مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 دی ماه سال 1384

به دنیا که آمده بود همه انگشت به دهان گرفته بودند که چرا؟؟ خودش هم که بزرگتر میشد، چراها بیشتر و بیشتر خودنمایی میکرد...تا وقتی که کودک بود خیال میکرد اینهم مانند خال پشت گردن مادربزرگ است که چرایی ندارد، یا مانند انگشت پای شوهر عمه که همیشه یکی روی دیگری سوار بود... اما حالا..حالا که بزرگ شده بود، میدید نمیشود ... این خیلی با آنهای دیگر فرق میکند. یعنی وجود خال یا انگشت های کج و کوله دست و پا چیز جدیدی نبود. ژنتیکی بود اما این یکی تا بحال سابقه نداشت... نسل اندر نسل خیلی از زنهای فامیل پشت گردنشان خال گوشتی داشتند اما این یکی بی سابقه بود نه زنی و نه مردی نبود که در این شجره نامه چنین مشکلی داشته باشد. اصلا مگر میشد؟ با چند دکتر هم صحبت کرده بود اما هیچیک دلیل خاصی نمیدیدند. یعنی آنها هم ندیده بودند چنین چیزی را و اگر بهشان کمی هم رو میداد بعید نبود بیندازندش زیر دست و پای هزاران دکتر داخلی و خارجی تا علت یابی کنند و یا حتی با تیغ جراحی تلاش کنند که مشتش را باز کنند. همان موقع که به دنیا آمده بود دهانش را باز کرده بود و به قول مادرش که گاهی شوخی میکرد با ونگ زدنش گوش دنیا را کر کرده بود.. همچنین انگشتان پایش هم با فاصله از هم باز شده بودند و چشمهایش و پره های بینی اش اما...اما دستهایش هیچوقت باز نشدند.یعنی از همان روز اول مشتش را برای هیچ کس باز نکرد. خودش هم مانده بود چرا. بارها نشسته بود در تنهایی و خلوت به دستانش نگاه کرده بود. این دستان ظریف و انگشتان گره خورده باریک. با خودش فکر میکرد اگر مشت دستانش باز میشد میتوانست با دستش بنویسد، پیانو بزند، ناخنهایش را بگیرد، اصلا چرا ناخنهایش اینهمه وقت توی کف دستش فرو نرفته بودند؟؟ میتوانست با دستانش تایپ کند، نقاشی بکشد ، کف بزند... و یا حتی میتوانست بنشیند و به فال کف دستش گوش کند. یکی از آرزوهای او همین فال کف دست بود... آنوقت که این آرزوها پر رنگ تر و پررنگ تر میشد تمام عزمش را جزم میکرد، تمام نیرویش را میریخت تو انگشتانش. انگار تمام نیروهای دنیا می آمدند تا مشت او را باز کنند... نگاهش را میدوخت به انگشتانش... به این امید که اینبار باز شود... اما ... اما نمیشد. میخواست برود جراحی کند اما معلوم نبود موفق شود...یعنی بیشتر دلش میخواست خودش بازشان کند تا به زور چاقو و تازه اینجوری کسی مشتش را باز کرده بود...و این خیلی بد بود...همیشه روزهای اول مدرسه معلمانش خیال میکردند چیزی قایم کرده توی مشتش... به زور میخواستند که دستش را باز کند و او فقط نگاهشان میکرد آنوقت معلم عاصی میشد خودش می افتاد به جان انگشتها... او هیچ ممانعتی نمیکرد...همیشه میگفت شاید در یکی از این زور زدنها باز شود... باز شود و معلم ببیند که هیچ چیز توی دستانش نیست اما نفهمد که چه گوهری را با اینکارش در دستهای او کاشته است...اما نمیشد...تنها حس ترحم بود که لانه میکرد در چشمان معلم....

