مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1384

حرفهایی هست برای نگفتن...حرفهایی که فکر میکنی هیچوقت نباید گفته شوند اما یکهو در یک برهه از زمان بدون اینکه تو بخواهی یا بدانی گفته میشوند...روی زبانت جاری میشوند ... تو بگیر انگار کوه آتشفشانی درونت فوران کرده باشد و ماگمای داغش بریزد روی سر و صورتت ... آنوقت است که می فهمی داری ساخته میشوی... کوهها برای این کوه شدند که ساییده شدند...زیر باد و کولاک و برف و باران و ... و ماگما... اما کوه شدند...فرسایش از آنها کوه میسازد..آنها را میسازد و تو زیر این همه حرف به زبان رانده شده گاهی خرد میشوی... طرد میشوی...حتی از خودت رانده میشوی..چرا که برخلاف فطرتت فوران کرده ای اما انگار باید باشد که فهمیده شوی... ولی یک جای کار میلنگد... ماگمای درونت از سر و صورتت میریزد و تو خیال میکنی که خالی شدی از حرفهایت و ساخته شدی زیر گرمایش اما ... اما این ماگما که شتابان میرود دهکده های کوچک و بزرگ کوهپایه را با آدمهای شاد و خندان و از همه جا بی خبرش زیر و رو کند چه؟؟ آنزمان که ماگمای تو میرود تا خرابی به بار آورد تو شاید دیگر هیچ کاری از دستت بر نمی آید...جز دیدن... جز سکوت ... کاش بشود او که بیرون زیر ماگما پوست می اندازد بداند که تو مدتهاست در درونت پوسیده بودی... و از همه چیز بدتر این است که دوست دیگری خود را مستحق این پوست انداختن بداند و تو نخواهی... یعنی این میان تر و خشک با هم میسوزند و تو هیچکاری نمیکنی... حالا تکلیف چیست؟؟ تکلیف از درون پوسیدن و از بیرون پوست انداختن چیست؟؟؟

 

می بینی؟؟!! اینجاست که بخودت می آیی... کجای کار می لنگد؟؟ یعنی تو در کنتراست بین درونت و بیرونت مانده ای و می بینی هر چه شلوغتر...انگار ویرانی بیشتر... و کاش قبل از فوران به عواقبش فکر کرده بودی... که شاید هم دست خودت نبوده... نمیدانم.

بگذریم...

خیلی فکر کردم با خودم... با درونم... میدانی باید اعتراف کنم غارنشینی به من نمی آید.حکما این هم ظرفیتی میخواهد نه؟؟... یعنی آدم این حرفها نیستم که بزنم زیر همه چیز و بدوم...بدوم... بروم توی یک غار و آنوقت به قول تو با زخم خوره ها چه کنم.زخمهایی که هنوز تاریخ مرهمی برایشان نیافته...یعنی حتی زمان هم مرهم خوبی شاید نباشد... اما مرهم این زخمها همین جا...این بیرون پیدا میشود... یعنی همین که تو هستی... یا دیگری که من حداقل زخمهایم را نشانش دهم خودش مرهم خوبی است... یکی زخم میزند و یکی مرهم میگذارد...رسم روزگار به گمانم باید این باشد... حالا گیرم خارش دردناک این زخمهای مرهم گذاشته که میرود رو به خوب شدن هم گاهی یادت بیندازد که زخمی داشته ای ...اما همین خارش دردناک لذت بخش است... و تو میتوانی مزه مزه اش کنی با طعم شاه توت!!

سخت میگیرم... من تمام زندگی ام را سخت گرفته ام... یعنی آدم آسان گرفتن هم نبودم... درست مثل کشاورزی که در سن نود سالگی اگر نرود روی زمین و کار نکند می پوسد... پس خرده گرفتن بر سخت گرفتنم جز اینکه بخواهند تکرار مکررات کنند چیز دیگری نیست... و این همه فقط به تو می فهماند که اگر داد بزنی انگار وسط چهارراه هم دیده میشوی...

