سه شنبه 16 خرداد ماه سال 1385

اولا : کی گفته که آیکونها باید مرتب از بالا به پایین سمت چپ دسک تاپ بنشینند و تو عین بچه های خوب چشم بسته هم بدانی فلان آیکون کجاست  و روی اش کلیک کنی...من دلم میخواد هر کدام از این آیکونها را هرجا که دلم میخواهد بگذارم...در فضای مشکی دسکتاپ اینترنت اکسپلورر آبی من چشمک میزند و جت آدیوی نارنجی که قبلا روی اش کلیک کرده ام از منتها الیه سمت راست با انگشت سبابه اش اجازه میگیرد که "آهنگ را عوض بکنم؟؟" و مای داکیومنت من...همه دارایی من لابد... و چه کسی میداند که اصل ماجرا در مای کامپیوتر نفهته است..همانی که الان گذاشتمش درست وسط صفحه دسکتاپ... سطل آشغال را بگو...پر شده...همیشه میگذارم پر شود...بعد اسپیکر را روشن میکنم و بعد هم گزینه امپتی ری سایکل بین... خش خش که صدا میدهد من کیف میکنم...آخرش هم به خودم میگویم سر ماه بیا ماهیانه ات را بگیر!!

 

دوما : این روزها انگار روی عقربکهای ساعتی نشسته باشم که  بر فراز تمام زندگیم تیک تاک  میکند...اینقدر بالا که من میبینم همه چیز را... همه لحظه هایی که رفته... میدانی بدی اش این است که تو از لحظه های نیامده تنها دورنمای اش را میبینی... اما نمیدانی حقیقتا چه خواهد شد...فقط میدانی که الان اینجایی و درست در لحظه ای دیگر در آنجا که الان دور نمایش را میبینی...و به  این لحطه ات نگاه میکنی که هی ...این هم گذشت...

این بعد چهارم – زمان- گاهی اصلی ترین بعد میشود انگار... اصلی ترین که بسیار نادیده گرفته میشود... وقتی بر میگردی به آرشیو وبلاگت اینها را بهتر می فهمی... تو بودی که اینها را نوشتی...خوب ...بد... و این نشان می دهد که زمان گذشته است و ما آدمهای دیگری شده ایم...  حتما لازم نیست که سالها بگذرد...برف سپید پیری روی موهایت بنشیند یا بچه ای توی خانه ات بالا و پایین بپرد یا مثلا خاطراتت خاک بخورند... یا اینقدر دور به نظر برسند که یادآوری اشان مشکل باشد ...که بگویی تغییر کرده ام...لازم نیست زمان در محدوده بزرگی باشد که بگویی "زمان گذشته" و "ما ادمهای دیگری شده ایم"... از این ساعت به آن ساعت...از این ماه به آن ماه تو میتوانی از این رو به آن رو شوی... خوشبخت باشی...یا نه...عاقل باشی... آن رویت به مراتب قشنگ تر از این روی ات است....  

چیزهایی برایت اهمیت پیدا میکند که روزی اصلا به فکرت هم نمیرسید...چیزهایی برایت رنگ می بازد که روزی اصول بوده اند و لابد به غلط... چیزهایی برایت پیش پا افتاده میشود که روزی ارمانت بوده... به هدفهایی میرسی که روزی آرزو بوده... در کل چیزهایی را از دست میدهی و چیزهایی را به دست می آوری... و این بالا تو نمیتوانی فقط تماشاچی به دست آوردنها و از دست دادنها باشی... یعنی نمیشود اینقدر بی تفاوت به همه زندگی ات نگاه کنی... که هی...از دست دادم...هی به دست آوردم... یعنی تمام اینها میشود حاکم بر سرنوشت تو باشند... جایی به دست آوردنی جاده ات را منحرف کند...جایی از دست دادنی... می بینی...قضیه پیچیده ای نیست...همان ماجرای همیشگی و تکراری " زمان میگذرد و تجربه هایش می ماند"..."زمان میگذرد و زخمها و خاطراتش می ماند"..."زمان میگذرد و تو آدم دیگری میشوی"...

بگذریم....میگفتم...این بالا روی عقربه ها نشسته ام... وقتی اینجا مینشینی انگار تازه می فهمی که بیخود تمام زندگی ات را در حسرت رسیدن لحظه ای که انگار تمام آرامش دنیا در آن خلاصه شده بوده ای... همیشه در یک زمان که آرامشت را آنجا می بینی چیزی هست که منتظرت کند برای لحظه ای دیگر... میدانی تمام این حرفها را بارها میشنوی...مثلا کسی برایت گفته است...یا کسی تجربه اش کرده است... اما عین دوران نوجوانی انگار تا خودت تجربه نکنی توی کله ات نمیرود...

