خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 بهمن ماه سال 1384

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست
هر چند که با تبسم شیرینت
آنچنان از خود میروم
که نمی بینمش درست.
لبخند چشم تو
در چشم من
وجود خدا را آواز میدهد.
در جسم من تمامی روح حیات را
پرواز میدهد.
جان مرا که دوریت از من  گرفته است
شیرین و خوش
دوباره به من باز میدهد.

 

 

دارد باورم میشود به خوابهایم ایمان بیاورم.... میدانی... باور کردم...خیلی راحت تر از آن که فکرش را هم بکنی... حتی وقتی آزی پشت گوشی داد میزد "باور میکنی نرگس...باور میکنی" و من آرام گفتم "آره...باور میکنم"... یعنی چرا نباید باورم بشود... حتی لحظه ای هم به ذهنم خطور نکرد که نباید این اتفاق به این زودیها می افتاد... خیلی راحت باورم شد...حماقتم را... و یا به قول آزی...حسن نیت زیادم... خیلی راحت باورم شد... آنزمان که من از درد معشوق بودن میگفتم...عاشق!!! در مجلس خواستگاری به سر میبرد... یعنی عجیب نیست...فقط از خودم خنده ام میگیرد که ای بابا...کجاها سیر میکردی تو.... دو ماهه... دو ماه... آنهم با یک هم دانشکده ای مشترک...

 

بعد از اینکه گوشی را قطع کردم... فقط یادم هست که خواندم:

 

" تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست...

وین حیات عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست ...."

این را برای او هم خوانده است؟؟؟

و بعد پوزخندی... نمیدانم راننده تاکسی احتمالا فکر کرد خل شده باشم...

 

دیر یا زود این اتفاق می افتاد... و من فکر میکردم درجه حسادتم اینقدر بالا باشد که نتوانم راحت باشم... الان خالی تر از هر لحظه ام... پذیرش این موضوع خیلی ساده تر از آن چیزی بود که فکرش را میکردم... اینقدر ساده که تک تک حرفها را به یاد می آوری و یک پوزخند در ادامه...

 

من حالا حالا ها باید بگردم تا یکی پیدا کنم که مثل تو باشه...

من حالا حالا ها به ازدواج فکر نمیکنم... ولی تو باید به فکرش باشی...

آزی مواظب نرگس باشی ها...من که نیستم اما تو رو خدا تو مراقبش باش...

 

هه... هه...

 

پ.ن:  امیدوارم با عشق ازدواج کرده باشد... امیدوارم... عشق...

پ.ن: با آرزوی خوشبختی... از صمیم قلب

 

چهارشنبه 26/11/84

 

کجای این پست بوی ناراحتی و افسوس میده؟؟؟ برای کسی که یکبار تصمیم گرفته و ایمان داره که تصمیم درستی گرفته در این شرایط هیچ ناراحتی ای نمی مونه... و در این موضوع  من بی تفاوت تر از هر لحظه ام... هیچ تاثیری روی من نمی تونه داشته باشه ...من به تصمیمی که گرفته بودم ایمان داشتم و دارم...بین ما هیچ تعهدی نبوده که حالا بخوام از این اتفاق دلگیر و ناراحت بشم... هر کسی حق زندگی داره... خیلی بچه گانه و دور از انصافه اگر به کسی بگویی "نه" و بعد انتظار داشته باشی تا ابد به پای تو بماند...خیلی احمقانه است... لطفا از این دلداریها به من ندید... ممنون از کامنتهای دلسوزانه اتون!...اما من الان مثل همیشه ام...

 

 

شنبه 22 بهمن ماه سال 1384

روزهایی بود که روی اراده ات قسم میخوردی... میخواستی و میرفتی دنبالش ... موفقیت همراهت بود چون خواسته بودی... اما میشود بگویی دلیلش چه بود که روز به روز سست تر از قبل شاهد فروپاشی قدرت روحی ای بودی که افتخار میکردی به داشتنش و هیچکار نکردی؟؟... اراده ات همچون دیوار قطور ترک خورد و ذره ذره فرو ریخت و تو هیچ کار نکردی جز تماشا... گفته بودی...برای ساختنش ... برای داشتنش شروع میکنم... آرام آرام...ذره ذره آجرهایش را می چینم و دوباره دیوار اراده ام را میسازم اما با ترکهای مانده در پی دیوار چه؟؟ دیواری که ترک خورد... حالا تا خود قیامت آجر بنشان روی هم... اصل کار مشکل دارد و تو... و تو باز برای رهایی از اینهمه بی ارادگی و سستی دست بردی در حقیقت...ریز ریزش کردی و غافل بودی از روزی که دیگر خودت از خودت حالت به هم میخورد...

