ...همان مقدار کار است... همان مقداری که اگر خودت را بکشی و این انتگرال معین را حل کنی جواب میدهد...

 

یه دونه از رو... رویم به دیوار...رویم سیاه...رویم نمیشود...رو یعنی صورت... صورتم به دیوار..صورتم سیاه... صورتم نمیشود...خنده داره!!!

 

یه دونه از زیر... زیر قدمهای من در خیابان تا به حال چند مورچه له شده است؟؟؟ چند مورچه چشم به راه برگشت برادر مورچه اشان مانده اند که زیر پاهای من له شده؟؟؟ به همین راحتی میشود قاتل بود؟؟؟؟

 

یه دونه از رو... روی سرم روسری میگذارم..نامحرم چشمش به موهای من نیفتد... نامحرم ... محرم... عجب کلمات اعجاب انگیزی... نامحرمها نگران هستند که مبادا چشم نامحرمهای دیگر به موهای من بیفتد... محرمها اینقدر نگران نیستند چرا پس؟؟؟

 

یه دونه از زیر...زیر خط فقر... خط فقر را چه کسی میکشد... چه کسی تعریفش میکند؟؟؟ چه کسانی زیر خط فقر نشسته اند؟؟؟

 

یه دونه از رو... روی خط فقر نشسته ایم شاید هم بالایش... داریم به زیر خط هم نگاه میکنیم... آنها آن زیر ننشسته اند که با یک خط ازشان جدا شویم و بعد برویم زیر خط را بشمریم...

 

یه دونه از زیر... زیر این نگاه ها که اصلا جنس مرغوبی ندارند له میشویم... نگاه هوس آمیز...نگاه تحقیر آمیز... نگاه التماس انگیز...نگاه شیطانی...نگاه دنیا... به ما...به ایران...

 

یه دونه از زیر... یه دونه از رو...یه دونه از زیر... یه رج دیگه هم بافتم..همین روزا شالگردن جدیدم آماده است...


 

وقتی گفتم دارم بافتنی میبافم رفت تو فکر..

- به چی فکر میکنی؟؟؟

- به تو و بافتنی بافتنت.

- بهم نمیاد؟؟؟ تازه کجاش رو دیدی...خیاطی هم میکنم گاهی و گهگاهی هم شماره دوزی...

- اصلا بهت نمیاد... یعنی به تیپت نمیاد...

- مگه تیپم چه جوریه؟

- تو این مایه ها نیست... بیشتر تو مایه های بریم موزه و بریم سفر و شام بریم پیتزا بخوریمه...

- خب من دارم شالگردن میبافم که تیپم کامل بشه بعد برم پیتزا بخورم

خندید...

- کم نمیاری تو جواب

- حالا مگه بافتنی چشه؟؟

- هیچی اگه خواستی به بافتن ادامه بدی اسمتو بذار منور خانوم صبحها هم برو تو صف نون....

- چه ربطی به اسم داره؟؟؟

- تا حالا شاطر نانوایی دیدی که اسمش پدرام باشه ... اصلا خود من اگه ادامه اسمم یه "قلی" داشت الان جای پزشک میبایستی راننده کامیون میشدم با یه عالمه سبیل... اسم یعنی آینده!!!

- خوب آینده من چیه حالا؟؟

- بد نیست...یه کم ناز داشته باشی یه کم با منور خانوم تو صف نون تفاوت میکنی!!!

عصبانی ام الان... یعنی چی این حرف؟؟؟؟ یعنی اگه ناز نداشته باشم با اون منور خانومه هیچ فرقی ندارم؟؟؟

 

پ.ن: همه اینا رو گفتم که بدونید من از هر انگشتم هزار تا هنر میریزه بافتنی هم روش...انگشت دارم کم میارم....

 

پ.ن: وقتی میخوام ببافم میبافم..وقتی میخوام برم سینما میرم... وقتی بخوام برم تو نت میرم...وقتی بخوام با دوستام برم ناهار بیرون میرم...اصلا هم ترمودینامیک نمیتونه مانع بشه... اصلا مهم نیست که شنبه قراره امتحان داشته باشم...

 

پ.ن: آدم باید تو زندگی یه هدف داشته باشه...یه زمینه رو برای پیشرفتش انتخاب کنه تا ته اش بره اما در کنارش از همه چیز یه چیزی بدونه... از موسیقی،کتاب، شعر، گلدوزی، خیاطی، بافتنی، کامپیوتر، زبانهای خارجی، مکانیکی، آشپزی، علم، سیاست، اقتصاد... اینه که نمیذاره آدم یه جا پرپر بزنه...حالا اگه تونست تو همه اش هم به حد اعلا رسید فبها... چقدر حالا حالا ها باید برم...