حالا زمان رفتن نیست... زمان ساختن است.. و تو باید از نو بسازی... چهارراهی با قوانین مشخص... نه اینکه هرکسی بیاید و رد شود و گاهی هم اینقدر غرق روزمرگی شوند که به جای اینکه دستت را بفشارند پایشان را مجکمتر روی سرت فشار دهند... میشود چهارراه را خودت بسازی... با آنها که میخواهی.. با قوانینی که میخواهی... و اینگونه است که از آنهمه ازدحام کم میکنی و یادت هم باشد که همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست ... یعنی اگر عابری آمد و نماند...یا آمد با قوانین خودش...قبل از هرگونه مخالفتی میشود قوانین اش را بررسی کرد... شاید بیراه هم نباشد...

 

پ.ن: شاید بهتر بود تک تک به نگرانیها و پیشنهادات و لطف و حرفهای حساب و حرفهای از سر دلسوزی و حرفهایی از سر همینطوری جواب می دادم...این بار کفایت میکنم به همین!

سه شنبه 11 بهمن ماه سال 1384

چشمهایم را که میبندم احساس میکنم وسط یک چهارراه بزرگ ایستاده ام...توی تلویزیون حتما دیده ای...آدمها یکی یکی می آیند از خیابان رد میشوند و بعد یکهو فیلم تند میشود و تو دیگر هیچ کس را پیدا نمیکنی..پر میشود آدم وسط چهارراه...تو چهارراه را بگیر ذهن من... ذهنم پر است از شلوغی... اینقدر که گاهی دلم میخواهد هر چه دریچه و منفذ دارد با هرچه دم دستم دارم ببندم بلکه بشود لحظه ای در سکوت به هیچ چیز فکر نکنم...

نگاه میکنم می بینم اینهمه انسان..جورواجور..رنگ و وارنگ... مهربان و نامهربان... سخت و دلرحم... دوست داشتنی و تنفر برانگیز.. آشنا و دوست.... من خسته ام!!

من دلم آرامش میخواهد... کاش میشد عین انسانهای نخستین بروم توی یک غار اتراق(اطراق) کنم انگار که هیچکس دور و برم نباشد...بعد فکر میکنم بی انصافی میکنی نرگس... یعنی تو اینهمه انسان خوب داشته باشی در اطرافت و بخواهی تنها باشی؟؟؟ اما چه کسی باور میکند که این فقط بدها نیستند که آرامشت را میگیرند که تو در تقابل و تعامل با خوبها هم میتوانی پر شوی از ازدحام! اصلا این روابط عمومی، اجنماعی بودن و یا هرچیز دیگر بدجوری گاهی حالت را میگیرد... انگار زاده شدی که توقع نداشته باشی که بشوی مرجعی برای اینکه از تو توقع داشته باشند و یا نه... تقصیر خودم است اصلا!! ظرفیتش را ندارم حکما! یعنی وقتی میرسی به اینجا که ظرفیتت بالا نیست میفهمی جایی از راه اشتباه آمده ای...حالا این راه اشتباه شاید ناشی از تکنولوژی برتر این روزها باشد یا ازحماقت تو و یا حتی از تضادهای فکر امروزی تو با فرهنگ خاک خورده و متعصب ایرانی و شاید هم زن بودنت... نمیدانم.

هرچه هست بر هم میزند درونم را و من گم میشوم در اینهمه ازدحام...

میخندم... سعی میکنم به روی خودم نیاورم...سر خودم را یک جورهایی کلاه میگذارم... اما میدانم اول و آخر وسط این چهارراه نشسته ام...باید فکری کرد... شاید چیزی شبیه به طرح زوج و فرد خودروها...یعنی عین آدمهای مسخره بنشینی و بگویی روز شنبه فقط مال تو باشد و فلانی... فلان ساعت دیگری راه به ذهنت را نمیدهی... فلان روز یادت باشد روز اوست و... شاید خلوت بشود اما مگر میشود؟؟؟ این روزها منتظر جواب از کسی نمی مانم ... جوابی هم برای هیچکس ندارم...در کنار درخواستها و سوالهایشان هر قدر هم راحت و ساده انگار میخواهم کوله باری به چه سنگینی بلند کنم...حس میکنم هر جوابی که میدهم توقعی میسازم یا مسوولیتی بزرگ و این آزارم میدهد....و همین جواب ندادن هم خودش میشود چماقی که باز هم خودم میکوبم به این کله ... فکر اینکه طرف منتظر مانده یک چیزی بگو... و فکر اینکه هیچ چیز ندارم برای گفتن...میبینی تضادها را...

