خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384

بوی عید … بوی خوشی باید باشد… اولین چیزی که از بوی عید به ذهن من میرسد بوی شیشه پاک کن های قدیمی است و نه این جدیدها که خیلی خوشبوست… آن قدیمی تر ها… یادتان می آید؟؟؟ هنوز هم هست اما به یمن پیشرفت این روزها…شیشه پاک کن داریم در طعم و اسانسهای مختلف!!!

بوی عید… بو میکشم… در میان روزهایی که گذشت و شبهایی که رفت… بو میکشم میان تک تک لحظاتی که میشد بهتر از این باشد… و یا بهتر از این نمیتوانست باشد…

انگاری به گذشته ام چسبیده باشم…گلایه ای نیست…مگر نه اینکه گذشته هر کس امروزش را رقم زده است و تو…تو اگر نیستی اینک آنچه میخواستی…بگرد در گذشته ات… و این به معنای این نیست که حتما جایی اشتباه پیچیده ای… این داستان قدیمی تقدیر و سرنوشت است…دقیقا خودش... و اگر گشتی... اگر پیدا کرده ای جاده ای که به اشتباه پیچیده ای... بی انصافی اگر نامش را بگذاری تقدیر...

بگذریم...

اصولا !! باید از سال جدید گفت...تبریک...تهنیت و هزاران هزار سنت دیرین... اوکی...سال نو مبارک... (این اوکی گفتن در کنار سنت ایرانی که غربزدگی نمیشود... میشود؟؟؟)

چقدر باید بی انصاف باشم اگر گلایه کنم از سالی که گذشت...یا گلایه چرا...شکر نکنم بخاطرش... یعنی اینکه آخر سال بنشینی و بگردی ببینی کجای امسال گرفتار بودی...درد داشتی... عزیز از دست دادی... بیماری داشتی... و پیدا نکنی...باید بی انصاف باشی اگر شکر نگویی... باید خیلی قدرنشناس باشی که نبینی اینهمه اتفاق خوشایند زندگی ات را... سلامتی ات را...قبولی ات را... دوستیهایت را... یاد گرفتنهایت را... حتی اگر دلمشغولی ای هم بود... اینقدر خوب بود که امروز بنشینی و افتخار کنی به داشتن اش... حتی اگر اضطرابی هم بوده و باشد... باز هم شکر...

 

نزدیک سال نو که میشود...همین که ترمه یادگار مادر بزرگ را پهن میکنی تا هفت سین ات را بچینی... بخودت می بالی... به ایرانی بودنت... شاید غلو باشد...اما این سفره هفت سین... با هفت "سین"...، سیادت و سعادت و سرور و سخاوت و سرافرازی و سپیدی و سلامتی را یادت نمی آورد؟؟؟

 

سفره هفت سین امسال ما سیب سرخی دارد که سلام هر شروعی را یادآور میشود...سلامی که بوی سیب در سرخی شرمش جاری است.... سفره ما سنبل دارد که سربلندی ات را بر قامتش به تصویر میکشد... و سبزه ای که همچون هر سعادتی سبز است و سبز....

 

سلام...سلام سال تازه از راه رسیده و عزیز...سلام...

با تو 365 روز دیگر از زندگیمان را رقم میزنیم... و این عمر کمی نیست... مگر برادران تو نبودند که آمدند و رفتند و عمرمان را با خودشان بردند و بودنشان شد خاطراتی که تلخ و شیرین در ذهنمان باقی مانده است... سال عزیز... سال نو رسیده ... به گمانم ما باید قدیمی تر از تو باشیم و بی انصافی است سرگذشت ما در وجود نوپایی چون تو رقم بخورد... و این خودش جای شگفتی است... اینکه تو میدانی چه بر سر ما خواهد آمد... تو...توی تازه به دوران رسیده!! که بر خلاف همه تازه به دوران رسیده ها عزیزی...

باشد که با تو...با تک تک روزها و دقایقت... سربلند باشیم...

 

پ.ن: خیلی رمانتیک شدم شب عیدی... باشد که سال جدید متحول شویم!!!