اما یک شب شد...مشت گره کرده اش باز شد...نمیداند بهار بود یا پاییز اما تابستان و زمستان نبود... نشسته بود روی ایوان خانه اشان... به آسمان نگاه میکرد...با دستان مشت کرده...یادش می آید اینقدر نشست و اینقدر زل زد به آسمان که شب شد...اولین ستاره را که دید سلام کرد... و بعد زل زد به آسمان تا نگاهش برود به استقبال ستاره ها... یادش می آید اینقدر زل زد که انگار دو تا ستاره لانه کردند توی چشمانش... انگار شد جزیی از آُسمان...انگار پاهایش رو هوای ول بودند... بالا و بالا تر میرفت و گویی از میدان جاذبه خارج شده بود... نمیدانست به کجا میرفت... اما حس میکرد حضوری را... فهمید باید چیزی بخواهد. فهمید کسی میخواهد چیزی به او بدهد... فهمید این همه سال بیهوده از این مطب دکتر به آن مطب چرخیده بود...یادش آمد که بیهوده این سالها را خرج آرزوهایی کرده بود که اگر کمی زودتر به درک اینهمه آسمان میرسید همه اشان دست یافتنی شده بودند... نگاهش را دوخت به مرکزی در آسمان...انگار چیزی در دلش فرو ریخت ... انگار صدایی از اعماق روحش فریاد بر آورد که من دستانم را میخواهم...من میخواهم تو نعمتت را در دستانم بگذاری... و انگار ناگهان دو ستاره غلتید روی گونه هایش... آرام آرام غلتید و... چشمهایش را که باز کرد دید دو تا ستاره در کف دستش نشسته اند... کف دستانش میدرخشید و او دانست که دیگر از امروز هرچه بخواهد برآورده خواهد شد... کف دستانش بستری از مل مل بود برای هدیه خدا... از آنروز تا به امروز... دستها به سوی آسمون دراز میشوند تا پذیرایی نعمتی باشند که می آید تا لباس حقیقت به آرزوهایمان ببخشد....

شنبه 24 دی ماه سال 1384

این ترمودینامیک آماری درسی است بسی شیرین... یعنی همین که تو می آیی یک تقریب استرلینگ می اندازی وسط یا اینکه چند تایی ضریب لاگرانژ رو به خدمت میگیری برای اینکه مثلا بیایی حساب کنی چند مولکول یک انرژی واحد دارند لذتی دارد وصف نشدنی...اصلا لحظه شماری میکنی این فرجه ها تمام نشود تا تو بتوانی بیشتر و بیشتر لذت ببری ... آخ آخ وقتی این توزیع "بولتزمن" را میخوانی... دلت کباب میشود که چرا باید چنین فرد فرهیخته ای خودکشی کند... آنهم بخاطر چی؟؟بخاطر پوچ... فقط برای اینکه نتوانست در یک بحث علمی طرف مباحثه را قانع کند... کاش میشد بروم آرامگاهش و چند تایی فاتحه برایش بخوانم .قطعا خوشحال میشد وقتی من با یک قطعه سنگ روی قبرش بزنم... ایرادی ندارد همینجا میخوانم فوت میکنم به روح بزرگش برسد.... خدمتی کرد به بشریت حقیقتاً... فکر کن مثلا نمیدانستی چه نسبتی از مولکولها در یک دمای مشخص دارای انرژی معینی هستند خب میشد زندگی کرد؟؟؟ نمیشد باور کن نمیشد.... یعنی حالا که فکرش را میکنم می بینم لویی پاستور بیخود وقتش را گذاشت روی کشف اثرات کپک و هاری و اینا... یعنی او که از اول شیمیدان بود خب به جای این کار میرفت به کشف همین انرژیهای نهفته میرسید بلکه خدمتی هم میکرد به بشریت... حالا اینها را هم کشف کرد... که چه بشود؟؟فعلا که آنفولانزای مرغی در راه است... تازه راست میگوید الان بیاید برای ایدز و هپاتیت و هزار کوفت و زهرمار دیگر واکسن و دوا درمان کشف کند.... خدا وکیلی خدمتی که بولتزمن و رفیقش ماکسول به بشریت کردند هیچکس نکرد... همچین که توی این اتاق راه میروم به تمام مولکولها و ذرات معلق در هوا که نمی بینمشان میگویم:

شما من را میبیند ...دور سرم میچرخید اما نمیتوانید حساب کنید که چقدر پرانرژی ام اما من میتوانم با چند خط فرمول انرژی تک تک اتان را بکشم بیرون...این یعنی اینکه فکر نکنید چون نمی بینمتان پس قدرتی ندارم...هه.... چه کیفی دارد ها!!!

