خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 29 اردیبهشت ماه سال 1385

مرد با سبیلهای از بناگوش در رفته و موهای پرپشت مشکی اش روبروی من ایستاده...چشم چپش هم قرمز شده... خنده ام میگیرد..انگار شست پای اش رفته باشد تو چشمش... از خنده من نگاهی میکند به زیپ شلوارش...باز نیست...احتمالا سری قبل سر باز بودن زیپ شلوارش بهش خندیده اند... از آدمهایی است که ضریب هوشی بالایی ندارد... نگاهم را از روی اش برمیدارم تا مبادا از کوره در برود..اینجور آدمها که زور و بازویشان در کنترل مغزشان نیست...در یک چشم بهم زدن فک ات را پایین می آورند... نگاهم را که بر میگردانم از دور زنی را میبینم با مانتوی  مشکی... کشان کشان سبدی چرخ دار را با خود میکشد پر از اسفناج و باقالی و لوبیا سبز... احتمالا باید برود خانه... پارچه ای... روزنامه ای... چیزی پهن کند و بنشیند به پاک کردن و بعد هم شستن...اه...چقدر از این کار بدم می آید بعد هم باید بادنجانها را پوست بکند که اگر دستکش نداشته باشد دستهایش سیاه میشوند یا شاید هم بنفش...کبود... و تازه باید تو این همه کار حواسش به آن پسر بچه شیطانش هم باشد که از چشمهایش معلوم است ولش کنی دیوار راست را بالا میرود... همینجور که مانتوی مادرش را گرفته و کیفش را بر زمین میکشد به سنگها هم لگد میزند... وای که من این بازی رو خیلی دوست داشتم...بچه که بودم...از مدرسه تا دم خونه یه سنگ رو می آوردم... اما بعدها که سرویسی شدم از این خبرها نبود...من همیشه از سرویس بدم می اومده... حالا زن رسیده... همزمان با زن که خستگی را میشود از عرقهای روی پیشانی اش فهمید مردی هم میرسد... من نمیبنمش...از پشت سرم می آید اما بوی ادکلن اش که شبیه بوی ادکلن باباست به من می فهماند کسی پشت سرت ایستاده ... به رسم ادب بر میگردم که پشتم به کسی نباشد... و سر سری نگاهش میکنم...خیلی جوانتر از باباست... با کت و شلوار نوک مدادی اش و عینک بدون فریم اش... اوم... خودم رو جمع و جور میکنم و به پسرک که دست از سر سنگها برداشته و  حالا به من خیره شده لبخند میزنم... پس چرا نمیرسد؟؟؟ کسی حرفی نمیزند...همه منتظر ایستاده اند... سر و صدای دو دختر دبیرستانی سکوت سالن را میشکند... از روی بیکاری و نه کنجکاوی نگاهها بر میگردد به سمت در سالن... دو دختر که معلوم است تازه تعطیل شده اند وارد میشوند...با مانتو و شلوارهای سبز رنگ و مقنعه مشکی و کوله هایی که معلوم است سنگین است از درس و کتاب ... صدای خنده اشان سکوت را میشکند ... انگار تازه فهمیده باشند که صدایشان میپیچد توی سالن و منعکس میشود ... یکی به پهلوی دیگری میزند و بعد خنده اشان را به زور قورت میدهند و کنار من می ایستند . آرام پچ پچ میکنند... دیگه چیزی نمانده... به چراغ نگاه میکنم...