اولا : کی گفته که آیکونها باید مرتب از بالا به پایین سمت چپ دسک تاپ بنشینند و تو عین بچه های خوب چشم بسته هم بدانی فلان آیکون کجاست و روی اش کلیک کنی...من دلم میخواد هر کدام از این آیکونها را هرجا که دلم میخواهد بگذارم...در فضای مشکی دسکتاپ اینترنت اکسپلورر آبی من چشمک میزند و جت آدیوی نارنجی که قبلا روی اش کلیک کرده ام از منتها الیه سمت راست با انگشت سبابه اش اجازه میگیرد که "آهنگ را عوض بکنم؟؟" و مای داکیومنت من...همه دارایی من لابد... و چه کسی میداند که اصل ماجرا در مای کامپیوتر نفهته است..همانی که الان گذاشتمش درست وسط صفحه دسکتاپ... سطل آشغال را بگو...پر شده...همیشه میگذارم پر شود...بعد اسپیکر را روشن میکنم و بعد هم گزینه امپتی ری سایکل بین... خش خش که صدا میدهد من کیف میکنم...آخرش هم به خودم میگویم سر ماه بیا ماهیانه ات را بگیر!!
دوما : این روزها انگار روی عقربکهای ساعتی نشسته باشم که بر فراز تمام زندگیم تیک تاک میکند...اینقدر بالا که من میبینم همه چیز را... همه لحظه هایی که رفته... میدانی بدی اش این است که تو از لحظه های نیامده تنها دورنمای اش را میبینی... اما نمیدانی حقیقتا چه خواهد شد...فقط میدانی که الان اینجایی و درست در لحظه ای دیگر در آنجا که الان دور نمایش را میبینی...و به این لحطه ات نگاه میکنی که هی ...این هم گذشت...
این بعد چهارم – زمان- گاهی اصلی ترین بعد میشود انگار... اصلی ترین که بسیار نادیده گرفته میشود... وقتی بر میگردی به آرشیو وبلاگت اینها را بهتر می فهمی... تو بودی که اینها را نوشتی...خوب ...بد... و این نشان می دهد که زمان گذشته است و ما آدمهای دیگری شده ایم... حتما لازم نیست که سالها بگذرد...برف سپید پیری روی موهایت بنشیند یا بچه ای توی خانه ات بالا و پایین بپرد یا مثلا خاطراتت خاک بخورند... یا اینقدر دور به نظر برسند که یادآوری اشان مشکل باشد ...که بگویی تغییر کرده ام...لازم نیست زمان در محدوده بزرگی باشد که بگویی "زمان گذشته" و "ما ادمهای دیگری شده ایم"... از این ساعت به آن ساعت...از این ماه به آن ماه تو میتوانی از این رو به آن رو شوی... خوشبخت باشی...یا نه...عاقل باشی... آن رویت به مراتب قشنگ تر از این روی ات است....
چیزهایی برایت اهمیت پیدا میکند که روزی اصلا به فکرت هم نمیرسید...چیزهایی برایت رنگ می بازد که روزی اصول بوده اند و لابد به غلط... چیزهایی برایت پیش پا افتاده میشود که روزی ارمانت بوده... به هدفهایی میرسی که روزی آرزو بوده... در کل چیزهایی را از دست میدهی و چیزهایی را به دست می آوری... و این بالا تو نمیتوانی فقط تماشاچی به دست آوردنها و از دست دادنها باشی... یعنی نمیشود اینقدر بی تفاوت به همه زندگی ات نگاه کنی... که هی...از دست دادم...هی به دست آوردم... یعنی تمام اینها میشود حاکم بر سرنوشت تو باشند... جایی به دست آوردنی جاده ات را منحرف کند...جایی از دست دادنی... می بینی...قضیه پیچیده ای نیست...همان ماجرای همیشگی و تکراری " زمان میگذرد و تجربه هایش می ماند"..."زمان میگذرد و زخمها و خاطراتش می ماند"..."زمان میگذرد و تو آدم دیگری میشوی"...