 

پ.ن: فکر نکنید خل شدم ها...مطمئن باشید که شدم.

پ.ن: دارم دیدم رو عوض میکنم به این درس.

پ.ن: با عرض معذرت از روح بزرگوار لویی پاستور...

پ.ن: به نظر من بزرگترین خدمت را نه بولتزمان کرد نه ماکسول نه لویی...هیچکدام به اندازه رفیق بولتزمان موثر نبود در آرامش دنیا... فکر کنید قانع میشد در این مباحثه ... همچنان بولتزمان علم میریخت بیرون..

پ.ن: میدونم عین افراد بی فرهنگ که برای علم هیچ ارزشی قائل نیستند نوشتم...شما به بزرگواری خودتان ببخشید این بی فرهنگی را...انشالله ترم دیگه جبران میکنم...

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1384

 

- اینهمه عشق عشق نکن... اینهمه توی این حصار استخوانی بالا و پایین نپر... تا او نخواهد هبچکاری از دستت ساخته نیست... فکر میکنی اینقدر صلاحیت داری که تصمیم بگیری برای آینده اش... برای انتخابش؟؟

 

- تو دیگر کاسه داغتر از آش نشو...خیال برت داشته چون نشسته ای آن بالا... چون حتی از نگاهش هم بالاتری میتوانی تصمیم گیرنده باشی...اصلا اگر تو نبودی این دوراهی ها هم ساخته نمیشد...

 

-  هه...همیشه ساده لوح بودی...یعنی همیشه ساده ترین بعد را برای دیدن انتخاب میکنی... نگاهش کن...یک گوشه نشسته... فقط نگاهمان میکند... مانده کداممان را برگزیند...تو که دم از اینهمه احساس میزنی دیگر چرا؟

 

- خب...تو او را میبینی... من آن یکی را هم میبینم...تو که دم از بعد و فرانگری میزنی چه؟؟؟ نمی بینی دیگری را؟؟؟ چه میکشد از نبودنش... چطور دلت می آید؟؟ عجب حرفی میزنم تو مگر دلی هم داری؟؟ که اگر داشتی آن روز که آمدی تا آرامم کنی خفه ام نمی کردی که حالا عین یک توپ منفجر شوم از حرفهای نگفته ام...

 

بلند میشود...دست راست را روی سرش میگذارد و دست دیگرش را روی قلبش و فریاد میزند:

 

- بس است دیگر...بس است... با هردویتان هستم... صدایتان را اگر بشنوم یک بار دیگر ....هردویتان را خفه میکنم... صد بار گفتم هر دویتان تا از آن منید باید رفیق باشید... من غلطی کرده ام...خودم هم حلش میکنم... فقط یکبار دیگر صدایتان را بشنوم... اگر یکبار دیگر...یکبار...بر فرض هم که بشنوم... چه کار میتوانم بکنم؟؟؟ مگر آنروز که تو لعنتی آن بالا دستور صادر کردی که ببین... نگاهش کن... عاشقش کن... من توانستم کاری کنم که حالا وادار ت کنم ساکت بنشینی و یا تو.. آنزمان که تپیدی...هر چه بهت گفتم آرام بنشین... او به درد ما نمی خورد مگر گوش کردی؟؟مگر آرام نشستی؟؟؟ حالا هی توی سر و کله هم میزنید که چه بشود؟؟؟ که مرا دیوانه تر کنید؟؟؟

 

دستانش را رها میکند...یعنی رها میشوند...خودش هم پرتاب میشود روی تختش... نگاهش را به سقف میدوزد و فکر میکند با خودش...

