یک:من الان دلم میخواد بشینم همین جا زار بزنم.اما نمیزنم.چون همه اشکام رو نگه داشتم واسه توی حرم. آخرین باری که رفتم مرداد ماه پارسال بود. تو بحبوحه یک انتخاب. یادمه تا چشمم می افتاد به گنبدش گریه ام میگیرفت. همونجا ازش خواستم اگه به صلاحمه سال دیگه با اون برم حرم اگر هم نه که.... که امسال دارم بدون اون میرم. و من به اینکه به صلاحم بوده ایمان دارم.... تو تمام حرم من عاشق حیاطشم. یه جای خلوت گیر بیارم و بشینم تا هروقت که دلم میخواد. اینبار تنها تر از هر دفعه دیگه ام. فقط آزی باهامه. انگار راحت تر میتونم خلوت کنم با خودم و خودش.دلم یه مسافرت میخواست که خیلی تنهایی باشه. تنهای تنها. برم یه هتل دنح تو یه گوشه دنج دنیا. بعد هروقت خواستم بیدار بشم. هروقت خواستم بزنم بیرون. کسی نباشه مجبورم کنه برای دیدن فلان بخش دیدنی و بهمان حای زیارتی کله سحر بیدار شم که تو وقت محدود به همه جا برسم. گروهی نباشه که مجبور بشم خودم رو با همه وفق بدم.تا هر وفت دلم خواست بمونم تو هتل و بخونم..به اهنگ مورد علاقه ام گوش بدم. هروقت هم دلم خواست برگردم....اما خب نمیشه که بشه. همین هم خودش غنیمته. اینبار میدونم خیلی سفر دوست داشتنی ای میشه. آخه امام رضا اینبار خودش خواسته که برم. من هیچ برنامه ریزی ای نکردم.فقط هواشو کردم همین. اونم بی جواب نذاشت... قول میدم یاد همه اتون بشم...همه اتون...
مشکل زندگی را مشکل میکند
مشکل به زندگی معنا میدهد
ن.ابراهیمی
دو: هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشه که آدم بخاطر اینکه بخواد مال خودش باشه اینقدر سرزنش بشه. اونهم از طرف کسانی که اصلا انتظارش رو نداره... باز هم خفه شدم. امروز تصمیم داشتم بشینم حرفام رو بزنم اما انگار نمیشه...ای خدا!! کی میشه من یاد بگیرم که حرف بزنم. چرا به من حرف زدن رو یاد ندادی؟؟؟؟؟؟
اصلا نه عادتش رو دارم و نه حوصله اش رو که بخوام نظر کسی رو نسبت به خودم عوض کنم. اصلا حوصله ندارم بشینم براش توضیح بدم که در موردم داره بد و وحشتناک فکر میکنه. اصلا گاهی لذت میبرم وقتی میبینم دارند در موردم بد فکر میکنند. اینهم مرضی است برای خودش. هرچند اذیت هم میشم.... وقتی بد فکر میکنه بذار فکر کنه دیگه. بخصوص وقتی طرف کسی باشه که حسابی بشناسدت...این دیگه عین فحش می مونه. کسی که آدم رو میشناسه در مورد آدم اشتباه فکر کنه تا ته اش رو بخون دیگه.... شاید هم خودم کاری کردم که اینطوری برداشت کنه اما حاصل بیست و چهار ساعت فکر من در مورد اینکه کجای کار اشتباه کردم که چنین فکری در موردم بشه جز اینکه خواستم مال خودم باشم چیزی در بر نداشت که ریخت گناه کبیره داشته باشه....
وزان باش ای باد سرد زمستان
چرا که تو از ناسپاسی انسان نامهربانتر نیستی!
ویلیام شکسپیر
سه:تو این دو هفته اخیر به اندازه تمام عمرم نمره تک گرفتم.تا حالا ندیده بودم یه نمره یه رقمی با یه خط کنارش... خنده داره...سه از بیست، نه و هفتاد و پنج از بیست،یک از ده...فکر کن یک.... خب خیلی حرصم گرفت که سر کوییز یه سوال داد من اول درست نوشتم بعد شک کردم پاکش کردم از خودم راه حل اختراع کردم..راه اول درست بود و اگه می موند ده میشدم اما چون پاکش کردم شدم یک...خیلیه ها!!!! این آخری رو هم که برگه هامون رو اصلا نداد.گفت ندم بهتره... کیف داره نمره تک گرفتن هم!!!
م.ن: چون فردا دارم میرم مشهد.پس دیگه نمیتونم آپ کنم. واسه همین جای تمام این روزها مینویسم...
چهار: این رو به درخواست دوستی مینویسم، خب آدم گاهی میتونه برخلاف نظری که داره عمل کنه نه؟؟؟!!!
امشب هم مثل هرشب واژه ها از من میگریزند. ذهنم از یک حرف ساده هی پر و خالی میشود.... میخواهم بنویسم از تو.میخواهم کلمات از "تو" بگویند. از تویی که هنوز نمیشناسمت....میدانم...میدانم روزی تو از دورترین نقطه زمین خواهی آمد. نگو خیالپردازم یا دخترکی هستم احساساتی. نه..تو برای من نه آن شاهزاده قصه های مادر بزرگی که با اسب سپید میآید و نه آن کوه سر به خورشید کشیده پر غرور ترانه ها... من تو را نه در قصه و ترانه که در درونم یافته ام. من درونم را با تو شناخته ام. پس نگو خیالپردازم که بی انصافی اصلا به تو نمی آید. تو برای من از همیشه تا هنوز از جنس همان نوری هستی که در رویاهای کودکی ام نشانی از حقیقت محض بود.با آمدنت روشن خواهی کرد تاریکیهای درونم را، آنگاه روشن خواهم کرد دنیایت را. میدانم. میدانم توانم کمتر از خوبیهای توست و توقع تو حتی از توان من کمتر اما از من مخواه که بی تفاوت از کنار خوبیهایت بگذرم.
شب هنگام. در سکوتی که فقط مال من است تو را شریک خواهم کرد. به تو نشان خواهم داد لبخند ماه را آنزمان که مرا تنگ در آغوش میگیری. ماه، من و تو و تمام عاشقان شب زنده دار عالم را خوب میشناسد....
محبوب من! ای که پاکترین درونها را از دریچه چشمان شفاف تو دیده ام. به من مهلت بده. نگاهم کن. بگذار قطره شوم، بگذرم از نی نی نگاهت. نگاهت را از من مگیر. باور کن زبان نگاهت را میدانم....
پنج: دکتر سورنا رفت بیرجند.جهت خدمت مقدس سربازی... سفر بیخطر.سربازی بی دغدغه و بیرجند پر کافی نت باد!!
شش:
نمیشود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من باز هزار بار خوبتر از این باشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم
نمیشود ، میدانم
نمیشود که بهار سبزتر از تو باشد
"نادر ابراهیمی"
هفت: من دارم میرم. مواظب خودتون باشید لزوما. شیطونی نکنید اکیدا. سر به سر هم نذارید مطلقا. بزرگترها هوای کوچکترها رو داشته باشند شدیدا. دلتون هم واسه ام تنگ بشه لطفا. دل من هم براتون تنگ میشه حتما. آخه میدونید که دارم میرم سفر قندهار حکما. تا پنجشنبه خیلیه طاقت دوری... !!!!
پ.ن: "م.ن" رو داشته باشید فقط...اگه گفتید یعنی چی؟؟؟؟؟ خلاقیتم منو کشته!!!!(از اثرات نارسیسیسمه که امیر گفته جدی نگیرید!!!)