 

 

شنبه 5 آذر ماه سال 1384

 

آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان...

 

به کجا میرویم؟؟؟ در این آَشفته بازار آموزش و پرورشمان مقصد کاملا معلوم است... آرام آرام به جایی میرسیم که دیگر مفهومی به نام فرهنگ و تمدن ایرانی از یادها پاک میشود... مفهومش پیشکش، کسی دیگر نمیداند "فرهنگ" را چگونه باید نوشت...

اکثرا بر فجایع ریز و درشت حاکم بر آموزش و پرورشمان واقفیم... این روزها تنها چیزی که در مدارسمان معنایی ندارد همانا آموزش است و پرورش...از آنجا که مادرم معلم است کم و بیش در جریان اتفاقات جاری در این وادی هستم... برای همین است که میگویم: "یک نفر در آب دارد می سپارد جان"...

دیگر کارمان به جایی رسیده که کودک هفت ساله در جواب معلمش که می گوید چرا تکالیفش کامل نیست روی نیمکت می ایستد و چشم در چشم معلمش میگوید: میزنم تو گوشت ها!!!!

کارمان به جایی رسیده که کودک کلاس دوم دبستان!! ریز و درست مسائل جنسی را که میداند هیچ، برای دوستانش هم تعریف میکند و وقتی به مادرش میگویی فرزندت چنین حرفهایی در مدرسه میزند...صدایش را بلند می کند که :  "تقصیر شماست، پسر من که در خانه از این حرفها نمیزند"...یکی نیست بگوید: "ابله! نباید هم حرفی بزند... خانه شما لابد مکانی است برای اضافه کردن بر اطلاعاتش"...

کارمان به جایی رسیده که دختر دبیرستانی و پسر دبیرستانی امان سر کلاس  درس، جلوی چشم دبیرش sms بازی اش میگیرد حال آنکه من دانشجو سر کلاس جرات ندارم گوشی ام را حتی روی ویبره بگذارم که مبادا صدای لزرشش توهینی شود به کلاس درس و استاد...

کارمان به جایی رسیده که دبیر دبیرستان برای دادن آگاهی از "ایدز" دست و دلش میلرزد که چگونه از شایع ترین راه انتشار این بیماری بگوید که نوجوان 16-17 ساله اصل مطلب را بگیرد و نه مسائل حاشیه ای اش را و فردا روز مادرانشان چادر به کمرشان نبندد که چرا در مدرسه به بچه هایمان مسائل جنسی می آموزید...

این تازه مسائل فرهنگی امان است که از خانواده هایمان نشات میگیرد... بیا و زنگهای  تفریح پای صحبت دبیران و معلمانمان بنشین و ببین اصل موضوع حرفهایشان چیزی غیر از تاتوی ابروی خواهر شوهرش و حرفهای چیپ و خاله زنکی است یا نه... سو تفاهم نشود... جمع نمی بندم... همه جا  و همه کس هم اینگونه نیست... بسیارند معلمان و دبیران روشنفکر جامعه امان که متاسفانه در میان این ماگمای سیال در جامعه دارند ذوب میشوند..تحلیل میروند...دیگر مگر مفهومی به نام " وجدان کاری" و "مسوولیت پذیری"هم محلی از اعراب دارند؟؟؟... میدانم، میدانم...وقتی معلم دبستان و دبیر دبیرستان هشتش گرو نه اش است دیگر فرصت میکند به مسوولیت پذیری فکر کند؟؟ وقتی تا معلم حرفی میزند...مدیر و رییس و وزیر و خانواده ها سرش هوار میشوند که چرا گفتی، چرا به فرزندمان گفتی بالای چشمت ابروست، چرا پایت را از گلیمت دراز تر کرده ای، دیگر "وجدان کاری" یعنی چه؟؟؟ آنزمان که انگیزه کار کردن از معلم و دبیرمان گرفته شد، دانش آموز بخودش جرات داد در گوش دبیرش بزند و بد و بیراه نثارش کند... همین که میتواند صبح از خواب بیدار شود و در سرما و گرما بیاید سر کلاس و لحظه شماری کند که کی زنگ بخورد تا فلنگ را ببندد و به خانه برسد لطفی میکند به همه..

