مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1384

1- یادم می آید اوایل پاییز بود که با خانومی آشنا شده بودم در کلاس زبان...تقریبا سی و سه ساله و فوق العاده زیبا... بسیار زیبا... لیسانس اقتصاد داشت و خانه دار و همسرش دندانپزشک و استاد دانشگاه... دو فرزند داشت و وضع مالی بسیار خوب... از طرفی خانوم دیگری را هم در همان کلاس میشناختم که زیبا نبود... فوق لیسانس شیمی قبول شده بود... گرایش تجزیه در یکی از دانشگاههای معتبر... یک لیسانس دیگر هم غیر از لیسانس شیمی داشت... زبان انگلیسی فوق العاده قوی ای داشت ... شنا میکرد در سطح قهرمانی... آواز میخواند فوق العاده زیبا... تدریس میکرد و وضع مالی خوبی داشت...همسرش مهندس عمران بود و دو فرزند داشت هر دو هم مریم نام داشتند... یادم هست مریم اول یک روز به مریم دوم گفت:

 

- این کرم پودری که استفاده میکنی چیه؟؟ اصلا بهت نمیاد...بخصوص با این رژ لبی که میزنی عین دهاتی ها میشی... پوستت خیلی خراب شده... من تو عمرم کرم پودر استفاده نکردم...نیازی نداشتم آخه(الحق والانصاف پوستش بی نظیر بود)

 

مریم دوم با سادگی هرچه تمام تر گفت:

- راست میگی؟؟؟؟ خوب تو پوستت خوبه... من اما... یعنی دیگه از این کرم پودر و رژ لب استفاده نکنم؟

 

من که تا اون موقع فقط مکالمه این دو رو گوش میدادم...حس کردم تمام اعتماد به نفس مریم دوم در برابر زیبایی و لحن مغرورانه مریم اول فرو ریخت... دلم سوخت و کمی هم مرضم گل کرد حال مریم اولی را بگیرم... شروع کردم به پرسیدن یه سری سوال از مریم دوم  و او هم جواب میداد یکی یکی:

 

- مریم! رتبه ات تو کنکور ارشد چند بود؟؟ خیلی باید پشتکار داشته باشی...باید خیلی توانا باشه یه نفر که بتونه با دو تا بچه چنین رتبه ای بیاره...تازه  یه لیسانس هم گرفته باشه و این دومی اش باشه و بعد هم بره واسه فوق... گفتی تدریس هم میکردی؟؟؟؟ من موندم تو چه طوری هم به کارهای خونه ات میرسی هم درس میخونی هم شنا میکنی هم میری کلاس آواز هم اینقدر زبان انگلیسی ات توپه... میدونی این همه توانایی میتونه خیلی حسادت برانگیز باشه...

 

حس کردم مریم دوم تمام اعتماد به نفس از دست رفته اش برگشت... یه نگاهی به مریم اول کردم و گفتم:

- مگه نه مریم؟؟؟؟

 

و مریم اولی همچنان که سرش تو کتابش بود تایید کرد... همین که مجبور بود به وجود این همه توانایی اعتراف کنه خودش خیلی بود...

 

گاهی آدمها خواسته یا ناخواسته میشن منبعی از انرژیهای منفی... این قبول که دریافت این انرژیها و اهمیت دادن به اونها بر میگرده به قدرت و اعتماد به نفسی شخصی اما خیلی ها هستند که در برابر این انرژیها توانایی اش رو ندارند... و از طرفی خیلی وقتها این انرژِی منفی بودن برمیگرده به ضعف آدمها...نمیدونم چرا...اما وقتی کسی اینقدر رک ایراد کس دیگه ای رو که خیلی هم مهم نیست به رخ میکشه و نکات مثبت اون رو نمیبینه من صد در صد ربطش میدم به ضعف اون شخص و اینکه به جای اینکه سعی کنه خودش رو بیاره بالا سعی داره با کوباندن طرف مقابل و استفاده از حربه بزرگ کردن ضعفهای ناچیز اون شخص خودش رو بزرگتر از اون چیزی که هست نشون بده...و اونوقت وقتی میشوی انرژِی مثبت خیلی لحظه لذت بخشی خواهی داشت...

