خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385

الف- 

Please, fill in the blank:

 

 .....A man falls many times but it won't be a failure until…

 

م.ن: اصلش رو از یه وبلاگی کش رفتم...آدرسش یادم نیست... شرمنده از صاحب وبلاگ...اگرچه جمله ای است از Elmer G. Letterman

 

ب - استاد محترم جهت اینکه راه حل به ما ارائه داده باشند که به تمامی دروس برسیم و وقت کم نیاوریم دستور صادر کردن که :"شبها کم بخوابید..اتفاقی نمی افته که"... من مرده اینهمه دلسوزی اساتید محترم هستم که اینقدر به خودشان زحمت میدن برای اینکه راه حل به ما ارائه کنند... البته کار از کم خوابیدن رسیده به نخوابیدن...تازه اگر هم بزنه و گوش شیطون کر خواب از کوچه امون رد بشه و سری به چشمهای ما بزنه تو خواب انواع مسائل رو حل میکنیم اونم بدون هیچ نرم افزاری... معرکه است...زندگی به شرط کمیستری...

 

م.ن: آدم خواب ببینه یکی باردار شده تعبیرش چیه؟؟

م.ن: خیالات بد نکنید... من فقط خواب کمیستری می بینم....

 

ج- سکانس اول :

امتحان ساعت 1:30 شروع شد به وقت محلی... استاد عزیز برگه ها رو داد و گفت : بچه ها همه اش 7 تا سوال دادم... تا هر وقت خواستید بشینید با خیال راحت بنویسید..نگران نباشید..تا  ساعت 10 شب هم بخواید من می مونم از زیر دست هیچ کس به زور ورقه نمی کشم بیرون... سرویسم ساعت 6 میره اما اگه یه نفر هم مونده باشه من می مونم...

 

 چهار ساعت بعد... همان کلاس... هیچکس ورقه نداده... همچنان در حال نوشتن...

 

سکانس دوم (ساعت 5:30) :

خوب دیگه برگه ها رو بدید...من سرویسم داره میره... بسه دیگه... چقدر وقت میخواید... من که تا شب نمی تونم اینجا بمونم... بدید زود ...زود ...زود....

و برگه ها در یک چشم بهم زدن جمع میشوند...

 

سکانس آخر:

دانشجویان بعد از 4ساعت و نیم سر جلسه بودن به مدت ده دقیقه خشک شده اند به چند دلیل:

یک- 4 ساعت و نیم نشستن روی صندلی هر موجود انعطاف پذیری رو خشک میکنه!

دو- هنوز چهار ساعت نشده فهمیدیم معنای وعده سر خرمن یعنی چه!!

سه- بعد از اینهمه مدت همه سوالات نصفه کاره موند...هیچکس کامل ننوشت!

چهار: معنی "همه اش هفت تا سوال"  رو هم فهمیدیم...نتیجه گیری اخلاقی اینکه کمیت اصلا مهم نیست....اصلا...

 

د: همینجوری گذاشتم ابجد کامل بشه...

 

پ.ن: همیشه از حروف ابجد بدم می اومده...

 

پ.ن: اگر سو تفاهمی! پیش نیاد.... محض شعرخوانی جهت تفریح ... میشود خواند:

 

 بر گستره تنهایی که روی مخمل شب میخوابید

طرح یک "خوب" کشیدم و بعد

از پشت سکوت دل خود...آرام آرام گریستم

 

 

پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1385

1- مامان به مناسبت هفته جهانی بهداشت یه مسابقه گذاشته بودن تو مدرسه که شعار بهداشت جهانی سال 2003، 2004 و 2005 چی بوده... شما چی فکر میکنید وقتی یه پسر بجه کلاس دوم دبستان  این جوابها رو بده:

 

2003- برای سلامتی خودت و خانواده ات بهداشت را رعایت کن

2004- در زمانهای قدیم شاه حمام میرفت و زنش هم ظرف میشست(به ضم ش)!

