بوی عید … بوی خوشی باید باشد… اولین چیزی که از بوی عید به ذهن من میرسد بوی شیشه پاک کن های قدیمی است و نه این جدیدها که خیلی خوشبوست… آن قدیمی تر ها… یادتان می آید؟؟؟ هنوز هم هست اما به یمن پیشرفت این روزها…شیشه پاک کن داریم در طعم و اسانسهای مختلف!!!
بوی عید… بو میکشم… در میان روزهایی که گذشت و شبهایی که رفت… بو میکشم میان تک تک لحظاتی که میشد بهتر از این باشد… و یا بهتر از این نمیتوانست باشد…
انگاری به گذشته ام چسبیده باشم…گلایه ای نیست…مگر نه اینکه گذشته هر کس امروزش را رقم زده است و تو…تو اگر نیستی اینک آنچه میخواستی…بگرد در گذشته ات… و این به معنای این نیست که حتما جایی اشتباه پیچیده ای… این داستان قدیمی تقدیر و سرنوشت است…دقیقا خودش... و اگر گشتی... اگر پیدا کرده ای جاده ای که به اشتباه پیچیده ای... بی انصافی اگر نامش را بگذاری تقدیر...
بگذریم...
اصولا !! باید از سال جدید گفت...تبریک...تهنیت و هزاران هزار سنت دیرین... اوکی...سال نو مبارک... (این اوکی گفتن در کنار سنت ایرانی که غربزدگی نمیشود... میشود؟؟؟)
چقدر باید بی انصاف باشم اگر گلایه کنم از سالی که گذشت...یا گلایه چرا...شکر نکنم بخاطرش... یعنی اینکه آخر سال بنشینی و بگردی ببینی کجای امسال گرفتار بودی...درد داشتی... عزیز از دست دادی... بیماری داشتی... و پیدا نکنی...باید بی انصاف باشی اگر شکر نگویی... باید خیلی قدرنشناس باشی که نبینی اینهمه اتفاق خوشایند زندگی ات را... سلامتی ات را...قبولی ات را... دوستیهایت را... یاد گرفتنهایت را... حتی اگر دلمشغولی ای هم بود... اینقدر خوب بود که امروز بنشینی و افتخار کنی به داشتن اش... حتی اگر اضطرابی هم بوده و باشد... باز هم شکر...
نزدیک سال نو که میشود...همین که ترمه یادگار مادر بزرگ را پهن میکنی تا هفت سین ات را بچینی... بخودت می بالی... به ایرانی بودنت... شاید غلو باشد...اما این سفره هفت سین... با هفت "سین"...، سیادت و سعادت و سرور و سخاوت و سرافرازی و سپیدی و سلامتی را یادت نمی آورد؟؟؟
سفره هفت سین امسال ما سیب سرخی دارد که سلام هر شروعی را یادآور میشود...سلامی که بوی سیب در سرخی شرمش جاری است.... سفره ما سنبل دارد که سربلندی ات را بر قامتش به تصویر میکشد... و سبزه ای که همچون هر سعادتی سبز است و سبز....
سلام...سلام سال تازه از راه رسیده و عزیز...سلام...
با تو 365 روز دیگر از زندگیمان را رقم میزنیم... و این عمر کمی نیست... مگر برادران تو نبودند که آمدند و رفتند و عمرمان را با خودشان بردند و بودنشان شد خاطراتی که تلخ و شیرین در ذهنمان باقی مانده است... سال عزیز... سال نو رسیده ... به گمانم ما باید قدیمی تر از تو باشیم و بی انصافی است سرگذشت ما در وجود نوپایی چون تو رقم بخورد... و این خودش جای شگفتی است... اینکه تو میدانی چه بر سر ما خواهد آمد... تو...توی تازه به دوران رسیده!! که بر خلاف همه تازه به دوران رسیده ها عزیزی...
باشد که با تو...با تک تک روزها و دقایقت... سربلند باشیم...
پ.ن: خیلی رمانتیک شدم شب عیدی... باشد که سال جدید متحول شویم!!!
