مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 دی ماه سال 1384

 

من که به خاک آمدم بنده شدم...تو به بالا رفتی و خدا شدی

(؟)

 

*میدونستم کمبود خواب دارم اما نه دیگه اینقدر...

*میخواستم برم حکم رو ببینم امروز عصر ...نشد.

*نباید پیاده روی میکردم... بدجوری دیگه درد میکنه این پای لعنتی...

*دکوراسیون اتاقم رو عوض کردم امروز...وقتی بیدار شدم...نشستم تو رختخواب..قبل از اینکه برم جهت شستن دست و صورت دکور اتاق رو عوض کردم...بیشتر از شش ماه شده بود که این مدل قبلی رو تحمل کرده بودم.

*تختم دیروز شکست...به گمانم داداش کوچیکه با چندین صد کیلو وزن پریده روش وگرنه من که وزنی ندارم.

*دیشب رو زمین خوابیدم. نون و پنیر و سبزی هر شب رو هم توی تشک روی زمین خوردم. جمع کردن تشک سخت بود فقط...

*دیگه داره رو اعصاب راه میره... خجالت نمیکشه.. سه بار به مامان گفته..دو بار به بابا.. یه بار به خودم... حالا هم مادرجون... من اگه نخوام ریخت این پسره خل و چل اش رو ببینم باید چیکار کنم؟؟؟؟ به جرات میتونم بگم پسرش بی شعور ترین آدمیه که تاحالا تو عمر دیدم...(من میتونم الان بگم کدومهاتون توی دلتون میگید:همین که اومده سراغ تو نشون دهنده بی شعوری اش هست...باور کنید میدونم کدومهاتون میگید!!)

*تا حالا دیدید یکی بخواد جهت آب کشیدن یک پالتوی پر از کف اونو بپوشه بعد بره زیر دوش بایسته؟؟؟... من امروز این سبک جدید آب کشیدن پالتو های سنگین رو به ثبت رسوندم... اگه یه دوربین داشتم اون لحظه، قطعا عکسم با اون ریخت و قیافه برنده جایزه بهترین عکس طنز سال میشد...(حالا کی خلاق تره؟؟؟!!)

*دیشب داشتم فکر میکردم اگه بزنه و من فلج بشم چی میشه... دور از جون هم زیاد گفتم ها... اما تصور میکردم من روی صندلی چرخ دار...زندگی سخت میشه اما روحیه ام چی...البته من روی صندلی چرخدار خیلی خوش روحیه بودم اما در عمل هم اینطوری ممکنه باشم؟؟؟؟

*توی امتحان دیروز بیشتر سوالها رو خیلی مطمئن مینوشتم... بخودم میگفتم یا داری کاملا غلط مینویسی یا کاملا درست... برگه ام رو هم اومدم زود بدم...یعنی میخواستم زودتر بیام بیرون اما استادمون گفت مال همه رو یه جا جمع میکنه..یه ربع واسه خودم در و دیوار نگاه میکردم در حالیکه همه چونه میزدند که وقتش کمه... یکی نیست بگه نمی میری یه چک بکنی نه که خیلی با دقتی!!!!!! بچه ها همیشه از اینکه من برگه ام رو زود میدم حرص میخورند...اما خیلی کیف داره...

*لامپهای خونه ما داره یکی یکی میسوزه..لامپ حمام...لامپ آشپزخونه..لامپ اتاق خواهر کوچیکه... یه چهارصد نفری سراغ ندارید لامپ خونه های ما رو عوض کنند؟؟؟ این خونه چرخوندنش سخته...من خودم لامپو نگه میدارم سیصد و نود و نه نفر دیگه باشند خوبه....

*یکی نیست بگه مرض داری از بوی این عطره خوشت نمیاد ازش استفاده میکنی؟؟؟... چرا عطرهایی که دوست نداریم اینقدر بوشون می مونه...

* گوشی بنده بسیار با شعور میباشد...بارها و بارها شده که تو فرستادن یه اس ام اس یا تماس گرفتن با کسی تردید داشتم که آیا این کار رو بکنم یا نه؟؟ اگه به صلاح نباشه خودش اس ام اس نمیفرسته یا امکان نداره که شماره طرف رو بگیره... خیلی باشعوره...