امروز توی دانشگاه به چند نفری برخوردم که شاید میشد انرژِی منفی ای باشند برای من... یکی به من گفت: "نرگس چقدر صورتت جوش زده!! بدتر از من..." سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم دیدم تمام صورتش پر جوشه و یادم افتاد صبح تو آینه که نگاه میکردم یه جوش روی پیشونی ام داشتم بقیه اش که حاصل حرص و جوش خوردنهای چند هفته پیش بود تقریبا خوب شده بود و اثری ازشون نبود... خنده ام گرفته بود...گفتم: آره..باز مال تو خوبه!!

یکی دیگه گفت: "نرگس! چرا چشمات اینجوری شده..انگار یه سری گریه کردی بعد اومدی سر کلاس..." یادمه چشمام به باد حساس بود...اما اونروز بادی نمی اومد... گفتم:" آره تازگیها نمیدونم چرا این شکلی شده..." یکی دیگه بهم گفت: خیلی بی حال شدی... و من خندیدم...

 

این عکس العملها که حق رو میدی به طرف مقابل بعضی وقتا خیلی میچسبه... یعنی اینکه تو تونستی تو دل یکی جشن به پا کنی خودش لذت بخشه...

 

2- اصولا فردا باید من یه سری حرفهای مهم بزنم..اما فعلا قفل کردم... یعنی هرچی فکر میکنم میبینم حرفی ندارم برای گفتن... شنونده بودن در این مواقع یک موهبت الهی است... فقط کم نیارم خوبه!!(که نمیارم)

 

پ.ن:

میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان

جمعه 12 اسفند ماه سال 1384

زندگی میگذرد...جریان دارد با همان شدت قبلی ... با همان سکون قبلی... زندگی جریان دارد... و اگر جایی تو نمیتوانی همراهی اش کنی معنی اش این نیست که جریانش تند تر شده... یا تو داری بر خلاف جریانش میروی یا شنا کردن ات افتضاح شده... و یا هیچکدام نشسته ای کنارش و اصلا وارد جریانش نشده ای...

 

صدای مامان می آید از توی کمد...نه که خانه تکانی ها دارد شروع میشود...که نرگس اون دو تا ماهی که سرخ شده بردار دو تا دیگه بذار... ماهی از دستم لیز میخوره...خنده داره...عرضه ندارم یه ماهی بگیرم دستم... بعد بوی ماهی... با خودم بلند بلند داد میزنم...دست که به ماهی بزنی از سر تا پات بو میگیره... بو تو دماغا می پیچیه.... علی کوچیکه علی کوچیکه... هه هه

 

روزی نیمساعت به درس خوندن اضافه باید بشه...روزی نیمساعت هم از خواب کم بشه... فعلا برنامه اینه .. تا ببینیم چی پیش میاد... ما که اصولا از آینده خبر نداریم...یهو دیدی زد و دسته جمعی زدیم به کوه و دشت و خیابون(بیابون نه) بدون برنامه قبلی...سابقه داریم آخه... یا یهو دیدی زد و بین این همه 61 ای قرعه فال به نام من دیوانه زدند... یا نه اصلا یهو دیدی...

 

کنکورهای ارشد دیگه فکر کنم فردا تمومه...الهی با چه ذوق و شوقی ملت میرند امتحان میدن... یکی نیست بگه این فوق همچین آش دهن سوزی هم نیست...تو این مملکت که کلا هیچ چیزی نیست...حالا اگه خیلی پایه باشند یه کم دک و پز کار رو میبره بالا که اونم ما عطایش را به لقایش بخشیدیم...ما همینجوری آخر دک و پز هستیم!!!! نمیشه حالا برای داشتنش دو سال و اندی نزنیم تو سر خودمون و این کتابهای بیچاره؟؟

 

