Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385

این جاده ها...این حرفها که میزنی در جاده...گاهی بدجوری می چسبد...بخصوص وقتی حرفهایی بشنوی از کسی که فکر نمیکنی اصلا اهل این حرفها باشد... و لذت میبری... از اینکه اینقدرها هم که فکر میکردی دور از تو فکر نمیکنند... و یا تو خیلی پرت نیستی... میپرسد... اگر روزی کسی یقین پیدا کند که آخر تی وجود ندارد و دنیایی نیست بعد از مرگ... آنوقت زندگی چه میشود؟؟؟ و من نگاهش میکنم... نگاهم نمیکند...وقتی نظرم را میگویم از پنجره بیرون را نگاه میکند... ناراحتم نمیکند.. این شاید بهتر هم باشد... و من میگویم... شاید واقعاً برای من فرقی نکند... یعنی تنها چیزی که به ذهنم میرسید و میرسد این بود... که واقعا میشود با قطعیت گفت که چیزی وجود دارد یا ندارد؟ ما ... آدمها... انسانها... گاهی اینقدر دم از این منطق میزنیم که گاهی یادمان میرود خیلی چیزها در زندگیمان هست که با منطق مان جور در نمی آید... یا اصلا اینقدر از این منطق داد میزنیم که امر بهمان مشتبه میشود که تا ندیدی چیزی را باورش نکن... حالا دنیای بعد از مرگ را که ندیدیم... میشود بگوییم نیست... اما سخت تر از اثبات وجود چیزی...شاید رد کردن آن باشد...

میپرسم تو چه میکنی اگر به یقین برسی که دنیایی نیست... میگوید...فردا میروم یک بچه پولدار پیدا میکنم...بعد میدزدمش...آنوقت به پدرش میگویم  اینقدر میلیون تومان پول بده...بچه ات رو بگیر... میپرسم...یعنی ترس از دنیای دیگر نمیگذارد اینکار را بکنی؟ ... و میگوید... نه... مساله سر پوچی قضیه است...یعنی در نهایت اگر هم موفق نشوم... خب نشده ام...میروم زندان...بعد هم ... و میشد گفت...خودش اعتقاد داشت که اگر آخرتی نباشد به پوچی میرسیم... اما میشود کاری کرد که به پوچی هم نرسید.... اینکه کسی در زندگی اعتقادی داشته باشد... ایمان به چیزی...و این چیز الزاما دین و خدا و آن دنیا نیست... اینکه چیزی باشد که تو معتقد باشی... و زندگی کنی با محوریت اعتقاد ت... این میشود گفت پوچی بی پوچی...حالا این اعتقاد میتواند اعتقاد یک آدم کشی جانی حرفه ای باشد به آدم کشی... یا اعتقاد به عقاید حزبی که بخاطرش حتی دست بعمل انتحاری میزنی... یا اعتقاد به شهادت که بخاطر ش جانت را میگذاری کف دستت و میروی خط مقدم جبهه...یا اعتقاد به اینکه باید برای جامعه ات مفید باشی... همه اینها برای خودش اعتقادی است و ایمانی و باوری... و فرقی نمیکند که در نهایت دنیایی دیگری باشد... یا نباشد... جزایی باشد یا نباشد... یعنی انسان بودن ات را با پوچ نبودن ات نشان میدهی... حالا اگر توانستی تا مقام والای انسانی هم بروی که دیگر نور علی نور...

 

پ.ن: ولی خودمانیم...فکر نبودن دنیایی دیگر بدجوری میرود روی اعصاب...من خیلی روی این بهشت حساب میکنم... ببینم این حرفا که بوی ارتداد نمیدهد؟؟ شکی نیست...اما شک هم خودش لازمه پیشرفت است...یعنی اساسا اگر کسی شک کند به چیزی و برود که شک اش بشود یقین... اگر آن چیز حقیقی باشد...خودش ثابت میشود... و این اثبات دیگر شکی با خود ندارد...

 

پ.ن: از بچگی همیشه فکر میکردم جالب بود اگر کسی می آمد من رو میدزدیدها.... حالا به چه دلیلی نمیدونم... یا آدمای پولدار رو میدزدن یا نابغه رو...دلایل ریز دیگه بماند... به اون دلایل اصلا جالب نیست...فقط به این دو تا دلیلی حال میده آدم رو بدزدن