2005- مادران سالم کودکان سالم

 

از ظهر که مامان برگه اش رو داده دستم دارم میخندم و به این فکر میکنم که تو لحظه نوشتن این جمله دوم به چی فکر میکرده...در واقع منطقی باشیم میشه فهمید که به هیچی فکر نمیکرده... آخه یکی نیست بگه گیریم شعار سازمان بهداشت جهانی هم همین بوده...آخه بچه تو نمیگی زن شاه با اونهمه خدمه که نمیره ظرف بشوره!!!!

 

2- معلم کلاس چهارم امتحان گرفته و یکی از سوالات این بوده:

- مشکلات خانواده پرجمعیت چیست؟

و یکی از جوابها هم این بوده:

- خانواده که پرجمعیت باشد لاستیک ماشین می ترکد و پدر بزرگ عصبانی میشود....

 

م.ن: اینهمه خلاقیت از سر و کول بچه های ما میریزه یکی نیست بیاد جمع کنه...

 

3- موضوع کم آوردم برای نوشتن...بدجوری... یعنی موضوع به ذهنم میرسه اما واژه کم میارم برای گفتن... یعنی اصلا واژه ای پیدا نمیکنم...و این کلمات...این کلمات... این کلمه ها رو کی ساخته... چرا ما "کلمه" نمیسازیم؟؟ چرا ما مفهوم نمیدیم به چیزی... به حسی... به کسی... چرا مجبوریم محدود بشیم به کلمات و درست جایی که به حسی میرسیم که لغتی، واژه ای یا کلامی نیست برای گفتنش یا باید ساکت بشیم یا بهانه بیاریم که : حرفهایی هست برای نگفتن....

به راستی همیشه حرفهایی هست برای نگفتن یا اینکه گاهی کلماتی نیست برای گفتن؟؟

 

م.ن: این رو از سر بی دردی نوشتم...واقعیت اینه که...راستشو بخواید... این روزا گم شدم تو یه عالمه چیزای بی اهمیت.... اونایی هم که اهمیت دارند حق ندارم ازشون بگم...

 

 

پ.ن: دستیابی به انرژی هسته ای گوارای وجودتان...از این به بعد هفته ای یه بار سر سفره هاتون اورانیوم غنی شده میتونید میل کنید دیگه گرسنگی، کمبود ویتامین، کمبود آب تو تابستون ، قطعی برق ، خرابی پس از زلزله، سقوط هواپیما، آتش سوزی و ... نخواهیم داشت...

 

 

 

 

پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385

 One- من از لاک غلط گیر خوشم نمیاد... از پاک کن هم همینطور...وقتی لاک دارم یا پاک کن... اشتباه زیاد میکنم... و این یعنی آهای دختر می تونی اشتباه کنی...چون چیزی هست که اشتباهت رو پاک میکنه... و این بده...اینکه نگران اشتباه کردن نباشی...عادت میکنی به مهم نبودنش...

 

Two- تو تعطیلات یه شب تا صبح بیدار بودم...چون درد و دل یه بنده خدایی که سالی یه بار می بینمش شاید هم دوبار باز شده بود... میپرسه تو چیکار میکنی که اینقدر اعتماد به نفست بالاست... با خودم فکر میکردم کی میدونه که گاهی من اعتماد به نفسم میرسه به زیر صفر... میگفت تو توی جمع همیشه نظرت رو میگی... راحت حرف میزنی...شوخی میکنی...و...هه ...  به نظرم اعتماد به نفس به اینها نیست...یعنی میتونی ساکت ترین آدم جمع باشی...اما طوری بشینی...نگاه کنی...حتی راه بری که هر کسی ایمان بیاره که معتمد به نفس تر از تو نیست... اینا رو بهش گفتم... و خیلی چیزای دیگه... خوبیهاش رو که نشون اش دادم... فرداش یکی باید دستش رو میگرفت أرومش میکرد... عجبا...!!!