 

****...باز هم داد گاهی در من، قاضی و شاکی و محکوم و جلاد هم من، کار سخت قضاوت با من و اجرای حکم باز هم با من. به جرم سهل انگاری در عرصه دادگاه وجدان ایستاده ام. بدون دفاع و مستحق محکوم شدن... و در این میان تنها حکمی که صادر میکنم فرصتی است دوباره. نمیدانم عادلانه است این حکم یا نه،اما مگر راه دیگری هم وجود دارد؟

هر روز که میگذرد. بیشتر در می یابم که خوب بودن سخت ترین کاری است که در ازای "بودن" باید انحام داد. خوبیها همیشه با من بوده اند اما نه به تنهایی که ناخالصیها و کژاندیشیها هم نه در لباس پلیدی که در هیبت سهل انگاری همگام خوبیهایم بوده اند و ایراد کار همین جاست . خوب مطلق بودن و آگاهانه از سهل انگاریها دوری کردن همان سخت ترین کار "بودن" است...

آه! از این سهل انگاری ها که همواره همراه ما انسانها بوده اند و ما چه سهل انگارانه نادیده اشان گرفته ایم....وقتی عمیقتر در خود فرو می روم وقتی دقیق تر تک تک زوایای وجودم را بررسی میکنم شرمگینانه شاهد خلق تئوریها و دیدگاههایی هستم برای توجیه سهل انگاریهایم. برای رهایی از دادگاه وجدانم. همه و همه بهانه اند. زیادند بهانه ها و همه تنها بهانه اند. نه دلیل نرفتن ها و ماندنها...

 

پ.ن: همین جوری هوس کردم این پستم رو سبز بنویسم..شاید اثرات حس یهویی اینجانب در تغییرات باشد...

 

چهارشنبه 14 دی ماه سال 1384

 

امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده

تو صبح دل آرایی من شام دل آزرده

امشب به تو رو کردم ای خاطره جاری

تو هق هق دریا وار من شبنم بیداری

 

Top student  شدن تو کلاس زبان/ یه امتحان در حد کمی بهتر از خوب در ازای شب بیداری ها و تمرین حل کردن ها/ کوئیزی از سر بی خیالی/ قراری از روی اشتیاق/ پلهای هوایی/ دلهره/ آرامش/ سوغاتی/ هدیه/کافه نادری/ خنده/ دو دوست/ بازی معروف کافه نادری/ دود سیگار/ بوی سیگار قاطی بافت لباسها/جای خالی یک نفر/ قهوه ترک/ فال قهوه/ شکلات گلاسه یخ/ لیوان های آب/ آب خوردن بعد از مدتها / دفتری برای بازی/ نوشتن/سمفونی مردگان معروفی/ عکس گرفتن/ قدم زدن/ ملاقات با دکتری معروف که ما برای اولین بار می بینیمش/ هفت تیر/ خداحافظی/ پیاده روی تا انقلاب/ فروشگاه کتاب/ حل تمرین/ " پیکر فرهاد" معروفی/ آن یکی از نادری  که فراموشم شد بخرمش/حرف...حرف/ سرما/ گیر نیاوردن تاکسی/ ماندن، نرفتن/ گفتن، شنیدن/ رسیدن/ /آهنگ کافه نادری/ ما همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز... / بی تابی/ تلفن آزی/ خنده، غر/ شوفاژ...پتو...کتاب/ خواندن/کنسل شدن برنامه پر پنجشنبه/ یه ایمیل... پشیمانی، شرمندگی/ عذرخواهی/ نوشتن/ وبلاگ/ وبلاگ/ وبلاگ....

از ساعت دو و سی و سه دقیقه بعد از ظهر مال خودم بودم.... لذت بخش بود...خیلی...

 

گاهی تو زندگی لحظاتی پیش میان که تو نمیدونی چه جوری میگذرونی اشون...مجبوری در عرض کمتر از  یک ثانیه تصمیم بگیری... اگه اشتباه کنی... زمان کمی بود... شاید در حد پنج دقیقه... جاده زندگی آدمها گاهی خیلی جالب به هم میرسند...

 

نمیدونم چه ام شده...فکر میکنم از ذوق مرگی زیاده... بی جنبگی هم بد دردیه... انگار یه چیزی باید باشه که نیست...یا یه چیزی هست که باید روشن بشه اما نمیشه... چه ام شده؟؟؟؟ خوب بودم..خیلی خوب... خوب هم هستم اما یه چیزی قلقلک میده...نمیدونم چیه... فکر کنم تا آخر شب پیدا بشه... اگه اون ایمیل نیومده بود... چرا باید چنین کاری میکردم...زمانی فهمیدم اشتباه کردم که دیر شده بود انگار... باید زودتر میجنبیدم و حالا هم باید معذرت خواهی اش رو بپذیرم...اینم جریمه ات نرگس خانوم!!!

