خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385

 

این روزها روزهای خوبی است...روزهای به قول جوانیمان!! روزهای الواتی... روزهای خنده، روزهای بی دغدغه هیچ چیز... روزهای رسیدن به آنچه ای کاش های ساده و پیش پا افتاده دیروزت بود... روزهای خوبی است... من دلم لک زده اما برای یک حرف حساب... برای اینکه بروم بنشینم کنار دریا یا یک گوشه دنج دنیا با کسی... با کسی که وقتی حرف میزند من یاد بگیرم... که دمادم نگران گذر عقربه های ساعتم نباشم که پوچی را به دوش میکشند، که در خنده های دمادم ردی از بی هویتی نباشد... با کسی که لازم نیست هم عقیده ام باشد یا نباشد... که حرفش حرف من باشد یا نباشد... که چه خوب هم میشود اگر نباشد... اینهم کمی تا قسمتی پوچی است که هرچه میشنوی سرت را تکان بدهی که "درست است... نظر من هم همین است... تو درست میگویی"... در نهایت چیز زیادی دستگیرت نمیشود... کما اینکه شاید بی فایده هم نباشد اما سود مباحثه وقتی دو نفر با دو دیدگاه مختلف نشسته اند چیز دیگری است...

میدانی... اینها بد نیست...اینکه با دوستانی خوب بروی کافی شاپی و یکهو بزند و از میدان کاج سر در آوری در حال آب انار خوردن و لواشک خوردن و خندیدن... و بعد یکهو خودت را در ایران زمین ببینی و آفتابی که میرود به مردم آن سوی کره خاکی سلام کند... اینها بد نیست... لذت خودش را دارد... اما ... زیادش خسته ام میکند... زیادش خسته ام میکند...

شاید برای همین است که دلبستگی ام به این دنیای مجازی کم نمیشود... که خسته ام نمیکند...هرقدر هم زیاد... که میشود ساعتهای زیادی را پای اش بنشینم... که بخوانم...این دنیای مجازی یکی از عمده ترین خصوصیات بارزش تفاوت اندیشه هاست...

میشود در چنین جمعی بحثی را باز کنی...میشود بشوی یک طرف بحث...اما یک پایه بودن... حتی از جلوی آینه حرف زدن هم بی مزه تر است... یعنی حداقل تو با خودت که حرف بزنی... میگویی دارم با خودم حرف میزنم... خودت میشوی طرف بحث... شاید اگر دو نفری بودیم...من و او... میشد بیشتر لذت برد...

خدا رو شکر... همین که بد نیست خوب است...

 

پ.ن: یکی به من بگه "تشبث" یعنی چی؟؟؟ تو فرهنگ لغتی که تو خونه دارم یافت می نشود گشته ایم ما...

 

یکشنبه 18 تیر ماه سال 1385

هوس نوشتن مثل هوس دوش آب سرد که تو رو از سر خیابون تا ته خیابون و دم در خونه میکشونه ....میاردت پای کامپیوتر و دستهای تو مثل همان دستهای همیشگی که کلید را بی صبرانه در قفل در میچرخاند ...  روی کی بورد مینشیند و هزاران هزار موضوعی را که از قبلترها توی مغزت پخته ای میخواهی بریزی روی میز اما هرچه میگردی هیچی نمی یابی... انگار هرچه رشته ای پنبه شده است...

 

هزار حرف بود برای نوشتن...یه عالم ایده...که همه را گذاشته بودم برای چنین روزی... برای چنین شبی... اما انگار چیزی در من از آغاز امروز به غارت واژه ها پرداخته و یا شاید هم دزدی پنهان ایده ها... نمیدانم هرچه که هست... از خوشی دست و پا شکسته و نارس امروز من کم نمیکند.. اگرچه هنوز راه هست برای رفتن...اگرچه هنوز حتی به نیمه راه هم نرسیده ام (هه...چه خوش خیال...نیمه؟؟؟!!!) اما همین هم خوب است... وقتی بدانی سرابی در کار نیست... تحمل تشنگی برای رسیدن به آب که صدایش را میشنوی ، خنکی اش را حس میکنی  و تلو لو اش را از دور می بینی ... آسان است... سخت تر این استکه بدانی سرابی هست و بازهم بروی... نام این را هم میگذارند امید؟؟؟ این میل به رفتن حتی به دنبال پوچی ؟؟؟ شاید...نمیدانم... شاید روزی برای رسیدن لازم باشد دل ببندی به سراب... برای رفتن... برای اینکه پایی باشد که تو را پیش ببرد...نمیدانم...اینجا هدف شاید رفتن است... نماندن... – گم شدم در موضوع...باید بیشتر فکر کنم... اینطور خام نمیشود...کم نیست از تناقض هنوز - ...