انگار چیزی کم باشد در دنیایش…آن چیز هر قدر هم ناچیز خلاش را حس میکند بزرگ… یعنی باید باشد انگار و آیا باید دنبالش  بگردد؟؟؟

دوستی میگوید : هنوز یک ذره دل برایت مانده...میشود کاری کرد... شوخی میکند ... دخترک میداند...اما میشود جدی ترین حرفها را در قالب طنز هم آورد... خودش این را گفته بود  و حالا او هم تکرار ش میکند... خوب است...آدم حس میکند حرف مهمی زده است... حس خود بزرگ بینی!!!!

راست میگوید...راستش چیزی بیشتر از یک ذره دارد این تو...توی این حصار استخوانی می تپد... چیزی بیشتر از یک ذره... دلش برایش میسوزد... آنروز که میجنگید تا یک جا بنشاندش... آنروز که فاتح این مبارزه عقلش بود گفته بود فقط یکی دو ضربه برای اینکه آرام بنشیند... نمیخواست تا همیشه ناکار ش کند...نمیخواست تا همیشه ساکت بنشیند یک گوشه و دم بر نیاورد و دیگر منتظر هیچ تپیدنی نباشد...و این عقل بشود حاکم تمام زندگی اش...یعنی باید به عقل دستور میداد ... ماموریتش را برایش شرح میداد که نمیروی به قصد ویرانی ... میروی که دل را با خودت همراه کنی...میروی که قانعش کنی باید به موقع بتپد...نه هر زمان... نه این زمان... ولی انگار زیاده روی کرد...یعنی نه...انگار کوتاهی کرد...در حق هردویشان..عقلش و دلش... نه که الان پشیمان باشد... یعنی آنزمان لازم داشت..این دل نباید تصمیم میگرفت...یعنی نباید تصمیم گیرنده مطلق میشد..حق نداشت...صلاحیتش را نداشت... اما بی انصافی کرد.. با کوتاهی اش... با ندانم کاری اش...

میداند از اول نیت اش غلط نبوده...یعنی هدفش اشتباه نیست... راهی که رفته غلط بوده از دم... یعنی هیچ چیز بدتر از این نیست که بخواهی کاری انجام شود ولی انجام که نمیشود هیچ... نتیجه ای میگیری کاملا برعکس.. میخواستی این دو را باهم رفیق کنی و حالا میبینی عین دو تا دشمن میزنند توی سر و کله هم... هه... دلت خوش... گند زدی...

با خودش میگوید:

- بد شده ام...خیلی بد...میدانم... انگار دستی از اعماق یک جای دور آمده و تمام درون مرا با خود برده است... انگار این من نیست...واقعا هم نمیدانم کیست.... با خودم فکر میکنم که چرا اینگونه؟؟؟ چرا باید به تمامی خودم را فراموش کنم ...انگار مادری کودکش را گوشه خیابان جا گذاشته باشد و آنوقت وقتی از سر کوچه پیچید دلش بلرزد که ای وای بچه ام...شیر میخواهد و آنوقت برگردد که برش دارد و ...و ببیند که نیست... نوزادش نیست... هیچ جا نیست و بعد تا آخرین لحظه در آرزوی شیر دادن به بچه اش بماند... میدانی ... همه درد این نیست که گمش کرده ام...همه درد این است که فراموشش هم کرده ام... یعنی زمانی یادم آمده که انگار دیر شده... حالا باید جایی دنبالش بگردم...

