سه شنبه 8 فروردین ماه سال 1385

 

1- روزنامه  را که میگذاری جلوی رویت میبینی هر صفحه یک ستون را اختصاص داده به فال  روزانه ات..از اول فروردین تا سیزدهمش... و یادت می آید که تا به حال بیست و سه بهار آمده و رفته و چیزی نمانده که همین مثلا چهل بهار دیگر هم بیاید و برود و عمر تو تمام شود و آنوقت عزراییل بیاید بگوید "عزیز دلم بار و بندیل رو جمع کن میخوایم بریم دیار باقی... " و بعد که رفتی دو تا فرشته بیایند از تو سوال کنند و آخرش هم... به همین ها فکر میکنی و اینکه خیلی زود شصت و خرده ای سن از راه میرسد....خودت را تصور میکنی در آن سن...احتمالا چاقتر از حالا باشی...این را از این چهت میگویم که مادربزرگهایت چاقتر شده اند...عینک هم میزنی و اگر بشود میگذارم موهایم در آن سن سفید بماند... رنگش نمیکنم....شصت سالگی برای خودش ابهتی دارد... و بعد همینطور که فکر میکنی میبینی بابا و مامان و دایی دارند کری میخوانند برای هم ... بابا میگوید... "خانومها دو تا برزخ دارند... یکی همانی که ما هم داریم...بعد از مرگمان و دیگری هم زمانی که شوهرشان می میرد تا خودشان بروند...این زمان عین برزخ می ماند ... به همان اندازه برای اشان سخت..." و زیر نگاههای چپ چپ مامان با دایی جون میخندند و بعد دایی جون میگویند "و همه آقایون هم زودتر از خانومهایشان میروند" و تو همینطور که سرت توی روزنامه است میگویی " بخاطر اینکه آقایون تحمل اون برزخ رو ندارند...برزخ اونها به مراتب بدتره" و بابا میگوید "خدا به داد کسی برسد که گیر تو می افتد" و تو باز سرت را میکنی توی روزنامه و فالت را میخوانی... مسخره بود... گفته بود بچه هایت را دست کم نگیر... خندیدم که این ته تغاری بدجوری داره بلا میشه... و بعد باز فکر میکنم... کاش به جای فوق لیسانس دوباره برای داروسازی کنکور می دادم... اینجوری شصت ساله که میشدم عزراییل که می آمد سراغم میگفتم حداقل یک کاری که دلم میخواست کرده ام... راحت دستش را میگرفتم و می رفتم...

این بحثها در مورد زن و مرد...دختر و پسر... همیشه میرفته روی اعصاب...پایه بحث هم هستم ها... اما خوشم نمی آید... جزو کارهایی است که دوست ندارم و انجام میدهم اگر پایش بیفتد... و این میشود نوعی خودآزاری...مگه مجبوری؟؟؟

 

2- پدرش خان بود... در یکی از روستاهای غرب کشور...برو  و بیایی داشتند و مکنتی... خان سه تا زن داشت... از اولی یک دختر و یک پسر ... از دومی هم همینطور و از سومی دو دختر... پسر بزرگ...بگذار بگوییم پسر ارباب... عجب تیپی داشت ... قد بلند و زیبا...  چشمهایش عسلی بود... چهار شانه و در اسب سواری ماهر... خواهرش میگوید... دختری نبود که ببیندش و دست و دلش نلرزد برایش.. . اخمو بود...و به قول خواهر دیگرش بدجوری مستکبر... سفره پدر دیده بود... تا روزهای آخر هم خان زادگی در ذاتش بود...ابهتی داشت... حتی زمانی با عصا راه میرفت و دستهایش میلرزید...