برای ساختن این دیوار...باید به یکباره برید...از تمام چیزهایی که تیشه میزند به دیوار روحت و ترک ها را بیشتر و بیشتر و عمیقتر میکند... مصالحه اینجا چیزی کم از کلاه گذاشتن روی سر خودت ندارد.... ببر و قطع کن...حتی اگر قطع کردن شامل دوستیهایی باشد و روابطی که دوستشان داری....شامل خواستنت... میشود بشوی همان کوه با اراده ای که بودی؟؟؟؟

از یک جا باید شروع کرد و تا همه این دیوار فرو نریخته و تو اینقدر ناتوان نشده ای که دوباره بسازی اش بجنب... بخاطر خدا بجنب....

میرسد زمانی که میگویی باید خیلی چیزها را بخودت ثابت کنی... شاید بریدن و دل کندن از دلبستگیهایی که تو دوستشان  داری قدم اول باشد...  اینجا در همین دنیای مجازی که من دلبسته اش هستم اینقدر جذابیت هست که وقتی بخواهم نباشم...یا نباشد... دلم بگیرد... اما... باید رفت. نه که بودن در اینجا نگذارد رشد کنم .... اما دل بستن زمانی که بشود عادت درونت را ویران میکند... این دنیای مجازی اینقدر دوست داشتنی هست که نبودنش اذیتم کند اما برای داشتن چیزهایی باید از خیلی چیزها گذشت...

 

پ.ن: برمیگردم...شاید خیلی زودتر از اینکه فکرش را بکنم...اما زمانی برمیگردم که ثابت کرده باشم خیلی چیزها را به من...به خودم.

پ.ن: به ندرت مینویسم مگر واقعا حرفی باشد برای گفتن...

 

 

چهارشنبه 19 بهمن ماه سال 1384

1- می آید توی اتاقم... سرم پایین است مشغول مطالعه.." این لباس خوبه؟؟؟" سرم رو بلند میکنم...چقدر بهش می آید... بلند میشوم می ایستم مقابلش... حالا من فقط تا شانه هایش هستم و مطمئنا اینقدر هیکلی شده که من بتوانم پشتش گم شوم... یقه پیرهن سفید مردانه اش را که از پلور نوک مدادی اش بیرون آمده برایش درست میکنم... نگاهش میکنم... مشغول مرتب کردن آستین اش است و خوب به موهای لخت مشکی اش رسیده...باید خبرهایی باشد... "حالا کجا میخوای بری؟؟؟" نگاهم میکند ...چشمهای شیطانش برق می زند..."کلاس دارم".... ای ناقلا من تو را نشناسم به چه درد میخورم؟... "هر روز کلاس داری...امروز فرق داره نه؟؟؟امروز مختلطه ... اونم هست؟؟؟" و میخندم...میخندد و محکم بغلم میکند...و با صدای خنده در بغلش گم میشوم...بعد مرا به شوخی هل میدهد که "نخیرم"..."آره جون خودت...دیروز اس ام اس اش برات اومد نه؟؟"... و میخندیم... موقع بیرون رفتن میگویم  مواظب خودش باشد... و میخندم.... یادم می آید وقتی به دنیا آمد من هشت سالم بود...وقتی سه یا چهار ساله بود اینقدر ریز بود که مامان گاهی گریه میکرد که این میخواهد چه بشود؟؟ و حالا ... بزرگ شده... پسر نوجوانی که در بحبوحه شناختن چیزهایی است... حرفهایی ... در کشاکش نوجوانی و جوانی... کم پیش می آید که با هم شوخی ای کنیم و یا اینگونه راحت باشیم... همیشه حسی شاید ناشی از هشت سال اختلاف سنی امان مانع از این میشود که راحت باشیم اما همیشه تا نظرم و عقایدم را نداند دست به کاری نمیزند...با خواهر کوچیکه عیاق(ایاق) است... تمام پرونده اشان زیر دست همدیگر است هرشب صدای هرهر خنده اشان که از اتاق بغلی می آید مرا هم به خنده می اندازد... اما من را قبول دارد... و همین برایم کفایت میکند...همین که حرفهایش را به خواهر کوچیکه میگوید و تا نظرمان را نداند دست به کاری نمیزند کفایت میکند که خیالمان راحت باشد...

