1- می آید توی اتاقم... سرم پایین است مشغول مطالعه.." این لباس خوبه؟؟؟" سرم رو بلند میکنم...چقدر بهش می آید... بلند میشوم می ایستم مقابلش... حالا من فقط تا شانه هایش هستم و مطمئنا اینقدر هیکلی شده که من بتوانم پشتش گم شوم... یقه پیرهن سفید مردانه اش را که از پلور نوک مدادی اش بیرون آمده برایش درست میکنم... نگاهش میکنم... مشغول مرتب کردن آستین اش است و خوب به موهای لخت مشکی اش رسیده...باید خبرهایی باشد... "حالا کجا میخوای بری؟؟؟" نگاهم میکند ...چشمهای شیطانش برق می زند..."کلاس دارم".... ای ناقلا من تو را نشناسم به چه درد میخورم؟... "هر روز کلاس داری...امروز فرق داره نه؟؟؟امروز مختلطه ... اونم هست؟؟؟" و میخندم...میخندد و محکم بغلم میکند...و با صدای خنده در بغلش گم میشوم...بعد مرا به شوخی هل میدهد که "نخیرم"..."آره جون خودت...دیروز اس ام اس اش برات اومد نه؟؟"... و میخندیم... موقع بیرون رفتن میگویم مواظب خودش باشد... و میخندم.... یادم می آید وقتی به دنیا آمد من هشت سالم بود...وقتی سه یا چهار ساله بود اینقدر ریز بود که مامان گاهی گریه میکرد که این میخواهد چه بشود؟؟ و حالا ... بزرگ شده... پسر نوجوانی که در بحبوحه شناختن چیزهایی است... حرفهایی ... در کشاکش نوجوانی و جوانی... کم پیش می آید که با هم شوخی ای کنیم و یا اینگونه راحت باشیم... همیشه حسی شاید ناشی از هشت سال اختلاف سنی امان مانع از این میشود که راحت باشیم اما همیشه تا نظرم و عقایدم را نداند دست به کاری نمیزند...با خواهر کوچیکه عیاق(ایاق) است... تمام پرونده اشان زیر دست همدیگر است هرشب صدای هرهر خنده اشان که از اتاق بغلی می آید مرا هم به خنده می اندازد... اما من را قبول دارد... و همین برایم کفایت میکند...همین که حرفهایش را به خواهر کوچیکه میگوید و تا نظرمان را نداند دست به کاری نمیزند کفایت میکند که خیالمان راحت باشد...
2- انسان همیشه اینقدر قدرت دارد که یک چیز کوچیک را بزرگ جلوه داده و یا یک چیز خیلی بزرگ را تا سر حد نادیده شدن پایین بیاره...یعنی این کار را میکند تا در یک برهه از زمان سرش را نه پیش خودش که پیش خلق بالا نگه دارد... و همه اینها برمیگردد به عجز او برای مقابله با حقایق... البته بی انصافی هم میشود اگر بگوییم یک چیز باید از دیدگاه همه بزرگ باشد و یا ناچیز باشد...مسلما برداشت آدمها با هم فرق میکند... اما اینکه درون تو چیزی بگوید و تو تنها برای مصالح شخصی ات بخواهی دست ببری در حقیقت ... آنوقت که تنها شدی... آیا باز هم میتوانی سرت را بالا بگیری؟؟؟؟
پ.ن: این روزها که می آید...دل آدم هم میگیرد... بعضی وقتها آرزو میکنم ای کاش هر چه زودتر همان روز پست قبلی از راه برسد... واقعا دلمان دارد می پوسد...