روزی عاشق شد... عاشق دخترکی از طبقه پایین ده... دخترک را دوست میداشت...خیلی زیاد... اما این اختلاف  طبقاتی همیشه گریبانگیر عشاق تاریخ بوده است.... یعنی پدرش – ارباب- وقتی میفهمد ... داد و هوار ش میرود بر آسمان که لکه ننگ است..پسر بزرگ ارباب.... زنش بشود یک دختر دهاتی.... حرفش را هم نزن....مخالفت پشت مخالفت... و زود برایش آستین بالا زدند و دختری 13 ساله را به عقدش در آوردند و او ماند و یادگار یک عشق.... سالها گذشت...بچه دار شد...نوه دار شد... زنش را دوست میداشت...بچه هایش را هم ... اما به گمانم تا همیشه یاد او در ذهنش باقی ماند...و نامش... و من بعد ها فهمیدم که چرا وقتی صدایم میکرد در صدای اش شوقی جاری بود...

این روزها بدجوری دلم هوای آقاجونم رو کرده....

 

 

3- چهارراه را گفته بودم خلوت میکنم... گفته بودم اهمیت بودن یا نبودن کسی یا کسانی را معین میکنم... گفته بودم حد و مرز میچینم... و ... و امروز بی تفاوتی در بعضی امور از سر و روی ام میبارد اما...اما هنوز دنبال آرامش میگردم.... انگار هول باشم...برای زندگی کردن... این خیلی بد است... میدانم...بیشتر ناشی میشود از اینکه این یک سال زودتر باید بگذرد...نه اصلا چرا یکسال...همین 5 ماه هم بیاید و برود... اما... چه کسی از آینده خبر دارد... من بیزارم از اینکه هراس آینده درونم را آشفته کند و این هم میشود از آن چیزهایی که نمیخواهی و هست...  یعنی مسخره است که تو همه چیز را فدای آینده ای بکنی که نمیدانی چیست... اول سال با خودم فکر کردم... از امروز...از همین الان طوری زندگی کن که انگار آخرین روز عمرت است... یاد حرف دوستی افتادم... که... اگر کسی به من بگوید امروز اخرین روز عمرت است...نگاهش میکنم و بعد دوباره سرم را می اندازم پایین و به کار خودم مشغول میشوم... و وقتی با خودت قرار میگذاری که آخرین روز عمرت را زندگی کنی... اول با خودت فکر میکنی نمیتوانی راحت سرت را بیندازی پایین و مشغول کارت شوی... نه برای اینکه باید کار خارق العاده ای انجام دهی...مثلا بروی حلالی بطلبی... یا با کسانی باشی که دوستش داری... بعضی کارها را امروز انجام می دهی که نتیجه اش را در آینده ببینی و وقتی نباشد آینده ای... برای چه باید تنها روز عمرت را صرف آن کار کنی... و اینجاست که میرسی به زندگی کردن در حال...بدون هراس و فکر به آینده... و این درست چیزی است که هیچوقت در من نبوده است... و تازه در حال چه میتوان کرد... زندگی کردن در حال...بدون توجه به آنچه که پیش خواهد آمد برای من معنایی جز این ندارد که آخر روز برسی به پوچی...اینکه هیچ کاری نکرده ای... یعنی میشود سرت را بیندازی پایین و کاری کنی که برای ِآینده ات ضروری است با علم به اینکه آینده ای نیست... و این شاید خوبی اش این باشد که در انتهای آخرین روز عمرت احساس پوچی نمیکنی...اینها  میشود ناشی از سخت گیریهای بیش از حد؟؟؟... البته درستش هم باید همین باشد...اینکه در امروز برای آینده زندگی کنی... اما خوب است اگر امروز را بگذاری آخرین روز عمرت... آنوقت شاید تنها خوبی اش یا یکی از خوبیهایش این باشد که مرگ را خیلی نزدیک به خودت میبینی ... و در می یابی اصلا ترسناک نیست... نوعی آمادگی... این هم میشود از آِینده نگری دیگر...

 

پ.ن: باز هم به ترتیب افزایش الویت...

پ.ن: دنبال یه اسم میگردم برای اینجا...از اول هم از این اسم خوشم نمی اومد...