دلم میخواهد کاری را بکنم که دوست دارم اما قوانین دست و پا گیر و فرهنگی که از بچگی کرده اند توی این کله و مسوولیتی که یادت داده اند باید به دوش بکشی خیلی قدرتمندند خیلی...

میخواهی تلخ نباشی... تلخی درونت حالت را بهم میزند...درونت را زهرمار میکنی که شیرینی نگاه و کلام و منش ات جهان شمول شود... آنوقت باز هم میرسی به تضاد..تلخی و شیرینی... و اینقدر گاهی این تلخی حالت را بهم میزند که بالا می آوری همه اش را و آنوقت تلخی تمام سر و صورتت را میگیرد و میشوی تلخترین دختر روزگار...

روزهایی بود که خیلی خوب بود...خیلی..بدون تناقض... و تو فقط نرگس بودی همین... نمیشود... اینگونه نمیشود نرگس بود...

 

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1384

خیلی بی انصافی است اگر تمام روز را بخندی و همین که  خورشید غروب کرد..همین که توی ماشین نشستی و برف پاک کن هر چند ثانیه از جلوی چشمت گذشت و گوینده رادیو گفت: "پس تکلیف طاقت اینهمه علاقه چه میشود؟؟؟" بغض راه  گلویت را ببندد و تو بدانی چرا و بعد به یاد دیشب و دیشبها بغضت را فرو دهی که بغل دستی ات نداند چه خبر شده است....دستهایم را به هم می مالم. ..باز هم حسش نبود دستکشم را بپوشم... نوعی خود آزاری..چترم را هم باز نکردم... یعنی بازش نکردم که دستهایم توی جیبهایم باشد...از این حالت خوشم می آید...فکر میکنم اگر عاشق بودم الان چقدر این شعر که با صدای خوش منافی خوانده میشود می چسبید...

پس تکلیف طاقت اینهمه علاقه چه میشود؟؟؟

 

بی خیال میشوم... فکر میکنم عجب روزی بود امروز... خیلی خندیدیم... یعنی خنده دار هم بود...از همان اولش بگیر که نشستیم روی صندلی با تمام لحظه های خوشش و چرت و پرت گفتنها تا...تا آنزمان که میخواهی جلوی سینما سپیده ببینی برنامه امشب چیست و از شانس خوشت!!! برنامه را روی درب شیشه ای خودکارش چسبانده اند و تا می آیی ببینی امروز چند شنبه است یکی می آید یا یکی می رود و در باز میشود و تو خیط میشوی بد!!!تصور اینکه یکی بیرون از ماجرا تو را تماشا میکند و تو هی کله ات با باز شدن در به سمت چپ میرود و دوباره برنگشته باید برود سمت چپ خنده دار است..به قول آزی شاید دوربین مخفی بوده..بعید هم نیست... روز دلچسبی بود... فکرش را که میکنم می بینم عجب کلمه ای بود این "خلوت" و چه خوب نوشتم که خیلی خوب است اینقدر ذهنت خلوت باشد که بتوانی فکر کنی.یعنی الان می فهمم که چه نوشته ام.... اگر وسوسه خواندن شعر دوستمان نبود و اگر نباید میرفتیم بیشتر توضیحش می دادم...

پا درد را که بی خیال شوی میتوانی کیلومترها پیاده روی کنی... و درست وقتی نشستم پای کامپیوترم تازه یادم افتاد که نباید پیاده روی میکردم...اگرچه اگر برگردم به چند ساعت پیش و اگر یادم بماند که نباید راه بروم باز هم میرفتم...یعنی حتی تو ای عصب سیاتیک حساس من نمیتوانی مانع از این بشوی که من از زندگی ام لذت ببرم....