با موهای خیس دراز میکشد..کاری که خیلی دوست دارد... طوری میخوابد که خیسی موهایش بزند توی صورتش... سرمایش برود توی پوستش...آنوقت لذت میبرد از خنکی اش... هر بار که این کار را میکند پیش خودش میگوید چرا اینقدر شک؟؟؟ وقتی از چیزی لذت میبری یعنی میبری...چرا حتی به لذت بردنش هم شک داری....چرا وقتی میخندی پیش خودت میگویی آیا این ماجرا اینقدر خنده دار هست؟؟؟چرا وقتی لذت میبری میگویی آیا این ماجرا اینقدر لذت بخش هست؟؟ چرا وقتی نگران چیزی میشوی میگویی آیا این مساله اینقدر بزرگ هست که نگرانش بشوم؟؟؟ چرا وقتی گریه میکنی به خودت میگویی لازم هست گریه کنم یا اینکه دارم خودم را لوس میکنم؟؟؟ و همه اش شک شک شک.... همه اش انتظار از خودت...انتظار اینکه باید دردهایت، شادیهایت، خنده هایت، غصه هایت بزرگ باشند...نباید برای هر چیزی شاد شد و یا غمگین...و وقتی نه درد بزرگی باشد و نه شادی بزرگی آنوقت زندگی یعنی چه؟؟؟ بارها شده برای دیگران گوشی بوده  تا بشنود شادیهایشان را و یا حتی غمهایشان را... کاری که انگار در خونش بوده از روز اول... همیشه هم میدانست که  او دردش یا شادی اش برای خودش بزرگ است...گاهی هم به نظرش بسیار بزرگ بوده اما درست وقتی خودش میرود جای آنها..تجربه مشترکی... آنوقت خودش را محروم میکند از بزرگ بودن درد...بزرگ بودن شادی... انگار" او" حق ندارد که بداند شادی چیست مگر اینکه بزرگ باشد...غصه چیست مگر اینکه بزرگ باشد و بدبختی اینجاست که هیچوقت هم از دیدش بزرگ نمیشود.... یعنی انگار خودش کوچک مانده باشد...

آیا همه اینها بخاطر جنگ نبود؟؟؟همه اینها به این خاطر نبود که روزی عقلش را فرستاد تا دلش را همراه کند اما برای همیشه آرام یکجا نشاندش و عقلش را هم گذاشت به امان خدا برود هر کاری میخواهد بکند؟؟؟انگار با این کار کودک درونش را کشت یا گذاشتش گوشه ای و رفت... رسید به این همه بی تفاوتی... دیگر در انتظار هیچکس نیست که بیاید و دلش را بلرزاند... دیگر برایش اهمیتی ندارد که عاشق بشود یا کسی عاشقش بشود یا نشود... این همه بی تفاوتی ...این همه... حالا نشسته و دعوایشان را هم نگاه میکند... چه میشود کرد؟؟؟

بلند میشود...موهایش دیگر خشک شده اند...

 

پ.ن: عنوان این پست ربطی به داستان شاید نداشته باشد...موقع فرستادنش تلویزیون داشت پخشش میکرد...

 

 

دوشنبه 19 دی ماه سال 1384

 

 صبح که بیدار میشوم و میبینم فقط یک ربع مانده که کلاسم شروع بشود و من هنوز در رختخوابم ( نه بهتره بگم تختخواب(درست شد بالاخره تخت شکسته ام)...رختخواب یعنی رختی- به معنی لباس- برای خواب...لابد) و این استاد شدیدا حساس به دیر آمدن... یک ربع به هشت بیدار میشوم... انگار فیلمی را تند کرده باشند... از این اتاق به آن اتاق... اینقدر سریع مسواک زدم که انگار لثه ام خون هم آمد.... ساعت هشت از در خانه میزنم بیرون..یعنی همه این کارها را در عرض یک ربع انجام داده ام... توی تاکسی فکر میکنم که به استاد چه بگویم... بگویم خواب مانده ام... مگر از جانم سیر شده ام...لبخندی میزنم و دل خوش میکنم به پاچه خاری دیروزم سر کلاس... خب شاید به حرمت آن حرفها هم که شده استاد چیزی نگوید... هشت و بیست دقیقه روی صندلی نشسته ام... استاد هم هیچ چیزی نمیگوید... عجب... دلیلش که پاچه خاری دیروزم نیست؟؟هست؟؟؟

از دانشکده که میزنم بیرون...همه جا کدر است... چیزی شبیه به مه و باران هم که...