 

سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1384

1- خیلی با حال است...توی خیابانها که راه میروی همه شیشه ها برق میزند و پرده های تمیز بوی عید می دهند... این خانه تکانی برای ما هم داستانی داشت امسال... همگی سرگرم تکاندن یک جای خانه بودیم و کارگر رشید هم آنور پنجره ها آویزان ساختمان شده بود و من هر لحظه فکر میکردم اگر بیفتد بعدش چه میشود... دو طبقه ساختمان است دیگر... برج که نیست... اگر نمیرد دست و پایش میشکند .... که یهو گرومب... گفتم مرد... دیدم هر و هر دارد می خندد ... نگاهش کردم... به جای اینکه مرده باشد مرد گنده عین موش از سر و کله اش آب میچکد... نمیدانم این عقل کل چطور به ذهنش رسیده همان طور که آن بالاست سطل آب را بلند کند که از دستش در رفته و ریخته روی سر و صورتش گفتم... عجب خدا رحم کرد...اگر پرت میشد...  آنوقت هیچوقت خودم را بخاطر اینکه به مرگش فکر کرده بودم نمی بخشیدم... جونم برات بگه...این گذشت و بنده مشغول تکاندن بوفه بودم که یهو دیدم گرومب...د بیا...این دیگه چی بود؟؟؟توی اتاق شیشه روی میز توالت یهو شکسته بود...همینجور یهو... خرد خاکشیر دیده ای؟؟ من دیدم... حالا بیا و دوباره جارو بکش... مگر جارو برقی میتواند ریزه های شیشه را به این راحتی قورت دهد... خلاصه که گفتیم ...خدا رو شکر که آنجا نبودیم که برود توی چشم و چالمان... رفتیم به تکاندنمان برسیم که داداش کوچیکه از راه رسید و من در عرض یک چشم بهم زدن دیدم اتاقش را که به اندازه همان یک چشم بهم زدن پیش چیزی از دسته گل کم نداشت زیر و رو کرده است...طی یک حرکت پر جذبه همراه با چاشنی اخم و کمی هم تن صدای بالا گفتم : یا لباسهایت را جمع میکنی یا باید بروی از توی سطل آشغال برشان داری... داداش کوچیکه که گاهی من یادم میرود الان سه برابر من قد و هیکل دارد... گفت.:هه هه... و دیری نگذشت که لباسهایش را در سطل زباله یافت و نمیدانم از روی عصبانیت بود یا هر چیز دیگر با حرکتی تند بلند شد که لباسهایش را در بیاورد که از قضا پایش خورد به دیوار و خوردن همانا و شکستن انگشت پا هم همان... القصه به مناسبت شکسته شدن انگشت کوچیکه ، پای راست ایشان تا زانو در گچ میباشد و چرا اینهمه زیاد من نمیدانم... باز هم گفتیم خدا را شکر یک انگشت کوچک ناقابل بوده... روزها به خوبی گذشتند تا رسیدیم به چهارشنبه سوری... همگی شاد و خندان در حال آتش سوزانی بودیم که من دیدم چیزی شبیه به موشک زوزه کشان از دور دستها آمد و از بالای سر من گذشت و رفت تا طبقه دوم و صاف خورد تو شیشه و من باز طی یک فرآیند فردین وار و محیرالعقولانه !!!! پله ها را دو تا دو تا دویدم بالا و فقط به این فکر میکردم که آتشی دیدی پرده را میکشی پایین... و احتمالا من را عجیب جو اخذ کرده بود... و همین که پریدم وسط پذیرایی دیدم... به به... شیشه شکسته... پرده سوخته... و دود در فضا پر... حیف که یه چیزی بود شبیه موشک و نه توپ... وگرنه پاره اش میکردم تحویل صاحبش میدادم...اصلا هم مهم نیست که چهارشنبه سوری است و این حرفا... خلاصه که مامان هم رسید و مشغول جمع کردن شیشه خرده ها شدیم...نمیدانم چه شد که یهو کف پای من عجیب گرفت... اینقدر که حس کردم دارم ضعف میکنم و دیگر اینجای قصه باور بفرمایید نشد ... نشد که اشکم در نیاید... حالا چرا نمیدانم... بگذاریم ضعف اعصاب... مامان انگشت به دهان مرا نگاه میکرد که چرا گریه میکنی دختر؟؟!!!... و باز هم خدا را شکر کردیم که آتش سوزی نشد یا این شبه موشک نخورد وسط مغز و چشم کسی... و تازه این شبه موشک مرا یاد ورود هواپیماها به خانه ملت انداخت... کمی در اشل کوچکتر ... فقط کمی....