طبقه دوم... تا همکف چیزی نمانده... به ساعتم نگاه میکنم... و صدای زنگ آسانسور که حامل پیام رسیدن است همه را اماده میکند برای سوار شدن...در آسانسور که باز میشود...سه تا پسر بچه شلیک میشوند بیرون و با سر و صدا و در حالیکه توپ بسکتبال را بر سنگفرش سالن میکوبند و کری میخوانند خارج میشوند... آقای کت شلوار پوش کنار می ایستد تا خانومها سوار شوند... و آقای سیبیلو به تبعیت از آقای کت شلوار پوش با کلافگی تمام می ایستد... کنار می روم تا خانوم با سبد و بچه اش سوار شود... بعد هم خودم میروم و بعد هم دو دختر دبیرستانی که یکی اشان زیر چشمی به اقای کت شلوار پوش نگاه میکند سوار میشوند...آقای کت شلوار پوش به اقای سیبیلو تعاوف میکند که بفرمایید و تا خودش سوار میشود از دور پیرمردی داد میزند : آقا نذار بره...صبر کن ما هم بیایم... و دست همسرش را آرام میگیرد... که هول نشو... میرسیم... آقای کت شلوار پوش پایش را میگذارد لبه آسانسور تا درش بسته نشود... بالاخره میرسند...نفس زنان... و با لبخند از آقای کت و شلوار پوش تشکر میکنند... در آسانسور بسته میشود... هرکس طبقه اش را انتخاب میکند...... آقای کت و شلوار پوش طبقه 25... پیرزن و پیرمرد طبقه 64 و دو دختر طبقه16 ... آقای سیبیلو طبقه 18 و خانوم و پسرش طبقه 32... صدای موزیک که پخش میشود تنها صدای موجود است و گاهی هم پچ پچ های دو دختر بچه... نگاهی می اندازم به دو دختر... ابروهای دست نخورده ...بدون آرایش... موهایی که از مقنعه با آشفتگی هر چه تمامتر داد میزند که هفت هشت ساعتی هست هوا نخورده اند... یکی به دیگری میگوید..." امتحان فردا رو چیکار کنیم...تو بشین جلوی من... دستت رو هم باز بذار..." و دیگری میگوید..."بذار برسم حالا...ببینم اصلا میتونم بخونم... قراره با مامان بریم خرید..." و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد با خنده میگوید: "دیدی امروز سحر رو؟؟؟ وقتی خانوم ناظم بهش گیر داد که چرا ابروهات اینقدر مرتبه... طفلک... من خیلی وقته میشناسمش...مدل ابروهاشه..." و دیگری گفت:" کی میشه ما از دست این چیزا راحت بشیم...هی گیر میدن...کنکور رو بدیم... دیگه راحت میشیم ها..."  خنده ام میگیرد... دغدغه های نوجوانی... نگاهی میکنم به آقای کت و شلوار پوش...او هم خنده اش گرفته است... طوری نگاهم میکند که ترجیح میدهم نگاهم را بدزدم... فکر میکنم از خجالت سرخ شده ام... به خودم نهیب میزنم..."چته دختر؟؟؟ مگه بار اولته کسی داره نگات میکنه..." و برای اینکه حواس خودم را پرت کنم...لپ پسرک را میکشم... و او هم خودش را به مادرش میچسباند و میخندد... طبقه شانزدهم ... با صدای زنگ در آسانسور باز میشود... و دو دختر پیاده میشوند... تا وقتی که در آسانسور بسته شود... نگاهشان میکنم... مانتو و شلوار دبیرستان من هم سبز بود...