مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 5 دی ماه سال 1384

از وقتی این پست قبلی رو فرستادم(خیلی دوستش ندارم هول هولکی شد)، هی فکر کردم با خودم که این سه چهار روزی که نیستم به کل، چیکار کنم یاد و خاطره ام بمونه!!!! دیدم بهترین کار اینه که یه پستی بفرستم بحث برانگیز، تفکر برانگیز، یه چیزی تو این مایه ها..یه چیزی که یه کم بزنید تو سرو کله هم تا من برگردم...خیلی فکر کردم تا یهو یه اتفاقی افتاد تو مایه های افتادن سیب از درخت و کشف جاذبه زمین.... حالا این سوال من رو لطفا خانومها و آقایون محترم جواب بدند:

البته من از دیدگاه یه دختر میگم...این مساله میتونه برای یک آقا هم پیش بیاد... خانوما تا حالا دقت کردید وقتی از یه آقا پسری خداحافظی میکنید چی میگه؟؟یه جمله رو نود درصدشون میگن... البته به قول دوستی شاید از روی عادت باشه..اما خیلیها میگن:

 

"مواظب(مراقب) خودت باش..."

 

حالا همگی جمیعا بگید :

چرا میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و حالا خانوما بگند:

- چه جوابی معمولا میدن؟؟؟

 

و آقایون بگند:

- دوست دارند چه جوابی بشنوند؟؟؟؟؟؟

 

 

 

پ.ن: من به شخصه شدیدا از این جمله خوشم میاد.چون حس میکنم وقتی آقایی به خانومی میگه یه جورایی داره حس مردونه یا قدرت مردونه اش رو نشون میده(مردونه ها!!نه قلدرانه!!)... و من خیلی دوست دارم این حس رو...

پ.ن: یواش بزنید تو سر و کله هم لطفا...نیام اینجا ببینم به قول گلی سر در وبلاگم شکسته لینکهام هم ریخته بهم...

پ.ن: من گفتم پست پایین رو دوست ندارم زیاد اما شما تحویلش بگیرید گناه داره طفلی

پ.ن: ممکنه این جمله رو یه خانومی هم به آقایی بگه ها...پس میشه جای سوالها رو عوض کرد و جای خانوما آقایون و جای آقایون هم خانوما جواب بدن.من از دیدگاه خودم که یه دخترم نوشتم..شما از دید خودتون جواب بدید

پ.ن: موضوع مهمتر از این تو زندگی نیست که آدم بخواد روش فکر کنه...راست گفت کوروش راستی

یکشنبه 4 دی ماه سال 1384

یک:من الان دلم میخواد بشینم همین جا زار بزنم.اما نمیزنم.چون همه اشکام رو نگه داشتم واسه توی حرم. آخرین باری که رفتم مرداد ماه پارسال بود. تو بحبوحه یک انتخاب. یادمه تا چشمم می افتاد به گنبدش گریه ام میگیرفت. همونجا ازش خواستم اگه به صلاحمه سال دیگه با اون برم حرم اگر هم نه که.... که امسال دارم بدون اون میرم. و من به اینکه به صلاحم بوده ایمان دارم.... تو تمام حرم من عاشق حیاطشم. یه جای خلوت گیر بیارم و بشینم تا هروقت که دلم میخواد. اینبار تنها تر از هر دفعه دیگه ام. فقط آزی باهامه. انگار راحت تر میتونم خلوت کنم با خودم و خودش.دلم یه مسافرت میخواست که خیلی تنهایی باشه. تنهای تنها. برم یه هتل دنح تو یه گوشه دنج دنیا. بعد هروقت خواستم بیدار بشم. هروقت خواستم بزنم بیرون. کسی نباشه مجبورم کنه برای دیدن فلان بخش دیدنی و بهمان حای زیارتی کله سحر بیدار شم که تو وقت محدود به همه جا برسم. گروهی نباشه که مجبور بشم خودم رو با همه وفق بدم.تا هر وفت دلم خواست بمونم تو هتل و بخونم..به اهنگ مورد علاقه ام گوش بدم. هروقت هم دلم خواست برگردم....اما خب نمیشه که بشه. همین هم خودش غنیمته. اینبار میدونم خیلی سفر دوست داشتنی ای میشه. آخه امام رضا اینبار خودش خواسته که برم. من هیچ برنامه ریزی ای نکردم.فقط هواشو کردم همین. اونم بی جواب نذاشت... قول میدم یاد همه اتون بشم...همه اتون...