 

من از بند نفس جستم حسابم با خودم پاکه

 

پ.ن: همه چیز بر وفق مراده!!!!!

پ.ن:گاهی پلهای هوایی، خطوط عابر پیاده، حتی چراغ راهنمایی هم میتونه خاطره ساز باشه...

 

منو تا گریه یاری کن حریص امن آغوشم

منو بشناس که از یاد همه دنیا فراموشم

 

 

دوشنبه 12 دی ماه سال 1384

 

سلام ...

واژه کلیدی، شروع یک صمیمیت... یک صمیمیت تا انتها و یا روزی هم... دلم نمی خواهد بنویسم از سلامتی ای که با سلام می آید... حوصله تکرار مکررات را ندارم. تکراری میشویم و آنوقت حوصله امان از خودمان سر می رود...

سلام، عین قدم اول می ماند. انگار یک نفر تمام انرژی اش را جمع کند و بیاید جلو که چیزی بگوید و انگار که می ترکد وقتی میگوید "سلام"!

آنوقت آرامتر میشود. انگار دیگر باقی کلمات خودشان می آیند ... اینقدر می آیند...اینقدر جاری میشوند که تو می مانی... می مانی و... میرسی... میرسی به "خداحافظ"... سختی اش به اندازه گفتن سلام سخت است و به اندازه تمام شیرینی آن تلخ. آنوقت می آیی که  بگویی... باز هم تمام انرژی ات را جمع میکنی و می خواهی بترکی ..اما...

اما مگر می ترکد این بغض لعنتی! آنوقت با بغض میگویی "خداحافظ"... می گویی و بعد وقتی ترکید..وقتی لغزید اشکت... مینشینی و خاطره اولین "سلامت" را به تصویر میکشی...خیس!!

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم

ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم

رفته است قرارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه روانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم...

 

کوه کتابهای و جزوه های دست نویس و کپی شده... کاغذهای چرکنویس کف پوش اتاق هستند و انگار زندگی بیرون در این سرما یک جایی کز کرده...سوال میپرسد...درس شش زبان... توضیح میدهم برایش... آن یکی نمیدانم چرا هوس ترجمه به سرش زده...نمیتوانی چرا قبول میکنی؟؟؟ حالا باید متنش را هم ترجمه کنم برای آن دیگری... دیگری از اتاقش داد میزند: فلان چیز در شیمی چه میشود؟ دیگری هم مدام لغت انگلیسی می پرسد... گاهی خودم هم می مانم اینهمه معنی لغت می دانم و در حرف زدن یکی باید حرف از دهانم بیرون بکشد... دوستی ایمیل میدهد و چیزهایی را یادآور میشود...نمیشود فکر نکنم... میدانی بیراه نمی گوید... حق دارد... باید بیشتر فکر کنم... دوست دیگر زده به سیم بی خیالی و انگار... دیگری گله میکند چرا تماس تلفنی اش را بی جواب گذاشتم و دوست دیگر هم که... چهارشنبه امتحانم را بدهم به گمانم به اندازه دو سه ساعتی مال خودم باشم...پنجشنبه کاملا پر..صرف رفع اشکالات درسی یک دوست و عصر هم نوبت اشکالات پسر عمه است...باورم شده که جای سه نفر درس میخوانم..خودم و دوستم و پسر عمه... تمرینهای دو فصل را باید چهارشنبه تحویل بدهم و سه فصل دیگر آلی را دوشنبه... یک فصل هم سینتیک دارم برای حل کردن... به اندازه دو سه هفته ای هم کمبود خواب دارم... کاش بیشتر از بیست و چهار ساعت در شبانه روز مال من بود...حتی به اندازه یکساعت بیشتر... شاید همان ساعت بیست و پنجم بشود مال خودم باشد...

 

دو سه روزه بالای معده ام...یا شایدم طرفای دیافراگم...یه جاهایی زیر دنده آخر قفسه سینه انگار یه قورباغه لونه کرده... هی میپره... باور کنید...نمیدونم چیه... انگار یه قورباغه خوابه تا سرفه میکنم یا عطسه یا یه حرکت کوچیک بیدار میشه و می پره... شایدم قلبم باشه... دیگه در رفته از جاش...از قفسه سینه پریده بیرون ... حق داره مدتهاست یادم رفته قلبی هم این تو داره میتپه...