نگاه میکنی می بینی آقاهه که داره دفاع میکنه از دکتراش مثلا فکر کن تو مدت دو سال سی چهل تا مقاله داده...همه چشماشون میزنه بیرون که اوههههه بابا اکتیو...بابا با سوات! بابا ته پشتکار...بعد مقاله ها رو که میذاری جلوت ببینی نهایت اینهمه پشتکار چیه ... میبینی برو بابا... سه تا ماده برداشته که دوتاش همیشه ثابته بعد یکی اش رو هی تغییر میده ...مسلمه مکانیسم که یکیه...این وسط محصولات مختلف در وکنه... بعد میشه مقاله... حالا دستش درد نکنه...زحمت کشیده...اینا که میگم برمیگرده به بی سواتی! من... وگرنه همه میدونند همین که یه واکنش سه مولکولی انجام بشه آسون نیست... ولی خدایی اش مسخره است سی تا مقاله بدی همه اش تو یه مایه...حوصله خودمون و ملت سر میره آخه... بعد بیشتر از همه اون چیزی که حرص آدم رو در میاره اینه که خودت هم  آخرش میشی لنگه همینا دیگه...

 

دستگاه NMR-500 میخره دانشگاه... خدا تومن... بعد میبینی فسفر و نیتروژن رو نمیشه باهاش دیتکت کرد..چرا؟؟ چون آمریکای جهانخوار گفته چرا ایرانی تحقیق کنه...حالا که اینطوره محفظه فسفر و نیتروژن نمیدیم بهشون که حالشون بره تو قوطی نتونن تحقیق کنند... بعد ایران هم که اصولا نمیتونه حرفی بزنه... چون در حال حذف اسرائیل از صحنه گیتی است...

 

کی گفته این شماعی زاده صداش خوبه؟؟ من که نگفتم...

 

یکی نیست همت کنه بیاد تو این هاگیر واگیر خونه تکونی این سبد گل 178 تایی رو بندازه بیرون...خاک میخوره اون بالا...خودم باید دست به کار بشم...

 

پ.ن: من نمیدونم چرا وقتی درس میخونم وجدان درد میگیرم...نوعی وسواس فکری که نکند کم خوانده باشی... دیگه حقمه بهم بگن بیا برو بمیر که هر کاری میکنی یه چیزی از ته اش در میاری واسه خود تحلیلی!!

 

پ.ن: دفتر داداش کوچیکه رو ورق میزدم از روی بی حوصلگی چشمم خورد به این.. درشت نوشته شده بود تو یه صفحه از وسطای دفتر:

 

وقتی هدف تراست

تسخیر قله ها

باید همیشه رفت

باید همیشه خواست

 

 

 

 

 

چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1384

می آیی می نشینی.. با خودت کلنجار میروی…نه یک ساعت یا دو ساعت… کار از ساعت و روز گذشته تو بگیر ماهها… و آنوقت یک روز باید تصمیم بگیری و عملی اش کنی دیگر… و میدانی…میدانی کاری که میکنی عواقبی هم دارد…یعنی در این چند راهی ای که جلوی رویت هست تو باید یک راه را انتخاب کنی و همه راهها سرانجام خوشایندی ندارد اما بالاخره یکی از اینها میشود راه بهتری باشد... خطرات راه که به کنار...شاید واقعا هم راه پرخطری نباشد اما انتهایش...همه اهمیت ماجرا به انتهای جاده است...به مقصد... به هدف... به نتیجه...

و وقتی  تصمیم گرفتی... میروی تا عملی اش کنی... و دیگر هیچ چیز نمیتواند جلویت را بگیرد...دروغ چرا... صد بار می آیی تا لب خط شروع... و نرفته برمیگردی عقب...به جاده نگاه میکنی... به انتهایش که باز هم تلخ است... اما باز می آیی... قدمهایت را مجکم میکنی ...استوار قدم بر میداری و باز خطهای سفید جاده خیره ات میکند و امتدادش را میگیری و میروی تا ته... اما باز هم ته اش هیچ چیز جدیدی هویدا نیست... اما دیگر دل دل کردن بس است... این پا و آن پا نمیکنی... مگر تصمیم ات را نگرفتی... و یکهو خودت را میاندازی در حاده... حتی فرصت نمیدهی که تا سه بشمری...و...