 

سوما: این دخترک عبوس توی آینه که زل میزند توی چشمهایت و با وقاحت تمام زبانش را برایت در می آورد اینقدرها غریبه نیست که ازش رو برمیگردانی... این دخترک از خود راضی که گاهی حرفهایی دارد برای گفتن اینقدر غریبه نیست که دستت را میگیری روی گوشهایت یا میگذاری جلوی دهانش تا بلکه ساکت باشد... این دخترک هم حرف دارد برای گفتن که ماشالله مگر میگذاری بگوید...گوشهایش را مفت گیر آورده ای و اراجیف برایش میبافی و ادعایت هم میشود که هنوز بچه است...نمی فهمد... بزرگتر که بشود میفهمد ... و حکما باید بگویی الان صدایش از جای گرم در می آید... دو تا سیلی که خورد... دو تا نگاه چپ... سه تا تیکه و یه دونه تشر ... آدمش میکنه...بهش می فهمونه دنیا دست کیه... تو خودت میدانی...میدانی که حتی اگر از جلوی آینه کنار روی...اگر دهانش را ببندی...گوشهایت را بگیری...تمام ذهنت را متمرکز کنی روی حل فلان مساله... روی فیلمی که میبینی...روی متنی که مینویسی...باز هم ندای اش در درونت طنین میاندازد... یاداوری میکند خیلی چیزها را... درست زمانی که داری جواب سوالات امتحان را میدهی...یکهو سرو کله اش پیدا میشود...یادت می اندازد فلان حرف را و تو تازه دوزاری ات می افتد که قضیه از چه قرار بوده... یا یادت می اندازد دو سال پیش درست همین لحظه را و تو با غضب نگاهش میکنی تا بلکه دهنش را ببندد... اما او پر روتر از این حرفاست...یا شاید بچه تر... یا ...نه صادق تر...باز هم زل میزند توی چشمهایت..چشمهایت را که میدزدی می آید آرام کنارت... لبانش را میچسباند روی گونه هایت و تو گمان برت میدارد که خیال بوسیدنت را دارد که یکهو حرم نفسهایش رو گونه ات مینشیند و صدایش زمزمه وار در گوشت میخواند و تو با شدت خودت را کنار میکشی... فرار نکن... فرار نکن از این مکانیسم های نه چندان پیچیده که او دیگر جزیی از تو شده...اینقدر در تو حل شده که حتی برایت تصمیم بگیرد... پس خیال کردی چرا میگویم اینقدر ها غریبه نیست...

 

چهارما: اولا را امروز نوشتم...دوما قرار بود فردا نوشته شود... سوما را نمیدانم کی بود... مشمول گذر زمان شده اینقدر که از این بالا هم نمیشود دید اش!!!

 

پ.ن: وقتی پستی میزنی که از "زمان" گفته ای خیلی جاها به در بسته ای میخوری...به روی خودتان نیاورید!!

پ.ن: خیلی چیزها را هم میشود از این بالا پیش بینی کرد... با علم به خیلی چیزها میشود جلو رفت...

پ.ن:درستش اینه...اولا٬ ثانیا٬ ثالثا٬ رابعا... یا فارسی یا عربی دیگه


بعدالتحریر: تو خبرها امده بود امروز که... کاشف بعمل آمده جهان کلا ۵ بعد دارد... یعنی به این نتیجه رسیده اند که کل جهان درون یک پوسته دیگر است ... وارد جزییات نشیم که من از کلیاتش هم سر در نیاوردم...فقط اومدم بگم زمان از این به بعد شده بعد پنجم... اما از اهمیتش که کم نمیکنه...

شنبه 13 خرداد ماه سال 1385

از "کرخه تا راین" را برای هزارمین بار میبینم...  بمبهای شیمیایی...موستارد - گاز خردل - ... شدیدا جاذب رطوبت... از روی پوست حتی...چه برسد به ریه...

 

میدانی آدم آتش میگیرد... گار خردل میسازند... از چی؟؟ از فرمالدهید.... فرمالدهید از کجا می آید؟؟؟ از برشهای نفتی..نفت از کجا می آید؟؟؟!!

 

صادراتمان  میشود ماده اولیه همان چیزی که زخم میکند ...پوست را، ریه را، دل را....