 

Three- من اگه جای خدا بودم... یه فکری به حال این بهار میکردم... یه برنامه درست و حسابی براش می چیدم...یعنی در کنار زیبایی ای که داره... این حساسیتها و خارشهای گلو و بینی رو حذف میکردم... و رگبارهای بی مزه اش که سر و ته نداره... و دمدمی مزاج بودنش رو... صبح بیدار میشی..داری یخ میکنی... موقع بیرون زدن یه سوئی شرت با خودت میبری... هنوز نیمساعت نشده به بار اضافه بودن این سوئی شرت ایمان میاری... و اینقدر هوا گرم میشه که دلت میخواد همونجا بپری تو یه استخر آب یخ... بعد که میرسی خونه همه شوفاژها رو میبندی... تا پنجره رو باز میکنی و تازه داری فکر میکنی یه فکری به حال کولرها هم بکنیم که یهو رگبار میگیره... تو باید زیر هجوم باد که پرده های اتاقت رو داره از جا میکنه بری پنجره رو ببندی...شب باز شوفاژها رو باز میکنی و با خودت میگی خره... کولر میخوای چیکار تو این سرما!!!

 

 Four- مزخرفترین برنامه ای که تو تعطیلات عید چند سال اخیر نشون میده ...مسابقه قوی ترین مردان ایرانه... من نمیفهمم هیکل گنده کردن یعنی چی... یه ذره مخ تو این همه هیکل پیدا میشه؟؟؟ اینهمه هزینه میکنند برای اینکه این برادران فاطمی بیان اونجا زورآزمایی... این برادرها خیلی باحالند...تمام سال هیکل گنده میکنند...عید که میشه... بالاخره یکی اشون ماشین جایزه مسابقه رو میبره... مثلا میشه 8 میلیون تومن..(نمیدونم جایزه اش چه ماشینیه) بعد میکنه بعبارتی تقریبا ماهی هفتصد هزار تومن تقریبا...عمرا اگه برن سر کار به این راحتی ماهی 700 تومن در نمیارن... هر وقت این مسابقه رو نشون میده... اولین چیز و تنها چیزی که به ذهنم میرسه...اینه که چه خوبه آدم یکی از اینا داشته باشه تو خونه... اونوقت در سفت شیشه سس و کشک و آب لیمو و نوشابه ها رو راحت باز میکنند...

میگم این فاطمی ها چند تان؟؟ 6 تا؟؟ خواهر هم دارند... داشتم فکر میکردم... خواهرشون بزنه یه دختر ترکه ای تیریپ مانکنی بشه... چی میشه... آدم یاد دالتونا می افته اینا رو میبینه...

 

Five- میدونی نهایت پر روییه که در کنار اینهمه کار...دست از این کامپیوتر برنداری...از این هفته شروع میشه... امتحان پشت امتحان... سرچ پشت سرچ... واکنش گذاشتن پشت واکنش گذاشتن... و... آپ کردن پشت آپ کردن...پر رویی ایه دیگه....

 

پ.ن: این جوری پراکنده نوشتن مطالبی که مهم هم نیستند...بعضی وقتا بد نیست... انگار مخ رو تعطیل کردی...کرکره اش رو هم کشیدی پایین!

