من که به خاک آمدم بنده شدم...تو به بالا رفتی و خدا شدی
(؟)
*میدونستم کمبود خواب دارم اما نه دیگه اینقدر...
*میخواستم برم حکم رو ببینم امروز عصر ...نشد.
*نباید پیاده روی میکردم... بدجوری دیگه درد میکنه این پای لعنتی...
*دکوراسیون اتاقم رو عوض کردم امروز...وقتی بیدار شدم...نشستم تو رختخواب..قبل از اینکه برم جهت شستن دست و صورت دکور اتاق رو عوض کردم...بیشتر از شش ماه شده بود که این مدل قبلی رو تحمل کرده بودم.
*تختم دیروز شکست...به گمانم داداش کوچیکه با چندین صد کیلو وزن پریده روش وگرنه من که وزنی ندارم.
*دیشب رو زمین خوابیدم. نون و پنیر و سبزی هر شب رو هم توی تشک روی زمین خوردم. جمع کردن تشک سخت بود فقط...
*دیگه داره رو اعصاب راه میره... خجالت نمیکشه.. سه بار به مامان گفته..دو بار به بابا.. یه بار به خودم... حالا هم مادرجون... من اگه نخوام ریخت این پسره خل و چل اش رو ببینم باید چیکار کنم؟؟؟؟ به جرات میتونم بگم پسرش بی شعور ترین آدمیه که تاحالا تو عمر دیدم...(من میتونم الان بگم کدومهاتون توی دلتون میگید:همین که اومده سراغ تو نشون دهنده بی شعوری اش هست...باور کنید میدونم کدومهاتون میگید!!)
*تا حالا دیدید یکی بخواد جهت آب کشیدن یک پالتوی پر از کف اونو بپوشه بعد بره زیر دوش بایسته؟؟؟... من امروز این سبک جدید آب کشیدن پالتو های سنگین رو به ثبت رسوندم... اگه یه دوربین داشتم اون لحظه، قطعا عکسم با اون ریخت و قیافه برنده جایزه بهترین عکس طنز سال میشد...(حالا کی خلاق تره؟؟؟!!)
*دیشب داشتم فکر میکردم اگه بزنه و من فلج بشم چی میشه... دور از جون هم زیاد گفتم ها... اما تصور میکردم من روی صندلی چرخ دار...زندگی سخت میشه اما روحیه ام چی...البته من روی صندلی چرخدار خیلی خوش روحیه بودم اما در عمل هم اینطوری ممکنه باشم؟؟؟؟
*توی امتحان دیروز بیشتر سوالها رو خیلی مطمئن مینوشتم... بخودم میگفتم یا داری کاملا غلط مینویسی یا کاملا درست... برگه ام رو هم اومدم زود بدم...یعنی میخواستم زودتر بیام بیرون اما استادمون گفت مال همه رو یه جا جمع میکنه..یه ربع واسه خودم در و دیوار نگاه میکردم در حالیکه همه چونه میزدند که وقتش کمه... یکی نیست بگه نمی میری یه چک بکنی نه که خیلی با دقتی!!!!!! بچه ها همیشه از اینکه من برگه ام رو زود میدم حرص میخورند...اما خیلی کیف داره...
*لامپهای خونه ما داره یکی یکی میسوزه..لامپ حمام...لامپ آشپزخونه..لامپ اتاق خواهر کوچیکه... یه چهارصد نفری سراغ ندارید لامپ خونه های ما رو عوض کنند؟؟؟ این خونه چرخوندنش سخته...من خودم لامپو نگه میدارم سیصد و نود و نه نفر دیگه باشند خوبه....
*یکی نیست بگه مرض داری از بوی این عطره خوشت نمیاد ازش استفاده میکنی؟؟؟... چرا عطرهایی که دوست نداریم اینقدر بوشون می مونه...
* گوشی بنده بسیار با شعور میباشد...بارها و بارها شده که تو فرستادن یه اس ام اس یا تماس گرفتن با کسی تردید داشتم که آیا این کار رو بکنم یا نه؟؟ اگه به صلاح نباشه خودش اس ام اس نمیفرسته یا امکان نداره که شماره طرف رو بگیره... خیلی باشعوره...
****...باز هم داد گاهی در من، قاضی و شاکی و محکوم و جلاد هم من، کار سخت قضاوت با من و اجرای حکم باز هم با من. به جرم سهل انگاری در عرصه دادگاه وجدان ایستاده ام. بدون دفاع و مستحق محکوم شدن... و در این میان تنها حکمی که صادر میکنم فرصتی است دوباره. نمیدانم عادلانه است این حکم یا نه،اما مگر راه دیگری هم وجود دارد؟
هر روز که میگذرد. بیشتر در می یابم که خوب بودن سخت ترین کاری است که در ازای "بودن" باید انحام داد. خوبیها همیشه با من بوده اند اما نه به تنهایی که ناخالصیها و کژاندیشیها هم نه در لباس پلیدی که در هیبت سهل انگاری همگام خوبیهایم بوده اند و ایراد کار همین جاست . خوب مطلق بودن و آگاهانه از سهل انگاریها دوری کردن همان سخت ترین کار "بودن" است...
آه! از این سهل انگاری ها که همواره همراه ما انسانها بوده اند و ما چه سهل انگارانه نادیده اشان گرفته ایم....وقتی عمیقتر در خود فرو می روم وقتی دقیق تر تک تک زوایای وجودم را بررسی میکنم شرمگینانه شاهد خلق تئوریها و دیدگاههایی هستم برای توجیه سهل انگاریهایم. برای رهایی از دادگاه وجدانم. همه و همه بهانه اند. زیادند بهانه ها و همه تنها بهانه اند. نه دلیل نرفتن ها و ماندنها...
پ.ن: همین جوری هوس کردم این پستم رو سبز بنویسم..شاید اثرات حس یهویی اینجانب در تغییرات باشد...