 

اینها غلّو است در ماجرا... صد ها بار به خودم گفته ام... شادی ها باید بزرگ باشند برای قهقهه زدن و غمها باید عمیق باشند برای گفتن... (و چه کسی میتواند بزرگ و کوچک بودن را تعریف کند؟؟)  اگر چه از صد ها بار که گفته ام دست کم پنجاه بارش  سر خودم را گرم کرده ام و یواشکی خندیده ام... و زیر زیرکی گفته ام... خب...  پیش می آید که میگوییم ... حرف میزنیم...داد سخن میدهیم... ایده میسازیم... تئوری خلق میکنیم... فرضیه ارائه می دهیم... و پای عمل که میرسد... مرد عمل میخواهد... اینها که دیگر چیزی نیست...

 

پ.ن: دارم بزرگش میکنم بی خود و بی جهت... هنوز مانده... و تازه اگر نمانده بود هم... باز هم اینقدر بزرگ نبود...

پ.ن: عجب عادتی شده این "پ.ن" نوشتن ها!!!!!


بعد التحریر:

عکاس عدسی دوربین را تا آنجا که می توانست، تله کرد روی چهره ی زیبای زن و محوش شد.
زن بالاخره، به صدا در آمد و گفت :
آهای آقا حاضرین؟!!
 
شنبه 10 تیر ماه سال 1385

... من زنده ام... هنوز اکسیژن در هوای تهران هست برای نفس کشیدن... من زنده ام... چرا که هنوز کسی چاقو به رویم نکشیده است ...کسی پایش را روی گلویم فشار نداده است...کسی از گل نازک تر به من نگفته است... من زنده ام ...هنوز میشنوم... میبینم...می فهمم...هنوز بغضهایم را پشت لبخند نقابها پنهان میکنم... من زنده ام...هر بار بعد از طلوع خورشید با جیک جیک گنجشکهای محله امان میخوابم و با اذان ظهر بیدار میشوم... من زنده ام... هنوز تلخی قهوه را سر میکشم و میخندم به سرنوشت حک شده در ابهام خطوط قهوه ... و به سادگی زنده بودن... هنوز صدای قلم بر عرصه کاغذ را میشنوم... و گم میشوم در خط خطی های مدام... هنوز میخوانم... من زنده ام... هنوز قلبم میتپد... لبم میخندد... چشمم بغض میکند... دلم نگران میشود... هری میریزد... هنوز زنده ام... به فردای نیامده می اندیشم...به گذشته رفته مینگرم... دو دستی امروز را میچسبم... و هنوز ماهی زمان از دستم لیز میخورد... من زنده ام... شادی میسازم با اندوه... تردید میکنم... قدمهایم میلرزد... با خودم میجنگم... چون هنوز زنده ام... به خودم سخت میگیرم...چون هنوز زنده ام... شیرینی خامه ای را میلعم و خامه اش را عمدا روی صورتم می مالم...شوخی میکنم... فیلم میبینم.... به موسیقی گوش میدهم... و هنوز زنده ام...

اینها میشود روزمرگی؟؟؟؟

 

هنوز بهانه هست برای زندگی کردن.. هنوز بهانه هست برای بیدار شدن، هنوز دلیلی هست در خیره شدنهای مدام ... هر قدر کوچک...هر قدر بزرگ... هر قدر دست نیافتنی... هر قدر نزدیک... شیرین مثل خامه های کیک...

 

میگوید خسته ای... احتیاج داری به یک استراحت حسابی... جور میکنم دو سه هفته دیگه با دوستات یه مسافرت بری... و من حتی نگاهش نمیکنم که بفهمد در چشمهایم چه خبر است...حتی نمیگویم که من حتی حق خسته بودن را هم از خودم میگیرم...مثل حق گفتن که هر بار که میگویم تا مدتها خودم را سرزنش میکنم... یا حق نتوانستن... که نتوانستنی نباید باشد... اما هنوز بهانه ها هست برای زندگی کردن... بودن در لحظه های در حسرت آرامش را که نمیگذارند به حساب همه عمر که به قول رفیقمان ...میگذرد... چه وقت خوشی...چه وقتی که درد هست... زمان میگذرد...

 

پ.ن: دلیل منطقی و قانع کننده ای برای نوشتن اینها نیست...یا گفتنشان... حتی دلیلی نیست که چرا به خودم حق دادم.... که چرا باید برای هر چیزی دلیلی باشد...

پ.ن: خودم دل خودم را خوش هم میکنم... آخه هنوز زنده ام هه...

جمعه 9 تیر ماه سال 1385

علت بیداری اینجانب تا این ساعت از شب استثنائا!!! درس خوندن نبوده....دیدن یه فیلم به لطافت City of angels  و بعد دیدن فیلم دیگر به طنازی "مارمولک" و بعد هم یک فیلم دیگر به خشانت!!! و هیجان "saw" باعث شده من الان اینجا بیدار باشم و دچار چند حس متضاد اعم از احساسات عاشقانه مملو از ظرافت و همراه با کمی خشونت آمیخته به ترس....

