Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 6 فروردین ماه سال 1385

نامش را که نمیگذارند مسافرت...سفر...یعنی اینکه هر سال بروی جایی ثابت که فقط دو ساعت با تهران فاصله دارد که نمیشود سفر... بر طبق عادت و سنت دیرین است که همه فامیل یکهو جمع میشوند یکجا و هر چه خل بازی که بگویی یک جا در طول دو هفته در می آورند و ککشان هم نمیگزد که بقیه چه فکر میکنند در موردشان و خوبی اش هم همین است که هیچ کس هیچ فکری نمیکند چون همه میدانند اینها خل بازیها جوگیری تعطیلات عید است و حاصل از دور هم بودن... از مراسم عیدی گرفتن بگیر که همراه شعار و داد و هوار و چک و چانه  است تا مراسم تولد مامان که پنجمین روز هر سال جشن میگیریم ... تا مسابقات دوره ای تخته نرد که رده سنی خاصی ندارد از بابا بگیر تا شوهر عمه ها و داماد و عروس و مامان و پسرعمه ها و... و روزها میگذرد تا برسیم به سیزده به در که داستان خودش را دارد... میدانی همه اینها خوب است...خوش میگذرد...همه اش خنده است و خوشی و بی خیالی و حداقلش این است که ترا از بعضی فکر ها برای مدتی هرچند کوتاه خلاص میکند اما گاهی این ماجراها اینقدر عادی میشود...اینقدر عادی که خندیدن ات هم میشود بر حسب عادت... و یکهو به خودت می آیی و میپرسی واقعا اینقدر خنده دار است؟؟

و آنوقت بدجنسی ات گل می کند این وسط و بیا و درستش کن... گاهی از  خودم لجم میگیرد اما بعضی وقتا کیف دارد بدجنس شوی...تا جایی که کاری کنی که حس حسادت کسی را آنچنان بربیانگیزی که تا دو سه ساعت به حال دپ (دیپرس) بنشیند یک گوشه و لام تا کام حرف نزند...هی نگاهت کند و تو بشوی چیزی شبیه کسی که با دست پس میزند و با پا پیش میکشد... و این میشود نهایت بدجنسی که این حال و احوال کسی بشود برایت موجبات خنده... و یا با کسی شوخی کنی و قاطی شوی و بخندی و خلاصه تریپ رفاقت جانانه و یکهو در عرض یکساعت به عمد بشوی برج زهرمار و آنچنان خودت را دست بالا بگیری که همان کسی که تا حالا توی سر و کله ات میزده یکهو در حرفهایش "شما" از زبانش نیفتد و تعارف برایت تیکه پاره کند... قبلترها هم اهل این دیوانه بازیها بودم اما اینبار بدجوری شرایط مساعد بود... بدجنسی مفرط...یادش که می افتم خودم هم از خودم عصبانی میشوم اما درست طوری خودم را دعوا میکنم که انگار مادری به شوخی میزند پشت دست بچه اش و بچه اش با شیطنت نگاهش میکند و لبخند میزد...

دو سه روز هم این وسطها می آییم سری به کاشانه میزنیم و دید و بازدید هم اینجا میروند(چون من نمیروم) و دوباره بر میگردیم سر دیوانه بازیها....

فعلا که اینجاییم تا ببینیم چه پیش می آید و یکهو از کجای این جاده ها سر در می آوریم...

 

پ.ن: تنها بدی اش این است که به کل از دنیای وبلاگی به دورم ...  و تنها خوبی این دور بودن هم این است که می فهمی بدون اینجا هم میشود نفس کشید...زندگی کردن را نمیدانم.

 

<<    1      2