با مقنعه مشکی... در آسانسور بسته میشود... پسرک کت و شلوار پوش همچنان نگاهم میکند... نمیدانم چرا چشم برنمیدارد... قلبم تند میزند... انگار هرچه بیشتر به طبقه 25 نزدیک میشویم قلب من تند تر میزند... به آقای سیبیلو نگاه میکنم... انگار فهمیده باشد ... با انگشت به شانه آقای کت و شلوار پوش میزند و میپرسد: "ساعت داری داداش؟؟؟" آقای کت و شلوار پوش انگار تازه به خودش آمده باشد : "بله؟؟ آها...بله..ساعت "2:30 ... مرد سیبیلو برای اینکه بفهماند به او که شرم و حیا هم خوب چیزی است دستی روی سبیلهایش میکشد و بعد سرش را تکان میدهد... چه خوب که به طبقه 18 رسیدیم... آقای سیبیلو باید پیاده شود...باز هم خنده ام میگیرد...زمان این لوطی بازیها که خیلی وقته گذشته... طبقه هجدهم ... زت زیاد... پیاده میشود... و من و آقای کت و شلوار پوش هر دو نفسی میکشیم... دستش را در جیبش فرو میکند و می پرسد: "توی همین برج زندگی می کنید؟؟؟" حالا به گمانم به طبقه 20 رسیده ایم...اما کسی اینجا پیاده نمیشود... آسانسور می ایستد... به گمانم کسی میخواهد سوار شود... اما کسی نیست... احتمالا پشیمان شده از سوار شدن... جواب میدهم:"بله."... میگوید: "ما هم تو همین برج میشینیم ... تا حالا شما رو ندیده بودم..." لبخندی میزنم ... و نگاهم با نگاه پیرمرد و پیرزن که دستهای هم را گرفته اند گره میخورد... آنها هم لبخند میزنند... میگویم: "ما خیلیها رو اینجا نمیبینیم... یکی دو طبقه که نیست... آدمها هم کم نیستند... هر روز از کنار هم میگذریم ولی هیچوقت هم رو نمی بینیم..." میگوید: "اگر این آسانسور هم نبود که ... که اونوقت من کجا با شما آشنا میشدم هان؟؟؟" طبقه بیست و چهار... چیزی به طبقه بیست و پنج نمانده... همینطور که نگاهم میکند...کیفش را در دستش جابجا میکند و من "یک عاشقانه آرام" ابراهیمی را در دستی که کیفش را با آن گرفته می بینم... میگوید... "باز هم میبینم اتون...مطمئنم"... طبقه بیست و پنج... در آسانسور باز میشود...خداحافطی میکند و بیرون میرود.... تا در آسانسور بسته شود بر نمیگردد... هنوز بوی ادکلنش هست... و ... در دلم میگویم..." آره... مطمئنم..." به خودم که می آیم میبینم پسرک خودش را به مانتوم چسبانده و نگاهم میکند...دستی بر سرش میکشم... "اسمت چیه مرد کوچک؟؟" .... با اعتماد به نفسی میگوید: " امیر علی"... به مادرش نگاه میکنم...ما را نگاه میکند اما خسته است...از سر کار برمیگردد خانه... میپرسم: "همین یه بچه را دارید؟؟" ...جواب میدهد: "بله... همین هم از سرم زیاده... خیلی شیطونه... اما خب شیرینه..." میگویم: "معلومه... از سر کار برمیگردید نه؟؟؟"... "بعله... امروز کلاس داشتم توی دانشگاه... از دست این دانشجوها... یه لحظه آرامش نمیذارن... ما هم دانشجو بودیم..."

