Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 خرداد ماه سال 1385

 

امروز طی یک عمل از پیش تعیین نشده بعد از به گمانم چهار ماه رفتم خرید... یعنی به قصد خرید نبود...به قصد گشتن بود...من از خرید کردن خوشم نمیاد... تنها زمانی به مغازه ها و خیابونا و پاساژها و مراکز خرید میرم که واقعا بخوام چیزی بخرم.... اما ایندفعه گفتم جهت هواخوری مخ بیچاره هم که شده بزنم بیرون... که بیرون رفتن همانا و خرید کردن هم همان... حالا این خرید کردن که میگم خیال نکنید یه مغازه رو بار کامیون کردم و آوردم خونه...همه اش یه عطر ناقابل...

عطرم تموم شده بود... من هم که نه فرصت داشتم نه راستش پولش رو که برم بخرم ... اما امروز هم پولش بود هم وقتش... من هم که  فرصت طلب!!! دوباره رفتم همون عطر رو خریدم...

عطرم رو عوض نمیکنم...هیچوقت... عطری رو که همیشه استفاده میکنی تو ذهنها می مونه...میتونه باشه نشونی تو...یاد تو...(حالا نه که من خیلی خاطره خوش میسازم واسه ملت...وقتی نیستم هم باید باشم دیگه !!) اما این یه حقیقته... خیلی وقتا رایحه یه عطر ادم رو یاد کسی، جایی، یا حرفی میندازه که تاثیر گذار بوده...اگرچه موقع خریدنش دو دل بودم...بودنش من رو یاد چیزهایی میندازه که نمیخوام اما خب به خودم نهیب زدم که هی... بخر دختر... مهم نیست بوی این عطر رو خیلی دوست داشت و به قول خودش کلی حال میکرد...بخر دختر... و خریدم...

 


پ.ن: کاملا بیربط- رییس محترم دانشگاه ما گفته: طی ده سال آینده این دانشگاه را جزو سه چهار دانشگاه برتر جهان خواهم کرد

پ.ن: من ده سال آینده فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشگاههای دنیا خواهم بود البته با اعمال شاقه...

 

پ.ن: آب زرشک بدم خدمتتون؟؟!!!