 

2- انسان همیشه اینقدر قدرت دارد که یک چیز کوچیک را بزرگ جلوه داده و یا یک چیز خیلی بزرگ را تا سر حد نادیده شدن پایین بیاره...یعنی این کار را میکند تا در یک برهه از زمان سرش را نه پیش خودش که پیش خلق بالا نگه دارد... و همه اینها برمیگردد به عجز او برای مقابله با حقایق... البته بی انصافی هم میشود اگر بگوییم یک چیز باید از دیدگاه همه بزرگ باشد و یا ناچیز باشد...مسلما برداشت آدمها با هم فرق میکند... اما اینکه درون تو چیزی بگوید و تو تنها برای مصالح شخصی ات بخواهی دست ببری در حقیقت ... آنوقت که تنها شدی... آیا باز هم میتوانی سرت را بالا بگیری؟؟؟؟

 

پ.ن: این روزها که می آید...دل آدم هم میگیرد... بعضی وقتها آرزو میکنم ای کاش هر چه زودتر همان روز پست قبلی از راه برسد... واقعا دلمان دارد می پوسد...

دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1384

د مومن ... ولمون کنیم بخوابیم اول صبحی جون داداش هنوز خستگیش تو تنمه ... پیرمرد از ریش سفیدش خجالت نمی کشه.بوقو گرفته دستش هی فوت می کنه توش ملتو بیدار می کنه ... اما چقدر زیاد.نه انگاراینجا یه خبرایی هست ... من تا ندونم چه خبره که ول کن نیستم ... ببخشید آقا شما می دونین اینجا چه خبره ؟  ا ... چرا در میرین ... یه سوال ساده٬چرا قیافه شما این جوری شده ... دیگه به آدم نمی ره ... اینجا شده صحرای محشر ... نکنه؟؟ گرفتم .....

بالاخره اومد ... داشت دلم می پوسید ... پس این همه وعده وعید می دادن بالاخره اومد ... چقدر آدم ... خدایا! عظمتتو ٬زود تر نمره هامونو بده بریم سر کار و زندگیمون ... ببخشید آبجی ... ساعت خدمتتون هست ... می گن امروز قراره صد هزار سال طول بکشه ... ای بابا ... چرا فرار می کنین ... اونم که لابد علی یه و حوضش٬ برم بهش بگم چقدر خاطرشو می خواستم ... حالا هزار سال دیر به دنیا اومدیم که دلیل نمی شه !

خانم ... خانم ... به نظرم دارن شما را صدا می کنن ... او سکو رو می بینین ... برین اون بالا ... نرگس ... نرگس نداشتیم ؟ متولد هفده آبان هزار و سیصد و شصت و یک هجری شمسی ... پنج میلیارد و دویست و بیست و پنج میلیون و هفتصد و بیست و دو هزار و شصت و یک کهکشانی  ... مرگ هفده آبان هزار و چهار صد و هشتاد و یک هجری شمسی ...... کهکشانی ... شماره شناسنامه ...نام پدر و مادر .. نام همسر.. لطفا خودشون رو به پذیرش معرفی کنن ...

 

- خوب خانم شما تو این صد و بیست سال چی کار کردین؟؟

- خدا جون ... ما شرمنده ایم خودت که همه چیزو می دونی ... حالا حتما باید همش رو بگم؟؟مردم منتظرن ...تازه همش یادم نیست ...

- نرگس خانم ... بفرمایین ... وقت هست ... یادتون میاد...

- خوب ... خدا ...مردم منتظرن دیگه ... سر انگشتی حساب کنیم ...  وبلاگ نوشتم ...همش اون تو هست ... برید بخونید ... زحمت می شه ها ...لطفا...

- خوب اینی که می گی ...توضیح بدین!

- یعنی همین طور که تو دنیا رو خلق کردی ... من هم یه دنیا ساختم اسمشو گذاشتم "حرفهایی از روی سادگی" ... بعد هر کاری هر روز کردم ... درد هام ... غم هام ... شادی ها ... دغدغه هامو ... همه رو با خلق خودت قسمت کردم ... دوست پیدا کردم ... با دوستام خندیدم ... با دوستام گریه کردم ... اصلش رفیق ... نمی شد زود تر میاوردیمون اینجا ... دلم کلی برات تنگ شده بود یعنی دو سه دفعه هم ازت خواستم ... حکمت داشتی قبول ... اما خوب ما هم بنده خودت بودیم ... ما هم حکمت داشتیم ... بی حکمت که نمی اومدیم سراغت ...دارم سفسطه می کنم ... همین جوری الکی هم میومدیم سراغت ... دیگه یه رفیق درست درمون داریم ... چه می کردم ؟؟...

