شب یک پنجره است رو به آتش ، به ماه
رو به خود- رو به ستاره که گذشت- در چشمانم-
امروز- شب یک پنجره است در من- رو به ماه-
رو به خودم که راه میروم رو به تو- و گوسفندانم که با من است.*
شب... شبهای پر از سکوت و آسمانهای کم ستاره و ماه که گهگاه رخ پنهان میکند پشت ابرهایی که رفتن و نماندن در ذاتشان است...بدون توجه به شب و روز ... بدون توجه به زمان...
آفتاب که می آید صبح هنگام و از لای پرده اتاق بوسه میزند بر اندام پر رخوت شبانه... تو باز هم همگام با آشکار شدن همه آنچه که هست پنهان میشوی پشت انبوهی از نقابها و من ها و فراموش میکنی همه آنچیزی را که برایت شبی ساخته است دوست داشتنی تر از هر زمانی دیگر... همه آن چیزهایی را که در ظلمات شب روشنتر از هر واقعیتی برایت به تصویر کشیده شده اند... شبی پر از تو...پر از تمام آنچه که تو را ساخته است...عشقت...هدفت... گریه هایت...خنده هایت...خاطراتت... به همین راحتی با یک بوسه فراموش میکنی تمام بودنت را... و آنوقت بیدار میشوی...انتخاب میکنی نقاب آن روزت را...یک روز بی آزارترین نقاب دنیا را بر چهره میزنی ... با لبخندی که ملاحت میبارد و انگار میشوی پاکترین دختر دنیا... و یک روز نقابی را انتخاب میکنی پر از خودخواهی و راه می افتی در خیابان با یک پرچم سفید و میگویی صلح آورده ام ...و یک روز هم...
اما شب ... شب چیز دیگری است... من تمام این لحظه های پر از سکوت را میبلعم امشب... انگار سنگینیهای روزمره را گوشه ای میگذاری زیر ماه و دراز میکشی و میروی در خودت... غرق میشوی در درونت... میکاوی خودت را... میدانی شب حتی جرات میدهد به تو که با خودت روبرو شوی...که خودت را تحمل کنی... که ببینی همه سالهای عمرت را هر چند اندک و یادت بیاید اندک زمانی هم مانده ... که اندک شبی مانده برای تفکر... که تو هنوز باید بروی... که تو هنوز نباید بمانی... و چقدر راه نرفته مانده و چقدر زمین خوردن مانده و تو در ابتدای اینهمه رفتن به لنگیدن افتاده ای... شاید شب حتی مکانی باشد که خجالت بکشی... که سرخ شوی حتی...
باید ابر بود... نماند و رفت...بدون توجه به روز...بدون توجه به شب... مگر هنر چیزی غیر از این میتواند باشد که تو خودت باشی عریان... چه روز... چه شب...
بی هنری از سر و روی انسان میبارد...
اینروزها نگرانم...نگران تک تک ثانیه ها... تیک تاک دلهره آور عقربکها... و من ... که هنوز غرق شده ام در شعارها... من پای عمل لازم دارم... پای رفتن...
* شبانی که دستهای خدا را می شست – هیوا مسیح