 

مشکل زندگی را مشکل میکند

مشکل به زندگی معنا میدهد

ن.ابراهیمی

 

دو: هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بشه که آدم بخاطر اینکه بخواد مال خودش باشه اینقدر سرزنش بشه. اونهم از طرف کسانی که اصلا انتظارش رو نداره... باز هم خفه شدم. امروز تصمیم داشتم بشینم حرفام رو بزنم اما انگار نمیشه...ای خدا!! کی میشه من یاد بگیرم که حرف بزنم. چرا به من حرف زدن رو یاد ندادی؟؟؟؟؟؟

اصلا نه عادتش رو دارم و نه حوصله اش رو که بخوام نظر کسی رو نسبت به خودم عوض کنم. اصلا حوصله ندارم بشینم براش توضیح بدم که در موردم داره بد و وحشتناک فکر میکنه. اصلا گاهی لذت میبرم وقتی میبینم دارند در موردم بد فکر میکنند. اینهم مرضی است برای خودش. هرچند اذیت هم میشم.... وقتی بد فکر میکنه بذار فکر کنه دیگه. بخصوص وقتی طرف کسی باشه که حسابی بشناسدت...این دیگه عین فحش می مونه. کسی که آدم رو میشناسه در مورد آدم اشتباه فکر کنه تا ته اش رو بخون دیگه.... شاید هم خودم کاری کردم که اینطوری برداشت کنه اما حاصل بیست و چهار ساعت فکر من در مورد اینکه کجای کار اشتباه کردم که چنین فکری در موردم بشه جز اینکه خواستم مال خودم باشم چیزی در بر نداشت که ریخت گناه کبیره داشته باشه....

 

وزان باش ای باد سرد زمستان

چرا که تو از ناسپاسی انسان نامهربانتر نیستی!

ویلیام شکسپیر

 

سه:تو این دو هفته اخیر به اندازه تمام عمرم نمره تک گرفتم.تا حالا ندیده بودم یه نمره یه رقمی با یه خط کنارش... خنده داره...سه از بیست، نه و هفتاد و پنج از بیست،یک از ده...فکر کن یک.... خب خیلی حرصم گرفت که سر کوییز یه سوال داد من اول درست نوشتم بعد شک کردم پاکش کردم از خودم راه حل اختراع کردم..راه اول درست    بود و اگه می موند ده میشدم اما چون پاکش کردم شدم یک...خیلیه ها!!!! این آخری رو هم که برگه هامون رو اصلا نداد.گفت ندم بهتره... کیف داره نمره تک گرفتن هم!!!

 

م.ن: چون فردا دارم میرم مشهد.پس دیگه نمیتونم آپ کنم. واسه همین جای تمام این روزها مینویسم...

 

چهار: این رو به درخواست دوستی مینویسم، خب آدم گاهی میتونه برخلاف نظری که داره عمل کنه نه؟؟؟!!!

 

امشب هم مثل هرشب واژه ها از من میگریزند. ذهنم از یک حرف ساده هی پر و خالی میشود.... میخواهم بنویسم از تو.میخواهم کلمات از "تو" بگویند. از تویی که هنوز نمیشناسمت....میدانم...میدانم روزی تو از دورترین نقطه زمین خواهی آمد. نگو خیالپردازم یا دخترکی هستم احساساتی. نه..تو برای من نه آن شاهزاده قصه های مادر بزرگی که با اسب سپید میآید و نه آن کوه سر به خورشید کشیده پر غرور ترانه ها... من تو را نه در قصه و ترانه که در درونم یافته ام. من درونم را با تو شناخته ام. پس نگو خیالپردازم که بی انصافی اصلا به تو نمی آید. تو برای من از همیشه تا هنوز از جنس همان نوری هستی که در رویاهای کودکی ام نشانی از حقیقت محض بود.با آمدنت روشن خواهی کرد تاریکیهای درونم را، آنگاه روشن خواهم کرد دنیایت را. میدانم. میدانم توانم کمتر از خوبیهای توست و توقع تو حتی از توان من کمتر اما از من مخواه که بی تفاوت از کنار خوبیهایت بگذرم.

