مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1385

این روزها داره یه چیزایی برمیگرده...به همون شادی قبل...به همون پایداری قبل... و نه مانند قبل... که مثل گذشته بودن لطفی نداره... یعنی این دو روز یه کم فرق داشت... دیشب از برنامه درسی ام زدم جلو... قرار بود امروز تمرین حل کنم که دیشب حل کردم...برای اینکه بخودم جایزه داده باشم تا ساعت 4 صبح کتاب خوندم...

 

تازگیها تو کلاسای دانشکده  ساعت نصب کردن... زد به سرم پیشنهاد دادم بکشیم جلو ساعت رو.... (دفعه قبل یعنی دو سال پیش که این بلا رو سر ساعت مچی استاد آوردم باتری ساعتم تموم شد...اما الان تقریبا یکماهه ساعتم در خواب ناز مونده...یعنی از وسطای تعطیلات نوروز... این زیبای خفته بر مج دست من منتظر یه شاهزاده است که از راه برسه به سبک افسانه ها بیدارش کنه...من به شخصه فرصت ندارم... وگرنه چه شاهزاده ای بهتر از من... چه سبکی بهتر از سبک خودم... )  ده دقیقه کشیدیم جلو...فکر کن...این همه تلاش جان برکفانه...فقط برای ده دقیقه... البته  با احتمال بالایی دکتر از راه نرسیده چشمش ممکن بود به ساعت بیفته و بگه: ای داد بیداد...دیدی چه خاکی به سرم شد...ده دقیقه دیر اومدم سر کلاس پس از اونور یه ساعت بیشتر می مونم برای جبران تاخیر...اما خب به ریسکش می ارزید...کم پیش میاد به ساعت نگاه کنه آخه... قد بلندمون رفت رو صندلی...لا مصبا معلوم نیست با نردبون چندین هزار پله ای نصبش کردن...قدمون نمیرسید که...بالاخره  کشیدیم جلو...خوشحال نشستیم در انتظار استاد...

دکتر اومد گفت: بچه ها اینجا کلاسه بیاید بریم کلاس بغلی...

به همین راحتی میشه ضایع شد... از لجمون به استاد اون یکی کلاس که قرار بود برن جای ما گفتیم این ساعت ده دقیقه جلوئه... بدجنسی هم حدی داره البته...ولی نامردی بود...زحمت نقشه کشیدن و از دیوار بالا رفتن رو ما بکشیم اونوقت  ملت ده دقیقه زود برن سر کار و زندگی اشون....

 

دانشگاه محترم لطف کرده... ولخرجی کرده 7000 تومن بن کتاب داده به ما...ایول دستش درد نکنه... میریم باهاش نمایشگاه رو میخریم...حیف شد... تا پارسال راه به راه نمایشگاه بودیم...نه که ما اینور خیابون بودیم نمایشگاه اونور خیابون ... سه سوته میرسیدیم..امسال بیکار که نیستیم هیچی تازه کلی راه باید بریم..اما میریم....

بر و بچ کلاس گیر دادن روز معلم واسه آقای استاد محترم که از اول سال تا حالا فقط با موتور گازی میره رو اعصاب من گلی شیرینی ای چیزی بگیرن.... هی به من میگن نظرت چیه... بدبختی اینه که بنده خدا بد زحمت میکشه اما خب بد هم میره رو اعصاب... من به شخصه همراهی میکنم اما همکاری نمیکنم...

 

م.ن : دقت شود در اینجا همراهی کردن به معنای شیرینی خوردن میباشد و همکاری کردن به معنای خرید گل و شیرینی و گفتن تبریکات و تشکر میباشد...

 

و در کنار اینها... که میشود تنها لحظاتی لبخند برایت بیاورد...لحظاتی پرتت کند از جایی که هستی به جایی دیگر... خبرهای کنکور ارشد میرسد و اینحا دیگر نمیشود لبخند نزد... نخندید... و یا از خوشحالی بالا و پایین نپرید... فکر اینکه آزی هم میتونه سال دیگه تو همین دانشگاه باشه که هستم منو از فرظ ذوقمرگی به حال اغما در میاره اما خودخواهیه اگه بخاطر خوشی خودم بندازمش تو دام این اساتید سخت گیر !!!!... دلم نمیاد یه سال از عمرش عین یه سال عمر من با اعصاب خرد بگذره...بهرحال تصمیم با خودشه ...ولی خیلی خوشحالم...لیاقت چنین رتبه ای رو داشت...