نگاهی به خانوم دکتر خسته می اندازم و نگاهی به لوبیا ها و اسفناجها... و بعد هم توی آینه آسانسور به سه زن ... پسرک از مادرش میپرسد: "نهار چی داریم؟؟؟" مادر میگوید: "ماکارونی...مگه دیشب نخواستی برات بپزم؟؟... رسیدیم دستهات رو میشوری... بعد هم میای کمک مامان...میز رو بچینیم تا بابا بیاد... باشه؟؟ یادت هم نره...امشب تولد باباییه"... پسرک میپرسد: "کیک هم میخریم؟؟کادو چی؟؟؟" و مامان در کیفش را باز میکند...شیشه ادکلنی را در می آورد... همان ادکلن باباست... به پسرک نشان میدهد..."وقتی بابا خوابید...این رو کادو میکنیم بعد شب که کیک رو آوردیم بهش میدیم دو تایی... باشه؟؟؟"... به خانوم دکتر نگاه میکنم... "مبارکه"....  

طبقه 32 ام... خانوم دکتر خداحافظی میکند و پیاده میشود... و من باز هم تا بسته شدن در آسانسور نگاهشان میکنم... حالا من مانده ام و خانوم و  آقای پیر... هنوز دست هم را گرفته اند... خانوم از شوهرش میپرسد..."امیرعلی زنگ نزد؟؟"... پیرمرد نگرانی چشمهای همسرش را می بلعد و دستش را نوازش میکند: "سرش شلوغه عزیزم... اونجا که ایران نیست... یه کم دیگه تحمل کن... یه ماه دیگه با خانومش و بچه هاش میاد ایران..." و هر دو لبخند میزنند... خانوم توی آینه گره روسری اش را محکم میکند و میگوید: "پیر شدیم... "... و مرد میگوید: "ولی هنوز هم مثل دوران جوانی امان از بوی تو مست میشوم... از دیدن ات جوان میشوم... " زن نگاهش میکند: "هنوز هم حوصله داری...هنوز هم شاعری..." و مرد نگاهش میکند...عاشقانه...و زیر لب میخواند: "نمیشود که تو باشی...درست همینطور که هستی و من، هزار بار خوبتر از این باشم ... و باز هزار بار عاشق تو نباشم..."

دلم نمی خواهد تمام شود... اما چیزی به طبقه 64 نمانده...  و آن دو سکوت کرده اند... به دستهایشان نگاه میکنم که در هم گره خورده است... دستهای مرد...دستهای کبود زن را نوازش میکند...

طبقه 64... در آسانسور باز میشود... به رسم همسفر بودن...خداحافظی میکنم... و آسانسور بالا می رود...

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385

مدتی بود که در لیست وبلاگهای به روز شده بلاگ اسکای چشمم میخورد به وبلاگهایی که در مورد ازدواج موقت بود... هر بار رد میشدم....اما یکی دو باری وسوسه خواندنشان وادارم کرد به کلیک کردن... و هر بار آی حرص خوردم...

من نمیفهمم...نمیفهمم که این ازدواج موقت یعنی چه؟؟؟

تازه وبلاگی هم دارند که بعضی ها خاطراتشان را از ازدواج موقت میگویند و به به و چه چه ای که راه می اندازند که عجب چیز خوبی است!!!

تنها چیزی که به ذهن هر کسی میرسد از فلسفه این ازدواج موقت ارضای یک غریزه است و دیگر هیچ چیزی ندارد... نه تعهدی... نه حتی علاقه ای...

مسخره است که بگوییم تنها با یک آیه دو نفر به هم محرمترین خواهند شد...و تو که مثلا تا همین یک ثانیه پیش اجازه نداشتی دست من را بگیری ...حالا...

این آیه تنها قانونمند میکند قضیه را... و تو میمانی و تعهدت.. اینکه در ذهنت نسبت به کسی متعهد میشوی... اینکه تمام و کمال خودت را وقف کسی میکنی که دوستش داری... یا برایش ارزش قائلی... ارزشی فراتر از تمام ارزشها... این استکه یک آیه قرآن قانونی میکند قضیه را...(با بخش خواندن آیه مشکلی نیست) ...و این وسط تنها ارضای میل جنسی ات نیست که  وادارت میکند به خواندن یک آیه... که تو با حضور دیگری میتوانی آن چیزی باشی که میخواسته ای...یا حتی خیلی بهتر از آن... که تو با حضور کسی کامل میکنی خودت را...یا کامل میکنی کسی را... و این بسیار فراتر از این استکه بخواهی با چیزی مثل غریزه مقایسه اش کنی... اینها به معنای کوبیدن این میل نیست... که من به آن به همان چشم نگاه میکنم که به غذا خوردن..با همان اندازه ضرورت...(که البته بودنش در قبال کسی که تعهد داری نسبت به او بحث دیگری است) یا هزار میل دیگر که بین من بعنوان انسان با هر جاندار دیگری فرق نمیگذارد... ازدواج موقت من را یاد این می اندازد که مثلا کسی از گرسنگی یا نه اصلا از گرسنگی...از روی شکمو بودن برود دزدی...یا مثلا برود سراغ زباله ها...