شب هنگام. در سکوتی که فقط مال من است تو را شریک خواهم کرد. به تو نشان خواهم داد لبخند ماه را آنزمان که مرا تنگ در آغوش میگیری. ماه، من و تو و تمام عاشقان شب زنده دار عالم را خوب میشناسد....

محبوب من! ای که پاکترین درونها را از دریچه چشمان شفاف تو دیده ام. به من مهلت بده. نگاهم کن. بگذار قطره شوم، بگذرم از نی نی نگاهت. نگاهت را از من مگیر. باور کن زبان نگاهت را میدانم....

 

پنج: دکتر سورنا رفت بیرجند.جهت خدمت مقدس سربازی... سفر بیخطر.سربازی بی دغدغه و  بیرجند پر کافی نت باد!!

 

 

شش:

نمیشود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من باز هزار بار خوبتر از این باشم

و باز هزار بار عاشق تو نباشم

نمیشود ، میدانم

نمیشود که بهار سبزتر از تو باشد

 

"نادر ابراهیمی"

 

هفت: من دارم میرم. مواظب خودتون باشید لزوما. شیطونی نکنید اکیدا. سر به سر هم نذارید مطلقا. بزرگترها هوای کوچکترها رو داشته باشند شدیدا. دلتون هم واسه ام تنگ بشه لطفا. دل من هم براتون تنگ میشه حتما. آخه میدونید که دارم میرم سفر قندهار حکما. تا پنجشنبه خیلیه طاقت دوری... !!!!

 

پ.ن: "م.ن" رو داشته باشید فقط...اگه گفتید یعنی چی؟؟؟؟؟ خلاقیتم منو کشته!!!!(از اثرات نارسیسیسمه که امیر گفته جدی نگیرید!!!)

 

جمعه 2 دی ماه سال 1384

خیلی وقت بود که با یه ذهن خالی نخندیده بودم..تا قبل از دیشب انگار وقتی میخواستم بخندم یه چیزی تو مخم نهیب میزد که :هی تو که داری میخندی هیچ میدونی فلان هست و بهمان هست و این اتفاق و اون امتحان و.... اما این دفعه خیلی خندیدم... مشهد هم که جور شده..خدا کنه تا دوشنبه اتفاقی نیفته که کنسل بشه...و اما چرا خندیدم...

با آزی رفتیم جشن شب چله چلچراغی ها...این روزا همه چیز برام یکهویی جور میشه... در واقع خواهر کو چیکه دعوت بود یه کارت هم واسه من گرفته بود اما چون خودش امتحان داشت من و آزی رفتیم جاش... برنامه خوبی بود با حضور مردی با عبای شکلاتی. کاش بودید و این همه نیروی جوانی رو میدید که چطور صرف سوت و دست و جیغ میشد(بعد از هر لبخند ودست تکون دادن و  بغل کردن و بعد از هر مصراعی که اقای خاتمی از حافظ میخوند یه سری دست و سوت و جیغ)... بهرحال احساسشون نسبت به آقای خاتمی محترم...حق نداریم  ایراد بگیریم ازشون که چرا دوستش دارند... کسی هم حق نداره از ما ایراد بگیره که چرا دوستش نداریم...  اونا از آزادیهایی که تو دوران خاتمی داشتند شادند و من از دست حرف زدنهاش شاکی...خب اصولا میدونید که من با هر کسی که اینطوری معروف میشه میونه خوبی ندارم...پائولو کوئیلو رو که یادتونه گفته بودم قبلا...نمیدونم چرا؟؟ جالب این بود که کسانی اونجا از دوم خرداد هشت سال پیش میگفتند که فکر کنم خودشون اونموقع به سن رای نرسیده بودند...در کل من از این قهرمان سازی ها و قهرمان پروری ها خوشم نمیاد....ولی خوب جشن خوبی بود...خیلی خوش گذشت.بچه های چلچراغی هم واقعاً زحمت کشیده بودند و البته خسته نباشند کسانی که انتظامات بودند!! خب کنترل این جمعیت کار ساده ای نیست... آدمهای مهم!!!!هم زیاد دیدیم... دوستای خوب رو هم دیدیم!!!!!....تازه فکر کن بعد از یک ماه و اندی کادوی تولد هم بگیری...خوب خوش میگذره دیگه.نه؟؟.. جشن خوبی بود. ماجراهاش و برنامه هاش و یک عکس رو میتونید تو بلاگ چغندرنامه بخونید. خیلی خوب نوشته دوستمون....