- وارد حاشیه نشین نرگس خانم ... برین سر اصل مطلب ...

- خدا قبول نیست ... جبرئیل نمیذاره ... ما یه دفعه گیرت آوردیم داریم درد و دل می کنیم ...

- جبرئیل عزیز ! برو پایین ببین اونجا سر و صدا است ... انگاری دعوا شده ... این بنده های شریر ما انگار اینجا هم ول کن نیستن ... انگار یکی شون به آبجی اون یکی بد نیگا کرده ... اینم آتیشی شده ... برو جدا شون کن ... آفرین فرشته خوب... شما ادامه بدین نرگس جان ... گوشم به شماست .

- خدا! بنازم قدرتتو ... تبارک الله احسن الخالقین... خودت گفتی... ما رو که آفریدی دست بهمون دادی... چشم بهمون دادی ... گوش ... پا... فکر ... قلب ... من از همش استفاده کردم ... همون جوری که خودت گفتی ... زبون بودم وقتی جایی حرفی بود برای زدن ... چشم داشتم وقتی چیزی بود برای دیدن ... گوش بودم وقتی کسی در به در دنبال گوش می گشت برای حرف زدن ... فکر دادی تا شد ازش استفاده کردم ... خودت که می دونی ...پا دادی همه آرزومم این بود که برم همه دنیا رو بگردم ... ببینم چی کردی با این قدرتت ... تا اونجا که شد رفتم ... بیشتر هم می خواستم ... نشد که بشه واقعا (ابی رو می شناسی؟تو یکی از کنسرتاش می گفت ...) .بعضی جاها پا هم کم آورد ... من نیاوردم درد بد جوری اذیت می کرد... رفیق من می گم فتنه که معنی بدی نداره ؟ فتنه به پا می کردم . راستی نگفتم خدا . زن آفریدیم و قلب دادی . کانه دشت... بزرگ و حاصل خیز. منم دونه کاشتم توش . دونه که نه ... آدم ... بعد سبز می شدند ... و من دوستشان داشتم ... اونها هم ... معمولا هوا آفتابی بود ... و همه چیز خوب بود ... اما بین خودمون بمونه بعضی وقتها توفان می اومد ...دوستام بودن ... خوب بود ...  اوضاع سه بود ... باید دسته ریجکت رو می کشیدم ... این رفقا نگهم می داشتن ... یه سوالی داشتم ... شما خلبانی بلدی ؟چرا واسه ما خانوما سربازی نذاشتن ؟ من از جوونی این برام سوال بوده ... یا چرا اون یکی دو برابر این یکی می گیره ... این الانم برام سواله ...

- بسه عزیزم ... دیگه بسه ... سر منم رفت. شما برو اونور اون پله وایسا عجالتا ... وقت هست ... بعدا اون آسانسور رو سوار شو بیا طبقه هفتم....بعدا  با هم یه گپی بزنیم .مردم منتظرن ...

- قربون شوما ... این پل رو می فرماین ... چشم ... حتما مصدع اوقات می شیم ... با رفقا ...می شه اینجا وایسم ببینم چی کار می کنین؟؟فقط کنجکاوی ها ... یه دو سه تا از رفقا هم هستن ... می شه اونا رو هم بفرستین پیش خودم ...اما خدا ... رحمان و رحیم که می گن خودتی ... می دونی٬ همچین بنده خوبی هم نبودم . یعنی می شد بهتر باشم ... زیاد بد بودم ... خیلی زیاد ... شرمندم نکردی ... ممنون٬ دوست دارم ...

- شما بفرمایید فعلا ... نمیشه اینجا وایسین ...رفقا رو هم ببینم چی میشه ...من هم دوست دارم ...

- به امید دیدار ...نمی شه بهت گفت خداحافظ ... خیلی باحاله ... شما هم مواظب خودت باش...

 

 

پ.ن:  دید موسی شبانی را به راه ... ...