 

آنوقت می گوییم نفت داریم...ثروت داریم...هه...ثروت داریم..... میفروشیم اش بشکه اینقدر یورو...اینقدر دلار... فکر کن...بشکه ای میفروشیم... آنوقت برای خیلی از مشتقات حاصل از نفت...برای یک سی سی اش باید چند برابر پول بشکه نفت را بدهیم .... عجب اقتصادی...

 

دانشمندی دارند آمریکایی ها (اگر اشتباه نکنم، چون خاطرم نیست دقیقا..Professor Corey.)... برنده جایزه نوبل شیمی.... میدانی این روزها چه میکند؟؟؟؟

میخواهد مواد حاصل از برشهای نفتی... مثل همین فرمالدهید ... را از دی اکسید کربن بسازد،CO2،... موجود در هوا...هر قدر که دلت بخواهد... میدانی اگر بتواند چنین کاری کند چه میشود... نفتمان را باید بشکه ای بگذاریم سر طاقچه تماشایش کنیم...

آنوقت من دانشجوی شیمی باید دنباله رو استاد راهنما باشم که سالهاست روی پروژه های مشابه کار میکند... بی توجه به اقتصاد، به صنعت،...میروم میگویم: دکتر سنتز فلان ماده را پیدا کرده ام... پیش ماده خوبی است... میشود کار کنم؟؟... میگوید: قبلا در فکرش بودیم...تهیه اش سخت است... ولش کنیم بهتر است... سخت است... سخت است... بیخود تر از این حرف هم میشود...ما که نباید کار سخت کنیم... ما که نباید به خودمان زحمت بدهیم... کوتاهی دانشجویان منجمله خودم هم که چیزی نیست که بشود نادیده اش گرفت... خانه از پای بست ویران است...

 

پ.ن: یک سینه سخن دارم...

پ.ن: بهانه گیر شدم ها...

پنجشنبه 11 خرداد ماه سال 1385

به مناسبت تعطیلات در پیش رو و به یمن دلتنگیها خانوم والده محترمه استاد گرامی که در شهرستان به سر برده و گویا هر هفته گوشی تلفن از دستش نمی افتاده که " پسرم من رو یادت رفته چرا نمیای یه سر به من بزنی"...استاد گرامی تصمیم گرفته اند شنبه را تعطیل کرده و دست زن و بچه را بگیرد و عازم ولایت شوند جهت دیدار مادر و استاد گرامی دیگر هم سه شنبه را تعطیل کرده اند و در نتیجه این شیمی آلی چی ها مقیم مرکز بیچاره یکهفته ای به کل از دانشگاه به دور هستند و در خانه بر سر کتب آموزشی میزنند و این میان یک روزی را جهت هواخوری میزنند بیرون بلکه مخهایشان بیاید سر جایش ...من جمله بنده که آزی، دوست و رفیق شفیق دستم را گرفت و نشاند روی صندلی سینما... من را دیده ای ... کسانی که از دهات تشریف آورده اند شهر را هم دیده ای... عینهو شهر ندیده ها...ویترین ندیده ها... سینما ندیده ها... ذوقی کرده بودم که نگو و نپرس... و انگار راه رفتن در خیابانهای شلوغ شهر را هم از یاد برده باشم... و از همه مهمتر بعد از دو ماه و اندی عقربکهای ساعت مچی بنده به راه افتاد و با باتری جدید جانی دوباره گرفت و میرویم که از سر بگیریم تنها عادت خوب گذشته! را که همانا دیدن ساعت هر چند دقیقه یکبار بود...

فیلم را هم دیدیم ... "آتش بس"... بعد از فیلم صحنه های عاشقانه عشاق بود که دست در کمر و دست اندر دست یکدیگر و شانه به شانه و عزیزم گویان از سالن سینما میرفتند بیرون...من واقعاً لذت میبرم وقتی میبینم اینقدر فیلمهای ما تاثیر گذار و آموزنده هستند....تهمینه میلانی هم که... در طنز هم دست از سر فمنیسم و فمینیست بر نمی دارد.... بهرحال فیلمی بود که یکبار دیدنش برای اینکه سرت گرم شود و هوایی به مخت بخورد بد نبود ...

 

م.ن: دو تا سوتی دادم امروز جانانه... دوباره دست به سوتی دادنم خوب شده

م.ن: مدتی بود چشمم کار نمیکرد...نه که کور شده باشم خدایی نکرده...نه... چشم زدنم کار نمیکرد... این یکی دو هفته اخیر... یک نفر را از کار بیکار کردم.... دو تا گل به تیم ملی زدم.... کلاسهامون رو تا شهریور کش دار کردم... خلاصه که حواستون باشه!!!