دلم واسه یه چیزی تنگ شده... واسه یه چیزایی... واسه یه حرفهایی...شده تا حالا بخواید یه کاری رو بکنید اما اجازه اش رو نداشته باشید...یکی ازتون خواسته باشه انجامش ندید؟؟ احتمالا شده...حس خوبی نیست... نه؟؟


حس میکنم همیشه تو زندگی نقشم عین نقش آدمهایی بوده که باید درک میکردند..یا تلاش میکردند که درک کنند و هیچوقت هم انتظار نداشته باشند که درک بشند... اصلا چه معنی داره کسی من رو درک کنه...چه حرفا!! هرکسی از راه رسید می تونه روشو بکنه طرفت و بهت هرچی خواست بگه و تو باید فقط درکش کنی..حق داره. شرایطش خوب نیست. عصبیه. مشکل داره. سرش شلوغه.احساسش محترمه، ..نرگس درکش کن. درکش کن. درکش کن... وای نرگس اگه درکش نکردی یادت باشه حتما بعدش عذاب وجدانت رو بگیری ها!!! هرکس میتونه هرجور خواست در موردت فکر کنه...چون اصولا تو نباید درک بشی. میشه بهت هزار جون انگ هم زده بشه. نرگس خیلی خودشو تازگیا میگیره...دیدی؟؟؟؟ نرگس تازگیا خیلی بی ادب شده. با نرگس نمیشه تازگیا حرف زد.تا یه چیزی میگی میپره بهت...آخه نرگس عقل کله.نمیدونستید مگه... ولی هیچکس به خودش نمیگه چرا نرگس عصبی میشه. چرا نرگس حوصله یه سری کارها رو نداره..چون اصولا نرگس نباید درک بشه. فقط وقتی وظیفه درک کردنش رو خوب انجام نداد باید بپری بهش. با هر لفظی که میشه...

میدونید.وقتی میخوام اون چیزی باشم که خودم میخوام هرقدر هم بیخود و بدجنس، مهم نیست دیگه دیگران چه فکر میکنند و یا با چه لفظی خطابم میکنند.اصلا مهم نیست!!! مثل همین امروز... میشه فقط گوش بدی و بعد در حالیکه سرت رو آروم تکون میدی یه قطّاب بذاری تو دهنت و چایی ات رو سر بکشی و بری تو اتاقت.همین.

 

پ.ن: یکی به من بگه من چرا اینقدر آهنگ عسل بانو را دوست میدارم!!!!

پ.ن:از صبح تا حالا خودمو با پشمک و قطاب و باقلوا خفه کردم... خب به من چه که شیرینیهای یزدی اینقدر خوشمزه است. منم که شیکمو!!!!!!

 

پ.ن جدید:

میام از شهر عشق و کوله بار من غزل

پر از تکرار اسم خوب و دلچسب  عسل

 

عسل بانو عسل گیسو عسل چشم

منو یاد خودم بنداز دوباره....

 

با اون آهنگ داوود بهبودی که یادم رفته شعرش چی بود...