 

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی

خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی

تا سجده گزارم...

 

پ.ن: ندارد

 

شنبه 10 دی ماه سال 1384

 

1- امام رضا هم خیلی با حاله ها! از گرد راه نرسیده یکی از حاجت هام رو گرفتم !!!!!!!!! دستش درد نکنه

 

2- مهمون، مهمون ، مهمون... گاهی باورم میشه که خونه ما عین مهمان سرا می مونه...

 

3- امتحان، امتحان ، امتحان... گاهی باورم میشه تا آخر دنیا باید امتحان بدم...جدی میگم... خسته شدم. یکی نیست به این استادان محترم ما بگه که امتحان گرفتن کار هجویه؟؟؟؟

 

4- حرف، حرف ، حرف ، ... گاهی باورم میشه که این گوشها بیخودی هستند... باید بشنوی حرفها رو... نمیدونم چرا وقتی دوستی میگه کسی نیست که حرفام رو بشنوه از خودم بدم میاد... یعنی این گوشها رو من الکی روی این کله مبارک حمل میکنم...البته که ربطی هم به گوش نداره... باید بفهمی...درکش کنی(باز هم درک!!) اونوقته که میشی یه شنونده خوب!!

 

5- تصمیم ، تصمیم، تصمیم... از اینکه موقع تصمیم گیری می لنگم گاهی ...اذیت میشم... دلم میخواست تو بعضی شرایط قاطعانه تر تصمیم میگرفتم نه اینکه بشینم به امید گذر زمان ببینم سرنوشت چه تصمیمی برام میگیره!

 

6- شام قطار موقع رفتن جوجه کباب بود. بعد که  رسیدیم برای صبحانه تخم مرغ داشتیم و نهار جوجه کباب و شام خوراک مرغ...فردا نهارش تو نیشابور بختیاری داشتیم و شامش شنیسل مرغ...صبحانه فرداش نیمرو بود و فقط اینبار نهارش کوبیده بود...دوباره شام برگشت تو قطار جوجه کباب بود... اگه یه روز دیگه مونده بودیم من قطعا الان جای نوشتن قد قد میکردم...مرغ، مرغ ، مرغ

 

دیگه شماره زدنم نمیاد....

تو حرم آزی در گوشم یه چیزی گفت...از... گفت... گفت من و تو اگه اینجاییم برای اینه که اون کار آزی رو جور کرده. نظرم رو پرسید در مورد اینکه بهش زنگ بزنه...گفتم هر کار میخواد بکنه برای من فرقی نمیکنه. بعدش بغضم ترکید... بغض آزی هم...هر دو گریه کردیم... دست خودم نبود.آزی فکر میکرد ناراحتم کرده. اما من ناراحت نبودم. دلیلی برای ناراحتی نبود...فقط گریه بود.دلم دنبال بهانه میگشت فقط...هق هق گریه ام بلند شده بود. چیزی که اصلا دوست ندارم اما گاهی آدم رو خیلی آروم میکنه. مظلومیت اشک رو میگیره اما خب آرام بخش خوبی میشه.... فرداش آزی بهش زنگ زد. برخلاف تمام این مدت این بار گوشی اش دست خودش بود.روی کاغذ برای آزی نوشتم که نگه یه وقتی با نرگس تو حرم یادش افتاده ها!! فقط سلام من رو بهش برسونه همین... تازه کلی با خودم کلنجار رفتم سر همین سلام رسوندن هم. اول میخواستم به آزی بگم که نگه من هم هستم اما بعد گفتم اگه بفهمه بد میشه... آزی گفت که بازهم سرحال نبود. میدونستم...دیگه حوصله نگرانی ندارم...از من کاری بر نمیاد... خیلی بی خیال تر از اونی هستم که فکر میکردم. آخ که چه میکنه این گذر زمان!!!

 

پ.ن: کمبود خواب یکهفته ای بد چیزیه...Insomnia از اون هم بدتر...

 

 

جمعه 9 دی ماه سال 1384

من برگشتم...الان کمتر از یکساعته که برگشتم..میدونین خیلی حس بدی هم به آدم دست نمیده وقتی از مسافرت میاد اونم کله صبح هیچکس تو خونه منتظرش نباشه... همه خوابند..خوب صبح جمعه است مثلا... منم که بی جنبه نیومده کامپیوترم رو روشن کردم...