 

 

پ.ن: دوستی میگفت میدونی استیبل هستی؟؟ الان فکر کنم میشه گفت که پیش بینی ات اشتباه از آب در اومده... یا اینکه منو نشناختی... دیگه آن استیبل بودن بیشتر از این؟؟؟ یا اون قبلیه واقعا ننه من غریبم بازی بود یا این یکی زیادی به دنده بی خیالی زدن بود... بهرحال پست قبلی تمام چیزی بود که حس میشد... و این پست... بگذریم... نمیخوام مزه خوش امروز با مزه مزه کردن تلخیها گم بشه...میگن... چو فردا شود...فکر فردا کنید... اگرچه بهش اعتقاد ندارم اصلا...

جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1385

همه چیز با گذشته  فرق دارد... از آب و هوای دمدمی مزاج شهرمان بگیر... با رگبارهای تند و گاه و بیگاهش تا باغچه حیاطمان که  شکوفه های بنفش اش امسال کمتر از هر سال دیگر روی شاخه ها بودند ...

همه چیز با قبل فرق دارد... از روزهای پر مشغله و الکی سخت بگیر تا حسرت لحظه ای بی دغدغه بودن...

هیچ چیز مثل سابق نیست... از لبخندهای اچباری رو لبها بگیر تا بغضهای وا نشده و منجمد شده در حنجره... که انگار سالهاست خیال نترکیدن عادت لحظه هایشان شده...

 

این روزها هیچ چیز مثل قبل تر ها نیست...ماکارونی ها مزه قبل را ندارند...خنده ها – اگر باشد-  طعم گسی  دارد... انگار کسی جایی فریاد میزند چه چیز این روزها خنده دار است که میخندی... موسیقی مثل قبل آرامت نمیکند...  خواب نمیبینی... اصلا خواب نمی آِید که رویایی باشد...هیچ چیز مثل قبل نیست....

قبل تر ها طور دیگری بود...نتهای ساز هم با تو سر ناسازگاری دارند... دستت اصلا نمیچرخد برای نواختن...

همه چیز با گذشته فرق دارد... از حافظه بگویم که کوچکترین چیزها را فراموش میکند... چند روز پیش در سایت که سلام کرد و سوالی پرسید و من چند ثانیه مات مانده بودم که "این آقا چقدر آشناست" و بعد از رفتنش یادم آمد مثلا دانشجوی دکترای فلان آزمایشگاه است که هفته پیش با هم حرف زده بودیم و برای جبران ماتی و مبهوتی یک ساعت پیش  وقتی در آسانسور دیدم اش حال استادش رو پرسیدم ... پیش خودم تلافی کردم حواس پرتی را... باز جای شکرش باقی بود که فهمیدم این اقا همان اقاست...  اینها که چیزی نیست... میروم تا دانشگاه سابق برای انجام یک سری کارهای اداری...به قصد انجام کاری سر بالاییهای وحشتناک این دانشگاه را بالا میروم...سر ظهر ... زیر تیغ آفتاب... و آنجا که میگویند باید بروی فلان اتاق ته راهرو... زمانی میفهمم که به آن اتاق نرفته ام که سوار ماشین به نزدیکی خانه رسیده ام... هیچ چیز مثل قبل نیست... قرار است ساعت 2 بروم بخش کپی ... با بچه ها قرار داریم برای گرفتن جزوه ها... ساعت 1:30 خودم را در حال گرفتن تاکسی برای برگشتن به خانه می یابم و دوباره باید برگردم... حافظه بدجوری دور میزندم... دوست قدیمی رفیق شفیق ات  که زنگ میزند صدایش را نمیشناسی...  از حواس پرتی حل مسائل دیگر نگویم که بیداد میکند....

 

هیچ چیز مثل سابق نیست... جز سلام و گپ کوتاه هنگام نهار و شب بخیر کوتاه آخر شب حرفی بین من و بقیه رد و بدل نمیشود... کسی به رویم نمی آورد که چرا مانند یک حیوانی دائم پاچه میگیرم... طفلکی ها شلوارهایشان را کوتاه میکنند یا دامنشان را جمع میکنند که مبادا پرشان به پر من گیر کند...

 

قبل ترها اینطور نبود... چیزهایی برایم اهمیت داشت... چیزهایی برایم راه بود...مراد بود...هدف بود...

قبلترها خیلی بهتر بود... من بودم...آنطور که دوست داشتم... با تمام نقصهایی که بود و با تمام تلاشی که میکردم برای رفع نقصها...امروز من هستم...آنطور که نمیخواهم...با نقصهایی که بود و هست و من که حتی نمیدانم از کجا باید شروع کنم...