 

چرا اینقدر واسه عسل شعر گفته شده و آهنگ ساخته شده؟؟ اونوقت هیچکی واسه نرگس شعر نمیگه... اسم به این قشنگی...والله. از سپیده و نسترن که قشنگتره، لطیف تره...حالا با عسل کاری ندارم. هرچند به نظرم از عسل هم قشنگ تره. آدم وقتی این شعرا رو میشنوه هوس میکنه اسمش عسل باشه.... من الان در حسودی درد مزمن به سر میبرم. دکتر جان یه چیزی تجویز کن واسه من...

پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384

 ساعت هشت صبح سمینار داشتم..یه سمینار با یه موضوع بی نمک و کل وقتی که من برای خوندن و تهیه اش گذاشته بودم، دو روز شده بود...خوب انتظار هر نوع اتفاقی رو هم باید میداشتم...اینکه بعضی جاها نتونم حق مطلب رو ادا کنم و یا اینکه نتونم به سوالات جواب بدم...اگرچه فکر میکردم تا حدودی تسلط دارم...اما..اما انتظار یه چیزی رو اصلا نداشتم...اونهم اینکه... قبل از شروع سمینار استاد ازم پرسید:

- خانوم....شما چند سال درس خوندی؟؟

- اگه امسال رو فاکتور بگیریم آقای دکتر، میشه 16 سال.

- من ازت انتظار دارم الان 16 تا آیه قرآن رو بتونی بخونی!!

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نیش همه کلاس تا بناگوش باز)

- یه حدیث بگو، سید هم که هستی، یه حدیثی بگو که به درد همه بخوره!

- من براتون آیه الکرسی رو میخونم!(من مرده این پررویی امم)

- بخون..

حالا میتونید تصور کنید که من با چه ریختی جلوی سالن ایستاده ام و دارم آیه الکرسی میخونم؟؟؟... یکی از این پسرها هم جلو نشسته بود و با من همراهی میکرد که کم نیارم مبادا...

خلاصه که انتظار این یکی رو اصلا اصلا نداشتم...

ای سمینار بدی نبود... تونستم از عهده اش بربیام ..اکثرا هم خوششون اومده بود اما خودم راضی نبودم... دلم میخواست بهتر میشد..بهرحال گذشت دیگه....

 

شب یلدا هم گذشت...خونه عمه جان دعوت بودیم...تولد یلدا بود(دختر عمه ام)..عین هر شب یلدای دیگه... خوش گذشت..فال حافظ گرفتیم...تولد بازی کردیم...آتیش سوزوندیم... کلا شب بلند خوبی بود...اگرچه کمبود خواب شدیدا اذیتم میکرد اما نمیدونم اینهمه انرژی یهو از کجا اومده بود...

 

ذهنم از حرف حساب خالیه... جز تکرار روزمرگی نمیتونم چیزی بنویسم...یا خیلی چیزها هست که واقعا نمی شه نوشت... حتی گاهی اوقات خودت رو از فکر کردن بهشون هم محروم میکنی... انگار دورشون یه خط قرمز هست... نه بگو...نه حتی فکر کن... و من نمیدونم پس چرا باید باشند...چرا باید یه گوشه از ذهنت رو پر کند... یه فضای زیادی از ذهن و روحت رو بگیرند...

 

پ.ن: دوست عزیزی لطف کرده بود ماحرای نوشته خواهر کوچیکه رو که تو پست قبلی گفتم پیگیری کرده... گویا یکی از نویسندگان معتقده که ایده این متن به ذهن خودش رسیده... بسیار خوب... اگر واقعا اینطوره که امیدوارم باشه من همینجا عذرخواهی میکنم...اگر هم نیست که مهم نیست...دیگه شده دیگه... از دوست خوبم هم ممنونم

 

پ.ن: مشهد جور شد...هفته دیگه دوشنبه میرم اونجا...میدونی...وقتی سه هفته پیش هوای اونجا رو کردم فکر نمیکردم که اینقدر زود بهش برسم...ایول به امام رضا... همچین همه چیز رو قشنگ جور کرد که خودم هم موندم....

 

 

 

<<    1      2      3