خدا باقی ماجرا را ختم به خیر کناد...انشالله...

 


۲- استاد راهنمای مهربان(توی راهرو دانشکده): خانوم ...فردا بیا پیشم کارت دارم...

من: چشم آقای دکتر...

من(توی دلم): بیا اینقدر نرفتی پیش اش که خودش بهت گفت... خجالت هم خوب چیزیه...

فردا...

من: سلام آقای دکتر اجازه هست؟؟

استاد راهنمای مهربان: به به ...سلام خانوم... بفرمایید... بگو ببینم چی کارا کردی؟

من: مقاله ای که گفتید رو پیدا کردم... امروز میرم واکنش بذارم... و در حال بررسی واکنشها....

استاد راهنمای مهربان عینکش را میگذارد و نگاهی میکند و به به و چه و چه و من هم کلی کیف میکنم و بعد...

استاد راهنمای مهربان: عید هم که نزدیک است و باید عیدی داد....

من لبخند میزنم مظلومانه...

استاد راهنمای مهربان هم دست میکند توی کشوی میز و یهو من میبینم یک عیدی می آید روی میز...

میدونید خیلی کیف دارد آدم از استاد راهنمای مهربانش یک تراول صد تومنی عیدی بگیرد...

 


3- عجب آتشی بود امشب وسط کوچه... همه اشان را بردم... یکی یکی انداختم توی آتش... میدانی وسط کار حس کردم خیلی بچه گانه است...اما این حس هم مانع کارم نشد... یکی یکی سوختند و تمام...

خنده داری ماجرا این بود که من اینقدر مشغول بودم که نفهمیدم هزار تا ماده منفجره انداخته شد زیر پایم به مدد پسرهای کوچه و به هوای اینکه من بترسم و دریغ از کمی عکس العمل... این را پسر دایی و خواهر کوچیکه که از دور شاهد ماجرا بودند برایم گفتند  در حالیکه پسر دایی داد میزد: میشه یه کم بترسی؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن: همین حسی که دارم...حتی وقتی از تو دورم ...چقدر خوبه...چقدر خوبه؟؟؟ ...خوبه؟؟؟؟

سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1384

زمان میگذرد بزرگ میشویم... آدم میشویم...یا سعی میکنیم آدم بشویم...یا بعبارتی ادای آدم بودن در بیاوریم... شکایت میکنیم از نامردی روزگار و گاهی  شکر میکنیم همراهی تقدیر را...

 

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم...از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم...

 

زمان میگذرد و تو در آلبوم عکسهای خاک خورده... خودت را...فکرت را هم سانسور میکنی... که مبادا پر بکشد به جاهایی که نباید برود... نگاهت را ار روی بعضی عکسها می دزدی و به خیالت وجدان درد نمیگیری...

 

واژه ها میگریزند... باور کن میگریزند... میخواهی بگویی از چیزی که نیست... جای خالی اش بد یادت می اندازد دوران جنگ را...جنگ با خودت... دوران سرکوبی را... انقلابی بود برای خودش و حالا...از پس هر انقلابی هویتهایی گم میشود... نبودنهایی شکل میگیرد و تو حس میکنی خلاش را عمیق....

 

از آنزمان که آرزو چو نقشی از سراب شد... تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد...

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها...خطوط نقش زندگی چون نقشه ای بر آب شد...

چه سینه سوز آهها که خفته بر لبان ما..هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد...

 

 روزهای پایان سال... روزهای گردگیری ذهن ات... آنچنان سرگرمت میکند که صدای گرومب گرومب آخرین شب چهارشنبه سال هم نمی آوردت به این روزها... به این لحظه... و تو در گرد و غبار خاطرات گذشته ات... سرفه ات میگیرد... اینقدر که نفست بالا نمی آید و اشک از چشمهایت در می آید.. و تمامی ندارد این غبار روبی... هرچه میروی باز میرسی به جایی... روزی...کسی...حرفی...نگاهی... و باز نفست بند می آِید...