جای همگی خالی..خیلی خیلی خیلی خوب بود...خیلی خیلی خیلی هم یادتون کردم...خیلی خیلی خیلی هم دعاتون کردم .....خیلی خیلی هم دلی از عزا درآوردم.... سر امام رضا خیلی شلوغ بود...اما یه جایی بود واسه ما تا بشینیم و یکی دو ساعتی حالشو ببریم...

جای همگی خالی...همسفرهامون همکارهای آزی بودند و بین اینهمه همکار هم کوپه ای و هم اتاقی ما دو تا دختر خانوم بودند که هردو فرانسه تدریس میکردند و با اینکه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بودند کلی کیف کردیم چهار تایی... خوب میتونید تصور کنید که چهار تا دختر چه آتیشی میتونند بسوزونند...علیرغم اینکه بعضی ها سفارشات اکید فرمودند مبنی بر اینکه "سعی کن خانوم باشی" اما من بازهم نتونستم آروم بشینم... اگرچه سعی ام رو کردم و خیلی هم بی نتیجه نموند...

تو کوپه یواشکی رقصیدن(جو خیلی فرهنگی بود)، ساعت یک نصفه شب از حرم برگشتن و اونهم در حال خندیدن(اونم به صورت اجتماع سه نفره از سه تا دختر جوان)، فیلم کردن مدیر و معاون و به خصوص پسرای جمع و از خنده روده بر شدن، خندیدن سر شام اینقدر که نزدیک بود یکی امون خفه بشه(در حالیکه سعی میکردیم کسی نفهمه داریم میخندیم. به جان خودم جو خیلی فرهنگی بود)، خوردن(به حدی که فکر کنم یه دو سه کیلویی وزن اضافه کردم من)، مجبور کردن مهماندار قطار برای اینکه سی دی فیلم خوبی بذاره و یا بره سی دی صوتی سالن بغلی رو برداره بیاره(قبلش مخ مهماندار سالن بغلی رو زده بودیم که سی دی اش رو که از سی دی ما بهتر بود بده به سالن ما)، فیلم کردن پسرهای کوپه بغلی و.... همه و همه نشان دهنده این بود که ما سعی کردیم خیلی خانوم باشیم...بالطبع بدتر از اینهم میشد که باشد... تازه آخرش هم یکی از همکارهای خانوم اومد جلو به ما چهار تا گفت:

- من سال قبل هم اومده بودم و دختر جوون داشتیم تو همسفرها اما شما خیلی خانومید... واقعا خوش بحال مادرهاتون...

مدیر هم آخرش وقتی داشتیم ازش تشکر میکردیم و قبلش هم معاون به این مساله اذعان داشتند که ما خیلی گروه خوبی بودی.... (میتونید قیافه ما رو که غرق ذوقمرگی است تصور کنید نه؟)

یه روز هم رفتیم نیشابور: قدمگاه، آرامگاه کمال الملک، آرامگاه خیام، آرامگاه عطار و... خیلی خوش گذشت...لیدرمون هم خیلی چیزای خوب و جالبی بهمون یاد داد... مثلا شما میدونستید که بزرگمهر مخترع بازی تخته نرد بوده و میدونید فلسفه اش چیه؟؟؟؟؟؟؟ اگه میدونید بگید!!!جایزه داره!!

خلاصه که بسیار عالی بود و جای همگی هم خالی...

الان از فرط خواب آلودگی چشمام باز نمیشه... و همچنین معده دردی دارم همچین... خوب وقتی هنوز چشم باز نکرده کله سحر با معده خالی لواشک بخوری همین میشه دیگه... آزی گفت نخور... اما اون لحظه خوردنش خیلی مزه میداد..می ارزید به این یه نموره معده دردش...

 

پ.ن: مرسی که به یادم بودید...از آفلاینهاتون واقعا ممنونم...ببخشید که یکی یکی جواب ندادم.

پ.ن: من فکر نمیکنم دیگه هیچ پسری به دختری بگه "مراقب خودت باش" و اگر هم گفت هیچ دختری دیگه جدی نمیگیره این حرف رو... ای ول به خودم... حسابی سیستم خداحافظیها رو ریختم به هم...

پ.ن: دلم خیلی خیلی خیلی خیلی تنگ شده بود... این رو وقتی فهمیدم که هنوز نرسیده با لباس بیرون کامپیوتر رو روشن کردم تا ببینم چه خبره...وبلاگها رو خوندم...سر فرصت به محض اینکه خواب از کله ام پرید میام جهت اظهار فضل!!!

<<    1      2      3    >>