 

باران که می آید... میرود روی اعصاب..صدبار به خدا گفتم هر وقت بیرون هستم باران نبارد.... اما انگار دعای دیگران که میگویند هر وقت بیرون هستند باران بیارد قویتر است...خب طبیعی هم هست...از بین صد نفر شاید من تنها کسی باشم که از زیر باران راه رفتن بیزارم... فکر کن باران میزند وسط سر و صورتت...تازه چتر هم داشته باشی باز هم همین که یک چیز اضافه را بالای سرت میکشی خودش فلسفه ای دارد برای اینکه ثابت کنی اعصاب خورد کن است... خسته هم باشی...مقنعه ات هم هی برود عقب که بیفتد و تو چتر را از دست راستت میدهی دست چپت که با آن جزوه هایت را هم گرفته ای...تازه باید دستکش ات را هم در بیاوری که بتوانی مقنعه ات را درست کنی... بعد یکهو جزوه هایت می افتد روی زمین...حالا باید با همان هیبت خم شوی جزوه ها را هم برداری که احتمالا خیس هم هستند...خم که میشوی می بینی ای بابا! کتانی سفیدت چیزی شده در مایه های خاکستری تیره و شلوار جینت هم که چیزی نمانده خیسی اش برسد به زانو... یادت می آید جلوی سلف جفت پا رفته ای توی یک گودال آب...حالت از خودت بهم میخورد...جزوه ها را برمیداری و ریختت را درست میکنی  تازه سعی میکنی که لذت ببری از اینکه بالاخره مرتب شدی که میرسی به پل هوایی سقف دار و باید دوباره چترت را ببندی... با هزار مصیبت ناشی از تنها دو دست داشتن چترت را میبندی و بعد که میرسی به آن طرف پل باز با همان مشقت بازش میکنی...می ایستی کنار خیابان بلکه تاکسی گیرت بیاید... حالا دیگر گفتن از ماشینهایی که از روی شکم سیری گاز میدهند بماند که حرصت را درمی آورند وقتی آب میریزند رویت و خیس ترت میکنند...اما خب اینجاست که میگویی آب که از سر گذشت...بعد یادت می آید که مادرت که امروز تعطیل بوده چرا ماشین را نیاورده ای هان؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! اینجایش دیگر غیر قابل تحمل است... دیگر بد و بیراه نمانده که نثار خودم کنم

 

 

پ.ن: عجب روزی بود تا همین الان ها!!!

پ.ن: فعلا تا سه شنبه دیگه در تعطیلات به سر میبرم..البته تعطیلات که نه...فرجه ها...به آسمان گفته ام تا بیرون نیامده ام هرچه میخواهد ببارد...

 

 

 

 

شنبه 17 دی ماه سال 1384

 

گاهی از خودم لجم میگیرد... شده بارها در زندگی حدسی زده ام اما در نطفه خفه اش کرده ام و بعد ها دیده ام عجب حدسی بوده و اگر تقویتش میکردم در خودم الان به خودم میبالیدم..میشد با کمال افتخار ادعا کرد که عجب هوش سرشاری...حتی میشد با زرنگی ربطش داد به حس ششم قوی!!!!! اما نمیدانم چرا همیشه از حدس زدن گریزانم... از اینکه حرفی، کلامی، رفتاری، اتفاقی و یا هر چیز دیگر را بگیرم و بروم تا ته اش گریزانم... حتی اگر هم دلایلی کامل منطقی با چشم خودم ببینم مبنی بر صحیح بودن حدسم اما تا وقتی آشکارا با موضوع روبرو نشوم جدی اش نمیگیرم...شاید برمیگردد به حس بی اعتمادی بخودم و یا اطرافم... شاید هم اثرات روانشناختی گسترده تری دارد و من نمیدانم...بهرحال گاهی بدجوری از خودم لجم میگیرد...

 

بچه ها نشسته بودند و تست روانشناسی میگرفتند... معلوم بود از روی بیکاری است..و یا شاید هم نه از بس سرمان در این دانشگاه شلوغ است وقتی ثانیه ای به بیکاری میخوریم میزند به سرمان که به بهترین وجه ممکن ازاین ثانیه ها لذت ببریم و آنوقت می بینی که جمع شده اند دختر و پسر تا تست  روانشناسی بگیرند... خوب بد نبود... به من که رسید... نتیجه تستم این بود:

الویت بندی ها در زندگی: 1- خانواده  2- غرور 3- عشق  4- شغل  5- پول

شخصیت درونی: بدجنس

و یه سری چیزهای دیگه که الان یادم نیست...اما انگار خیلی هم بی ربط نبود...برای گذران یک ربع ساعت قبل از شروع کلاس بد نبود...