 

 

سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385

این جاده ها...این حرفها که میزنی در جاده...گاهی بدجوری می چسبد...بخصوص وقتی حرفهایی بشنوی از کسی که فکر نمیکنی اصلا اهل این حرفها باشد... و لذت میبری... از اینکه اینقدرها هم که فکر میکردی دور از تو فکر نمیکنند... و یا تو خیلی پرت نیستی... میپرسد... اگر روزی کسی یقین پیدا کند که آخر تی وجود ندارد و دنیایی نیست بعد از مرگ... آنوقت زندگی چه میشود؟؟؟ و من نگاهش میکنم... نگاهم نمیکند...وقتی نظرم را میگویم از پنجره بیرون را نگاه میکند... ناراحتم نمیکند.. این شاید بهتر هم باشد... و من میگویم... شاید واقعاً برای من فرقی نکند... یعنی تنها چیزی که به ذهنم میرسید و میرسد این بود... که واقعا میشود با قطعیت گفت که چیزی وجود دارد یا ندارد؟ ما ... آدمها... انسانها... گاهی اینقدر دم از این منطق میزنیم که گاهی یادمان میرود خیلی چیزها در زندگیمان هست که با منطق مان جور در نمی آید... یا اصلا اینقدر از این منطق داد میزنیم که امر بهمان مشتبه میشود که تا ندیدی چیزی را باورش نکن... حالا دنیای بعد از مرگ را که ندیدیم... میشود بگوییم نیست... اما سخت تر از اثبات وجود چیزی...شاید رد کردن آن باشد...

میپرسم تو چه میکنی اگر به یقین برسی که دنیایی نیست... میگوید...فردا میروم یک بچه پولدار پیدا میکنم...بعد میدزدمش...آنوقت به پدرش میگویم  اینقدر میلیون تومان پول بده...بچه ات رو بگیر... میپرسم...یعنی ترس از دنیای دیگر نمیگذارد اینکار را بکنی؟ ... و میگوید... نه... مساله سر پوچی قضیه است...یعنی در نهایت اگر هم موفق نشوم... خب نشده ام...میروم زندان...بعد هم ... و میشد گفت...خودش اعتقاد داشت که اگر آخرتی نباشد به پوچی میرسیم... اما میشود کاری کرد که به پوچی هم نرسید.... اینکه کسی در زندگی اعتقادی داشته باشد... ایمان به چیزی...و این چیز الزاما دین و خدا و آن دنیا نیست... اینکه چیزی باشد که تو معتقد باشی... و زندگی کنی با محوریت اعتقاد ت... این میشود گفت پوچی بی پوچی...حالا این اعتقاد میتواند اعتقاد یک آدم کشی جانی حرفه ای باشد به آدم کشی... یا اعتقاد به عقاید حزبی که بخاطرش حتی دست بعمل انتحاری میزنی... یا اعتقاد به شهادت که بخاطر ش جانت را میگذاری کف دستت و میروی خط مقدم جبهه...یا اعتقاد به اینکه باید برای جامعه ات مفید باشی... همه اینها برای خودش اعتقادی است و ایمانی و باوری... و فرقی نمیکند که در نهایت دنیایی دیگری باشد... یا نباشد... جزایی باشد یا نباشد... یعنی انسان بودن ات را با پوچ نبودن ات نشان میدهی... حالا اگر توانستی تا مقام والای انسانی هم بروی که دیگر نور علی نور...

 

پ.ن: ولی خودمانیم...فکر نبودن دنیایی دیگر بدجوری میرود روی اعصاب...من خیلی روی این بهشت حساب میکنم... ببینم این حرفا که بوی ارتداد نمیدهد؟؟ شکی نیست...اما شک هم خودش لازمه پیشرفت است...یعنی اساسا اگر کسی شک کند به چیزی و برود که شک اش بشود یقین... اگر آن چیز حقیقی باشد...خودش ثابت میشود... و این اثبات دیگر شکی با خود ندارد...