نمیتوانم بفهمم...مثلا امروز کسی با کسی عقد موقت میخواند و بعد از یکماه حق ندارند حتی با هم دست بدهند... ( از نظر کسی که این کار را میکند حتما دست دادن با نامحرم گناهی نابخشودنی بوده) و درست بعد از آن میشود برود با کس دیگری عقد موقت جاری کند و یکماه هم آنجا و ... آخرش چه می ماند؟؟؟

میبینی خیلی راحت...خیلی بی شرمانه... میشود همه چیز را زیر سوال برد...قانون را... تعهد را...دوست داشتن را... انسانیت را...

 

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385

1- پس از کلی کلنجار رفتن با وجدان خفته توانستم راضی اش کنم که بیخیال درس بشیم و بزنیم به عروسی... راستش ار روی کارت دعوت میشد حدس زد که داماد و عروس چند سالشان است... خب تصور بفرمایید... یه کارت باشه به شکل مستطیلی به ابعاد ده در بیست و پنج... که کنار یک عرض مستطیل عروس ایستاده به شکل دخترهای توی کارتونها و عرض دیگر مستطیل را داماد اشغال کرده آنهم به سبک پسرهای  داستان های لی لی پوتی... بعد کارت را که بیرون میکشی انگار کن که با یک نخ کارت را به شلوار داماد بسته باشند...یا شاید هم گوشه کتش را...کارت که بیرون کشیده میشد داماد میدوید عروس را بغل میکرد... به همین سادگی میشود با یک کارت دعوت عروسی ملت را سرگرم کرد...

 

حالا همه اینها را ول کن بچسب به علاقه وافر عروس و داماد به بچه های کوچک محفل که داماد یکی از همین بچه ها را بغل کرده بود...یک بچه دیگر هم آویزان به پایش و عروس هم تو این هاگیر واگیر فیلم میگرفت... صدای همه درآمده بود که چه زود ...

 

و جوگیری ملت سر آهنگ "خوشگلا باید برقصند" ... ما که نشستیم... رقص خوشگلها را تماشا کردیم... بسی هم حظ(حض!!)  بصر بردیم... !!!! من نمیدانم در این رقصیدن... چه چیزی هست... چه تمایلی ... چه پتانسیلی در این کمر و دست و پا و دیگر اعضا نفهته است که وسوسه تکان دادنشان با هر آهنگ شش و هشتی آنچنان بالا میزند که آدم خیال میکند خوب شد آهنگش مناسب است وگرنه اینهمه قر در کمر احتمالا به انفجاری... چیزی ... ختم میشد اگر بیرون نمی ریخت... و بعد تازه فرض کن تو فقط تماشاچی باشی... و آنوقت تلاش برای بهتر رقصیدن... اوه...بگذریم...هر چند باید لذتی باشد حکما... ما که بی تجربه نیستیم بهرحال....  

 

و از همه جالب تر...الکی دیوارهایی بود که وسط سالن، مردانه را از زنانه یا زنانه را از مردانه جدا میکرد... و من نمیدانم چرا هر چند وقت یکبار یکی از این دیوارهای مجاور تکان میخورد که انگار میخواهد بیفتد روی سر ما...شرط میبندم این ویرانی ها زیر سر کنجکاویهای بیش از حد آن سوی دیوار بود...

