زمان میگذرد بزرگ میشویم... آدم میشویم...یا سعی میکنیم آدم بشویم...یا بعبارتی ادای آدم بودن در بیاوریم... شکایت میکنیم از نامردی روزگار و گاهی شکر میکنیم همراهی تقدیر را...
ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم...از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم...
زمان میگذرد و تو در آلبوم عکسهای خاک خورده... خودت را...فکرت را هم سانسور میکنی... که مبادا پر بکشد به جاهایی که نباید برود... نگاهت را ار روی بعضی عکسها می دزدی و به خیالت وجدان درد نمیگیری...
واژه ها میگریزند... باور کن میگریزند... میخواهی بگویی از چیزی که نیست... جای خالی اش بد یادت می اندازد دوران جنگ را...جنگ با خودت... دوران سرکوبی را... انقلابی بود برای خودش و حالا...از پس هر انقلابی هویتهایی گم میشود... نبودنهایی شکل میگیرد و تو حس میکنی خلاش را عمیق....
از آنزمان که آرزو چو نقشی از سراب شد... تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد...
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها...خطوط نقش زندگی چون نقشه ای بر آب شد...
چه سینه سوز آهها که خفته بر لبان ما..هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد...
روزهای پایان سال... روزهای گردگیری ذهن ات... آنچنان سرگرمت میکند که صدای گرومب گرومب آخرین شب چهارشنبه سال هم نمی آوردت به این روزها... به این لحظه... و تو در گرد و غبار خاطرات گذشته ات... سرفه ات میگیرد... اینقدر که نفست بالا نمی آید و اشک از چشمهایت در می آید.. و تمامی ندارد این غبار روبی... هرچه میروی باز میرسی به جایی... روزی...کسی...حرفی...نگاهی... و باز نفست بند می آِید...
به گذشته بر میگردم...به سراغ خاطراتم ... تازه میشود دوباره ... از تو داغ خاطراتم
هر آهنگی را که میگذاری پخش شود...پرتابت میکند به جایی از زندگی... هر آهنگی آدم را یاد کسی...خاطره ای..حرفی...لحظه ای می اندازد....
تو که مهتابی تو شب من
تو که آغازی رو لب من
اومدی موندی شکل دعا
توی هر یا رب یا رب من...
پسر عمه وسطیه...به نوعی برادر رضاعی(شیری) من.. نمیدونم عاشق شده بود یا نشده بود...کافی بود گیتار بیفتد دستش...
اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم دوباره باز تنها میشم...
سالهای دبیرستان... احساسات دخترانه همراه با حس لوس بازی... عاشق نبودم آنروزها...مثل همین روزها... عاشق زیاد دور و برم بود اما... هر چند ماه یک معشوق جدید...
...پاکی آبی و ابر...نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی
منو و با خودت ببر...ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن...
جاده شمال...از فیروزکوه... یه جای جاده تا چشم کار میکنه سبزه و سرت رو که از پنجره میاری بیرون خنکای نم بارون میزنه تو صورتت و حسرت عاشق نبودن....
چه سینه سوز آهها که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
...
آشنایی در مجلسی...چه عاشقانه نواخت و خواند... چه بر دل نشست...
مثل بارون اگه نباری... خبر از حال من نداری
بی تو پر پر میشم دو روزه ،دل سنگت برام میسوزه
گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم
اردوی اصفهان...آخرین تابستان با هم بودنمان... ساز دهنی میزد و میخواند...
دریغ از قطره های اشک سوزانم
که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو
بهاری را ندیده
شب کنکور فوق لیسانس... بلند پخش میشد و من میرفتم در به گذشته هایی نه چندان دور...
ای غریبه خوش اومدی به جشن ساده تنم
بیا که من به گریه هات یه رنگ تازه میزنم...
و یاد شاعرش... عزیز دلی که رفت و با رفتنش داغی بر دل همه امان گذاشت تا همیشه...
دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن صورت من خنده هاتو کم میاره...
ظهر تابستان...تک و تنها در محوطه دانشکده...منتظرش بودم... و زیر لب میخواندم...چرا؟؟؟ لابد خیال میکردم دوستش دارم هه...
چیزهای زیادی دارم برای شعله ور کردن آتش امسال... همیشه فکر میکردم سوزاندن از نفرت می آید... از بیزاری... اما نیست.. نه نفرتی...نه کینه ای...برعکس این کتاب که میگفت "فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج..." من میگویم... رنج هم وسیله خوبی است برای فراموشی... یعنی ببینی چیزی...خاطره ای...گذشته ای... در آتش...جلوی چشمت...میسوزد...خاکستر میشود... و تو میفهمانی به خودت ... که سوزاندن تمام دستاویزهایی که وصلت میکند به خاطره ای دور یعنی چه!!!
و یادت می آید... که چقدر گاهی دلت تنگ میشود...تنگ چیزهایی... حرفهایی...نگاهی... دوستی...
پ.ن: حس آدمی رو دارم که شب آخر عمرش را میگذراند... مسخره است... میدانم فردا که بشود سر کلاس سنتز نشسته ام... اما حس عجیبیه... دلتنگیهایش بدجوری ملموس میشود...