 

پ.ن: از بچگی همیشه فکر میکردم جالب بود اگر کسی می آمد من رو میدزدیدها.... حالا به چه دلیلی نمیدونم... یا آدمای پولدار رو میدزدن یا نابغه رو...دلایل ریز دیگه بماند... به اون دلایل اصلا جالب نیست...فقط به این دو تا دلیلی حال میده آدم رو بدزدن

سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1385

 

1- روزنامه  را که میگذاری جلوی رویت میبینی هر صفحه یک ستون را اختصاص داده به فال  روزانه ات..از اول فروردین تا سیزدهمش... و یادت می آید که تا به حال بیست و سه بهار آمده و رفته و چیزی نمانده که همین مثلا چهل بهار دیگر هم بیاید و برود و عمر تو تمام شود و آنوقت عزراییل بیاید بگوید "عزیز دلم بار و بندیل رو جمع کن میخوایم بریم دیار باقی... " و بعد که رفتی دو تا فرشته بیایند از تو سوال کنند و آخرش هم... به همین ها فکر میکنی و اینکه خیلی زود شصت و خرده ای سن از راه میرسد....خودت را تصور میکنی در آن سن...احتمالا چاقتر از حالا باشی...این را از این چهت میگویم که مادربزرگهایت چاقتر شده اند...عینک هم میزنی و اگر بشود میگذارم موهایم در آن سن سفید بماند... رنگش نمیکنم....شصت سالگی برای خودش ابهتی دارد... و بعد همینطور که فکر میکنی میبینی بابا و مامان و دایی دارند کری میخوانند برای هم ... بابا میگوید... "خانومها دو تا برزخ دارند... یکی همانی که ما هم داریم...بعد از مرگمان و دیگری هم زمانی که شوهرشان می میرد تا خودشان بروند...این زمان عین برزخ می ماند ... به همان اندازه برای اشان سخت..." و زیر نگاههای چپ چپ مامان با دایی جون میخندند و بعد دایی جون میگویند "و همه آقایون هم زودتر از خانومهایشان میروند" و تو همینطور که سرت توی روزنامه است میگویی " بخاطر اینکه آقایون تحمل اون برزخ رو ندارند...برزخ اونها به مراتب بدتره" و بابا میگوید "خدا به داد کسی برسد که گیر تو می افتد" و تو باز سرت را میکنی توی روزنامه و فالت را میخوانی... مسخره بود... گفته بود بچه هایت را دست کم نگیر... خندیدم که این ته تغاری بدجوری داره بلا میشه... و بعد باز فکر میکنم... کاش به جای فوق لیسانس دوباره برای داروسازی کنکور می دادم... اینجوری شصت ساله که میشدم عزراییل که می آمد سراغم میگفتم حداقل یک کاری که دلم میخواست کرده ام... راحت دستش را میگرفتم و می رفتم...

این بحثها در مورد زن و مرد...دختر و پسر... همیشه میرفته روی اعصاب...پایه بحث هم هستم ها... اما خوشم نمی آید... جزو کارهایی است که دوست ندارم و انجام میدهم اگر پایش بیفتد... و این میشود نوعی خودآزاری...مگه مجبوری؟؟؟

 

2- پدرش خان بود... در یکی از روستاهای غرب کشور...برو  و بیایی داشتند و مکنتی... خان سه تا زن داشت... از اولی یک دختر و یک پسر ... از دومی هم همینطور و از سومی دو دختر... پسر بزرگ...بگذار بگوییم پسر ارباب... عجب تیپی داشت ... قد بلند و زیبا...  چشمهایش عسلی بود... چهار شانه و در اسب سواری ماهر... خواهرش میگوید... دختری نبود که ببیندش و دست و دلش نلرزد برایش.. . اخمو بود...و به قول خواهر دیگرش بدجوری مستکبر... سفره پدر دیده بود... تا روزهای آخر هم خان زادگی در ذاتش بود...ابهتی داشت... حتی زمانی با عصا راه میرفت و دستهایش میلرزید...