 

چاق شده، صبح میرود دانشگاه فقط برای اینکه بخندد ..همیشه هم حرفی دارد برای اینکه بخندد... ماجرای خنده داری، حرف با مزه ای، انگار در تمام دنیا تنها خندیدنش را گرفته و رفته تا ته اش... هرچه میگویی بد نیست رژیم بگیری گوشش بدهکار نیست...میگوید همین طوری اش را دوست دارد...خوشگل است... خودش هم میداند...  شب امتحان که میشود یادش می افتد درسی هم دارد...یادم نمیرود وقتی وسط خیابان پفک میخورد آنهم درست عین بچه ها چقدر بی خیال بود.دو سه تایی برمیداشت و سرش را بالا می گرفت و دهنش را باز میکرد و همگی را باهم می انداخت در دهانش... و یا وقتی بلند بلند میخندید...شده بود چند بار بگویم یواش بخند..یا این چه طرز خوردن است... اما انگار دوست دارد...اینکه دیگران چه فکری در مورد شخصیتش داشته باشند برایش مهم نیست...گاهی فکر میکنم برای من هم اهمیتی ندارد اما مگر میشود آدم اینقدر بی خیال باشد؟؟؟!!! رتبه کنکورش که آمد عین خیالش نبود..رتبه اش بد نبود اما برایش فرقی نمیکرد چه بخواند و یا کجا باشد! همه میگویند شوهرش هیچوقت از کنار او بودن خسته نمیشود... بس که همیشه سرحال است...بی قید و بند... بدون رودربایستی...عاشق این است که ازدواج کند و من همیشه می مانم که چرا؟؟؟؟ خودش را گاهی به منگی میزند و گرنه اگر بحث فکر کردن باشد...مخش خوب کار میکند...خوب مینویسد...گاهی خوانده ام متنهایش را... خوب فکر میکند...احساساتی هم است..یعنی منطق برایش به نسبت احساس تعریف نشده است....اما در شرایط مختلف خوب فکر میکند...دوستانش در این موارد رویش حساب میکنند... در کل بی خیالی اش گاهی دق میدهد مرا... گاهی می نیشینی و فک میزنی و نصیحتش میکنی، تجربه میدهی بهش اما در نهایت شانه ای می اندازد بالا و...تو دلت میخواهد بروی بمیری...میدانم گاهی شده ساعت شش از دانشگاه برسد خانه اشان و بخوابد تا ده شب... انگار خواب در جیبش است...هر وقت بخواهد میخوابد...گاهی حسودی ام میشود به اینهمه بی خیالی اش... و گاهی هم نگرانش میشوم... باید بیشتر از اینها نگران خودش باشد...

 

یکساعت تمام دف زدم...بعد از چندین ماه...بی وقفه زدم... دستم خشک تر شده اما هنوز هم میشود زد... دلم تنگ شده بود برای صدای بم اش... صدایی که نمی گذارد صدایی دیگر را بشنوی... حتی صدای هق هق خودت را... قدیمترها هر وقت دلم از زمین و زمان گرفته بود میزدم... میکوبیدم... انگار تمام دق و دلی هایم را میریختم سر پوست دفم و او هم فقط فریاد میکرد...آنوقت به خواهر کوچیکه میگفتم که بربط بزند...همان اهنگی که خیلی دوست داشتم بعد آرام میشدم و میرفتم دنبال کارم... خیلی وقته با خواهر کوچیکه چیزی نزدیم... خاک میخورد این سازها گوشه اتاق... انگار دیگر دلتنگیهام رو این چیزها جوابگو نیست... شاید دلتنگیها هم با گذر زمان بزرگتر میشوند... و این ساز دهنی!!!!حیف... دیگر هیچوقت نتوانستم بهش دست بزنم و یادش بگیرم...همان چند وقت کافی بود برای اینکه تا عمر دارم دست به ساز دهنی نزنم...

 

پ.ن: امروز داشتم فکر میکردم بروم نقاشی یاد بگیرم...آنهم واقعا جدی... عجالتا رنگ آبی این پست را داشته باشید تا بعد!!!

 

   1      2      3    >>