 

شنبه 15 بهمن ماه سال 1384

 همانطور که واضح و مبرهن است بعد از امتحانات پایان ترم خوشحال و خندان به خانه رفتیم.فارغ از هر گونه جدال فکری... پیش خودمان گفتیم چقدر بخوریم و بخوابیم که جبران پنج ماه بی خوابی و اعصاب خردی را بکند. رفتیم لیست کتابهایمان(از نوع غیر درسی اش) را گذاشتیم جلویمان و گفتیم این ده روز همه اینها را میخوانیم و از فرط ذوقمرگی به مدت سه ساعت بیهوش شدیم... روز اول زدیم بیرون...گفتیم مخمان هوایی بخورد...آویزان عمو جان شدیم که یالله به ما شام بده همین طور الکی و از آنجا که سلام گرگ بی طمع نمی باشد عمو حان به ما شام داده و نقشه میکشد که فردا روزش با او به خرید برویم. ما دسته جمعی و بی خبر از همه جا به خرید رفتیم اما کف دستمان را بو نکرده بودیم که عمو جان ما مشکل پسند می باشند و باید صراحتا عرض بنمایم که شش ساعت تمام در خیابانهای تهران در سرما و باران پیاده روی نمودیم تا بلکه عمو جان سلیقه اشان کار کند. بعد از آن به این نتیجه رسیدیم که هرکس شام میخورد باید پیاده هم برود که شامش هضم شود. بعد از آن پیاده روی مبسوط!! سیاتیک عزیز عجیب درد گرفته و دمار از روزگار ما در آورده تا همین الان. اما همه اینها هیچ نبود زیرا قرار بود روز شنبه به دانشگاه رفته و نمرات خود را دریافت نماییم. روز موعود فرا رسید و ما به دانشگاه رفتیم و در کمال ناباوری دیدیم که به زودی طعم خوش مشروطی را زیر دندانمان مزه مزه خواهیم کرد. استاد محترم لطف کردند و وقتی دیدند نیمی از کلاس در شرف مشروطی هستند اجازه دادند که یک بار دیگر امتحان بدهیم. حالا دوشنبه هفته دیگر که از راه برسد ما دوباره امتحان خواهیم داشت. و من اگر بسیار بسیار خوش بینانه نگاه کنم و اگر شیمی فیزیک پیشرفته را با حداقل نمره یعنی 12 پاس بنمایم باید خودم را تکه تکه کرده و تمام کتاب را بجوم بلکه بتوانم از صد نمره برگه بالای نود نمره را بگیرم بلکه مشروط نشوم. و اگر چه بسیار دور از ذهن است اما هنوز امیدوار به سر میبرم.این خیلی بد میباشد که انسان پنج ماه یکریز درس بخواند و هیچ چیزی را نیفتد اما به شدت مشروط شود. دور از انصاف میباشد. ما جوانان این مرز و بوم به شدت سرخورده شده و دیگر نمی دانیم تعطیلی یعنی چه!!

نتیجه میگیریم ما تعطیلات میان ترم خود را در حال یادگیری علم گذراندیم. این بود انشای من!!!

 

 

پ.ن: الان دلم میخواد زار بزنم که تعطیلاتم گند زده شد!!

توصیه سر آشپز: تعطیلات با طعم خوش شیمی آلی پیشرفته و درد شیرین سیاتیک...بیارم خدمتتون؟


به گمانم باید الان چهار ساعتی از نوشته های بالا گذشته باشد:

 

یک چیزی را خوب میدانم... نمیخواستم بنویسم اما باید بنویسم تا یادم نرود...یادم نرود این جمله را که امروز در جواب دوستی گفتم.... پا درد نمیگذاشت خوب راه بروم.... نگاهم کرد و پرسید: خانم... خدا بد نده؟!! نگاهش کردم و خندیدم و گفتم: خدا که بد نمی دهد... آن لحظه گفتم و با لبخندی هر دو ردش کردیم  ولی عصر که شد...وقتی بغض چسبید ته گلویم...وقتی یادم افتاد دوستی عزیزش را دارد در بیمارستان از دست می دهد و وقتی اعصاب خردی امروز را یادم آمد بلند شدم که یک نسکافه تلخ بخورم و تلخی اش بغضم را بفرستد پایین که یکهو یادم آمد که: خدا که بد نمی دهد!!!

شیرینی این جمله آنچنان پرید توی گلویم که بغض ترکید..سر نماز که شد یادم افتاد... شنیدم که باز هم دارد با من حرف میزند... و بماند که چه گفت...هر چه گفت این شد که من بنویسم که یادم نرود و بروم برای یک شروع...یک جدال...من باید خیلی چیزها را به خودم ثابت کنم...

 

پ.ن: احتمالا با این تیکه آخری من دارم شدیدا پیاده روی میکنم رو اعصاب یه نفر...

 

 

 

   1      2      3    >>