گاهی در زندگی (چقدر این جمله کلیشه ای شده) قفل میکنی...یعنی هرچه زور میزنی که حرفی بزنی نمیتوانی... و به زور حرف زدن مثل به زور نوشتن، به زور نقاشی کردن می ماند... آخرش افتضاح میشود باور کن... چیزی تو مایه های گند زدن...

وگاهی هم بد نیست خفقان بگیری... و نمیتوانی... انگار این موتور زبانت باید یکریز کار کند و آنوقت باز هم نتیجه اش میشود همان افتضاح فوق الذکر... بعد که مرور میکنی رفتار ت را میبینی مثلا فلان جا نباید لحنت این می بود...مثلا چرا وقتی با گارسون صحبت میکردی سرت پایین بود... این خیلی بد است... از این رفتار بدم می آید... یادم باشد بار دیگر جبرانش کنم...

باز هم میرسم به خود تحلیلی.... این خود تحلیلی ابدا چیز بدی نیست...اصولا (1)  به تو می فهماند که باید چگونه باشی اما ای کاش یادم نرود که زیاده روی اصولا(2) چیز بدی است....

 

پ.ن: روز چهارشنبه لحظه ای که برگه ام را به دست استاد میدهم جشن میگیرم باور کن....

پ.ن: سارا و مریم برایتان شماره زدم... دو تا شد فقط...

پ.ن: هر چه فکر میکنم میبینم خیلی دوست داشتنی هستید شما دو تا...

پ.ن: به نظر شما چگونه میشود 500 صفحه متن انگلیسی با 50 تمرین حل نشده و بیش از 100 تمرین حل شده را در دو روز خواند؟؟؟؟؟؟؟احتمالا نمی شود... خیلی بد شدم...قدیمترها که جوانتر بودم!!!! اینقدر غر نمیزدم سر امتحانات... لوس بازی هم حدی دارد...

 

 

 

 

جمعه 7 بهمن ماه سال 1384

این خیلی لذت بخش است که مثلا یک واکنش شیمیایی را بگذارند جلوی تو و بگویند مکانیسمش را در بیاور ببینم...آنوقت تو میتوانی تمام خلاقیتت را بیندازی وسط و از اقصا نقاط مخت اطلاعات جمع کنی تا چند مکانیسم ارائه دهی اما بدی اش اینجاست  که نمیدانی کدام درست است... یعنی تا نروی توی آزمایش...تا دو یا چند ماده مذکور را نریزی تو محیط واکنش و منتظر نمانی که واکنش انجام شود (و حالا بماند که بعضی هایشان شاید مدتها طول بکشد) و بعد طیف های جورواجور نگیری و سرعتها رو اندازه گیری نکنی نمی توانی با قاطعیت بگویی کدام یک درست بوده...