 

2- مامان و خواهر کوچیکه را راهی دیار مشهد مقدس کردیم و خودمان همچنان پای میز تحریر به سرنوشت محتوم میاندیشیم... هی روزگار... من ماندم و جمعیت ذکور خانه... داداش کوچیکه که از یک هفته پیش سازش را کوک کرده بود و آهنگ "نرگسو با خودت ببر" (ای تو تکیه گاه من...نه ببخشید شباهت شعری بود) ش به راه بود... و یا شاید هم طبق رسم هر سال دست به دعا برداشته بود که : "ای امام رضا نرگس رو هم بطلب" که البته نه سازش ساز بود...نه آوازش آواز و نه دعایش مستجاب شد...متاسفانه... و ما همچنان بیخ ریش خانه و اهالی اش ماندیم.... بهرحال هر چه باشد یک تنه که نمیشود خانه را اداره کرد...باید طی یک برنامه ریزی ظرف شستن و جمع و جور کردن خانه را بیندازم گردن داداش کوچیکه...مثل هر سال... (بعد متعجبی که چرا میخواهند نباشی) و فکری هم به حال شام و نهار کنم...که تا الان چند وعده ای مهمان بابا جان خواهیم بود و... باقی ماجرا هم خدا بزرگ است...

 

پ.ن: باز هم حرف گوش نکردم...

یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1385

زندگی  به طرز شدیدا محسوسی داره تبدیل میشه به چرخ آسیاب...(یاد اول سریال هانیکو افتادم..."زندگی منشوری است در حرکت دوار"...اونموقعها چیزی در باب تفکیک نور سفید توسط منشور نمیدونستم ... نمیفهمیدم منظور این جمله ها چیه... حالا که میشه فهمید...فقط اولشو یادمه... بقیه اش چی بود؟؟)  و مرد آن است که در کشاکش دهر...سنگ زیرین آسیا باشد... من عاشق این شعرم... نه بخاطر مفهمومش...بخاطر وزنش... از این مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل و... ایناش که سر در نمیارم...اما وقتی میخونی خوب تو دهن میچرخه...مرد آن است که....

آها داشتم میگفتم... شبیه چرخ آسیا شده... هی میچرخه... هی آب میاد توش...دست اونایی هم که میان آب میریزن به آسیاب ما درد نکنه... ته ماجرا هم سر و کله آردی واسه من می مونه... بدبختی اینجاست که دیگه نمیشه بگی...من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم...اخه کردی...بس که نشستی چرخیدن چرخ رو دیدی و هیچ غلطی نکردی...هیچ کاری که دوست داشته باشی...هی وقتت رو زرتی صرف تماشای چرخش کرده باشی...همین میشه دیگه...آرد بر سر میشی...موهات هم همینطوری عین دندونات سفید میشه... بعد ادعا هم نمیتونی بکنی که با تجربه ای... ای بابا... چقدر مشکلات داره زندگی آُسیابی... تازه سرگیجه اش بماند...هی عنبیه و مردمک چشمت تو سفیدی اش میچرخه...هی میچرخه... بعد سرگیجه میگیری... تازه ممکنه چشمات چپ هم بشه...اینا رو من نمیگم ها...وجدان خفته وقتی داشتم NMR میخوندم گفت... شاید این ان ام آر خوندن یکی از مفید ترین کارهای روزگار باشه... واسه همین نمیشه گفت از خوندن اون بود که رسیدم به چرخ آسیاب... فقط تنها نکته اش اینه که یا درس رو خیلی بلد بودم که حواسم بهش نبود...یا اصلا بلد نبودم و حواسم هم بهش نبود...

 

م.ن: این وجدان خفته... تازگیها خبیث شده... مزخرف زیاد می بافه... خدا رو شکر این آسیابه خیلی هم بی خاصیت نمیچرخه... همه هنر زندگی اینه که این آسیابه رو مکانیزه اش کنی... استفاده بهینه... راندمان بالای کاری... حتی اگه علاقه ای به آسیاب کردن هم نباشه...حالا وضع ما که اینطوری نیست...خدا رو شکر شغل شریف آسیابانی به مذاقمان  ناخوش نمی آید...(قدیما وجدان حرف حساب میزد ....تازگیها من واسه وجدان باید نطق کنم در باب زندگی درست...چه جالب!!)