 

خاله جان ما نذر کرده انگار که زودتر من را بفرستد خانه بخت... هر دو سه هفته یکبار یک نفر را معرفی میکند... من هم که در این موارد دست به پیچاندنم توپ شده... زیر آبی هم میروم خفن... خلاصه خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کناد انشالله!!

 

دو کلوم حرف حساب:

هیچ چیز در دنیا زجر آورتر و در عین حال آرامش بخش تر از این نیست که خودت با خودت رو راست باشی... اینکه موضوع را بگذاری جلوی رویت... بدون تعصب قضاوت کنی روی خودت... روی مساله... روی شرایط... و تازه سعی کنی تا جایی که امکان دارد...یعنی تا جایی که حقیقت اجاره میدهد و یا حتی خیلی بیشتر شرایط محیطی و اجتماعی و الباقی را کنار بگذاری... بروی در خودت ببینی اشکال کجا بوده... کجا کم آورده ای... کجا کم گذاشته ای... و آنوقت که به این "کم" ها و "کاستی" ها میرسی... توان تحمل خودت را داشته باشی.... توان مقابله...توان ایستادگی... همه اینهاست که ماجرا را سخت جلوه میدهد... و در این میان همه درها را به روی تمام دلداری ها ببندی... یک تابلو برداری بنویسی "هر گونه دلخوشی دادن ممنوع. حتی شما دوست عزیز" و نصبش کنی رو در... این دلخوشی دادن ها دیوانه ام میکند...

 

پ.ن: ندارد!

 

 

سه شنبه 9 خرداد ماه سال 1385

امتحان را که میدهیم...همگی به رسم تمامی امتحانات این استاد سر جای خود میخکوب شده ایم... حتی جرات نگاه کردن به چشمهای یکدیگر را نداریم... بار اول نیست اما دیگر توانی باقی نمانده... سر به زیر فقط جمع و جور میشویم و استاد که میرود بیرون... انگار فقط یکنفر توان حرف زدن دارد که ..." چرا؟؟"... توان جواب دادن به هیچ چرای دیگری را ندارم... انگار کن تمامی علامت سوالها را همچون سدی ببینی سخت که عبور از آنها لا ممکن باشد...  سرم را می اندازم پایین و بیرون میروم...باقی هم به دنبالم... در لابی دانشکده که مینشینیم...آرام آرام انگار یخها باز میشود.... "طیفهای سختی بود"... " آخه چطور میشه حل اینهمه سوال سخت تو دو ساعت؟؟" ... " چرا اینقدر سخت میگیره امتحاناش رو؟؟" ... حوصله شکایت کردن هم ندارم...از قدیم الایام شکایت از درس و استاد و امتحان برایم به منزله بهانه بوده و نه دلیل... یعنی همیشه گفته ام ایراد از امتحان نیست... ایراد از سوال نیست...اما این بار ایراد از من هم نیست... در میان تمام این حرفها و شکایتها و ناله ها تنها حرف یک نفر است که انگار بدجوری دل میسوزاند... به گوینده که نگاه میکنم اشک در چشمانم مینشیند... و پشت سر من هم اشک در چشمان دیگران... حلقه های اشک را همه به زور مهار میکنند تا حرفی  بزنند...در میان اشکهای حلقه شده در چشمها خنده ام میگیرد... اولین باری است که بعد از امتحان اینطور میشود... تا بحال برای هیچ امتحانی که باب میلم نبود اینطور نشده بودم... و انگار این حالت من برای همه عجیب باشد... یکی میگوید: ببین کار به کجا رسیده که نرگس هم اشکش در آمده... این حرف بدجوری به خنده ام وا میدارد...خب دیگران که از خلوت آدمها خبر ندارند... همکلاسی پنج ساله دوران لیسانس و اینجا میگوید این اولین باری است که من اشک نرگس را میبینم... اینهم مرا به خنده وا میدارد... متفق القول معتقدند که نرگس قویتر از این حرفهاست... و خب حرف مزخرفی است....حداقل در شرایط فعلی من مزخرف است... دلم فقط میسوزد... اگر تفریحاتمان، سرگرمیها و دلخوشیهایمان هنوز سر جایش بود، اگر درس نمیخواندیم، اگر وقت نمیگذاشتیم، اگر کلاسها را نمیرفتیم، اگر سر کلاس درس را نمیگرفتیم، اگر کند ذهن بودیم، اگر تمرینها را حل نمیکردیم، اگر نگران نبودیم، اگر اعصابمان خرد نمیشد، اگر استاد احتراممان را نگه میداشت، اگر حرمت کلاس را نگه میداشت، اگر به حرفهایمان گوش میداد، اگر ...آنوقت امتحان اینچنینی که مهم نبود... دلم میسوزد... برای همه امان دلم میسوزد... چرا زمان اینقدر کند میگذرد... و سخت؟!!