و حالا توی زندگی... یک مساله را میگذارند جلوی رویت و میگویند تحلیلش کن... اگر خیلی منصف باشی... اگر خیلی روی خودت کار کرده باشی یا تجربه داشته باشی از چند بعد نگاهش میکنی. از دیدگاه خودت... از دیدگاه تک تک آدمهای درگیر در مساله... از دیدگاه شرایط اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و ... آنوقت هزار و یک نظریه از تویش در میاوری. هزار و یک جور دیدگاه...تازه اگر واقعا منصف باشی و خوش فکر... وگرنه برای همان یک دیدگاه خودت هم عینهو یک حیوانی- به قول مهندس-  به کسر گ در گل می مانی... اما تا وقتی نروی توی خود شرایط... تا نشوی شخص اول داستان نمی توانی حکم بدهی. و این خیلی بد است... شاید تا آخر عمرت پیش نیاید که در چنین شرایطی بیفتی آنوقت باید خیلی جسارت داشته باشی در حکم دادن... بدبختی اینجاست که اگر تو درون یک آزمایش می روی در نهایت نتیجه اش را هم میگیری و به قول دکتر خلاص (به کسر خ) ...آنوقت بقیه فرضیات را میریزی دور چون به دردت نمیخورد... چون جوابش را یافته ای... اما در این شرایط بی انصافی است اگر بیایی و باقی دیدگاهها را بریزی دور...خب بهرحال هر بعدی ارزش خودش را دارد.... دارم چرت و پرت می گویم... این آلی پیشرفته خواندن در کنار جمیع لذتهایش این را هم دارد که تو میتوانی از توی هر تیکه اش یک نکته پیدا کنی برای زندگی ات... جدی میگویم... از ساده ترین مولکولها بگیر و رفتارشان تا پیچیده ترینشان...مثلا میتوانی تک تک آدمهای دور و برت را به مولکولهای خاص آلی تشبیه کنی..یکی میشود سیکلو پروپان ...اینقدر حساس که با یک تلنگر باز میشود...وا میرود...یکی میشود آدامانتان... یک مولکول با مزه... قیافه اش جالب است... یک هیکل گنده دارد اما در واکنشهایی که فکرش را هم نمیکنی به ساده ترین شکل ممکن رفتار میکند عین شرک... یا یکی میشود بنزن... در نگاه اول پیچیده... برای اولین بار که میبنی اش خیال میکنی عجب آدم مشکلی است...اما بعد که میگذرد می بینی به ساده ترین شکل ممکن رفتار میکند...اما چون پخته عمل میکند پس پیچیده به نظر می رسد... بعضی ها میشوند سوپرا مولکولها... تو را به حیرت وا میدارند... از اینکه یهویی در زندگی ات می بینی چقدر دوستشان داری..چرا؟؟ چون تا به حال نمیدانستی چقدر جالبند... حضورشان. رفتارشان..بودنشان..... یکی را میتوانی تشبیه کنی به پلیمرها...تکراری...خسته کننده... اما گاهی هم به درد بخور..عین کسانی که حوصله ات را سر میبرند اما به درد بخور هم هستند...بعضی ها میشوند عین کربوکاتیون آلیلی ...پایدار...محکم..هر جا که میبینی شک نداری که پایدار است و میتوانی روی اش حساب کنی... بعضی ها میشوند عینهو آلن... من خیلی دوستش دارم این آلن را... هم اسمش شیک است هم رفتارش... اگر اولین بار نگاهش کنی نمی فهمی چقدر قابلیت دارد اما بعد میبینی این فسقلی چه کارها که نمیکند... رفتارها هم که جای خود که هرکدام مکانیسمی دارند برای خودشان بعضیها به سادگی رادیکالیها و بعضیها آنقدر پیچیده که گاهی واقعا از درکشان وا می مانی.... برای ایجاد رابطه با بعضی ها باید حتما کاتالیزوری داشته باشی یا فوتون اما بعضی ها تا نگاهشان میکنی واکنش میدهند... اصلا بعضی ها هنوز نگاه نکرده هنوز سر بلند نکرده واکنش داده اند و رفته اند... من از نوع فوتونی خیلی خوشم می آید..کلاسی دارد برای خودش...

 

وخودت....خودت را میتوانی تشبیه کنی به یکی از اینها...هیجان از سر و روی این درس میبارد!!!!

 

پ.ن: میبینی ؟؟ کدامیک از اینهمه نکته خلاقانه در ترمودینامیک آماری پیدا میشد؟؟؟

پ.ن: خیلی ناسیونالیستی نوشتم...بهرحال هر چی باشه ما داریم میشیم جزو انجمن شیمی آلی چی های مقیم مرکز ...

سه شنبه 4 بهمن ماه سال 1384

1- خیلی بده که وسط امتحانی که از شش تا سوال چهار تاش ترمودینامیک آماریه دندون عقلت بخواد بیاد بیرون و تمام فک پایینت زق زق(به ضم ز) کنه و بعد سرت هم در شرف (باز هم به ضم ش و ر) انفجار باشه و همکلاسی ات هم هی یه ریز و بی وقفه بگه:سوال چهار سوال چهار سوال چهار... و توی این هاگیر واگیر تو یه T اضافه آورده باشی و جوابت در نیاد به کل....

 

م.ن: تا حالا سر امتحان بهتون چای داده بودند؟؟؟ امروز آبدارچی مهربون با یه سینی پر لیوان چای اومد تو کلاس... کلی کیف داشت وسط امتحان!!!!