آنوقت میروی.... میروی تا برسی به انتها...اما اضطراب و دلهره هایت مگر رهایت میکند... یعنی اینکه بدانی شاید چیزی ختم به خیر نشود اعصابت را میریزد بهم اما مگر راههای دیگر بهتر از این بود...که نبود... پس میروی...

 

و این روزها می نشینی فکر میکنی... فکر میکنی که کجای کار را اشتباه کرده ای... که در نهایت تاوان چه چیز را پس میدهی... ارزش خودت را بالا و پایین میکنی... همه مشغله های فکری ات را میگذاری کنار و تنها یک چیز را میگذاری جلوی رویت که به نتیجه ای برسی...

قیمت دوستی و دوست داشتن را باید پرداخت... بهایش هرچه باشد باشد... تاوانش هرچه باشد...باشد... جایی خواندم... اشتباه کردن میتواند یکی از نتایج خوب فکر کردن باشد... پس در نهایت امکان اشتباه هست... اما مهم این است که اگر کسی بیاید بنشیند جای تو... آیا کار بهتری میکرد؟؟؟

 

میشود محکومت کنند به خودخواهی... به ابله بودن...پس باید خدا را شکر کنی بخاطر اینهمه گذشت که غرقش شده ای... دنبال مقصر گشتن بی فایده است... یعنی بگردی هم پیدا نمیکنی... اگر هم پیدا کنی همه چیز برمیگردد به خودت... یعنی شاید تو میتوانستی جایی ... قدمی برداری که منتهی به این جاده ها نشود... که نشود جاده هایی که  از هر سو دیوارهای بلندی دارد و تو باید اینقدر قدرت داشته باشی که بالاخره از روی این دیوارها بپری و اگر نپریدی آنوقت.... آنوقت بگویی نتوانستی....

 

دوباره نگاه میکنی به جایی که آمده ای... می بینی... همه چیز را خراب کرده ای... همه چیز را... اما حکایت، حکایت خشت اول نیست که به غلط بنا کرده ای و تا ثریا کج رفته ای... نه... بحث بحث بنا کردن است... بحث این ایت که از اول نباید بنا میشد...ولو خشتی بکاری محکمتر از هر چه که فکرش را بکنی... انگار ساخته باشی اش رو گسل...

 

چیزهایی را از دست میدهی که برایت ارزشمندند... به گمانت چیزهایی که به دست می آوردی ارزش اینهمه از دست دادن را دارد...اما بگذار بگویم برو بمیر... که خوش خیالی از سر و رویت می بارد... آنچه از دست داده ای حالا حالاها باید بروی دنبالش تا پیدایش کنی... و آنچه به دست آورده ای در این روزگار مفت نمی ارزد...

 

و در این میان هیچی  را عرضه میکنی به دیگران... اینقدر که حالشان را بهم میزنی... اعتماد را... دوستی را... عشق را... همه چیز را میگیری و به جایش هیچ میدهی... پوچی... و کیست که ببیند تو چه میخواستی و به چه رسیده ای...حتی از تو نخواهند که بگویی ... حرف بزنی... یعنی انگار تا همین جا که گفته ای بس است....به اندازه کافی گند زده ای...  اینها ظاهر ماجراست ... یعنی تو میتوانی همان آدم استوار اول جاده باشی...ولو نایی برایت نمانده باشد.... ولو هیچ نداشته باشی در چنته ات...

 

گله ای نیست... مگر نه اینکه تاوانش  را باید داد... خودخواهی بزرگی است...میدانم... خودخواهی بزرگ و عظیمی است که یک تنه بروی جلو... و آنوقت از دیگری بخواهی بپذیرد تو را... میدانم... خودخواهی بزرگی است ... وقتی خودت را میگذاری جای دیگران میبینی عجب صبری دارند و تو اگر جای آنها بودی تا به امروز...

نمیدانم... دیگر تحمل اینکه جای دیگران باشم را ندارم... لطفا کسی هم خودش را جای من نگذارد...هر چند که نمیگذارند و حق هم دارند... یعنی برای آخرین بار که خودم را میگذارم جای آنها می بینم...خیلی خودخواهی نرگس... خیلی....