روزی عاشق شد... عاشق دخترکی از طبقه پایین ده... دخترک را دوست میداشت...خیلی زیاد... اما این اختلاف  طبقاتی همیشه گریبانگیر عشاق تاریخ بوده است.... یعنی پدرش – ارباب- وقتی میفهمد ... داد و هوار ش میرود بر آسمان که لکه ننگ است..پسر بزرگ ارباب.... زنش بشود یک دختر دهاتی.... حرفش را هم نزن....مخالفت پشت مخالفت... و زود برایش آستین بالا زدند و دختری 13 ساله را به عقدش در آوردند و او ماند و یادگار یک عشق.... سالها گذشت...بچه دار شد...نوه دار شد... زنش را دوست میداشت...بچه هایش را هم ... اما به گمانم تا همیشه یاد او در ذهنش باقی ماند...و نامش... و من بعد ها فهمیدم که چرا وقتی صدایم میکرد در صدای اش شوقی جاری بود...

این روزها بدجوری دلم هوای آقاجونم رو کرده....

 

 

3- چهارراه را گفته بودم خلوت میکنم... گفته بودم اهمیت بودن یا نبودن کسی یا کسانی را معین میکنم... گفته بودم حد و مرز میچینم... و ... و امروز بی تفاوتی در بعضی امور از سر و روی ام میبارد اما...اما هنوز دنبال آرامش میگردم.... انگار هول باشم...برای زندگی کردن... این خیلی بد است... میدانم...بیشتر ناشی میشود از اینکه این یک سال زودتر باید بگذرد...نه اصلا چرا یکسال...همین 5 ماه هم بیاید و برود... اما... چه کسی از آینده خبر دارد... من بیزارم از اینکه هراس آینده درونم را آشفته کند و این هم میشود از آن چیزهایی که نمیخواهی و هست...  یعنی مسخره است که تو همه چیز را فدای آینده ای بکنی که نمیدانی چیست... اول سال با خودم فکر کردم... از امروز...از همین الان طوری زندگی کن که انگار آخرین روز عمرت است... یاد حرف دوستی افتادم... که... اگر کسی به من بگوید امروز اخرین روز عمرت است...نگاهش میکنم و بعد دوباره سرم را می اندازم پایین و به کار خودم مشغول میشوم... و وقتی با خودت قرار میگذاری که آخرین روز عمرت را زندگی کنی... اول با خودت فکر میکنی نمیتوانی راحت سرت را بیندازی پایین و مشغول کارت شوی... نه برای اینکه باید کار خارق العاده ای انجام دهی...مثلا بروی حلالی بطلبی... یا با کسانی باشی که دوستش داری... بعضی کارها را امروز انجام می دهی که نتیجه اش را در آینده ببینی و وقتی نباشد آینده ای... برای چه باید تنها روز عمرت را صرف آن کار کنی... و اینجاست که میرسی به زندگی کردن در حال...بدون هراس و فکر به آینده... و این درست چیزی است که هیچوقت در من نبوده است... و تازه در حال چه میتوان کرد... زندگی کردن در حال...بدون توجه به آنچه که پیش خواهد آمد برای من معنایی جز این ندارد که آخر روز برسی به پوچی...اینکه هیچ کاری نکرده ای... یعنی میشود سرت را بیندازی پایین و کاری کنی که برای ِآینده ات ضروری است با علم به اینکه آینده ای نیست... و این شاید خوبی اش این باشد که در انتهای آخرین روز عمرت احساس پوچی نمیکنی...اینها  میشود ناشی از سخت گیریهای بیش از حد؟؟؟... البته درستش هم باید همین باشد...اینکه در امروز برای آینده زندگی کنی... اما خوب است اگر امروز را بگذاری آخرین روز عمرت... آنوقت شاید تنها خوبی اش یا یکی از خوبیهایش این باشد که مرگ را خیلی نزدیک به خودت میبینی ... و در می یابی اصلا ترسناک نیست... نوعی آمادگی... این هم میشود از آِینده نگری دیگر...

 

پ.ن: باز هم به ترتیب افزایش الویت...

پ.ن: دنبال یه اسم میگردم برای اینجا...از اول هم از این اسم خوشم نمی اومد...

   1      2    >>