 

2- داشتم امروز برنامه کودک نگاه میکردم...یه کارتون پخش میکرد که نمیدونم اسمش چی بود..مال کجا هم بود بازم نمیدونم اما انیمیشن خیلی مسخره ای داشت.. ایرانی نبود... در مورد یه سرزمین کامپیوتری بود که عین دنیای خودمون هم خوب داشت هم بد... اون بدا برای نشون دادن خباثتشون دیگه از روشهای قدیمی استفاده نمیکردن...یعنی نمیرفتند عین شیپورچی نقشه احمقانه بکشند یا عین فرانکی(فرانچی.. یادم نیست) سر به سر گارونی بذارند یا مثل جولیا واسه جودی آبوت فخر بفروشند یا مثلا مثل اسکروچ به زیر دستاشون زور بگن یا عین پرنس جان و داروغه ....یعنی اصلا نیازی نبود که برای بد بودن حتی مثل اینا به خودشون یه کم زحمت بدن... آدم بده نشسته بود پای کامپیوتر و با افتخار میگفت من با یه ویروس کامپیوتری همه چیز رو بهم میریزم... و این کار رو هم کرد... بعد یهو دیدم همه آدما دارند میدون اینور و اونور...درها خودشون بسته میشد... بعد یه آدم کامپیوتری قاطی کرده بود بخاطر ویروسه و در جواب دوستش که میگفت چرا چشمات اینجوریه چرا هیکلت اونجوری شده میگفت: لنز گذاشتم رژیم هم گرفتم دندونهام رو هم ارتودونسی کردم!!!!!!!! بهم نمیاد؟؟؟!!!!

با حال بود...یعنی تصور اینکه چهار تا بچه قد و نیم قد نشستند و دارند به این خزعبلات نگاه میکنند خنده دار بود... فکر کن بچه چهار ساله مثلا میدونه ویروس کامپیوتری چیکار میکنه... احتمالا قبل از اینکه آدم خوبه تو کارتون به این نتیجه برسه که باید یه ضد ویروس نصب کنه خود بچهه زودتر گفته: بابا بیا یه آنتی ویروسی نورتون بریز بذار اتوماتیک آپدیت بشه...حله!!!!!!

 

3- با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی....

 

4- حس ششم به طرز خفنی امروز کار کرد... رفتم تو مطب دندانپزشکی...یه آقای دکتر جدید اونحا بود... تا دیدمش حس کردم برادر دوستمه... بعد که اسمشو پرسیدم فهمیدم به به... بابا حس ششم!!! مامانم از تعجب خشکشون زده بود...ایول بخودم!!!

 

م. ن: اگه می بینید زیاد خودمو دارم تحویل میگیرم واسه اینه که دارم دلداری میدم به خودم...شماها که تا حالا از اون امتحانا که من امروز دادم ندادید که...!!!

 

5- این روزا دارم به این نتیجه میرسم که خیلی حسود تر از اون چیزی هستم که فکر میکردم!!!!

 

پ.ن: حس خاصی نداره افتادن یا مشروط شدن...فقط تصور دوباره خوندن آماری...دل من از  آسمون معجزه اصلا میخواد!!!!!

پ.ن: نرگس...هر روز مثل دیروز... همچنان تشنه به خون بولتزمن فقید!!!

پ.ن: دارم سعی میکنم آدم بشم... یعنی اینترنت کم...درس زیاد... بلکه هر روزم مثل دیروزم نباشه...باید یه فکری هم واسه این پوست کلفتی و پررویی ام بکنم...!!!

پ.ن: عصب سیاتیک  همچنان حساس تشریف داره... هر روز چکش (به کسر چ و ک) میکنم میبینم هنوز نمیتونم پام رو تو یه جهت خاص تکون بدم... یکی رو میشناختم اینجوری بود پاشو از زیر گردنش قطع کردند!!!!!

پ.ن: خیلی وقت بود اینجوری ننوشته بودم...یعنی چرت و پرت وارانه... شما به بزرگواری خودتون ببخشید جبران میکنم...

 

 

 

<<    1      2      3    >>