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1384

متنی نوشته بودم...تو بگیر از روی درد بی دردی... همه اش غر بود...از اول تا به آخر... اما اینجا نگذاشتم... یعنی خیلی مسخره است که بی دردی ات را بکنی درد و بگذاری جلوی چشم اینهمه آدم...یک جور مظلوم نمایی مسخره ... انگار داری خودت را نشان میدهی...

همیشه در زندگی در انتخاب دوست... این را مدنظر قرار میدهم که چه چیز یاد میگیرم... من دوست دارم دوستام از من سر تر باشند...از من بیشتر بدانند... و من از آنها یاد بگیرم... حالا فرض کنیم تو هم اینقدر توانا باشی که از بین ده تا چیزی که یاد میگیری...یک چیز هم یاد بدهی... آنوقت این دوستی میشود پایدار بماند... و تو از بودن با چنین دوستی...حرف زدن...چت کردن و یا تنها با گوش کردن به حرفهایش به آرامش برسی...

در بحبوحه همه ناملایمات ذهنی و در کنار تمام چیزهای ریز و درشتی که ذهنت را درگیر میکند همیشه حضور یک دوست...یک همصحبت می تواند ارزشمند باشد... و تو نه تنها در مدت هم صحبتی فراموش کنی که چیزهایی هست که آزارت میدهد که بعد هم در خلوت خودت حس کنی که آرامی... متنی که نوشته بودم...درست بر عکس این حرفم بود .یعنی من الان خودم خودم را رد کردم... و این شاید بهترین نوع نتیجه گیری باشد...

این روزها خیلی حساس شده ام... یعنی لوس شده ام... کم پیش می آید که نوای تاری اشکم را در نیاورد... یا حرفی کوچک دلم را نلرزاند... اما... مهم نیست...این هم بخشی از زندگی من میشود دیگر... نه نه... نمیخواهم باز هم از بی دردی هایم بگویم... میشود ناشکری... نه؟

همه اینها برمیگردد به انتظاراتم... و توقعاتم... از خودم... و این خیلی بد است که بنشینی و برای خودت توقع بتراشی و ببینی از عهده انجامشان بر نمیایی... و هیچ چیز بدتر از این نیست که خودت در خودت بشکنی... که بگویی نتوانستی نرگس...نتوانستی... و این لغت "نتوانستی" میرود روی اعصاب... و یکی نیست بگوید... آخر زن حسابی... کجای دنیا... در کدام قسمت پیشانی ات... و یا در کجای جاده زندگی ات نوشته اند که تو باید همیشه بتوانی... حالا گیریم یک بار هم در زندگی یک امتحان را دوبار بدهی... یا دوباره برای رسیدن به چیزی تلاش کنی... کاش میشد بی توقع بود...اینها را که میگویم برای این نیست که جایی نشد... نه... این روزها هراس نتوانستن بدجوری آزارم میدهد... و این دیگر حماقت محض است می دانم...

روزهایی هست که  باید تصمیم بگیری... و گاهی تصمیمی که میگیری اینقدر قاطعانه است که شک نداری اگر زمان برگردد تو باز هم همان کاری را میکنی که کرده ای... با وجود اینکه عواقبش برایت قابل پیش بینی است و دور از انتظار نیست... میشود محکوم شوی به خیلی چیزها اما باز هم همان کار را میکنی... و این ایمان و اعتقاد به کاری که میکنی.... گامهایت را استوارتر میکند و شکها را از تو میگیرد... حالا گیریم عواقبش یکی دو تا هم نباشد... هزار و یک احتمال و عدم قطعیت ته ماجرا باشد اما تو باز هم همان کار را میکنی... تنها رسیدن به انتهای ماجرا... و اینکه کی به ته داستان میرسی... کی....؟؟

 

پ.ن: روزی بود به بزرگی یک قدرت و به شیرینی خامه کیک و به سفیدی همان خامه کیک و به ارتفاع همان روح بزرگ و آرامش....

 

<<    1      2