 

امروز رفتم واکنش رو برای بار دوم گذاشتم...بار اول جواب نداد... امیدوارم اینجا مصداق نداشته باشه این ضرب المثله که در مورد سال نکو و بهارش بود... بهرحال این دومی اگه جواب نده به من ربطی نداره...زور که نیست...این مواد نمیخوان با هم واکنش بدن... مهارتم رو به طرز وحشتناکی در زمینه آزمایشگاه از دست دادم... هم یه سری مواد سرطان زا استنشاق کردم...هم یه ماده ریخت رو دستم که بعد از ده دقیقه فهمیدم سوزش میاره شدید... بعد یادم افتاد که بد نیست زیر هود کار کنی و دستکش بپوشی... آلی چی ها...بعد دکترا... کم پیش میاد تا پیری برسن...معمولا زودتر بدرود حیات میگن... بهرحال...اینا رو گفتم... خوبی ..بدی... دیدید حلالم کنید(چرا میگن خوبی؟؟؟ خوبی که حلال کردن نداره) ... با این طرز کار کردن من به دکترا نمیرسم اصلا...

 

جک هفته: یه سوالیه مدتیه ذهن خیلی ها رو مشغول کرده...گاو حسن که نه شیر داره نه پ**** ، چه جوری شیرشو بردن هندستون؟؟!!

 

 

پ.ن: قرصامو شستم و خوردم ها... اشکال چیه پس؟؟؟

 

اطلاعات اول هفته: طبق گفته استاد محترم یکی از نشانه های آخرالزمان اینه که... مردها از دست زنها به دامنه کوههای ری شهر پناه میبرند...نمیدونم والله...اینهمه خانوما به اقصا نقاط کره خاکی از دست آقایون پناه بردن...هیچی نشد...حالا یه بار هم آقایون پناه ببرن...چی میشه مگه؟؟؟ شانس که نیست...آخرالزمان میشه....

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385

همیشه از لحظه هایی که در آن اشک در چشمها حلقه میزند و تو نمیخواهی که جاری شود بدم می آید...شاید بشود بگویم یکی از بدترین لحظات... همیشه در شرایط سخت زندگی...اشکهایم در نمی آید... این را تجربه کردم... درست زمانی که وسط مشکلی...دردی... هستم گریه ام نمیگیرد...همین که درد افتاد...همین که حالت گذار گذشت تازه میفهمم که چه شده... یا تازه میفهمم جای اشک دارد... اما لحظه هایی هست که دست تو نیست.. . بخصوص وقتی یک نفر زل میزند توی چشمهایت و حرف میزند و تو نمیخواهی که گریه کنی...چرا که باید قویتر باشی...و  من نمیدانم چرا میگویند گریه در این شرایط از روی ناچاری...ضعف یا کم آوردن است... و این خیلی بد است... بالاخره طرف اشک حلقه شده چشمهایت را میبیند... و امان از روزی که بخواهد دلداری ات بدهد...  نگاهت را میدزدی...به دستهایت نگاه میکنی و سعی میکنی لبخند بزنی... اما نمیشود که ساکت بود..حرف میزنی و اینجاست که یادت می افتد... "و گاهی در  جابجایی بغضی حرفی پیش می آید..." دیگر نمیشود این را پنهان کرد...  لغات را سعی میکنی کوتاه و موجز انتخاب کنی... حرفهایت بریده بریده نباشد...تمام نیرویت را جمع میکنی که اشکها را جمع کنی و بغض ات را فرو دهی ... سرت را بالا میگیری ... حرف میزنی... به طرف می فهمانی که توانسته ای محکم جلوه کنی...اما این اشک، حلقه شده اش هم کار خودش را میکند...این را از نگاه مخاطب ات میفهمی... از این لحظه ها متنفرم... توان مقابله نداری... خیسی اشک را روی مژه هایت حس میکنی اما توان جاری کردنش را هم نداری... و بدتر از آن اینکه کسی بخواهد بداند در چشمهایت چه میگذرد... سرش را خم میکند که با کنجکاوی توی چشمهایت نگاه کند و من نمیدانم این لحظات به دنبال چه میگردد... اگر بدانم قطره اشکی رو مژه هایی به قصد پایین آمدن میغلتد...نگاهم را میدزدم... مگر اینکه آن شخص اینقدر شهامت داشته باشد که توی چشمهایم نگاه کند و اشک بریزد...

