مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384

دستم میچرخد توی سبد روزنامه ها و مجله ها... اجی مجی لا ترجی...یه مجله میفته تو دستم... تو یه صفحه میخوانیم:

 

"آهای تو...تو که پشت کنکور مانده ای و به آِینده هنوز نیامده فکر میکنی... چرا اینقدر نا امید خیره شده ای به دور دستها... آهای تو... تو دوست خوب... که امروز تصادف کرده ای و الان در بیمارستانی...ماشین ات داغون شده است... و پسر بچه ای وقتی می آوردندت بیمارستان برای زبان دراز کرد... آهای تو ...عزیز دل من که معشوقت بهت گفته نه... اینها که چیزی نیست در زندگی... که نشسته اید و غصه میخورید..."

 

حالم را بهم میزند...

 

همه و همه عزیزان دل من... چرا اینقدر غصه دارید؟؟ حالا پشت کنکور مانده ای...خوب میخوانی...قبول میشوی...چی؟بار چهارم است...خوب باشد... بار دهم هم میرسد... ولی تو میتوانی...فکر کردی چرا قبول نمیشوی؟؟ من میدانم برای این که درس نمیخوانی دیگر...این معنی اش این نیست که تو نتوانستی...یا در توانت نیست که مثلا بروی دانشگاه...فقط برای این است که درس نمیخوانی... چهار سال که چیزی نیست برای درس خواندن...حالا برو... تا سال دهم هم برو...ببین اگر قبول نشدی... و تو...ماشین ات را دیدم در خیابان... خیلی هم بد نبود...از اول سال تا حالا چقدر مسافرکشی کرده بودی؟؟؟ چند میلیون تومن شده بود؟؟؟!!!!! همونقدر کافیه برای تعمیرش...آسمان که به زمین نیامده که ... دیدی آن پسر بچه هم برایت زبان دراز کرد... اگر آسمان به زمین آمده بود که او زبان در نمی آورد برایت...احتمالا الان کلاغها برایت زبان در می آوردند... اووه...اونو ببین...بین میلیونها آدم روی زمین یک نفر هم به تو گفته نه(اینجاش رو از خودم نگفتم ها...عین جمله توی مجله بود)...مگه چی شده؟؟؟... نشسته یه گوشه میگه دنیا رو نمیخوام.... حالا مگه آدم قحطه...یکی دیگه...

 

اگر خود این آقای "ا.ح" جای این آدمها بود و کسی اینطوری باهاش حرف میزد دلش نمیخواست جفت پا بپرد توی صورتش....وقتی در مرحله ای از زندگی هدف کسی میشود دانشگاه رفتن... چهار سال درس خواندن دلیل بر عدم توانایی اش نیست؟؟بهتر نیست به جای اینکه بگوییم باز هم بخوان ...بگوییم تو مکانیک خوبی میشوی بیا برو مکانیکی یاد بگیر....بهتر نیست یادش بدهیم تواناییهایش را پیدا کند؟؟؟

وقتی همه دلخوشی کسی میشود یک ماشین پیکان مدل... که مسافر کشی کند آنوقت بزند و گرومب...هیچی نمونه براش جز دست و پای شکسته در همان زمان آیا برای او آسمان به زمین نرسیده است؟؟؟

و از همه حال بهم زن تر همین جمله بود که "بین میلیونها آدم یک نفر به تو گفته نه..."وقتی بین میلیونها نفر یک نفر شد برای آدم همه چیز ...همه زندگی...همه امید و حس زندگی... دیگر با بقیه عالم چه کار...

 

امید به آینده قبول... با وجود تمام مشکلات باید زندگی کرد قبول... باید تلاش کرد برای رفع مشکلات قبول... باید صبور بود قبول... باید حقایق رو پذیرفت قبول... اما در لحظه... در بحبوحه این حوادث بی انصافی است اگر به کسی بگوییم لبخند بزن آسمان که به زمین نیامده... مشکلات هر کس هر قدر هم از دید ما کوچک برای خودش بزرگ است که اگر نبود که نمیشد برایش مشکل... دلداری دادنهایی که نتیجه اش حتی در لحظه هم معلوم نمیشود کاری است بیهوده... نمیدانم...دوستی میگفت... تو فکر میکنی مسخره باشد...اما آن شخص در آن لحظه نیاز دارد به این گفتنها...نمیدانم...شاید اشتباه از من باشد..اما ناراحتی، دلواپسی، غم، گریه همه و همه عکس العملهایی است که در شرایط سخت زندگی بهشان نیاز داریم... اگر نباشند... باید مشکلی باشد. میشود دست کسی را بگیری ... بگویی گریه کن...حق داری... فحش بده حق داری... و بعد...بعد که آرام شد...کمکش کنی راهش را پیدا کند... کمکش کنی گذشته اش را تحلیل کند و تجربه هایش را بردارد برای راه جدید ... اما اینکه در لحظه بخواهی متوقف اش کنی... وسط هاگیر واگیر بدبختی ازش بخواهی راه جدید پیدا کند...نتیجه ای ندارد... حاصلش میشود دلداریهایی که وقتی خوب نگاه میکنیم دلداری هم نمی دهد...

 

پ.ن: اینها را نوشتم...یک جای کار میلنگد...وقتی میخوانم از بالا و می آیم پایین حس میکنم بعضی جاها مزخرف گفته ام... میدانی مزخرف نگفتم... خوب نگفتم...این روزها حوصله ندارم حرفهای مغزم را بپزم...خام می آورم میکوبانم روی کیبورد...اینها معنی اش این نیست که امکان حرف زدن... درد و دل کردن را از خودمان بگیریم... چون کاری است بیهوده... نه... اما اینکه از کسی نخواهی ناراحت باشد... این برایم قابل هضم نیست...

 

پ.ن: من باید از خودم کلی شرمسار باشم... این خیلی بد است که خودت هم برای خودت جذبه نداشته باشی... خودت را دعوا کنی... تنبیه کنی... اتمام حجت کنی با خودت... و بعد پررو پررو بیایی و باز هم بنویسی.... نمیشود دیگر... یک جا کم می آورم اگر ننویسم... هر قدر هم مزخرف

 

پ.ن: دارم به خودم میگویم...نتوانستن چیز بدی نیست که ازش مثل اسب در میروی... اگر هم نتوانستی به جهنم...اینها که نمیشود دلداری میشود؟؟

 

پ.ن: این روزها پس کی میگذرد؟