 

حس میکنم اطرافم غرق سکوت شده... صدایی از بیرون در گوشم نمی پیچد..چیزی نظرم را جلب نمیکند...انگار در سکوت می روم و می آیم و تنها چیزی که گوشهایم را پر میکند ندای درون است که فریادش بلندتر از هر چیز دیگر در من بیداد میکند ...

 

مدتهاست که هیچ چیز مثل سابق نیست...و بدتر حتی مثل آینده ای که میخواستم باشد هم نیست... باز هم جایی اشتباه پیچیده ام ...

سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1385

دارم سعی میکنم یه تعریفی برای "ذات " هر چیزی پیدا کنم... چیزی که تو ذهنمون نقش گرفته شاید برامون واضح باشه اما برام آوردنش در قالب لغات سخته... اینکه بتونم تو یه جمله...یه متن... یه داستان بیارمش... و اینکه آیا ذات قابل تغییره؟؟ و منظور قطعا ذات انسانیه... و یا هر چیزی که براش شعور تعریف میشه... و گرنه عوض کردن ذات اشیا نه ممکنه و نه فایده ای داره... حالا بماند که آیا عوض کردن ذات انسان به درد میخوره یا نه... که به نظر من میخوره... اگر شدنی باشه...میشه اینطور فرض کرد که  ما یه روزی تو یه جایی به دنیا میایم... این ذات باید چیزی مستقل از شرایط خانوادگی، تربیتی، جامعه و کلا مستقل از آموزش باشه... پس در بوجود اومدن این ذات ما نقشی نداریم ... اما در تغییر دادنش چی؟؟ و یا اینکه نه... ما کلا بدون هیچ ذاتی پا میذاریم تو این دنیا و با توجه به اونچه که می آموزیم...میبینیم و حس میکنیم دارای ذات میشیم... پایه و بنای ذات رو میذاریم آموخته هامون و درکمون از اطراف و اونوقت... این قابل تغییره... یعنی این دست توئه که درکت رو تا چه حد و تا کجا اجازه بدی که بپره... اونوقت هر قدر درکت عمیقتر...ذاتت قابل قبول تر...

نمیدونم میشه ذات رو بعنوان "فطرت" معنا کرد یا نه... اگه اینطوری باشه... میدونیم فطرت چیزی است ذاتی... یا ذات چیزی است فطری... (چی شد؟؟ من هر چی به ذهنم میرسه مینویسم...از قبل فکر نکردم الان دارم فکر میکنم...یعنی دارم فکرامو مینویسم)...پس از ازل تا به ابد با ما هست... و ما فقط رشدش میدیم اما درون مایه و پایه و اساس اش ثابته...

خب پس میشه اینطوری نتیجه گرفت... یعنی من فعلا با این وضع فکر کردن به اینجا رسیدم که... انسان در بدو تولد دارای ذات و فطرته... و ساده ترین شکلش میشه دارای فطرت انسانی بودن...یا دارای ذات انسان بودن... بعد با توجه به یادگیریها، درک و فهم رشدش میده... تغییرش میده...یعنی فطرت من و تو از اول یه چیز بوده... از یه ماده اولیه... اما با توجه به درک ما از اطراف نقشهامون، خصوصیات اخلاقی امون، الویتهامون تو زندگی، و ... تغییر میکنه... و همینجاست که تفاوتها ساخته میشه...

 

پ.ن: این یعنی طالع بینی کشک می باشد... پس چرا بعضی آدمها با شرایط و فرهنگهای مختلف و آموخته های متفاوت گاهی خیلی شبیه به هم میشند و یا چرا با وجود همه چیز مشترک باز هم دو نفر از زمین تا آسمون با هم فرق دارند؟(هدف از مطرح کردن این سوالا تایید طالع بینی نیست)

 

پ.ن: ادم بلند بلند با خودش فکر کنه خوبه ها.... به نتیجه ای نمیرسه کلا... من که باز برگشتم سر جای اولم... باید بازم برم فکر کنم...

 

پ.ن: آخه بچه شب امتحان سنتز نشستی فلسفه می بافی که چی بشه؟؟؟ (به نقل از وجدان خفته)


بعد التحریر:

من هیچوقت از فلسفه خوشم نمیومده...بدون شک فیلسوف خوبی هم نمیشدم و نمیشم... فلسفه منو یاد سفسطه میندازه ... بیخود و بی جهت...

<<    1      2