راستش شبی است امشب از آن شبهای پر هیجان... عرضم به حضور انورتان...پس از رویت فیلم هیجان انگیز (افت داره بگم ترسناک ) رهسپار شدیم جهت خواب...بابا و برادر کوچیکه هم که مسافرت هستند و بالکل خانه خالی است از هر عنصر ذکور... و خب طبعا اگر پدر گرامی بودن به هیچ عنوان ما نمیتوانستیم چنین فیلمی را ببینم چون به شدت مخالف این مزخرفات هستند بخصوص اگر تا نصفه شب هم برایش بیدار بمانی...نتیجتا خواهر کوچیکه تحت تاثیر فیلم آخر شب میرود که پیش مامان بخوابد... من هم نشستم پای این کامپیوتر دوست داشتنی و همدم شبانه و word عزیز که دو سه خطی دلتنگی ها و دل نگرانی ها و از این چیزها بنگارم و بلکه ذهن مغشوش خود را از روی فیلم مذکور روی نوشتن معطوف بدارم که یکهو ...صدایی آمد گویی کسی با تمام هیکل پریده باشد روی سقف خانه... د بیا...همین را کم داشتیم نصفه شبی... به دلیل شجاعت و شهامت و شیر زنی اینجانب!!!! ذره ای هراس به دلمان راه نیافت و خودمان را زدیم به بی خیالی که بابا هیچی نبود ...بی خیال ... که یکهو در اطاق باز شد و خواهر کوچیکه و مامان در چهارچوب در نمایان که :

 

- نرگس تو هم شنیدی؟؟؟

- مگه شما هم شنیدید؟؟؟؟

 

دیگه بقیه اش بماند که چه بساطی بود و چقدر مزه میدهد این مواقع سر به سر کسی بگذاری و طبعا کسی هم پیدا نمیشد جز خواهر کوچیکه ...

 

پ.ن: الان دیگه هوا داره روشن میشه...

پ.ن:جدی صدای چی بود؟؟؟؟؟؟

پ.ن: شاید وقتی دیگر

 

جمعه 2 تیر ماه سال 1385

 

وقتی حواست نیست زیباتری

وقتی حواست هست فقط زیبایی

حالا حواست هست؟؟

 

شبهای روشن را که ببینی برای بار چهارم... بعد هم بی هوا بروی اشعار معروفی را بخوانی و عاشقانه های داریوش هم تنها نوای اتاقت باشد... و تازه از یک گالری نقاشی آبرنگ پر از رنگهای ملیح و گلها و موسیقی ملایم  هم آمده باشی... خودتان دیگر تا ته اش بروید...

کجای اینها به سنتز و NMR و شیمی فیزیک آلی میچسبد؟؟؟

 

بروم بمیرم با این درس خواندنم...کم میخوانم...البته هنوز ده برابر آنچه قبلترها میخواندم میخوانم...اما باز هم کم است میدانم...ته اش بد کم می آورم...اما کاری اش هم نمیتوانم بکنم...بیشتر از این به من نمی آید...ببینم در طول چهار ماه و خرده ای یک گالری نقاشی رفتن، سه فیلم سینمایی دیدن، چهار کتاب غیر درسی خواندن، یک روز الواتی کردن، یکبار خرید رفتن و یکبار پیک نیک باعث نمیشود که وقتی کم آوردی بیندازی گردن این لحظات که؟؟؟ هوم؟؟؟


"تند رفتی دختر، خیلی تند... پشیمانش کردی از تصمیم اش، میدانی...امروز تلخ شدی...خیلی تلخ، غریبه نبود...بود؟؟ خیلی وقتا جلویت کوتاه هم آمده...نیامده؟؟؟ گیریم حق با تو بود، گیریم امکانش نبود... اما چرا اینقدر تند...آنهم نه در خلوت و تنهایی خودتان... خردش نکردی...اما ...تو دیگر چرا؟؟؟... همه انتظارش یک همراهی ساده بود ... تو همه چیز را بهانه میکنی و آنوقت تلخ میشوی...عین زهرمار... حالا کارت جای دیگر گره میخورد... عرضه داری...گره از کار ت باز کن...با دست...نشد...با دندان...به بقیه چه دخلی دارد؟؟؟ تو که لالایی بلدی... "

 

هی هی وجدان خفته من...بار آخری که به گفتگو نشستیم را خوب خاطرم هست...گاهی می آیی نه به قصد سبک کردن که اگر قصدت این بود که نمی شدی وجدان خفته...اما هر بار که میروی... باری را هم میبری...دست مریزاد رفیق... بگو...اینبار هم فقط گوش میکنم...

 


بعد التحریر: گاهی ذهن آدم چه جاها که پر نمیکشه... بعد از چهار شب تا شش صبح بیدار ماندن و خواب به چشمها نیامدن...بالاخره خواب از کوچه چشم ما هم گذشت و پرتم کرد توی تختخواب که هنوز وارد کوچه نشد ذهن پر کشید به جاهای خیلی دور...یادم آمد...روزی جایی متنی خواندم و به رسم همیشگی کامنتی گذاشتم و به لطف نویسنده جواب هم گرفتم و جواب این بود که "به گمانم نکته را نگرفتی"... رفتم، گشتم، پیدایش کردم، خواندم، فهمیدم... دیدم آنموقع هم خیلی بیربط فکر نکردم...کامنتم اما خیلی بی ربط بود...خودم هم مانده بودم که چرا باید از چنین متنی چنین کامنتی بیرون بیاید...جل الخالق...حالا  باید بنشینم در انتظار خواب