بگذریم....میگفتم...این بالا روی عقربه ها نشسته ام... وقتی اینجا مینشینی انگار تازه می فهمی که بیخود تمام زندگی ات را در حسرت رسیدن لحظه ای که انگار تمام آرامش دنیا در آن خلاصه شده بوده ای... همیشه در یک زمان که آرامشت را آنجا می بینی چیزی هست که منتظرت کند برای لحظه ای دیگر... میدانی تمام این حرفها را بارها میشنوی...مثلا کسی برایت گفته است...یا کسی تجربه اش کرده است... اما عین دوران نوجوانی انگار تا خودت تجربه نکنی توی کله ات نمیرود...
سوما: این دخترک عبوس توی آینه که زل میزند توی چشمهایت و با وقاحت تمام زبانش را برایت در می آورد اینقدرها غریبه نیست که ازش رو برمیگردانی... این دخترک از خود راضی که گاهی حرفهایی دارد برای گفتن اینقدر غریبه نیست که دستت را میگیری روی گوشهایت یا میگذاری جلوی دهانش تا بلکه ساکت باشد... این دخترک هم حرف دارد برای گفتن که ماشالله مگر میگذاری بگوید...گوشهایش را مفت گیر آورده ای و اراجیف برایش میبافی و ادعایت هم میشود که هنوز بچه است...نمی فهمد... بزرگتر که بشود میفهمد ... و حکما باید بگویی الان صدایش از جای گرم در می آید... دو تا سیلی که خورد... دو تا نگاه چپ... سه تا تیکه و یه دونه تشر ... آدمش میکنه...بهش می فهمونه دنیا دست کیه... تو خودت میدانی...میدانی که حتی اگر از جلوی آینه کنار روی...اگر دهانش را ببندی...گوشهایت را بگیری...تمام ذهنت را متمرکز کنی روی حل فلان مساله... روی فیلمی که میبینی...روی متنی که مینویسی...باز هم ندای اش در درونت طنین میاندازد... یاداوری میکند خیلی چیزها را... درست زمانی که داری جواب سوالات امتحان را میدهی...یکهو سرو کله اش پیدا میشود...یادت می اندازد فلان حرف را و تو تازه دوزاری ات می افتد که قضیه از چه قرار بوده... یا یادت می اندازد دو سال پیش درست همین لحظه را و تو با غضب نگاهش میکنی تا بلکه دهنش را ببندد... اما او پر روتر از این حرفاست...یا شاید بچه تر... یا ...نه صادق تر...باز هم زل میزند توی چشمهایت..چشمهایت را که میدزدی می آید آرام کنارت... لبانش را میچسباند روی گونه هایت و تو گمان برت میدارد که خیال بوسیدنت را دارد که یکهو حرم نفسهایش رو گونه ات مینشیند و صدایش زمزمه وار در گوشت میخواند و تو با شدت خودت را کنار میکشی... فرار نکن... فرار نکن از این مکانیسم های نه چندان پیچیده که او دیگر جزیی از تو شده...اینقدر در تو حل شده که حتی برایت تصمیم بگیرد... پس خیال کردی چرا میگویم اینقدر ها غریبه نیست...
چهارما: اولا را امروز نوشتم...دوما قرار بود فردا نوشته شود... سوما را نمیدانم کی بود... مشمول گذر زمان شده اینقدر که از این بالا هم نمیشود دید اش!!!
پ.ن: وقتی پستی میزنی که از "زمان" گفته ای خیلی جاها به در بسته ای میخوری...به روی خودتان نیاورید!!
پ.ن: خیلی چیزها را هم میشود از این بالا پیش بینی کرد... با علم به خیلی چیزها میشود جلو رفت...
پ.ن:درستش اینه...اولا٬ ثانیا٬ ثالثا٬ رابعا... یا فارسی یا عربی دیگه
بعدالتحریر: تو خبرها امده بود امروز که... کاشف بعمل آمده جهان کلا ۵ بعد دارد... یعنی به این نتیجه رسیده اند که کل جهان درون یک پوسته دیگر است ... وارد جزییات نشیم که من از کلیاتش هم سر در نیاوردم...فقط اومدم بگم زمان از این به بعد شده بعد پنجم... اما از اهمیتش که کم نمیکنه...
