1- یادم می آید اوایل پاییز بود که با خانومی آشنا شده بودم در کلاس زبان...تقریبا سی و سه ساله و فوق العاده زیبا... بسیار زیبا... لیسانس اقتصاد داشت و خانه دار و همسرش دندانپزشک و استاد دانشگاه... دو فرزند داشت و وضع مالی بسیار خوب... از طرفی خانوم دیگری را هم در همان کلاس میشناختم که زیبا نبود... فوق لیسانس شیمی قبول شده بود... گرایش تجزیه در یکی از دانشگاههای معتبر... یک لیسانس دیگر هم غیر از لیسانس شیمی داشت... زبان انگلیسی فوق العاده قوی ای داشت ... شنا میکرد در سطح قهرمانی... آواز میخواند فوق العاده زیبا... تدریس میکرد و وضع مالی خوبی داشت...همسرش مهندس عمران بود و دو فرزند داشت هر دو هم مریم نام داشتند... یادم هست مریم اول یک روز به مریم دوم گفت:
- این کرم پودری که استفاده میکنی چیه؟؟ اصلا بهت نمیاد...بخصوص با این رژ لبی که میزنی عین دهاتی ها میشی... پوستت خیلی خراب شده... من تو عمرم کرم پودر استفاده نکردم...نیازی نداشتم آخه(الحق والانصاف پوستش بی نظیر بود)
مریم دوم با سادگی هرچه تمام تر گفت:
- راست میگی؟؟؟؟ خوب تو پوستت خوبه... من اما... یعنی دیگه از این کرم پودر و رژ لب استفاده نکنم؟
من که تا اون موقع فقط مکالمه این دو رو گوش میدادم...حس کردم تمام اعتماد به نفس مریم دوم در برابر زیبایی و لحن مغرورانه مریم اول فرو ریخت... دلم سوخت و کمی هم مرضم گل کرد حال مریم اولی را بگیرم... شروع کردم به پرسیدن یه سری سوال از مریم دوم و او هم جواب میداد یکی یکی:
- مریم! رتبه ات تو کنکور ارشد چند بود؟؟ خیلی باید پشتکار داشته باشی...باید خیلی توانا باشه یه نفر که بتونه با دو تا بچه چنین رتبه ای بیاره...تازه یه لیسانس هم گرفته باشه و این دومی اش باشه و بعد هم بره واسه فوق... گفتی تدریس هم میکردی؟؟؟؟ من موندم تو چه طوری هم به کارهای خونه ات میرسی هم درس میخونی هم شنا میکنی هم میری کلاس آواز هم اینقدر زبان انگلیسی ات توپه... میدونی این همه توانایی میتونه خیلی حسادت برانگیز باشه...
حس کردم مریم دوم تمام اعتماد به نفس از دست رفته اش برگشت... یه نگاهی به مریم اول کردم و گفتم:
- مگه نه مریم؟؟؟؟
و مریم اولی همچنان که سرش تو کتابش بود تایید کرد... همین که مجبور بود به وجود این همه توانایی اعتراف کنه خودش خیلی بود...
گاهی آدمها خواسته یا ناخواسته میشن منبعی از انرژیهای منفی... این قبول که دریافت این انرژیها و اهمیت دادن به اونها بر میگرده به قدرت و اعتماد به نفسی شخصی اما خیلی ها هستند که در برابر این انرژیها توانایی اش رو ندارند... و از طرفی خیلی وقتها این انرژِی منفی بودن برمیگرده به ضعف آدمها...نمیدونم چرا...اما وقتی کسی اینقدر رک ایراد کس دیگه ای رو که خیلی هم مهم نیست به رخ میکشه و نکات مثبت اون رو نمیبینه من صد در صد ربطش میدم به ضعف اون شخص و اینکه به جای اینکه سعی کنه خودش رو بیاره بالا سعی داره با کوباندن طرف مقابل و استفاده از حربه بزرگ کردن ضعفهای ناچیز اون شخص خودش رو بزرگتر از اون چیزی که هست نشون بده...و اونوقت وقتی میشوی انرژِی مثبت خیلی لحظه لذت بخشی خواهی داشت...
امروز توی دانشگاه به چند نفری برخوردم که شاید میشد انرژِی منفی ای باشند برای من... یکی به من گفت: "نرگس چقدر صورتت جوش زده!! بدتر از من..." سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم دیدم تمام صورتش پر جوشه و یادم افتاد صبح تو آینه که نگاه میکردم یه جوش روی پیشونی ام داشتم بقیه اش که حاصل حرص و جوش خوردنهای چند هفته پیش بود تقریبا خوب شده بود و اثری ازشون نبود... خنده ام گرفته بود...گفتم: آره..باز مال تو خوبه!!
یکی دیگه گفت: "نرگس! چرا چشمات اینجوری شده..انگار یه سری گریه کردی بعد اومدی سر کلاس..." یادمه چشمام به باد حساس بود...اما اونروز بادی نمی اومد... گفتم:" آره تازگیها نمیدونم چرا این شکلی شده..." یکی دیگه بهم گفت: خیلی بی حال شدی... و من خندیدم...
این عکس العملها که حق رو میدی به طرف مقابل بعضی وقتا خیلی میچسبه... یعنی اینکه تو تونستی تو دل یکی جشن به پا کنی خودش لذت بخشه...
2- اصولا فردا باید من یه سری حرفهای مهم بزنم..اما فعلا قفل کردم... یعنی هرچی فکر میکنم میبینم حرفی ندارم برای گفتن... شنونده بودن در این مواقع یک موهبت الهی است... فقط کم نیارم خوبه!!(که نمیارم)
پ.ن:
میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان
هجران بلای ما شد، یارب بلا بگردان