اشکهای بی دلیل (و البته گاهی با دلیل)  لذت خود را دارند...آدم روزهایی در زندگی حس میکند نیاز دارد به اشک ریختن... انگار زنگار روی دل نیاز داشته باشد به پاک شدن...که اشک صیقل میدهد روح را... بخصوص در تنهایی اش... بخصوص در خلوت...

این را کسی میفهمد که مدتهاست  بغضی راه حنجره اش را بسته باشد...مثل تشنه ای در جستجوی آب ... و بدتر از آن سراب است که دیوانه ات میکند...که تو هر بار میگویی این بار میشود گریه کرد...این دیگر بهانه خوبی است برای منفجر شدن...برای بیرون ریختن اما نمیشود...اینبار هم نمیشود... و تشنه می مانی...و آب نیست...هنوز نیست....

 

پ.ن: من خوبم... نه از سر دلتنگی نوشتم...نه به بهانه بغضهای فروخورده... شما هم با لحن شاد بخوانید... میشود من امتحان کردم....

پ.ن: خیلی زود...خیلی زودتر از آن چه فکرش را میکنیم چیزهایی را تجربه خواهیم کرد که دوردست به نظر میرسیدند... خیلی زود...

 


بعد التحریر:

نمیدونستم وقتی میگم دلم واسه خاله تنگ شده و میرم محل کارش دنبالش و میارمش خونه امون مامانم اینقدر خوشحال میشن... اینقدر که به همه بگن: " میبینی نرگس دلش واسه یکی تنگ شده.... " یادم می آید...روزی از "دلتنگی" میگفتم که هیچوقت حس اش نکرده ام... از اینکه چرا نمیدانم چه رنگی است این دلتنگی... که چه حسی دارد...که چه میشود که آدم میگوید دلم تنگ شده برای چیزی...برای کسی... اینکه بخواهی اش... اینکه حرف بزنی... و یا نگاهش کنی... این همه خواستن میشود دلتنگی؟؟؟ اینکه کسی نباشد ... و تو برای بودنش لحظه شماری کنی... میشود دلتنگی؟؟ اینکه نبودنش... نبودن خودش...صدایش...نگاهش... دلت را به درد می آورد میشود دلتنگی؟؟؟ اینکه صدایی در تو کم بودن حضوری را فریاد میزند میشود دلتنگی؟؟؟که اگر همه اینها باشد...اگر باشد...هه... انگار روزی میرسد که آدم ندیده ها را تجربه خواهد کرد....

 

این "دل" که میگویند چه ها که نمیکند .... تنگ میشود...میشکند... می تپد... سیاه میشود...میرنجد... راه میزند به دلهای دیگر... میلرزد... هری پایین میریزد... سنگ میشود...سرد میشود... تکه تکه میشود... زخم میشود...درد میگیرد...  شک میکند و دو تا میشود...

همه این بلاها سرش می آید... و بعد شعر ها سروده میشوند و خوانده میشوند سوت زنان که:

 

دیگه این دل واسه ما دل نمیشه....

 

اما حقیقت این است که دل، دل می ماند...در همه این دل دل کردنها... در کنار همه این دل کندنها و دل بستن ها... دل می ماند...دل، دل می ماند...  همین خواندنها و سوت زدنها یعنی دلی مانده... یعنی تپشی مانده... برای کسی... دلتنگ کسی...

 

 

   1      2    >>