با نسل دبیرستانی امروز شاید من فقط   8- 9 سالی فاصله داشته باشم اما حس میکنم فاصله ام با این نسل بسیار بیشتر است...دلیلش هم آشکار است... پیشرفت تکنولوژی چند سال اخیر سطح زندگی و فکری نوجوانمان را تغییر داده است... 8-9 سال پیش برای من 14-15 ساله جز درس خواندن و کتاب چیزی  مطرح نبود نه اینترنتی میشناختم، نه موبایلی، نه... حق هم دارد...نوجوان امروز حق دارد از امکانات موجود استفاده کند..چرا نکند..باید پیشرفت کند اما آیا نباید در کنار اینهمه تکنولوژی طرز صحیح استفاده اش را هم به آنها آموخت؟؟؟ نمیشود تکنولوِژی و ادب در امتداد هم پیش برود؟؟؟...کجای دنیا گفته اند حالا که میدانی اس ام اس چیست میتوانی به معلمت فحش دهی؟؟ کجای دنیا گفته اند حالا که روز و شب با اینترنت سر وکار داری میتوانی هر کاری دلت خواست انجام دهی...

اینها گوشه ای از فجایع فرهنگی امان است... مسائل آموزشی امان که دیگر به قهقرا دارد میرسد... کجای دنیا رسم الخطشان را تغییر داده اند که ما امروز به دانش آموز کلاس اول می آموزیم  به جای "الهی" بنویس "الاهی" و یا به جای "همهٔ"   بنویس "همه ی" ... عربی بوده اینها؟؟؟ چه اشکالی دارد... اگر وضع به همین منوال بگذرد شرط میبندم ده سال دیگر باید تمام کتابهای حافظ و مولانا و سعدی را به زبان جدید ترجمه کنیم...در غیر اینصورت کودک ده سال دیگر یک کلمه از اشعار حافظ را که هیچ سهراب و فروغ که امروزی ترند را هم نمیفهمد..فهمیدن؟؟؟ چه حرفها میزنم من!!!.... حتی نمیتواند یک خطش را بخواند... این به معنای گم شدن ادب و فرهنگمان نیست؟؟ مگر غیر از این است که زبان اصلی ترین راه دستیابی به فرهنگ است... آیا ما خودمان با دست خودمان شکافی بین نسلها ایجاد نمیکنیم تا به هیچ وجه من الوجوه حرف هم را نفهمند؟؟؟؟

از رسم الخط بگذریم... معلم سر کلاس خودش را خسته نمیکند که بگوید : "راست بگو، صداقت داشته باش، انسانیت این است و من و تو ایرانی هستیم " که... اینها بد است... پول که بالایش نمیدهند..چرا بگوید؟؟؟

آیا این همان چیزی نیست که خیلیها میخواهند؟؟ اینکه جوان آینده این مرز و بوم دیگر به چیزی فکر نکند... نفهمد مشکلات فرهنگی و اقتصادی و سیاسی جامعه چیست تا بخواهند لب به اعتراض بگشایند؟؟؟ حداقل به خودمان خیانت نکنیم...

 

پ.ن: بی ادبی و جسارت گهگاهم را ببخشید!

پ.ن: در کنار دبیران و معلمان خوب این جامعه که دارند آب میشوند در زیر این همه سختی و فشار دانش آموزانی هم داریم که با وجود تمام اینها هنوز میدانند که میشود فکر کرد..میشود خوب بود..خودم نمونه هایش را دارم در لیست لینکهای این بغل...

پ.ن: همه اینها را گفتم حالا قضاوت با شما!!!!

پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1384

 

 

میشه از قله مغرور نگاهت ، تا بلندای تمام خوبیها

پلی از غزل بسازم واسهٴ گفتن تو

میشه با کلام ساده سکوت و یک نگاه

پر و لبریز بشه قلبم از حضور عشق تو

وقتی که جا میذاری با بوسه رو دستای من

گل میده ساقه ترد  دست من توی بهار دست تو

وقتی با سخاوتت ناز دلم رو میخری

دیگه شکی نمی مونه توی عشق من به تو

اگه لبخند تمام کهکشونها رو بیارن پیش روم

هیچکدوم نداره قیمت یه لحظه اخم تو

شک ندارم دیگه لیلی هم حسودی میکنه

وقتی گم میشم توی آغوش مردونه تو

 

 

اعتراف میکنم بسیار سخته که شاعر نباشی و بخواهی شعر بگویی و از آن بدتر و سخت تر اینکه عاشق نباشی و بخواهی شعر عاشقانه بگویی!!! بخصوص اینکه این کارها و این قبیل حرفها اصلا به گروه خونی ات هم نخورد...

 

پ.ن: فقط میخواستم بدونم تو این زمینه هم عین باقی زمینه ها!!!! استعداد دارم یا نه(جان خودم!!!!)

پ.ن: گفتنش یکساعت و نیم طول کشید...چون اولین تجربه امه نمیدونم مدت زمان زیادیه واسه گفتن یه شعر با این ابعاد یا نه...

پ.ن: فکر نکنم دیگه تو تمام عمرم دست به چنین خبطی بزنم...

