این روزها داره یه چیزایی برمیگرده...به همون شادی قبل...به همون پایداری قبل... و نه مانند قبل... که مثل گذشته بودن لطفی نداره... یعنی این دو روز یه کم فرق داشت... دیشب از برنامه درسی ام زدم جلو... قرار بود امروز تمرین حل کنم که دیشب حل کردم...برای اینکه بخودم جایزه داده باشم تا ساعت 4 صبح کتاب خوندم...
تازگیها تو کلاسای دانشکده ساعت نصب کردن... زد به سرم پیشنهاد دادم بکشیم جلو ساعت رو.... (دفعه قبل یعنی دو سال پیش که این بلا رو سر ساعت مچی استاد آوردم باتری ساعتم تموم شد...اما الان تقریبا یکماهه ساعتم در خواب ناز مونده...یعنی از وسطای تعطیلات نوروز... این زیبای خفته بر مج دست من منتظر یه شاهزاده است که از راه برسه به سبک افسانه ها بیدارش کنه...من به شخصه فرصت ندارم... وگرنه چه شاهزاده ای بهتر از من... چه سبکی بهتر از سبک خودم... ) ده دقیقه کشیدیم جلو...فکر کن...این همه تلاش جان برکفانه...فقط برای ده دقیقه... البته با احتمال بالایی دکتر از راه نرسیده چشمش ممکن بود به ساعت بیفته و بگه: ای داد بیداد...دیدی چه خاکی به سرم شد...ده دقیقه دیر اومدم سر کلاس پس از اونور یه ساعت بیشتر می مونم برای جبران تاخیر...اما خب به ریسکش می ارزید...کم پیش میاد به ساعت نگاه کنه آخه... قد بلندمون رفت رو صندلی...لا مصبا معلوم نیست با نردبون چندین هزار پله ای نصبش کردن...قدمون نمیرسید که...بالاخره کشیدیم جلو...خوشحال نشستیم در انتظار استاد...
دکتر اومد گفت: بچه ها اینجا کلاسه بیاید بریم کلاس بغلی...
به همین راحتی میشه ضایع شد... از لجمون به استاد اون یکی کلاس که قرار بود برن جای ما گفتیم این ساعت ده دقیقه جلوئه... بدجنسی هم حدی داره البته...ولی نامردی بود...زحمت نقشه کشیدن و از دیوار بالا رفتن رو ما بکشیم اونوقت ملت ده دقیقه زود برن سر کار و زندگی اشون....
دانشگاه محترم لطف کرده... ولخرجی کرده 7000 تومن بن کتاب داده به ما...ایول دستش درد نکنه... میریم باهاش نمایشگاه رو میخریم...حیف شد... تا پارسال راه به راه نمایشگاه بودیم...نه که ما اینور خیابون بودیم نمایشگاه اونور خیابون ... سه سوته میرسیدیم..امسال بیکار که نیستیم هیچی تازه کلی راه باید بریم..اما میریم....
بر و بچ کلاس گیر دادن روز معلم واسه آقای استاد محترم که از اول سال تا حالا فقط با موتور گازی میره رو اعصاب من گلی شیرینی ای چیزی بگیرن.... هی به من میگن نظرت چیه... بدبختی اینه که بنده خدا بد زحمت میکشه اما خب بد هم میره رو اعصاب... من به شخصه همراهی میکنم اما همکاری نمیکنم...
م.ن : دقت شود در اینجا همراهی کردن به معنای شیرینی خوردن میباشد و همکاری کردن به معنای خرید گل و شیرینی و گفتن تبریکات و تشکر میباشد...
و در کنار اینها... که میشود تنها لحظاتی لبخند برایت بیاورد...لحظاتی پرتت کند از جایی که هستی به جایی دیگر... خبرهای کنکور ارشد میرسد و اینحا دیگر نمیشود لبخند نزد... نخندید... و یا از خوشحالی بالا و پایین نپرید... فکر اینکه آزی هم میتونه سال دیگه تو همین دانشگاه باشه که هستم منو از فرظ ذوقمرگی به حال اغما در میاره اما خودخواهیه اگه بخاطر خوشی خودم بندازمش تو دام این اساتید سخت گیر !!!!... دلم نمیاد یه سال از عمرش عین یه سال عمر من با اعصاب خرد بگذره...بهرحال تصمیم با خودشه ...ولی خیلی خوشحالم...لیاقت چنین رتبه ای رو داشت...
پ.ن: دوستی میگفت میدونی استیبل هستی؟؟ الان فکر کنم میشه گفت که پیش بینی ات اشتباه از آب در اومده... یا اینکه منو نشناختی... دیگه آن استیبل بودن بیشتر از این؟؟؟ یا اون قبلیه واقعا ننه من غریبم بازی بود یا این یکی زیادی به دنده بی خیالی زدن بود... بهرحال پست قبلی تمام چیزی بود که حس میشد... و این پست... بگذریم... نمیخوام مزه خوش امروز با مزه مزه کردن تلخیها گم بشه...میگن... چو فردا شود...فکر فردا کنید... اگرچه بهش اعتقاد ندارم اصلا...



