آغاز کلام: بیا فرض کنیم یه نقطه باشیم و تمام نیروهای دنیا، احساسات، تصمیمها، طرز فکرها به شکل یک بردار باشند که ابتدایش تو باشی و انتهایش ....
میدانی... به من میگویند امیدوار باش... و من میگویم نمیتوانم واقع بین نباشم....
واقع بین بودن و امیدوار بودن... گاهی میشوند دو بردار با زاویه 180 درجه... و حرکت تو بر میگردد به اینکه کدام یک بردار بزرگتری است... و آنوقت میروی به سمت انتهای بردار مذکور... و اگر متعصب نباشیم... باید بفهمیم که واقع بینی بردار قوی تری است... و اگر زیاد ساده لوح و یا شاید خفیف تر ...زیادی خوش بین باشیم... امید میتواند قویتر جلوه کند...(اما آیا توان مقابله با واقعیت را دارد؟؟؟) بدبختی اینجاست که ما ساده لوحی و خوش بینی را هم هر کدام یک بردار تعریف کرده ایم... ریاضیاتم اینقدرا بد نیست....
یه کمی بعد آغاز کلام: دو روز تمام توی آزمایشگاه سر پا بودم...پای یک ستون کروماتوگرافی فسقلی... میدانی... آژمایشگاه لذت بخش ترین نقطه دنیاست... میتوانی واقعا چیزی یاد بگیری... بخصوص اگر در این میان واکنشهایت جواب بدهند یکی بهتر از دیگری و همگان انگشت حیرت به دهان گیرند که جل الخالق چه کرده است این دختر... و نمیدانند که من حتی موقع گذاشتن واکنشها حواسم به مقدار ماده ای که برمیدارم هم نیست... و کسی نمیداند که چرا من اینقدر گیج بازی در میاورم وسط آزمایشگاه... در میان اینهمه خوش بیاری...میزند و به کشفیاتی در آزمایشگاه نائل میشوم... من جمله میتوان اشارتی داشت به کشف این نکته که فلان ماده هم در کروماتوگرافی لکه دارد و شما نمیدانستید... این خیلی حرفه ها...ایول بر خودم باد!!!! (به روی خودم نمی آورم که این کشفیات ناشی از یک ندانم کاری بود...خب چه اشکالی دارد... مگر نیوتن میدانست که سیب قرار است بخورد توی سرش و جاذبه را کشفید؟؟)
وسط کلام: به سمت سلف دانشگاه که میروم می بینم طوماری چسبانده اند به دیوار طومار ها!!! بعد که میروم نزدیک تر میببینم در یک حرکت کاملا حساب شده، منطقی، دور از احساسات اهانت به ترک زبانها را محکوم کرده و ربطش میدهند به آمریکای جهانخوار و میگویند بیایید اینجا را امضا کنید تا آمریکای ها بداند که ما چقدر هوای ترکها را داریم... با خودم فکر میکنم این آقا/ خانوم هنگام نوشتن این طومار چند تا جک از ترکها شنیده و تعریف کرده... و بعد خنده ام میگیرد...که دوستان آذری امان آوازه اشان تا آمریکا هم رفته است... امضا نمیکنم...چون نه کاریکاتور را دیده ام و اگر هم دیده بودم باز هم امضا نمی کردم چون سوات! ندارم، استمپ هم نبود جهت حک اثر انگشت...!!! بعد آمدیم و دوستی آدرسش را گذاشته بود برای ما که بیا ببین آمریکای جهانخوار چه کرده... رفتیم و خواندیم و دیدیم و هرچه اینور و آنورش کردیم نفهمیدیم این کاریکاتور کلا هدفش چه بوده؟؟؟ تا آنجا که اطلاعات ناقص بنده قد میدهد...کاریکاتور طنز تصویری است و در دل هر کاریکارتور دردی نهفته است جانکاه... و من نفهمیدم پیام این کاریکاتور چه میتوانست باشد... که اینهمه طی فرآیندی خلاقانه به مخ بیچاره فشار وارد آمده که اینبار به سبک قدیم از جانور معروفی استفاده نکند...به قول دوستمان...خلاقیتهای دنیا که تمامی ندارد...
م.ن: فردا میان در اینجا رو هم مهر و موم میکنن... نسبت هم میدن من رو به آمریکای جهانخوار.... بابا من ارادت دارم کلا به همه ترک زبانها... فقط زبونشون سخته...اگه استعداد یادگیری داشتم .. اگه داشتم... (انشالله که به دل نمیگیرند این شوخی ها رو)
م.ن: بهتره بگیم کاریکاتور نبود...چون کاریکاتور اینهمه توضیح نمیخواد... معمولا بدون شرحه...بعضا یکی دو خطی هم محض خالی نبودن عریضه...نه یک ستون روزنامه!!(عجب غلوی)... و از طرفی حقیقتا طنز نبود... و چقدر این بازی سیاست مسخره است که به مدد وجود چنین چیزی در روزنامه ای بسته میشود...عجب افت دارد برای روزنامه بیچاره... و تا کی میخوان سر مردم رو گرم کنند به مسائل بی اهمیت... و مردم تا کی میخوان سرگرم باشند با این بازیچه های سیاسی الله اعلم!!!
دو قدم مانده به پایان کلام: یه کم زود داره تکرار میشه به گمانم... تاریخ رو میگم... فاجعه هجده تیر کم نبود...آرام آرام دارد فاجعه ای دیگر رقم میخورد در خرداد ماه... کوی دانشگاه را که به آتش میکشند...دل میلیونها آدم هم به آتش کشیده میشود... باز هم لابد به جرم آزادیخواهی... به جرم حقیقت طلبی... عجب جرم بزرگی است حقیقت طلبی در قاموسشان که تاوانش میشود .............!!
م.ن: حوصله بحث سیاسی ندارم... تحمل شنیدن هر حرفی رو که بخواد که نشون بده اینها فاجعه نیست به شدت ندارم....
ختم کلام: میرویم که داشته باشیم تابستانی مملو از سنتز مواد آلی...از آن جهت که استاد گرامی هوس کرده اند هزار صفحه کتاب را تا خط آخرش به خورد ما بدهند و مسلما شش ماه زمان اندکی است باید بشود نه ماه... من که گفته بودم تعطیلی به من نیامده...نگفته بودم؟؟؟
پ.ن: پست قبلی اصلا و ابدا حقیقی نبود...اما دور از واقعیت هم نبود...شما بگیرید داستانی خیالی مبنی بر واقعیات (یه کم خلاقیت میخواد فقط..)