 

پ.ن: هنوز هم بخودم سخت میگیرم... یعنی هنوز هم میگردم ایرادی در خودم پیدا کنم... یحتمل ایرادی هست فراتر از سختی امتحان و سوال....

 

دوشنبه 8 خرداد ماه سال 1385

قطع امید نمیکنم اما... بهرحال هر احتمالی را میشود داد و باید برای هر واقعه ای آماده بود... از نظر ذهنی یا حتی جسمی باید قدرت مقابله و توانایی تحمل را در خود بالا برد... و این کار در حالی آسانتر میشود که تو برای بعد از بروز واقعه برنامه ای داشته باشی...که اگر شد این کار را میکنم و اگر نشد این کار را... در حالیکه تمام تلاشت بر "شدن" است... اگر تلاشت را کردی و نشد ... هر وقت توانستی سرت را بالا بگیری که در حد توانت رفته ای... در حد توانت یا شاید هم جایی بیشتر از آن و نشده پس میشود طبق برنامه راهی دیگر را در پیش گرفت... اینها در حد حرف آسان است البته... میشود بنشینی تصور کنی که اگر روزی پاهایت را از دست بدهی چه میکنی، روزی اگر عزیزت را از دست بدهی چه میکنی... اینها کجا و در دل شرایط بودن کجا ... اما همین که برنامه ای داشته باشی...شاید تحمل را برایت آسان تر میکند...گیجت نمیکند... درست مثل اینکه ستاد حوادث غیر مترقبه و بعضا مترقبه ذهنت درست کار میکند...


زیر لب زمزمه کنان وارد دستشویی شدم جهت شستشوی دستها که بروم برای صرف قورمه سبزی که از بدو ورود به منزل بدجوری بوی خوشش پیجیده بود و حضور مادر را یادآور میشد که بعله تعطیلات تابستان شروع شده و مادر دیگر از روی مشغله کار خارج از منزل شب قبل غذا نمیپزد...

دور نشویم... زمزمه کنان میخواندم که : خیلی غریبی واسه من...از چه شبی جدا شدی" ...سرم را که بلند کردم جهت رویت روی ماه خودم دیدم چیزی شبیه به پر قهوه ای رنگ کوچکی پشت سرم دارد آرام بر زمین می افتد و یادم افتاد که امروز استاد گرامی داشت از سقوط آزاد میگفت و وزن اجسام و این حرفها  که  یکهو بخودم آمدم که چرا از سقف دستشویی پر قهوه ای میبارد؟؟!!... هراسان و کنجکاوانه به سقف نگاه کردم و بعد هم به زمین که دیدم ای بابا چه خبره... یه پر سوسک یه طرف، یه پاش اونطرف، یه پاش وسط دستشویی، به پر دیگه گوشه دیوار و باقی قطعات بدن هر کدام به فواصل نامعین در اقصا نقاط پخش شده اند و بعد از جستجوهای مکرر کاشف بعمل آمد که بعله! آقا سوسکه یا شایدم خانوم سوسکه(بعلت قطعه فطعه شدن بدن امکان شناسایی حنسیت نبود) قصد ورود به منزل از ناحیه هواکش را داشته که بعلت روشن بودن هواکش قطعه  قطعه شده است!

مرگ غم انگیزی بود...اگرچه از سوسک جماعت بدمان می آید اما خب راضی به مرگشان با این اوصاف هم که نیستیم...پیش خودم فکر کردم شاید این هم اعتراضی خاموش باشد!!!


پ.ن: با یه آدم که همه چیز رو از دریچه نگاه خودش بررسی میکنه و هر چی هم بهش میگی اینجوری نیست تو مخش نمیره و یه ذره هم انعطاف پذیری نداره و حتی گاهی میدونه داره اشتباه میکنه و به روی خودش نمیاره... چطوری میشه برخورد کرد؟؟؟؟؟؟

 

<<    1      2      3    >>