 

به گذشته بر میگردم...به سراغ خاطراتم ... تازه میشود دوباره ... از تو داغ خاطراتم

 

هر آهنگی را که میگذاری پخش شود...پرتابت میکند به جایی از زندگی... هر آهنگی آدم را یاد کسی...خاطره ای..حرفی...لحظه ای می اندازد....

 

تو که مهتابی تو شب من

تو که آغازی رو لب من

اومدی موندی شکل دعا

توی هر یا رب یا رب من...

 

پسر عمه وسطیه...به نوعی برادر رضاعی(شیری) من.. نمیدونم عاشق شده بود یا نشده بود...کافی بود گیتار بیفتد دستش...

 

 

اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها میشم دوباره باز تنها میشم...

 

سالهای دبیرستان... احساسات دخترانه همراه با حس لوس بازی... عاشق نبودم آنروزها...مثل همین روزها... عاشق زیاد دور و برم بود اما... هر چند ماه یک معشوق جدید...

 

...پاکی آبی و ابر...نه خدایا شبنمی

قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

منو و با خودت ببر...ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن...

 

جاده شمال...از فیروزکوه... یه جای جاده تا چشم کار میکنه سبزه و سرت رو که از پنجره میاری بیرون خنکای نم بارون میزنه تو صورتت و حسرت عاشق نبودن....

 

 

چه سینه سوز آهها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای

...

آشنایی در مجلسی...چه عاشقانه نواخت و خواند... چه بر دل نشست...

 

 

مثل بارون اگه نباری... خبر از حال من نداری

بی تو پر پر میشم دو روزه ،دل سنگت برام میسوزه

گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم

 

اردوی اصفهان...آخرین تابستان با هم بودنمان... ساز دهنی میزد و میخواند...

 

 

دریغ از قطره های اشک سوزانم

که از بیداد تو بر رخ چکیده

خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو

بهاری را ندیده

 

شب کنکور فوق لیسانس... بلند پخش میشد و من میرفتم در به گذشته هایی نه چندان دور...

 

ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده تنم

بیا که من به گریه هات یه رنگ تازه میزنم...

 

و یاد شاعرش... عزیز دلی که رفت و با رفتنش داغی بر دل همه امان گذاشت تا همیشه...

 

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره

وقت خوندن صورت من خنده هاتو کم میاره...

 

ظهر تابستان...تک و تنها در محوطه دانشکده...منتظرش بودم... و زیر لب میخواندم...چرا؟؟؟ لابد خیال میکردم دوستش دارم هه...

 

چیزهای زیادی دارم برای شعله ور کردن آتش امسال... همیشه فکر میکردم سوزاندن از نفرت می آید... از بیزاری... اما نیست.. نه نفرتی...نه کینه ای...برعکس این کتاب که میگفت "فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج..." من میگویم... رنج هم وسیله خوبی است برای فراموشی... یعنی ببینی چیزی...خاطره ای...گذشته ای... در آتش...جلوی چشمت...میسوزد...خاکستر میشود... و تو میفهمانی به خودت ... که سوزاندن تمام دستاویزهایی که وصلت میکند به خاطره ای دور یعنی چه!!!

 

و یادت می آید... که چقدر گاهی دلت تنگ میشود...تنگ چیزهایی... حرفهایی...نگاهی... دوستی...

 

پ.ن: حس آدمی رو دارم که شب آخر عمرش را میگذراند... مسخره است... میدانم فردا که بشود سر کلاس سنتز نشسته ام... اما حس عجیبیه... دلتنگیهایش بدجوری ملموس میشود...

یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384

دستم میچرخد توی سبد روزنامه ها و مجله ها... اجی مجی لا ترجی...یه مجله میفته تو دستم... تو یه صفحه میخوانیم:

 

"آهای تو...تو که پشت کنکور مانده ای و به آِینده هنوز نیامده فکر میکنی... چرا اینقدر نا امید خیره شده ای به دور دستها... آهای تو... تو دوست خوب... که امروز تصادف کرده ای و الان در بیمارستانی...ماشین ات داغون شده است... و پسر بچه ای وقتی می آوردندت بیمارستان برای زبان دراز کرد... آهای تو ...عزیز دل من که معشوقت بهت گفته نه... اینها که چیزی نیست در زندگی... که نشسته اید و غصه میخورید..."

 

حالم را بهم میزند...

 

همه و همه عزیزان دل من... چرا اینقدر غصه دارید؟؟ حالا پشت کنکور مانده ای...خوب میخوانی...قبول میشوی...چی؟بار چهارم است...خوب باشد... بار دهم هم میرسد... ولی تو میتوانی...فکر کردی چرا قبول نمیشوی؟؟ من میدانم برای این که درس نمیخوانی دیگر...این معنی اش این نیست که تو نتوانستی...یا در توانت نیست که مثلا بروی دانشگاه...فقط برای این است که درس نمیخوانی... چهار سال که چیزی نیست برای درس خواندن...حالا برو... تا سال دهم هم برو...ببین اگر قبول نشدی... و تو...ماشین ات را دیدم در خیابان... خیلی هم بد نبود...از اول سال تا حالا چقدر مسافرکشی کرده بودی؟؟؟ چند میلیون تومن شده بود؟؟؟!!!!! همونقدر کافیه برای تعمیرش...آسمان که به زمین نیامده که ... دیدی آن پسر بچه هم برایت زبان دراز کرد... اگر آسمان به زمین آمده بود که او زبان در نمی آورد برایت...احتمالا الان کلاغها برایت زبان در می آوردند... اووه...اونو ببین...بین میلیونها آدم روی زمین یک نفر هم به تو گفته نه(اینجاش رو از خودم نگفتم ها...عین جمله توی مجله بود)...مگه چی شده؟؟؟... نشسته یه گوشه میگه دنیا رو نمیخوام.... حالا مگه آدم قحطه...یکی دیگه...

 

اگر خود این آقای "ا.ح" جای این آدمها بود و کسی اینطوری باهاش حرف میزد دلش نمیخواست جفت پا بپرد توی صورتش....وقتی در مرحله ای از زندگی هدف کسی میشود دانشگاه رفتن... چهار سال درس خواندن دلیل بر عدم توانایی اش نیست؟؟بهتر نیست به جای اینکه بگوییم باز هم بخوان ...بگوییم تو مکانیک خوبی میشوی بیا برو مکانیکی یاد بگیر....بهتر نیست یادش بدهیم تواناییهایش را پیدا کند؟؟؟

وقتی همه دلخوشی کسی میشود یک ماشین پیکان مدل... که مسافر کشی کند آنوقت بزند و گرومب...هیچی نمونه براش جز دست و پای شکسته در همان زمان آیا برای او آسمان به زمین نرسیده است؟؟؟

و از همه حال بهم زن تر همین جمله بود که "بین میلیونها آدم یک نفر به تو گفته نه..."وقتی بین میلیونها نفر یک نفر شد برای آدم همه چیز ...همه زندگی...همه امید و حس زندگی... دیگر با بقیه عالم چه کار...

 

امید به آینده قبول... با وجود تمام مشکلات باید زندگی کرد قبول... باید تلاش کرد برای رفع مشکلات قبول... باید صبور بود قبول... باید حقایق رو پذیرفت قبول... اما در لحظه... در بحبوحه این حوادث بی انصافی است اگر به کسی بگوییم لبخند بزن آسمان که به زمین نیامده... مشکلات هر کس هر قدر هم از دید ما کوچک برای خودش بزرگ است که اگر نبود که نمیشد برایش مشکل... دلداری دادنهایی که نتیجه اش حتی در لحظه هم معلوم نمیشود کاری است بیهوده... نمیدانم...دوستی میگفت... تو فکر میکنی مسخره باشد...اما آن شخص در آن لحظه نیاز دارد به این گفتنها...نمیدانم...شاید اشتباه از من باشد..اما ناراحتی، دلواپسی، غم، گریه همه و همه عکس العملهایی است که در شرایط سخت زندگی بهشان نیاز داریم... اگر نباشند... باید مشکلی باشد. میشود دست کسی را بگیری ... بگویی گریه کن...حق داری... فحش بده حق داری... و بعد...بعد که آرام شد...کمکش کنی راهش را پیدا کند... کمکش کنی گذشته اش را تحلیل کند و تجربه هایش را بردارد برای راه جدید ... اما اینکه در لحظه بخواهی متوقف اش کنی... وسط هاگیر واگیر بدبختی ازش بخواهی راه جدید پیدا کند...نتیجه ای ندارد... حاصلش میشود دلداریهایی که وقتی خوب نگاه میکنیم دلداری هم نمی دهد...

