جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385

همیشه از لحظه هایی که در آن اشک در چشمها حلقه میزند و تو نمیخواهی که جاری شود بدم می آید...شاید بشود بگویم یکی از بدترین لحظات... همیشه در شرایط سخت زندگی...اشکهایم در نمی آید... این را تجربه کردم... درست زمانی که وسط مشکلی...دردی... هستم گریه ام نمیگیرد...همین که درد افتاد...همین که حالت گذار گذشت تازه میفهمم که چه شده... یا تازه میفهمم جای اشک دارد... اما لحظه هایی هست که دست تو نیست.. . بخصوص وقتی یک نفر زل میزند توی چشمهایت و حرف میزند و تو نمیخواهی که گریه کنی...چرا که باید قویتر باشی...و  من نمیدانم چرا میگویند گریه در این شرایط از روی ناچاری...ضعف یا کم آوردن است... و این خیلی بد است... بالاخره طرف اشک حلقه شده چشمهایت را میبیند... و امان از روزی که بخواهد دلداری ات بدهد...  نگاهت را میدزدی...به دستهایت نگاه میکنی و سعی میکنی لبخند بزنی... اما نمیشود که ساکت بود..حرف میزنی و اینجاست که یادت می افتد... "و گاهی در  جابجایی بغضی حرفی پیش می آید..." دیگر نمیشود این را پنهان کرد...  لغات را سعی میکنی کوتاه و موجز انتخاب کنی... حرفهایت بریده بریده نباشد...تمام نیرویت را جمع میکنی که اشکها را جمع کنی و بغض ات را فرو دهی ... سرت را بالا میگیری ... حرف میزنی... به طرف می فهمانی که توانسته ای محکم جلوه کنی...اما این اشک، حلقه شده اش هم کار خودش را میکند...این را از نگاه مخاطب ات میفهمی... از این لحظه ها متنفرم... توان مقابله نداری... خیسی اشک را روی مژه هایت حس میکنی اما توان جاری کردنش را هم نداری... و بدتر از آن اینکه کسی بخواهد بداند در چشمهایت چه میگذرد... سرش را خم میکند که با کنجکاوی توی چشمهایت نگاه کند و من نمیدانم این لحظات به دنبال چه میگردد... اگر بدانم قطره اشکی رو مژه هایی به قصد پایین آمدن میغلتد...نگاهم را میدزدم... مگر اینکه آن شخص اینقدر شهامت داشته باشد که توی چشمهایم نگاه کند و اشک بریزد...

اشکهای بی دلیل (و البته گاهی با دلیل)  لذت خود را دارند...آدم روزهایی در زندگی حس میکند نیاز دارد به اشک ریختن... انگار زنگار روی دل نیاز داشته باشد به پاک شدن...که اشک صیقل میدهد روح را... بخصوص در تنهایی اش... بخصوص در خلوت...

این را کسی میفهمد که مدتهاست  بغضی راه حنجره اش را بسته باشد...مثل تشنه ای در جستجوی آب ... و بدتر از آن سراب است که دیوانه ات میکند...که تو هر بار میگویی این بار میشود گریه کرد...این دیگر بهانه خوبی است برای منفجر شدن...برای بیرون ریختن اما نمیشود...اینبار هم نمیشود... و تشنه می مانی...و آب نیست...هنوز نیست....

 

پ.ن: من خوبم... نه از سر دلتنگی نوشتم...نه به بهانه بغضهای فروخورده... شما هم با لحن شاد بخوانید... میشود من امتحان کردم....

پ.ن: خیلی زود...خیلی زودتر از آن چه فکرش را میکنیم چیزهایی را تجربه خواهیم کرد که دوردست به نظر میرسیدند... خیلی زود...

 


بعد التحریر:

نمیدونستم وقتی میگم دلم واسه خاله تنگ شده و میرم محل کارش دنبالش و میارمش خونه امون مامانم اینقدر خوشحال میشن... اینقدر که به همه بگن: " میبینی نرگس دلش واسه یکی تنگ شده.... " یادم می آید...روزی از "دلتنگی" میگفتم که هیچوقت حس اش نکرده ام... از اینکه چرا نمیدانم چه رنگی است این دلتنگی... که چه حسی دارد...که چه میشود که آدم میگوید دلم تنگ شده برای چیزی...برای کسی... اینکه بخواهی اش... اینکه حرف بزنی... و یا نگاهش کنی... این همه خواستن میشود دلتنگی؟؟؟ اینکه کسی نباشد ... و تو برای بودنش لحظه شماری کنی... میشود دلتنگی؟؟ اینکه نبودنش... نبودن خودش...صدایش...نگاهش... دلت را به درد می آورد میشود دلتنگی؟؟؟ اینکه صدایی در تو کم بودن حضوری را فریاد میزند میشود دلتنگی؟؟؟که اگر همه اینها باشد...اگر باشد...هه... انگار روزی میرسد که آدم ندیده ها را تجربه خواهد کرد....

 

این "دل" که میگویند چه ها که نمیکند .... تنگ میشود...میشکند... می تپد... سیاه میشود...میرنجد... راه میزند به دلهای دیگر... میلرزد... هری پایین میریزد... سنگ میشود...سرد میشود... تکه تکه میشود... زخم میشود...درد میگیرد...  شک میکند و دو تا میشود...

همه این بلاها سرش می آید... و بعد شعر ها سروده میشوند و خوانده میشوند سوت زنان که:

 

دیگه این دل واسه ما دل نمیشه....

 

اما حقیقت این است که دل، دل می ماند...در همه این دل دل کردنها... در کنار همه این دل کندنها و دل بستن ها... دل می ماند...دل، دل می ماند...  همین خواندنها و سوت زدنها یعنی دلی مانده... یعنی تپشی مانده... برای کسی... دلتنگ کسی...