پ.ن: تمام این بساطی که میبینید فقط و فقط  بخاطر جوگیری اینجانب بعد از شنیدن اشعار زویا زاکاریان، ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز همگی در یک شب بوده...خوب میشوم...قول!!!!

پ.ن: همیشه به خاطر داشتن چنین اعتماد به نفسی بخودم میبالم!!!!!!

چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1384

در این پست میخوانید:

1- من تو را دارم...

2- دستهای تو پلی شد برای آمدنم...

3- پرسه بزن توی خیال...

*** پ.ن ها

 

1-

آنچه در برابر توست هیچگاه به بزرگی آن نیرویی که پشت سر تو ایستاده است ،نیست!

(؟)

 

من به خودم میبالم...می بالم به خودم که تو را دارم...تویی که نگاهت تکیه گاهی است درجاده های بی کسی و پراز تنهایی من... تو را دوست دارم تویی که هستی ام در دست توست...تویی که من وامدار نگاهت هستم... تویی که به قول این روزها "خیلی دوری و خیلی نزدیک"...تویی که سنگینی نگاهت گواراترین سنگینی دنیاست و خوش صداترین صداها سکوت بزرگ کلام توست آنگاه که حرف میزنی با من... دوستت دارم ای بزرگترین... درگاه بزرگت آنچنان برکتی دارد که هیچگاه دست خالی برم نمی گردانی... و این بار هم....

 

2-

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست!!

 

قبل از دیدنش چیزی در من - گویی هیجانی مبهم- بر قلبم میکوبید... حق هم داشتم شاید...دیدار اولین کسی که مرا دیده است. اولین کسی که مرا لمس کرده است... اینک من بیست و سه سال دارم و او بیست و سه سال پیرتر شده است...نوزادان بسیاری با دستان او پا به این دنیا گذاشته اند و من هم ... اما گویی من تنها دختری هستم که دستهای او پلی بود برای آمدنش... مرا سخت در آغوش کشید..بوسید مرا..همچون پدر... دستهایش گرمای غریبی نداشت..آشنا بود... نه خیال مسلمان بودنم مرا از بوسیدنش وا داشت و نه شرم و حیای دخترانه...از چه خجالت بکشم و از چه نگران باشم؟؟؟ مادر در تعجب اینهمه راحتی و بیخیالی من ...شاید هم طبق معمول دارم حرصش میدهم...طفلی مادر... میدانم ناراحت نمیشود..تعجب میکند تنها...دکتر میپرسد...از من، نوزاد بیست و سه سال پیش... میگویم...از خودم...دختر بیست و سه ساله امروز... میگوید از بیمارستانی که مرا به دنیا آورد... میگویم که مشتاق دیدارش بودم...می بالد به خودش که تمام نوزادانش زیبا شده اند، میخندم در دلم که پزشکها هم بلدند هندوانه بگذارند!!!... هنوز هم هیجان میکوبد در من...

 

3-

ای قشنگِ سازها ،آوازها

روزهای بی عزا را عشق است...

 

هوای خنک آخرین ماه پاییزی... من..مامان... خیابان مستقیم پیش رو... میرویم... بعد از حس یک نگاه بزرگ و بعد از شنیدن بهترین خبر این روزها و بعد از دیدار کسی که مرا به دنیا هل داد...حس میکنم دوباره متولد شده ام... دلم میخواهد بروم..تا ته دنیا...همان ته دنیایی که هیوا میگوید و تمام شاعران دنیا... شهر کتاب...یکساعت پرسه میزنم... میخرم..میخوانم... شام مهمان من... چه کیفی میدهد آدم مادرش را مهمان کند به شام... آخ که اگر این تماسهای داداش کوچیکه میگذاشت همچنان رفته بودم...

 

***پ.ن: شادیهایی که برای بودنشان دلیل داریم به مراتب زیباتر از شادیهای گهگاه بی دلیل زندگیمان هستند... به دلیل بودن دلیل است که امروز شادتر از هرلحظه ام!!

***پ.ن: خلاقیت از سر و رویم میبارد... گفته ام اسفند برایم دود کنند... فهرست بندی اول پست را حال کردید؟؟؟!!!!

***پ.ن: آخرین دعایت را یادت هست؟؟: " امیدوارم همیشه درونت پر از آرامش باشه"... امروز میفهمم عجب دعایی بود... ممنونم ازت... شاید این اولین تشکر من باشد بعد از مدتها از تو...

***پ.ن: شاید نیازی نباشد به گفتن...اشعار "قنبری" را میگویم..."شهیار" شان را...

 

تو رو که مینویسم دست من خوشبو میشه

دسته نرگس میشه، ناف صد آهو میشه

 

<<    1      2      3