1- پس از کلی کلنجار رفتن با وجدان خفته توانستم راضی اش کنم که بیخیال درس بشیم و بزنیم به عروسی... راستش ار روی کارت دعوت میشد حدس زد که داماد و عروس چند سالشان است... خب تصور بفرمایید... یه کارت باشه به شکل مستطیلی به ابعاد ده در بیست و پنج... که کنار یک عرض مستطیل عروس ایستاده به شکل دخترهای توی کارتونها و عرض دیگر مستطیل را داماد اشغال کرده آنهم به سبک پسرهای داستان های لی لی پوتی... بعد کارت را که بیرون میکشی انگار کن که با یک نخ کارت را به شلوار داماد بسته باشند...یا شاید هم گوشه کتش را...کارت که بیرون کشیده میشد داماد میدوید عروس را بغل میکرد... به همین سادگی میشود با یک کارت دعوت عروسی ملت را سرگرم کرد...
حالا همه اینها را ول کن بچسب به علاقه وافر عروس و داماد به بچه های کوچک محفل که داماد یکی از همین بچه ها را بغل کرده بود...یک بچه دیگر هم آویزان به پایش و عروس هم تو این هاگیر واگیر فیلم میگرفت... صدای همه درآمده بود که چه زود ...
و جوگیری ملت سر آهنگ "خوشگلا باید برقصند" ... ما که نشستیم... رقص خوشگلها را تماشا کردیم... بسی هم حظ(حض!!) بصر بردیم... !!!! من نمیدانم در این رقصیدن... چه چیزی هست... چه تمایلی ... چه پتانسیلی در این کمر و دست و پا و دیگر اعضا نفهته است که وسوسه تکان دادنشان با هر آهنگ شش و هشتی آنچنان بالا میزند که آدم خیال میکند خوب شد آهنگش مناسب است وگرنه اینهمه قر در کمر احتمالا به انفجاری... چیزی ... ختم میشد اگر بیرون نمی ریخت... و بعد تازه فرض کن تو فقط تماشاچی باشی... و آنوقت تلاش برای بهتر رقصیدن... اوه...بگذریم...هر چند باید لذتی باشد حکما... ما که بی تجربه نیستیم بهرحال....
و از همه جالب تر...الکی دیوارهایی بود که وسط سالن، مردانه را از زنانه یا زنانه را از مردانه جدا میکرد... و من نمیدانم چرا هر چند وقت یکبار یکی از این دیوارهای مجاور تکان میخورد که انگار میخواهد بیفتد روی سر ما...شرط میبندم این ویرانی ها زیر سر کنجکاویهای بیش از حد آن سوی دیوار بود...
2- مامان و خواهر کوچیکه را راهی دیار مشهد مقدس کردیم و خودمان همچنان پای میز تحریر به سرنوشت محتوم میاندیشیم... هی روزگار... من ماندم و جمعیت ذکور خانه... داداش کوچیکه که از یک هفته پیش سازش را کوک کرده بود و آهنگ "نرگسو با خودت ببر" (ای تو تکیه گاه من...نه ببخشید شباهت شعری بود) ش به راه بود... و یا شاید هم طبق رسم هر سال دست به دعا برداشته بود که : "ای امام رضا نرگس رو هم بطلب" که البته نه سازش ساز بود...نه آوازش آواز و نه دعایش مستجاب شد...متاسفانه... و ما همچنان بیخ ریش خانه و اهالی اش ماندیم.... بهرحال هر چه باشد یک تنه که نمیشود خانه را اداره کرد...باید طی یک برنامه ریزی ظرف شستن و جمع و جور کردن خانه را بیندازم گردن داداش کوچیکه...مثل هر سال... (بعد متعجبی که چرا میخواهند نباشی) و فکری هم به حال شام و نهار کنم...که تا الان چند وعده ای مهمان بابا جان خواهیم بود و... باقی ماجرا هم خدا بزرگ است...
پ.ن: باز هم حرف گوش نکردم...