 

پ.ن: اینها را نوشتم...یک جای کار میلنگد...وقتی میخوانم از بالا و می آیم پایین حس میکنم بعضی جاها مزخرف گفته ام... میدانی مزخرف نگفتم... خوب نگفتم...این روزها حوصله ندارم حرفهای مغزم را بپزم...خام می آورم میکوبانم روی کیبورد...اینها معنی اش این نیست که امکان حرف زدن... درد و دل کردن را از خودمان بگیریم... چون کاری است بیهوده... نه... اما اینکه از کسی نخواهی ناراحت باشد... این برایم قابل هضم نیست...

 

پ.ن: من باید از خودم کلی شرمسار باشم... این خیلی بد است که خودت هم برای خودت جذبه نداشته باشی... خودت را دعوا کنی... تنبیه کنی... اتمام حجت کنی با خودت... و بعد پررو پررو بیایی و باز هم بنویسی.... نمیشود دیگر... یک جا کم می آورم اگر ننویسم... هر قدر هم مزخرف

 

پ.ن: دارم به خودم میگویم...نتوانستن چیز بدی نیست که ازش مثل اسب در میروی... اگر هم نتوانستی به جهنم...اینها که نمیشود دلداری میشود؟؟

 

پ.ن: این روزها پس کی میگذرد؟

 

 

جمعه 19 اسفند ماه سال 1384

نمیدانم عادتش است یا از روی کنجکاوی است که زل میزند تو چشمهایم و حرف میزند... معذبم میکند...یعنی وقتی کسی زل میزند توی چشمهایم و حرف میزند هیچی از حرفهایش را نمیشنوم... شاید هم روی این یکی حساس شده بودم... تعجبم از این بود که چرا پلک نمیزند یا اینقدر سریع میزند که من نمی بینم!! بخودم میگویم ..حالا که اینطوره تو هم زل بزن توی چشمهایش یا تو از رو میروی یا او...به جهنم که یک کلمه از حرفهایش را نفهمیدی فعلا که حرف مهمی نمیزند... دارد از خاطرات دفاعیه فوق لیسانس اش میگوید دیگر...حالا گیریم فهمیدی استادش چه سوالی هم پرسیده... پس تصمیم میگیرم و زل میزنم توی چشمهایش و گهگاهی هم سری تکان میدهم که به به عجب داستان جالبی  میگویی... ولی انگار پررو تر از این حرفها باشد...اعتراف میکنم از رو رفتم... سرم را می اندازم پایین و با نی آب آناناس داخل لیوان را هم میزنم... سرم را که بلند میکنم از نگاهش خنده ام میگیرد...این به گمانم باید بار سوم یا چهارم باشد که در حال اینطوری نگاه کردن گیرش می اندازم...

قفل کرده ام.... او هم که یکریز میگوید بگو...از خودت بگو...تعریف کن...نوبت شماست... و من حرفی ندارم برای گفتن و تنها سوال میپرسم و او در جواب هر سوال من یک ربع حرف میزند و من یک ربع فکر میکنم که سوال بعدی ام چه باشد... با اینکه جو بسیار صمیمانه و دوستانه است اما انگار توی برزخ باشی... نه میتوانی از مسائل اعتقادی و دیدگاههایت بگویی چون فعلا غرض دیداری است و اینکه کل ماجرا چطور به نظر بیاید و نه میتوانی ساکت بنشینی و باید حرفی داشته باشی برای گفتن و به قول او که میگفت: پیدا کردن حرف مشترک سخت است... یاد آزی می افتم... نرگس رفتی اخمو نشینی ها!! یه کم بخندی نمی میری... و یادم می آید که گفته بود حدس میزنم عینکی باشد و بود... ناخودآگاه از یادآوری شوخیها و خنده های دیروز با آزی سر این ماجرا لبخند میزنم و او هم میخندد... به گمانش حرف جالبی زده است...یادم نمی آید چه می گفت... تصمیم میگیرم نگاهش کنم... اوم... خوبه... و من... وای من... نمیدانم چرا حس میکنم هنوز نیاز دارم به مجرد بودن... آنوقت وجدان درد می آید به سراغم... که تو که هنوز در دنیای مجردی دنبال چیزی میگردی غلط میکنی با کسی به قصد ازدواج می آیی بیرون... اصلا این وضعیت حالم را بهم میزند... یعنی نه فقط برای من که برای او هم نباید خیلی خوشایند باشد...صد بار به مامان گفته ام مرا در این وضعیت نگذارید...اما مگر کسی به خرجش میرود.... ماه و خورشید و فلک انگار عزمشان را جزم کرده اند که زودتر مرا بفرستند خانه بخت و من حالم بهم میخورد وقتی هر بار یک نفر می آید و کسی را پیشنهاد می دهد و بعد میگویند حالا بیایید هم رو ببینید ...ببینید اصلا از قیافه هم خوشتان می آید... و همین جمله می رود روی اعصاب...اینکه بدانی جلوی کسی نشسته ای به قصد اینکه ببینی از قیافه اش خوشت می آید یا بدت می آید و او هم همینطور... و جالبی اش اینجاست که اگر طرف برود و پشت سرش را نگاه هم نکند تنها می توانی نتیجه بگیری که از ریختت خوشش نیامده است... تا حالا کسی مستقیما گفته از ریختت خوشم نمی آید؟؟؟ خیلی بامزه است... برای همین است که این جلسات عین این می ماند که وقتم را بگذارم برود و بدانم دارم پوچ ترین لحظات عمرم را میگذرانم و هیچکاری هم نکنم...

نگاهش میکنم... آخر گیریم که مرد رویاهای من اصلا هم تیپ تو باشد... من که تو را نمیشناسم ... یا اصلا مرد رویاهای من با تو فرسنگها فاصله داشته باشد باز هم تو را نمیشناسم... چرا باید بخودم اجازه بدهم که اولین قدم در پذیرفتن یا رد کردن تو چهره ات باشد و قد و قواره ات..اگرچه بی اهمیت نیست اما اینقدرها اهمیت ندارد که برای من بشود قدم اول....بیچاره تو...بیچاره من...

مامان میگوید... نرگس اگر زنگ نزنند...ناراحت میشوی...؟؟ لقمه را قورت میدهم و میگویم نه... مامان با کنجکاوی نگاهم میکند... برای چی باید ناراحت بشم مامان... مگه من از همه آدمها خوشم می آِید که همه از من خوششان بیاید...حتما دختر آرزوهای او هم شکل من نبوده...نذر که نکرده چون با من بیرون رفته بیاید بشود شوهر من ... و مامان خوشحال میشود که اینقدر دخترش منطقی فکر میکند... و من بخودم میگویم مسخره ترین کار دنیا این است که بخواهی کاری کنی کسی از تو خوشش بیاید...و تازه فرض را هم بگیریم که خوشش هم بیاید... آنوقت تازه اول بدبختی من است... اینکه از دنیای مجردی سیر نشده بخواهی بروی به دنیایی فکر کنی که مدتهاست بی خیالش شده ای... وجدان دردش را چه میکنی...

هه... از این به بعد بحث هر گونه خواستگاری ای قدغن...تا اطلاع ثانوی... کاش خوشش هم نیاید... بدجوری گیر میکنم آنوقت.. باید بگردم ایرادی پیدا کنم جهت رد کردن... خودش مکافاتی دارد... حالا گیریم بنده خدا ایرادی هم نداشته باشد... نرگس بار آخرت باشد... بار آخرت باشد تا وقتی نمیخواهی ازدواج کنی به کسی میگویی بیاید ها!!!!

   1      2    >>